جهانی شدن و چالش های نظری پیش روی زیست مسلمانی
از آنجا که خاستگاه فکری و عملی جهانی شدن و جهانی سازی در تمدن مغرب زمین قرار داشته است (و شاید به همین سبب در اذهان بسیاری از موافقان یا مخالفان آن در جوامع غیر غربی، با غربی سازی یکسان شمرده شده است)، واکنش های گوناگونی را در جوامع مسلمان برانگیخته است. گروهی آن را پدیده ای پنداشته اند که جوامع انسانی را همچون امواج پیشین تجدد فرا خواهد گرفت و نابسامانی های فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و حتی سیاسی موجود در میان مسلمانان را سامان خواهد بخشید. از دیدگاه گروهی دیگر، جهانی سازی چیزی جز ابزاری برای غربی سازی جوامع مسلمان، کمرنگ ساختن هویت مسلمانی و سلطه هژمونی تمدن مغرب زمین نیست و تنها پیامد متصور برای آن، یکدست ساختن جامعه جهانی به منظور استثمار آسان تر و سازمان یافته تر جوامع پیرامونی توسط قدرت های مسلط خواهد بود و بس. خوشبختانه طی سال های اخیر، در کنار این دو گروه پذیرشگر و مقابله گر، گروه سومی از اندیشمندان مسلمان در حال شکل گیری است که نقطه عزیمت آن، نگاه کنشگرایانه نسبت به پدیده جهانی شدن بوده است بدین معنا که آن را (مانند امواج تجدد) پدیده ای می دانند که در عین ایجاد تهدیدهای مهم برای هویت و زیست مسلمانی، فرصت هایی نیز ارایه می کند. این دیدگاه، مسلمانان را دعوت می کند تا با کسب شناخت عمیق نسبت به خاستگاه ها، بنیان ها و عناصر شکل دهنده این پدیده، به مقابله هوشیارانه با تهدیدها و استفاده هوشمندانه از فرصت های آن بپردازند. بخش دوم نوشتار حاضر به بیان نمونه های مطرح این دیدگاه های مختلف می پردازد.
بدیهی است که اتخاذ چنین موضع کنشگرانه ای نیازمند تبیینی استوار از مبانی نظری و بنیان های معرفت شناسانه ، تعریفی دقیق از هویت و زیست مسلمانی، و تدوینی روشنگرانه از راهکارهای عملی کنشگری خواهد بود. در بخش سوم این نوشتار تلاش خواهد شد چارچوب های کلی برای اندیشه ورزی در زمینه این ابعاد سه گانه مورد بحث قرار گیرد که می تواند به سهم خود، در شناخت راهی که به لحاظ نظری پیش روی گفتمان جهانی مسلمانان است مؤثر افتد.
نظریه های جهانی شدن
عصر حاضر به عنوان عصر جهانی شناخته شده است؛ عصری که در آن قلمرو تعاملات و ارتباطات گستره تمامی کره خاک است. جهاني شدن، فرآيندي است كه در امتداد تحول در ساختارهاي اقتصادي و علوم و فناوري ايجاد شده است و در راستاي ايجاد نهادها و شكلگيري روابط اقتصادي، سياسي و فرهنگي جديدي قرار دارد. گسترة اين نهادها و روابط، تمامی قلمرو حيات کره زمین را شامل ميشود. جهاني شدن ظرفیت اثرگذاري در ابعاد و سطوح مختلف زندگي جوامع و فرهنگ هاي گوناگون را دارد. اگرچه در فرآيند فعلي جهانی سازی، منابع جوامع خاصي تأمين ميشود و از این طریق يكدستي فرهنگي و تقسيم كار جهاني امكان شكلگيري پیدا می کند، تلاشهايي در جريان است تا فرآيند متفاوتي را با توجه به جهاني شدن به مثابه قاعدة جامعة بشري شكل دهد.
هرچند به علت وجود تفاوت های بسیار در دیدگاه ها و تفاسیر مطرح درباره چیستی جهانی شدن نمی توان تعریفی جامع و مانع از آن ارایه کرد، اما شاید بتوان به اجمال گفت که جهاني شدن به پديده افزايش ارتباط، درهم تنيدگي و وابستگي متقابل در سطح جهاني در قلمروهاي اقتصادي، اجتماعي، فناوري، فرهنگي، سياسي و زيستمحيطي معطوف است. بر این اساس، جهانيسازي اصطلاحي است كه براي اشاره به فرآيند فراگيري كه شامل خرده فرآيندهاي بسيار (مانند وابستگي متقابل اقتصادي روزافزون، اثرگذاري فرهنگي فزاينده، پيشرفتهاي سريع فناوري اطلاعاتي، مديريتهاي كلان بديع و تنشهاي گسترده در جغرافياي سياسي) ميشود كه بطور فزايندهاي انسانها را به يك نظام جهاني پايبند ميكند.
گاه نیز از جهانی شدن هم بعنوان یک پروره طراحی شده و هم به معناي يك فرآيند عيني یاد مي شود. در فهم جهانی شدن، توجه به ابعاد ارادي و غير ارادي در فرآيند آن كه بيانگر كاهش حدود جغرافيايي و ارتباط با سرمايه داري و فرهنگ غرب است ضرورت دارد. چنين فرآيندي در بر گيرنده اتصال اقتصادي از طريق زمان، و نه مكان، مي باشد. در همين ارتباط، از مفهوم "مرگ فاصله" كه بيانگر از بين رفتن اهميت فاصله جغرافيايي است استفاده شده است. همين معنا را می توان در مقايسه "عصر جهاني" با "عصر مدرنيته" بكار برد. اگر مدرنيته خصلت زماني داشته است، عصر جهاني داراي خصلت مكاني (Spacial) است. غالبا جهاني شدن با ديدي اقتصادي و از موضعي جانبدارانه، به معناي انسجام مالي و اقتصادي و ايجاد يك بازار و فرهنگ واحد تعریف شده است.
بحثهاي نظري جهانيشدن با انتشار كتاب مارشال مكلوهان در دهه 1970 آغاز شد. او در كتاب خود كه دهكدهي جهاني نام داشت، به بررسي نقش تحولات وسائل ارتباطي در جهت تبديل شدن جهان به دهكدهاي واحد ميپردازد. مكلوهان در اين كتاب، تمدن بشري را به سه دوره تقسيم ميكند:
-
تمدن شفاهي يا كهكشان شفاهي
-
تمدن مكتوب يا كهكشان گوتنبرگ (كه با اختراع ماشين چاپ آغاز ميشود)
-
تمدن الكترونيك يا كهكشان ماركني (كه با اختراع راديو از سوي ماركني آغاز ميشود)
مكلوهان معتقد است كه جهان امروز به سوي دهكدهي قديم (يا همان كهكشان تمدني شفاهي) رجعت ميكند. چرا كه ارتباطات افراد بيشتر به سمت روابط چهره به چهره متمايل ميشود و فرهنگ شفاهي نيز توسط راديو، تلويزيون، ماهواره و همچنين اينترنت گسترش مييابد. اين رسانهها، در كنار مهاجرت افراد و گسترش فرهنگ گردشگری، كه خود ناشي از تسهيل حمل و نقل جهاني است، همبستگيهاي فزايندهي فرهنگي را نيز به دنبال داشته است. اين جريان فرهنگي ميتواند به ما در فهم جهان به عنوان يك مكان واحد كمك كند. اين جريان ميتواند دركهاي جديدي از فرهنگ، مليت، شهروندي، چيستي "فرد خارجي"، مشاركت سياسي مردم و بسياري جنبههاي ديگر زندگي سياسي و اجتماعي عرضه نمايد.
در كنار اينها، روند تخريب محيطزيست كه خود امري جهاني است و توجهي به مرزهاي ملي تعريفشده ندارد، درك نويني از به هم پيوستگي زندگي انسانها در نقاط مختلف جهان ارایه ميدهد. هيچ دولتي نميتواند به تنهايي اين روند را كنترل كند و نياز جدي به همكاري و مشاركت دولتهاي مختلف با يكديگر در روبرو شدن با اين چالش ديده ميشود. اين تنها نمونهاي از موارد متعددي است كه دولتها را به سمت پذيرش نوعي نظام حقوق بينالمللي رهنمون ميشود كه از ديدگاه ديويد هلد مهمترين چالش پيشروي حاكميت دولتها است. حاكميت دولتها كه توسط يك نظام بينالمللي وابستگي متقابل ميان دولتها تضمين شده بود، با اين روند کمرنگ می شود. جهانيشدن، با توسعهي دايرهي نفوذ نهادهاي بينالمللي و فراملي، حاكميت را متكثر مينمايد و از اقتدار دولت-ملتها ميكاهد. دخالت نيروهاي حافظ صلح سازمان ملل در كشورهاي مختلفي كه از نقض حقوق بشر توسط نيروهاي حاكم رنج ميبرند، از جمله نمونههاي مشخص دیگری است كه زوال دولت-ملتهاي مدرن را در پرتو جهانيشدن نشان ميدهد. در اين رويكرد، جهانيشدن، فراتر از "جهانگرايي" (Globalism) و يا "جهانشمول گرایی" (Universalism) ميباشد. يعني در حاليكه جهانشمول گرایی به ارزشهايي معطوف است كه انسان را در هر زمان و مكان فارغ از تعلقات فرهنگي و اجتماعي خاص، چون فاعلاني خودمختار در نظر ميگيرد و ارزشهاي جهانشمولي را به همهي آنها نسبت ميدهد و جهانگرايي از ارزشهاي جهاني سخن ميگويد كه افراد پايبند به آنها، به همهي مردم جهان علاقهمند هستند و كل زمين را محيط مادي و ساكنان آنرا شهروندان، مصرفكنندگان و توليدكنندگان جهاني ميدانند كه بايد براي حل مشكلات جهان، دست به اقدام مشترك بزنند؛ جهانيشدن ساز و كاري را براي به منصهي ظهور رسيدن اين ارزشها فراهم ميكند.
نظريهپردازان جهانيشدن را ميتوان به چند دسته تقسيم نمود:
الف ـ نظريهپردازاني كه زمينه را براي رويكرد انسانها از تعلقات قومي و قبيلهاي به تعلقات ملي و در نهايت دغدغه براي كل بشريت ارتقا دادند
ب ـ نظريهپردازاني كه به ريشههاي تحولات كلان جهانشمولی چون توسعه روابط اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي پرداختند و آنرا در رابطه با انتخاب عقلاني افراد و همچنين گسترش ارتباطات در جهت تحول مشترك بررسي نمودند
ج ـ نظريهپردازاني كه در دوران متاخر به تامل در اين مقوله پرداختهاند و آنرا با مقولاتي چون فشردگي زمان و فضا و يا گسترش جامعه اطلاعاتمحور پيوند ميدهند
در ميان نظريهپردازان نسل اول ميتوان به سنسيمون، اميل دوركيم و ماكس وبر اشاره كرد كه به تحول ذهن بشر از مقياس خانوادگي به دولت و از دولت به كل بشريت ميپردازند و آنرا در ارتباط با فرايند صنعتي شدن ميبينند كه تجدد، نوسازي و انفكاك ساختاري و نظام نوين تقسيم كار را به همراه دارد. به گفتهي سنسيمون، اين روند، شكلي از علوم اجتماعي را به همراه خواهد داشت كه انسان را فارغ از تعلقات فرهنگي خود و به عنوان يك موجود اجتماعي (كه در همهجا خصوصيات مشتركي دارد) مورد بررسي قرار ميدهد.در همین رابطه، ماكس وبر به اهميت عقلانيت اشاره ميكند كه بر اساس آن، پيوندهاي سنتي قبيلهاي از ميان ميرود و افراد بشر، همگي بر اساس عقلانيتي مشترك دست به عمل ميزنند كه شرايطي همانند را در سراسر جهان و در تمامي جوامع برقرار ميسازد. عقلانيت، ويژگيهاي مشتركي را به همهي فرهنگها ميبخشدكه از آن جمله ميتوان به غيرشخصيشدن روابط، پيشرفت فناوري، توسعهي صنعتي و گسترش تعلقات جهاني اشاره نمود. از سوي ديگر، كارل ماركس نيز سرمايهداري، كه منطق آن "انباشت" است، را نظامي ذاتا متمايل به تعميق دروني و گسترش بيروني ميداند و جهانيشدن سرمايه را به عنوان امري گريزناپذير در دنياي سرمايهداري ميشناسد. در واقع، نظريهپردازان اين نسل، عموما به مسائل غيرسياسي (فرهنگي و اجتماعي) ميپردازند و بيشتر تمايل به ارائهي نظريههاي كلاني دارند كه از تحولات تاريخي فراگيري سخن ميگويد كه دير يا زود همهي جوامع را در بر ميگيرد و داراي قوانين معين و مشتركي در همه جا است.
نظريهپردازان نسل دوم، به مقولهي گسترش ارتباطات معنادار انساني و همچنين نقش انتخاب عقلاني افراد در همراهي با ديگران در مسير تحول مشترك ميپردازند. نيكلاس لوهمان از جمله اين نظريهپردازان است كه اساسا جامعه را نظامي اجتماعي ميداند كه هر ارتباط معناداري را در بر ميگيرد. بر اين اساس او معتقد است اگر ارتباط معنادار را بنيان تشكيل جامعه در نظر بگيريم، اين جامعه ميتواند مرزهاي قراردادي را درنوردد زيرا افراد مختلف ميتوانند در نقاط دوردست نيز با كساني ارتباط معنادار برقرار كنند و بدينگونه جامعهاي فرامرزي تشكيل دهند. لوهمان بر اين اساس، فرايند نوسازي و توسعه فناوري اطلاعات را زمينهساز جامعهاي جهاني ميداند. دانيل بل نيز با تحليلي مشابه، با تقسيم جوامع به انواع كشاورزي، صنعتي و اطلاعاتي، جماعت همبسته را تنها جامعهاي ميداند كه همبستگي در آن بر پايهي اطلاعات فراهم شود.
امانوئل والرشتاين از جمله متفكريني است كه در همين چارچوب، جهانيشدن را ناشي از نياز اقتصادي جوامع مختلف براي تبادل كالا و محصولات با يكديگر ميداند. او در اين خصوص در نظريهي خود به مفهوم "نظامهاي اجتماعي" اشاره ميكند كه بر اساس تقسيم كار موجود در هر جامعه شكل ميگيرد. انواع اين نظامها عبارتند از: نظامهاي كوچك، امپراتوريهاي جهاني و اقتصادهاي جهاني. وي در اين رويكرد، كه به خاطر صرفا اقتصادي بودنش مورد انتقاد قرار گرفته است، به اين نكته اشاره ميكند كه سرمايهداري يك نظام جهاني يكپارچهكننده است كه داراي ديناميكهاي دروني براي توسعه است و از اينرو همواره به دنبال گسترش مرزهاي جغرافيايي خود ميباشد. نكتهي قابل توجه در نظريهي والرشتاين، تاكيد او بر اهميت نقش دولت-ملتهاي مدرن در اين فرايند است. او اشاره ميكند كه يكتايي نظام سرمايهداري جهاني، ناشي از آن است كه اين نظام با نظامي سياسي مركب از دولت-ملتهاي حاكم تركيب شده است و تفاوت آن با نظامهاي جهاني پيشين نيز در همين نكته نهفته است. نظامهاي جهاني پيشين، جهاني نبودند، بلكه آنها را ميتوان "منطقهاي" ناميد، چرا كه حول دولتهاي امپراتوري بزرگ متمركز بودند. اما نظام سرمايهداري جهاني نظامي است كه بر مبناي يك تقسيم كار بينالمللي، دولت-ملتها را به گونهاي كنار يكديگر جمع ميكند كه از قطبيشدن فضاي بينالمللي جلوگيري شود. بر اساس اين ديدگاه، در اين نظام جهاني، دولتهاي توسعهيافته (چون ژاپن، ايالات متحده و اروپا) "مركز" نظام هستند و كشورهاي در حال توسعه (كشورهاي جنوب) در "پيرامون" آن قرار ميگيرند كه براي توسعهي اقتصادي كاملا وابسته به مركز هستند. نقش توازنبخشي و جلوگيري از قطبيشدن فضا ميان مركز و پيرامون را نيز كشورهايي بر عهده دارند كه عموما داراي حكومتهايي نسبتا قوي، با اقتصاد تكمحصولي و مبتني بر تكنولوژي ضعيف هستند و از آن جمله ميتوان به كشورهاي توليدكنندهي نفت و يا "ببرهاي آسياي جنوب شرقي" اشاره نمود.
نسل سوم نظريهپردازان جهانيشدن شامل نظريهپردازانِ متاخري است كه اين مقوله را در چارچوب فرايندهاي كلاني چون مدرنيته و يا پسامدرنيته مورد بررسي قرار ميدهند. از جمله اين نظريهپردازان ميتوان به آنتوني گيدنز، ديويد هاروي، يورگن هابرماس اشاره نمود.
ديويد هاروي از جمله نظريهپردازاني است كه ميتوان او را، چون والرشتاين، در زمرهي نوماركسيستها جاي داد. آنچه هاروي را از والرشتاين متمايز ميسازد توجه او به مقولهي فرهنگ در بحث جهانيشدن است. در نظر او افزايش محصولات فرهنگي، ويژگي خاص جهانيشدن معاصر است كه آنرا از ديگر اشكال سرمايهداري متمايز ميسازد.
محور بحث هاروي، تحليل وضعيت پسامدرنيته است. او در جستجوي شاخصههاي دوران پسامدرن كه آنرا از دورههاي سنتي و مدرن جدا ميسازد، به اين نتيجه ميرسد كه اين شاخصهها را ميتوان در فضا و زمان و جايگاه آنها در زندگي اجتماعي يافت. او با اشاره به روند فشرده شدن فضا و زمان پس از رنسانس و انقلاب كپرنيكي، نتيجه اين روند را عموميتيافتن فضا و زمان ميداند يعني كاهش زمان و كوچكشدن فضا كه با اختراع ساعت مكانيكي و همچنين امكان ترسيم كره زمين و فضا بر روي نقشه ممكن شد. از قرن نوزدهم به بعد اين روندِ فشردگي گسترش يافت و به خصوص در دهههاي اخير، با گسترش فناوري اطلاعات، شديدترين فشردگي زمان و فضا اتفاق افتاد. او اين دوره را "پسامدرنيته انعطافپذير" مينامد كه فرهنگ پسامدرن خاص خود را خلق ميكند. ويژگي اين فرهنگ، ناپايداري و انديشههاي سطحي به جاي معاني عميق، مونتاژ و اختلاف شيوهها به جاي اصالت و همچنين ناهمگوني، و کثرتگرايي و هرج و مرج به جاي فراروايتهاي عقل و پيشرفت ميباشد. اين پسامدرنيته شكلي جديد و خشنتر از سرمايهداري است كه در آن دولت و نيروي كار تابع سرمايه مالي هستند، در واقع مرحلهي جديدي از شيوهي توليد سرمايهداري است كه نه بر كالاهاي توليدشده كه بر "مصرف" سريع نشانهها و خدمات متكي است.
رونالد رابرتسون نظريهپرداز ديگري است كه در همين چارچوب، جهانيشدن را اساسا پدیده ای فرهنگي ميداند. از نظر رابرتسون، دولتها در سطح نظام بينالمللي به دنبال تقسيم متوازن قدرت براي ايجاد امنيت جمعي، ايجاد هنجارها و ارزشهاي جمعي در حوزهي حقوق سياسي و همچنين هماهنگ كردن مبادلات كشورها در زمينههاي مختلف هستند. اما اين روند تنها تا جايي ميتواند پيش رود كه نظام فرعي فرهنگي چنين اجازهاي بدان بدهد. وی در ای رابطه به سه شكاف عمده اشاره ميكند كه مانع از نظاممندي جهاني ميشوند: شكاف مذهبي، شكاف قانوني-ديپلماتيك و شكاف صنعتي. به نظر رابرتسون، جهانيشدن شامل ايجاد ارتباط فرهنگي، اجتماعي و پديدهشناختي ميان چهار عنصر "خويشتنِ فرد، جامعهي ملي، نظام بينالمللي جوامع و بشريت به طور كلي" ميباشد. اين چهار عنصر بر روي هم يك ميدان جهاني را تشكيل ميدهند كه شامل تمامي اجزايي ميشود كه ما براي تحليل جهانيشدن به آنها نياز داريم. در واقع وي تعريفي دو وجهي از جهانيشدن ارائه ميكند كه داراي وجه عيني و ذهني است. وجه عيني شامل فشردگي، همگوني، درهمتنيدگي و وابستگي متقابل در سطح جهاني است و وجه ذهني عبارت است از آگاهي نسبت به ويژگيهاي عینی یا به بيان ديگر، اينكه فرد اين آگاهي را داشته باشد كه به يك جامعه جهاني واحد تعلق دارد. همين عنصر آگاهي است كه از نظر رابرتسون ويژگي ممتاز جهانيشدن است. وي جهانيشدن را امري محتوم ميداند كه چيز تازهاي نيست و از زمانهاي دور اين روند وجود داشته است، هرچند بالا رفتن سطح آگاهي در دوران معاصر به تشديد آن انجاميده است. او پنج مرحلهي تاريخي براي جهانيشدن برميشمارد:
-
مرحلهي بدوي يا اوليه (1750-1400) كه ويژگيهاي آن استعمار، افول كليسا و ظهور دولت-ملتهاي مدرن، ترسيم نقشههايي از زمين، انقلاب كپرنيكي و مشخص شدن محوريت خورشيد و اكتشافات ديگر است.
-
مرحلهي نخستين (1875-1750) که با ويژگيهاي چون برقراري روابط ديپلماتيك رسمي ميان دولتها و برقراري گذرنامهها و رواديد، انعقاد پيمانهاي حقوقي بينالمللي و همچنين پيدايش اولين دولت-ملتهاي غيراروپايي قابل شناسایی است.
-
مرحلهي جهش (1925-1875) كه در آن شاهد ابداع تقويم جهاني، نخستين جنگ جهاني، مهاجرتهاي وسيع بينالمللي و افزايش تعداد دولتهاي غيراروپايي هستيم، در اين دوره جهان در قالب چهار عنصر فرد، دولت، جامعه بينالمللي و بشريت، تغيير مفهومي ميكند.
-
مرحلهي تلاش براي كسب سلطه (1969-1925) كه دوران تشكيل جامعه ملل و سپس سازمان ملل متحد، بروز جنگ دوم جهاني، پيدايش بمب اتم، ظهور مفهوم جهان سوم و همچنين جنگ سرد است.
-
مرحلهي عدم قطعيت (1992-1969) كه كشف فضا، مباحث مربوط به تبعيض جنسي، قومي و نژادي، پيچيدگي روابط بينالملل، توجه به مسائل زيستمحيطي و همچنين تكنولوژي رسانهاي از جمله مشخصههاي مهم آن هستند.
در مقابلِ رابرتسون و نظريهپردازان نوماركسيست، آنتوني گيدنز نظريهپردازي است كه جهانيشدن را در چارچوب گسترشطلبي و عامگرايي نظام اجتماعي مدرن مينگرد و آنرا معطوف به رابطهي فرد با نظام جهانياي ميداند كه در حال شكلگيري است. او بر خلاف تفسير تكعلتي ماركسيستها از جهانيشدن (كه آنرا نتيجهي نظام سرمايهداري ميدانند)، آنرا فرايندي چندعلتي ميداند كه ناشي از "تهي" شدن زمان و فضا در دوران مدرن است. گيدنز معتقد است نشان داده شدن زمان و فضا بر روي ساعت و نقشه، اين امكان را فراهم ميآورد كه آنها را مستقل از هر گونه موقعيت اجتماعي خاص مورد استفاده قرار دهيم و در نتيجهي آن سازوکارهايي در دسترس خواهد بود كه فعاليتهاي اجتماعي را از زمينههاي محلي خود بيرون آورده و آنها را در سراسر زمان و فضا دوباره سازمان ميدهد. او از دو سازوکار خاص نام ميبرد: "سازوکار نشانههاي سمبليك" مثل پول كه نماد جهاني مبادله ميباشد و "سازوکار نظام كارشناسي" كه از طريق آنها دانش فني براي سازماندادن به محيطهاي مادي و اجتماعي مورد استفاده قرار ميگيرد و متخصصاني چون پزشكان، مهندسان، معماران و روانشناسان و ... را در بر ميگيرد. آنها هيچ اتكايي به سنت ندارند و به طور بالقوه تابع عقل ميباشند و به بازانديشي مدرنيته و اتخاذ تصميمات ضروري براي زندگي روزمره كمك ميكنند. اين دو سازوکارها هر دو انتزاعي بوده و هرگز در چارچوبهاي مكاني مقيد نميشوند.
گيدنز با والرشتاين در اين نكته كه سرمايهداري ذاتا توسعهطلب است موافق است اما معتقد است دولت-ملتها در عصر جهانيشدن نيز ارزش و اهميت خود را حفظ كرده و در واقع هيچ نقطهاي در جهان را نميتوان يافت مگر اينكه تحت كنترل مشروع يك دولت-ملت باشد. تنها اتفاقي كه رخ داده است این است كه دولت مدرن با پيوستن به ديگر دولتها، كنترل اقدامات درون مرزهايش را با يك نفوذ جهانيتر معاوضه نموده است. این بدین معناست که به عنوان نمونه، يك دولت با همكاري در يك نهاد بينالمللي ممكن است كنترل عملياتهاي نظامي را بدست آورد كه صرفا به كنترلي كه در چارچوب مرزهايش اعمال ميكند متكي نيست، در حاليكه همزمان بخشي از استقلال عملش را به واسطهي شركت در همكاري از دست ميدهد. در نگاه گيدنز، در دوران جهانيشدن، كه او آنرا مدرنيتهي متاخر ميداند، گرايشي جدي به سوي تشريكمساعي و همكاري بيشتر و متعاقبا كاهش استقلال دولت-ملت در همهي عرصهها وجود دارد.
اولريش بك نيز مانند گيدنز معتقد است روند جهانيشدن در چارچوب مدرنيته قابل ارزيابي است و نظريات كساني كه آنرا فراروي از مدرنيته و حضور در شرايط پستمدرن ميدانند نادرست است. مشخصهي اصلي كار بِك در آن است كه معتقد است مخاطرات دوران جديد است كه آنرا از دورانهاي قبلي متمايز ميسازد. به عقيدهي بك، ويژگي زندگي اجتماعي معاصر، درجه و تعداد بيسابقهي خطرات ساختگي است يعني خطراتي كه حاصل مداخلات بشر در طبيعت است، در حاليكه در جوامع پيشين، خطرات اموري طبيعي بودهاند كه معمولا در سطح محلي قابل ارزيابي هستند. خطرات جامعه معاصر مثل بحرانهاي زيستمحيطي و همچنين خطر جنگ هستهاي داراي مقياس جهاني هستند و هنوز امكان تشديد آنها وجود دارد. اين خطرات مقيد به زمان و مكان نيستند و از اينرو، بك نام جامعه معاصر را "جامعه خطرپذير" (Risk Society) ميگذارد، يعني جامعهاي در آستانهي خطر كه پاسخ به اين خطرات هم ميتواند ابعاد جهاني به خود بگيرد (مانند واكنش جنبشهاي محيطزيستي). بك معتقد است اين مخاطرات ما را به يك مدرنيتهي راديكالي سوق ميدهد كه در آن، خطرات جهاني باعث ايجاد تقابلهاي جهاني ميشوند و واكنشها و آگاهيبخشيها در مقابل اين خطرات، باعث تضعيف ارزشهاي مدرن، چون اهميت سير توسعه و پيشرفت، و همچنين توليد ثروت براي جلوگيري از يك فاجعهي جهاني ميشود. او در اين راستا به خصوص به نقش سازمانهاي غيردولتي (NGOs) اشاره ميكند و معتقد است اين سازمانها از تبعات موفقيتهاي عصر مدرنيته در تضمين حقوق مدني، آزادي بيان و استقلال قوهي قضاييه هستند كه فرهنگ سياسياي را به همراه داشته است كه در آن نهادهاي رسمي در حاشيه قرار ميگيرند و در نتيجه هر گونه برداشت از جهانيشدن به عنوان پيامد و يا نشانهي دوران پسامدرن را رد ميكند.
مالكوم واترز متفكر ديگري است كه جهانيشدن را فرايند راديكاليزهشدن مدرنيته ميداند. از نظر واترز، اين فرايند از آغاز تاريخ همواره وجود داشته است اما در دوران مدرن به شدت بر سرعت آن افزوده ميشود. وي جهانيشدن را عبارت از كاهش محدوديتهاي جغرافيايي ترتيبات و روابط اجتماعي و در كنار آن افزايش آگاهي نسبت به آن ميداند. البته آگاهي در نظريهي او جايگاه محوري ندارد و آنچه وي بيشتر بدان ميپردازد، رابطهي ترتيبات و نهادهاي اجتماعي با فضا است. وي قائل به وجود سه نوع مبادله در روابط اجتماعي است:
۱- مبادله مالي (مبادلات اقتصادي و تجاري)
2- مبادلات سياسي (مباحث مشروعيت، امنيت، اقتدار و ...)
3- مبادلات نمادين (به واسطهي ارتباطات شفاهي، نمايش، انتشار مطالب و ...)
انواع مبادلات، انواع ارتباطات را با فضا دارند: مبادلات مادي مكانمند هستند و بدان گرايش دارند كه روابط اجتماعي را به مكان و محل معيني پيوند زنند. مبادلات سياسي نيز همين گرايشات را از خود نشان ميدهند، با اين تفاوت كه عرصهي آنها گستردهتر است و فضاي بيشتري را به خود اختصاص ميدهند، مثل عرصهي كشورها در مقابل عرصهي بازار كه مكان مبادلات مادي بود. اما مبادلات نمادين، ارتباطات اجتماعي را از مراجع فضايي رها ميكنند و منتشر ميسازند. در نتيجه، اين مبادلات به جهانيشدن گرايش دارند. به بياني خلاصهتر، مبادلات مادي به محليشدن، مبادلات سياسي به بينالملليشدن و مبادلات نمادين به جهانيشدن گرايش دارند. وي معتقد است ميزان جهانيشدن جوامع انساني وابسته است به ميزان تاثيرگذاري ترتيبهاي فرهنگي بر ترتيبات سياسي و اقتصادي. در واقع تا آنجا ميتوان انتظار داشت سياست و اقتصاد جهاني شوند كه با فرهنگ درآميزند و مبادلات در حوزهي اقتصاد و سياست به شكل نمادين انجام شود. در نتيجه واترز معتقد است همواره ميزان جهانيشدن در عرصهي فرهنگ بيش از اقتصاد و سياست است.
متفكراني كه جهانيشدن را در چارچوب پسامدرنيته تئوريپردازي ميكنند، بيش از هر چيز به مقولهي فرهنگ توجه دارند. به عبارت ديگر، آنچه در فرايند جهانيشدن براي آنها جالب توجه است آن است كه فرهنگ غرب ديگر مانند دوران مدرنيته يك فراروايت تعيينكننده نيست و جهانشمولي خود را از دست ميدهد. در شرايط فرهنگي پسامدرن، كه از آن به "فرهنگ جهاني" ياد ميكنند، فرهنگ غربي تنها روايتي در ميان روايتهاي ديگر است و در نتيجه، تفاوتهاي فرهنگي به جاي آنكه سركوب شوند، معتبر شناخته شده و مقبول در نظر گرفته ميشوند. زيگموند بومان از جمله متفكران قابل توجهي است كه در اين عرصه نظريهپردازي کرده است. او در بررسي حاشيهنشيني جامعهشناسان در دوران معاصر به اين نتيجه ميرسد كه اين امر ناشي از آن است كه آنها ديگر آنگونه كه متفكران عصر روشنگري برايشان مقرر كرده بودند، به عنوان قانونگذاران جامعه كه بايد سازمان جامعه عقلاني را برپا كنند به شمار نميروند. راهي كه بومان براي رهايي از اين حاشيهنشيني پيشنهاد ميكند پرهيز از ارایهي هنجارهاي اجتماعي الزامآور جهانشمول و يا تلاش در راه قانونگذاري است. او جامعهشناسي پسامدرن را فرايندي ديالكتيكي ميداند كه به نتيجهي نهايي الزامي نميرسد و نوعي توافق فعلي و به جريان انداختن فرايند گفتگو و جدل در جهتهاي جديد است. اين ديدگاه متضمن پذيرش مسئوليت در قبال "غير" (the Other) است و تكثر ديدگاه و نوعي نسبيگرايي را به دنبال دارد. اين ديدگاه به ويژه خود را در مباحث مربوط به فرهنگهاي مهاجران و تكثرگرايي فرهنگي نشان ميدهد.
از جمله رويكردهاي مهمي كه در اين چارچوب (پسامدرنيته) بايد مورد توجه قرار گيرد، بررسي مقولهي "جهان-محلي شدن" (Glocalization) است. رابرتسون از جمله متفكراني است كه به ما نسبت به غفلت از اين امر هشدار ميدهد كه جهانيشدن همواره در چارچوب محلي رخ ميدهد. در واقع نبايد فكر كنيم كه جهانيشدن فرايندي است كه مكانهاي از پيش موجود را به يكديگر پيوند ميزند و تماميت مكاني آنها را نابود ميسازد، بلكه اتفاقا هر مكاني در چارچوب گفتمانهاي جهانيشدن، به عنوان يك مكان خاص مورد توجه قرار ميگيرد. نمونهي بارز اين مسئله توجه شركتهاي فراملي به استفاده از ويژگيها و نمادهاي فرهنگي محلي براي بازاريابي است كه خود به نوعي توجه به مكانها به طور خاص است. از اينرو بهتر به نظر ميرسد كه از اصطلاح "جهان-محلي شدن" استفاده شود. اين مسئله به خصوص در جاهايي كه مستلزم روياروييهاي فرهنگي است (مانند موارد مربوط به منازعات مذهبي كه نمونهي سلمان رشدي يكي از معروفترين آنها است)، به تشكيل اجتماعات خيالي (Imaginative Community) ميانجامد، يعني اجتماعاتي كه با وجود مقيد نبودن به مكان، لزوما جهاني هم نيستند و تنها نوعي تشكيل اجتماع در سطح گستردهي فراملي ميباشند.
يورگن هابرماس از جمله انديشمنداني است كه با تاكيدي كه بر ارزشهاي مدرنيته ميكند، از برجستهترين مخالفان پسامدرنيته به شمار ميرود. با اين حال، تمركز او بر مدرنيته نيز بازانديشانه است و راهكارهايي را براي رهايي از بحرانهاي جامعهي سرمايهداري ميجويد. هابرماس جهانيشدن را در رابطه با مقولهي دموكراسي مورد توجه قرار ميدهد. از نظر هابرماس، جهانيشدن هر قدر هم مبهم باشد از يك جهت كاملا روشن است: اينكه جهانيشدن منادي ختم دورهي سلطهي جهاني دولت-ملتها به عنوان الگوي سازمان سياسي است. او ترجيح ميدهد براي اشاره به اين فرايند، از واژهي "پساملي" استفاده نمايد. به نظر هابرماس، جهانيشدن بازار و ساير فرايندهاي اقتصادي و همچنين الگوهاي ارتباطي و فرهنگي و مخاطرات، با زير سوال بردن كارايي دولت-ملتها در اجراي كاركردهاي قديميشان، مثل حفظ نظم و آرامش و تامين تعادل بازار، معناي آن را به عنوان يك الگوي سازمان سياسي به چالش ميكشد. جايگزيني كه هابرماس براي اين الگو ارایه ميدهد حاكميت عمومي كارآمدي است كه منتج از شبكههاي ارتباطي فراملي، گسترش حوزههاي عمومي در سطوح جهاني، سازمانهاي بينالمللي غيردولتي و جنبشهاي سياسي و اجتماعي جهانگرا است. تنها اين حاكميت ميتواند الگويي از مشروعيت عمومي ايجاد كند كه به رژيمهاي سياسي فراملي و يا جهاني اين قدرت را ميدهد كه به اتخاذ تصميمات الزامآور و اجراي سياستهاي اجتماعي اجباري اقدام نمايند. در واقع، خواه ناخواه بايد بپذيريم كه وحدت و همبستگي اجتماعي كه فراتر از الگوهاي دولت-ملت تعريف ميشود بايد بر خلاف مديريت دیوانسالارانه دولتي و يا سلطهي نظام بازار جهاني، به صورت پديدهاي به راستي جهانگستر تجلي پيدا كند. اگر قرار است دموكراسي بعد از افول دولت-ملت به حيات خود ادامه دهد، بايد نوعي احساس مسئوليت مشترك جهاني و يك التزام مشترك به مشاركت همگاني در نگرش شهروندان جهاني بوجود آيد. در نتيجه، او رويكردهايي به جهانيشدن كه آنرا فرايندي در گسست از پروژهي مدرنيته ميدانند رد ميكند و معتقد است جهانيشدن را بايد تنها به عنوان وضعيتي جديد در چارچوب مدرنيته دانست و راهكارهاي خاص را براي كاركرد مناسب آن در همين چارچوب فراهم ساخت.
بطور خلاصه می توان گفت كه دامنهي نظريات و مباحث دربارهي مقولهي جهانيشدن بسيار متنوع و گسترده است. يعني همزمان با گروهي از متفكران كه جهانيشدن را فرايند گذار از مدرنيته به وضعيت پسامدرن ميدانند، متفكران ديگري با استدلالات خود مدعي هستند كه جهانيشدن را بايد در درون چارچوبهاي انديشهي مدرن مورد بررسي قرار داد و اساسا جهانيشدن بخشي از ماهيت مدرنيته ميباشد. از سوي ديگر متفكراني نيز هستند كه از قرار دادن اين مقوله در هر كدام از اين دو چارچوب مفهومي ميپرهيزند و آنرا وراي اين رويكردها در نظر ميگيرند. در اين ميان ميتوان به شاخصههاي رويكردهاي مختلف به طور خلاصه اشاره نمود. به عنوان مثال، رويكردهاي منتقدي كه اين فرايند را در چارچوب مدرنيته ميدانند (عمدتا انديشمندان ماركسيست و نوماركسيست)، جهانيشدن را نتيجهي گريزناپذير سرمايهداري ميبينند كه طبيعتا متمايل به گسترش جغرافياي خود است. در كنار اينها متفكراني چون گيدنز را ميتوان در نظر گرفت كه ميپذيرند كه مدرنيته و سرمايهداري ماهيتا گسترشطلب هستند، اما آن را بيش از آنكه فرايندي براي تثبيت سلطهي كشورهاي توسعهيافته بر كشورهاي فقير و يا در حال توسعه بدانند، به اين فرايند به چشم فرايندي ناشي از گسترش فناوريها و فشردگي زمان و فضا مينگرند. اما رويكرد متفكران پسامدرن به اين مقوله بيشتر از زاوية فرهنگي است و آنها جهانيشدن را نوعي فرايند فرهنگي در نظر ميگيرند كه به گسترش فرهنگي جهاني ميانجامد كه بر خلاف فرهنگ مدرن، تحت سلطهي روايت روشنگري از فرهنگ نميباشد. در واقع اين شرايطي است كه در آن، ديگر فرهنگ غربي را نميتوان فرهنگ مسلطِ درست در نظر گرفت و لازم است از جايگاه قانونگذاريهاي اينچنيني خارج شده و مسئوليتهاي خود در مقابل غيريتِ (فرهنگي) ديگران را بپذيريم. اين رويكرد، تفاوتهاي فرهنگي موجود ميان جوامع مختلف را نگريستن از ديدگاه چشماندازهايي متفاوت ميداند كه يك نظم پيچيده، مختلف و در عين حال همپوشاننده را در سطح جهاني برقرار ميكند.
رویکردهای مسلمانان نسبت به جهانی شدن
همانطور که در آغاز این نوشتار نیز اشاره شد، مسلمانان در رابطه با مسئله جهانی شدن، واکنش های گوناگونی از خود نشان داده اند. همانگونه که .... نشان می دهد، در مطالعه خط مشی کشورهای اسلامی، سه موضع مختلف در این زمینه قابل مشاهده است. نخست آن چیزی است که از آن به مکتب نولیبرال تعبیر می شود و اساسا جهانی شدن را پدیده ای مثبت ارزیابی می کند که همه به عنوان یک امر حتمی، ناچار به پیوستن به آن هستند. ترکیه را باید در اردوگاه پشتیبانان این دیدگاه قرار داد و تلاش این کشور برای پیوستن به اتحادیه اروپایی و پذیرش بسیاری از شروط اقتصادی، سیاسی و فرهنگی مطرح شده از سوی اتحادیه توسط این کشور را باید متاثر از اتخاذ چنین دیدگاهی دانست.
دیدگاه دوم منتقد جهانی شدن است و مکاتب فکری و جریانات سیاسی مردمی ناهمگونی را در برمی گیرد که بر استدلال های متفاوتی تکیه می کنند. اما نقطه اشتراک این تفاسیر مختلف، انتقاد از جهانی شدن و تمرکز بر ابعاد منفی آن است. ماهاتیر محمد، نخست وزیر سابق مالزی را باید از چهره های بارز این دیدگاه بشمار آورد.
دیدگاه سوم بر اتخاذ موضعی کنشگرانه (تعاملی) با پدیده جهانی شدن تاکید می کند و آن را واقعیتی می شمرد که باید با آن تعامل کرد. این به معنای پذیرش تام و تمام عناصر آن نیست، و منظور از تعامل، مشارکت در یک گفتگوی سازنده با سردمداران جهانی شدن با هدف کاهش ضررها و افزایش منافع آن است. برای نمونه می توان از موضع رسمی مصر در قبال جهانی شدن یاد کرد.
افزون بر سیاستمداران و سیاست ورزان، اندیشمندان مسلمان نیز به بررسی ابعاد گوناگون جهانی شدن و طرح پرسش های جدی در این زمینه پرداخته اند. محمد عابد الجابری، اندیشمند مسلمان مراکشی، در مقاله خود با عنوان «طرح ۱۰ گزارة مهم در رابطه با جهانی شدن»، سعی می کند حوزه های مختلف بحث جهانی شدن را دسته بندی کرده و چالش های پیش روی مسلمانان را نشان دهد. از آنجا که ارایة همة مباحث مطرح شده در مقالة مذکور در این مجال ممکن نیست، صرفا به گزارش ده گزارة الجابری را (با حذف استدلاهای آن) اکتفا می شود:
-
فرهنگ یکسان و واحدی در جهان وجود ندارد و احتمال هم نمی رود که بوجود آید. آنچه هست، وجود فرهنگ ها گوناگون است.
-
هویت فرهنگی از مراتب سه گانة فردی، جمعی و ملی برخوردار است که رابطة بین تحقق و ظهور هر یک، به نوع ظهور «غیر»ی وابسته است که در مقابل آن مطرح می گردد.
-
هویت فرهنگی کامل نمی گردد مگر زمانی که سه عنصر وطن، امت و دولت جمع آیند.
-
جهانی شدن صرفا ابزاری برای تحول سرمایه داری نبوده است، بلکه در مرتبة نخست نوعی ایدئولوژی است که منعکس کنندة ارادة سیطره و هیمنه بر جهان است.
-
جهانی شدن پدیده ای متمایز از جهانی سازی است. جهانی بودن ارتباط با جهان و فرهنگ های گوناگون در عین اختلاف ایدئولوژیکی و با اذعان به حفظ تفاوت هاست. اما جهانی شدن توأم با نفی «غیر» و جایگزینی تهاجم فرهنگی ـ که در نهایت نوعی خاص زدایی است ـ با اختلافات ایدئولوژیکی است.
-
فرهنگ هجوم بر اوهامی مبتنی است که هدفشان همراهی و همگن سازی توأم با سیطره و دامن زدن به پیروی فرهنگی ـ تمدنی است.
-
جهانی شدن نظامی است که هدفش سلب هویت جمعی و بی محتوا کردن آن و نابودی تفاوت هاست تا مردم را به جهانی بی وطن، بی امت و بی دولت مرتبط سازد.
-
جهانی شدن دامن زدن به دوگانگی، انشقاق و جدای در هویت فرهنگی است.
-
بازسازی هر فرهنگ ممکن نیست مگر از دورن آن و از طریق بازسازی و نوآوری در داده ها و تاریخ و تلاش برای دستابی به مسیر حرکت آن تا بتوان با ارتباط دادن حال با گذشته (سنت با مدرنیته)، در قبال آینده و مخاطرلت آن تصمیم گیری کرد.
-
نیاز ما به دفاع از هویت فرهنگی خود در مراتب سه گانة آن کمتر از نیاز ما به کسب توانمدی های ضروری جهت ورود به عصر علم و تکنولوژی و پیشاپیش آن، عقلانیت و دمکراسی، نیست.
الجابری بدرستی بر تاثیر نقش زیربنای فرهنگی جهانی شدن و بعد هویتی آن بر ابعاد دیگر چهانی شدن (اقتصادی، فناوری اطلاعات و ...) تاکید می کند و آنها را اجزای جدایی ناپذیر یک پدیدة واحد می شمرد.
صرف نظر از اینکه چقدر با گزاره های دهگانة الجابری موافق باشیم یا نه، آنچه مباحثی از این دست به عنوان ضرورتی انکار ناپذیر مطرح می کند، تأمل در پدیدة جهانی شدن با توجه به تفاوت های آشکار خاستگاه ها و مبانی فرهنگی آن با هویت فرهنگی ماست. ورود به این حوزه فراتر از تمرین اندیشه ورزی اندیشمندان است و نیازمند تأمل و بررسی توسط همة کسانی است که به نوعی بدنبال موضعی کنشگرانه با این پدیدة در حال رشد جهان معاصر هستند.
جهانی شدن و چالش های نظری آن در ارتباط با هویت مسلمانی
در آنچه گذشت، با ابعاد گوناگون پدیدة جهانی شدن و برخی موضگیری های مطرح شده از سوی اندیشمندان مسلمان، آشنا شدیم. اگر می پذیریم که جهاني شدن پديدهاي است واقعي با تهديدها و فرصتهاي اساسي و جوامع مسلمان بويژه كشورهاي اسلامي براي حضور يكپارچه با هويت و مواضع مشترك براي تعامل منطقي با جهان امروز بايستي تدبيري جدي اتخاذ كنند و مسلمانان در اين زمينه دچار غفلت بزرگي شدهاند و تحولات ناشي از جهاني شدن نظير، بروز بي عدالتي، بحران خلاء ايمان و معنويت، وجود سرمايههاي مشترك اعتقادي و توانمنديهاي جوامع مسلمانان، محدوديتهاي دولتها، گسترش حضور مردم، همگي ميتوانند گفتماني (حركت عملي ـ نظري) مشترك با رويكردي نو و مناسب زمانه را براي مسلمانان مطرح نمايد، نخستین گام برای طرح و پیشنهاد شکل گیری چنین گفتمانی، تبیین و تدوین بنیان های نظری است که بر اساس آنها، هویت مشترک مسلمانی ما تعریف می شود. از این طریق است که «غیریت» فرهنگی ما تعریف شده و نسبت آن با مبانی فرهنگی جهانی شدن آشکار خواهد شد. بعنوان نمونه، می توان به خدا محوري (بجاي فرد محوري)، عقلانيت قدسي (بجاي عقل خودبنياد) و جهان اخلاقي (بجاي جهان سود مدار) اشاره کرد. بدیهی است که چالش های نظری مهمی بر سر راه تبیین هویت مشترک مسلمانی نهقته است که نمی توانند نادیده گرفته شوند. برای نمونه می توان به این پرسش های بنیادین توجه کرد:
-
به هنگام طرح مسئلة هویت، آیا سخن از یک هویت ثابت، ایستا، یکپارچه، و واحد است یا آن را متغیر، پویا، چندتکه و متعدد می دانیم؟
-
مشترکات و مفترقات هویتی مسلمانان کدامند؟ آیا وجود فرق گوناگون، درآمیختگی با فرهنگ های محلی، وجود آداب و شیوه های مختلف زیست مسلمانی، امکانی برای صحبت از هویت مشترک مسلمانی باقی می گذارد؟
-
ماهیت هستی شناسانه، انسان شناسانه و معرفت شناسانة عقلانیت قدسی چیست و ظهور آن در عرصة اجتماعی بعنوان عقلانیت جمعی، چه تفاوتهای با عقلانیت جمعی رایج در سپهر معرفتی و تمدنی مغرب زمین به عنوان بستر و خاستگاه جهانی شدن دارد؟
-
ظهور هویت فرهنگی خاصی با عنوان «هویت مشترک مسلمانی» در عرصة تعامل با جهانی در حال غربی شدن چگونه ممکن خواهد بود و مؤلفه های آن چیست؟
-
آیا امکان تمایز وجوه مثبت از وجوه منفی جهانی شدن و گزینش یکی همراه با طرد دیگری امری شدنی است، یا آنچه پیشاروی ماست تمامیتی است انفکاک ناپذیر که ناگذیر به نفی یا پذیرش تمامی آن هستیم؟
-
آیا امکان تسری رفتار و عمل مسلمانی به عرصة کنش و واکنش اجتماعی وحود دارد یا لازمة حفظ هویت مسلمانی، انفکاک کامل قلمروی خصوصی و فردی زندگی از قلمروی عمومی و اجتماعی آن و محدود ساختن زیست مسلمانی به اولی است؟
-
نسبت تعامل موضع کنشگرانه با موضع مقابله گرایانه از یک سو و موضع پذیرشگرانه از سوی دیگر چگونه تعریف و تحدید می گردد؟
-
آیا راهکارهای عملی شکل گیری گفتمان جهانی مسلمانان را باید در حوزة قدرت دولت های مسلمان جستجو کرد یا عرصة مدنی؟
همة این پرسش ها و ده ها پرسش دیگر بر سر راه شکل گیری گفتمان جهانی مسلمانان نهفته است و پاسخ یابی به آنها ممکن نیست مگر از طریق تعامل فکری بین مؤسسات محتلف گفتمان و طرح پرسش ها و چالش های نظری مشترک یا خاص در حوزة فعالیت هر مؤسسه. از سوی دیگر، مشارکت و تعامل فکری گسترده با اندیشمندان و پژوهشگران مسلمان جوامع دیگر. مؤسسة مطالعات گفتمان جهانی مسلمانان با این هدف شکل گرفته است و امید است با همکاری دیگر مؤسسات، گام های مؤثری در این زمینه بردارد.
مؤسسة مطالعات گفتمان جهانی مسلمانان articles.ir
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ×××××××××××××××××