دانشگاه، قدرت و جهانی شدن(متن کامل)

sokhanrani-daneshgah globalization.jpg

بحثی که در اینجا انجام می گیرد سه جنبه و سه مفهوم را در خود دارد که ما، برای آنکه منطق کل به جز را در آن رعایت کنیم  در جهتی معکوس با عنوان سخنرانی به ان می پردازیم: نخست به جهانی شدن، سپس به قدرت و در نهایت به دانشگاه.
***
جهانی شدن
جهانی شدن  بیش و پیش از هر چیز تبدیل شدن یک واقعیت زیست‌بومی (اکولوژیک) به یک واقعیت سیاسی و  به عبارت دیگر به معنی بازافرینی ”جهان”  از خلال ساختارهایی است که باید در نهایت آنها را فرهنگی به حساب آورد زیرا حاصل نهایی و متاخر  فاصله گرفتن انسان از موقعیت طبیعی او به مثابة جانوری در میان سایر جانوران است، جانوری به تعبیری فیلسوفانه  “سیاسی”. برای این فاصله گرفتن انسان بر دو راه قدم گذاشته است: یک راه مادی (ابزار یا تکنولوژی) و یک راه معنایی(زبان یا ایدئولوژی ). اما اگر از فاصله گرفتن نهایی و متاخر صحبت می کنیم دلیل آن است که جهانی شدن را باید نوعی خاص از فرهنگ انسانی قلمداد کرد که مدل های آن در  موقعیت زمانی-مکانی خاصی شکل گرفته و از نقطه مشخصی به سراسر جهان اشساعه یافته است. این موقعیت را می توان کمابیش در اروپای قرون 16 تا 19 میلادی قرار داد. یعنی اروپای بیرون آمده از قرون وسطی و آماده حرکت به سوی دوران صنعتی شدن. هم از این رو مبالغه آمیز نخواهد بود که “جهانی شدن”‌را نوعی “اروپایی شدن” به حساب بیاوریم و باز عجیب نخواهد بود که امروز در سراسر جهان مشاهده کنیم که شیوه‌های زیستی، شکل ها، نمادها و حتی سلیقه ها و رفتارها تا کوچکترین حرکات و ژست ها تمایلی گویا و روشن به شباهت یافتن با این مدل های اولیه داشته باشند. هر چند همانگونه که خواهیم گفت جهانی شدن هرگز به معنی رابطه ای یکسویه نبوده و نیست.
اروپا در طول این سه  قرن  دو ابداع و یا باز دقیق تر بگوئیم دو بازافرینی اساسی داشته است: نخست بازار سرمایه مبتنی بر ارزش مبادله و انباشت و رابطه دینامیک  و با قابلیت سوداگری میان عرضه و تقاضا، و جایگزین کردن آن با بازار های کمابیش محدود و خودکفا ی پیشین مبتنی بر تولید کالاهای مصرفی  با قابلیت اندک تولید کالاهای سرمایه‌ای قابل مبادله و در نتیجه محدودیت در قابلیت انباشت؛ و دوم، دولت ملی مبتنی بر آنچه ملت نامیده می شود و در حقیقت نوعی ابداع و تالیف حساب شده از جمعیت هایی است اغلب ناهمگون با زبان ها و فرهنگ هایی گاه بسیار متفاوت و حتی متضاد، برای تبدیل آنها به یک تمامیت مفروض یکپارچه با مشخصاتی روشن: زبان، سرزمین، حافظه تاریخی، سرگذشت و سرنوشت یکسان و غیره. 
در طول قرن نوزده اروپا فرایند شکل گیری بازار و دولت را تا حد بسیار زیادی به پیش می برد و وارد مرحله ای می شود که آن را گسترش امپریالیستی نامیده‌اند یعنی مرحله ای که دولتهای دموکراتیک اروپایی با تکیه زدن بر فلسفه تطوری و مشروعیت بخشیدن به خود با پشتبار روشنگری، اما با استفاده از ساختارهای پیشینی که شرکتهای تجاری استعماری آماده کرده‌اند، به فتح نظامی جهان می روند.
فتح جهان به این منظور صورت می گیرد که این دو شکل یعنی بازار و دولت ملی به سرعت و بسیار سریعتر از آنچه حتی تئوری های تطوری ممکن بود ادعا کنند در همه نقاط جهان تعمیم پیدا کنند و جهان با قواعد بازی جدیدی که مرکز تعیین کرده است ظاهر شود. ادعای اساسی این بود که این امر به سود همه است. بنابراین هر چند ممکن است در ابتدا هزینه های اندکی برای مردمان غیر اروپایی داشته باشد ولی در پایان کار، آنها بیش از همه از این گسترش سود خواهند برد.
با این وصف بر خلاف تصور، گسترش به سادگی ممکن نشد و در همه جا اشکال مقاومت بسیار شدیدی ظاهر شدند که از دیدگاه یک متخصص فرهنگ بسیار طبیعی و حتی سالم می ایند و به واکنش های یک کالبد در برابر ورود جسم خارجی شباهت دارند. هیچ دلیلی وجود نداشت که مردمانی با فرهنگ های بسیار متفاوت با تقسیم بندی هایی بسیار متفاوت از لحاظ قومی- سرزمینی  و با ساختارهایی بسیار متفاوت از لحاظ اقتصادی که عموما با مفهوم بازار و مالکیت خصوصی در معنی لیبرالی آن بیگانه بودند، چنین ساختارهایی را بپذیرند. 
گفتمان لیبرالی در این زمینه از قرن نوزده تا امروز به شکلی باورنکردنی تداوم و انسجام داشته است: موضوع به این صورت مطرح می شود که مردمان غیر اروپایی خود نمی دانند چه چیز برای آنها و برای اینده آنها بهتر است و بنابراین باید ولو به زور آنها را وادار به پذیرش "نوآوریها" کرد. بنابراین مساله هر چه بیشتر از تحمل یک درد ناگزیر "زایمان جهان نو" به یک درد ناگزیر یک عمل جراحی سخت، ولو با خطر مرگ بیمار تبدیل شد. تئوریسین های لیبرالیسم به سادگی و بدون هیچ گونه عذاب وجدانی   می توانستند در حالی که خود در دموکراسی جای داشتند از بدترین روش های غیر دموکراتیک، از زندان،  شکنجه، کشتار افراد بیگناه دفاع کنند و همه این مسائل تلخ را به حساب "بیماری" خود آن مردمان بگذارند. محور اساسی این گفتمان در آن بود که در جهان غیر اروپایی ما با  بیماری هایی "مادر زاد" روبرو هستیم که اگر فکری به حال آنها نشود به مرگ بیمار منجر خواهند شد و فکری هم که می شود برای آن کرد، اعمال جراحی بسیار درد آوری است که البته متاسفانه می تواند باز هم به مرگ بیمار یا به فلج و زمین گیر شدن او و یا به ناقص شدن او بیانجامد، ولی به هر رو صبر و انتظار جایز نیست. در این شرایط تعرض و تخریب خانه دیگران به نوعی عمل دگردوستانه تعبیر می شد و این دیگری حتی متهم می شد  که قدرت تشخیص این عمل دگردوستانه را هم ندارد. البته به جز چند "روشنفکر" (از میان این مردمان دیگری) در اینجا و آنجا که بر خلاف جریان آب اعلام می کردند که موضوع را فهمیده اند که راز تاریخی عقب ماندگی و عدم رشد جامعه خود را در یافته اند و این راز طبعا چیزی نبود جز نظریه های قدیمی بیگانه ترسی که در اروپا از یونان باستان تا قرن هجده بارها تکرار شده بود: استبداد اسیایی و رکود تاریخی.  این گروه از روشنفکران سرنمونه خود را در شخصیتی هایی مثل نایپل ، برنده جایزه نوبل ادبیات، می یافتند. و روش کار آنها بسیار روشن بود، تمجید تقریبا روشن از دگردوستی اروپایی در قالب دفاع از پروژه روشنگری(گویی برنامه استعماری و پروژه روشنگری در حقیقت یک چیز هستند) و حمله به اشباحی خیالین در ناخودآگاه تاریخی مردمان خود: جامعه شناسی های  عامیانه ای که تلاش می کنند هزاران سال تاریخ را در یک "بیماری مزمن و ذاتی و کشنده" در مردم خود خلاصه کنند و هر گونه تلاش برای اعتراض به نظام جهانی را نیز به حساب تئوری توطئه بگذارند. 
به عنوان نتیجه گیری  از این بخش باید بگوئیم جهانی شدن که تعمیم دو شکل بازار و دولت ملی به جهان بوده است چنان در طول 5 قرن گذشته به جهان شکل داده است که بازگشت به موقعیت قبلی غیر ممکن می نماید اما این به آن معنی نیست که نمی توان آلترناتیوی برای وضعیت کنونی که دائما خطر انفجارهای بزرگتر و بزرگتری را ایجاد می کند ارائه داد. ضدیت با جهانی شدن به خودی خود نمی توان یک خط یا ایدئولوژی سیاسی منسجم باشد چون در این مجموعه از ارتجاعی ترین افراد تا مترقی ترین آنها وجود دارند. به همین دلیل  بحث الترناتیو هر چه بیش در حال جدا کردن گروه های مترقی از سایرین در این مجموعه است. این الترناتیو امروز با نام دگرجهانی شدن یا آلترگلوبالیسم شناخته می شود که پرداختن به ان فرصتی دیگر می طلبد.

قدرت
اما اجازه بدهید که به موضوع فتح جهان بازگردیم و بر این نکته تاکید کنیم که این فتح به گونه ای ناگزیر و به دلیل افزایش دائم تنش های حاصل از مقاومت ها از همه نوع، به ناچار باید دائما تراکم و شدت بیشتری به خشونت خود می داد. ابتدا بگوئیم که فتح و اشغال جهان در مرحله نخست،  به دلیل نابرابری کامل قوا در مدت کوتاهی به پایان می رسد و در پایان قرن نوزده و ابتدای قرن بیستم ما در حقیقت با یک جهان اشغال شده سروکار داریم. و این اشغال عملا تا امروز ادامه پیدا کرده است هر چند اشغالگران بنا بر دوره های مختلف تغییر کرده‌اند و طبعا ابزارهای اشغال به صورت شگفت انگیزی پیشرفته تر شده است. چند تفاوت اساسی اشغال کنونی را از دوره گسترش امپریالیستی که از لحاظ تاریخی آن را در فاصله سالهای 1870 تا 1920 قرار می دهند جدا می کند:
1- نخست  آنکه نظام چند قطبی ابتدا به یک نظام دو قطبی و سپس به یک نظام تک قطبی تبدیل شده است؛ تک قطبی شدن با تراکم و تمرکز بیمانندی در ابزارهای نظامی اتفاق افتاده است که به همین دلیل نیز آنچه یک مسابقه نظامی نامیده شده به تدریج همه مدعیانی را که توان شرکت در آن را ندارند از عرصه بیرون رانده است: باید دقت داشت که در این مسابقه دسترسی به سلاح های اتمی تنها یکی از پارامترهاست و نه پارامتر اصلی، پارامتر اصلی در قابلیت به تداوم در اشغال دراز مدت جهان، یعنی توانایی به تامین هزینه های مالی حضور نظامی در سراسر جهان است که البته با توانایی به پرداخت سایر هزینه ها(سیاسی ، اقتصادی، اجتماعی...) در کشور خود یا در هر نقطه ای از جهان نیز همراه است.  اگر تنها هزینه های مالی اشغال را در نظر بگیریم  می دانیم که این هزینه ها در حد 400 میلیارد دلار در سال یعنی بیش از 1 میلیارد دلار در روز (بودجه نظامی آمریکا)هستند و تنها یک انباشت سرمایه بزرگ که تا حد زیادی متکی بر قرضه های سنگین خارجی است می تواند این هزینه را تحمل کند و این مورد تنها در چارچوب ایالات متحده امریکا و البته با بحرانی که این کشور را در برگرفته و کاملا از جنس "بحران های امپراتوری " است قابل درک است.
2- دوم آنکه کنترل جهان، هر چند اصل اشغال عمدتا بر دخالت مستقیم نظامی و خشونت آمیز استوار است، در کنار این امر،  اشکال جدیدی را به وجود آورده است که عمدتا ناشی از قابلیت های تکنولوژیک اطلاعاتی جدید هستند؛ این قابلیت ها همانگونه که خواهیم گفت بحث علم را با جدیدت بسیار در رابطه با قدرت مطرح می کنند و اگر خواسته باشیم آنها را خلاصه کنیم به این امر بازمی گردند که امروز همه موقعیت ها قابل تبدیل شدن به داده ها هستند که سپس از طریق مدیریت، دستکاری ، تحریف و به کارگیری انها به نحو مورد نظر می توان تقریبا به هر شکلی از آنها استفاده و سوء استفاده کرد. حوزه خصوصی امروز تقریبا به حداقل حجم ممکن آن رسیده است زیرا زندگی افراد به دلیل تبدیل شدن آن به گروهی از داده ها به طور کامل زیر نظاره و در نتیجه در اختیار صاحبان قدرت قرار دارد. درست مثل آن است که همه ما زیر نظارت دائم باشیم: "1984" اورول که بسیار زودتر و شدید تر از انچه وی تصورش را می کرد به واقعیت پیوسته است. زمانی که قدرت بتواند تمام مکالمات خصوصی، محتوای نامه ها، روابط خانوادگی، و حتی سلیقه های روزمره ما را بشناسند بی شک خواهند توانست فشار را بر افراد و بر موقعیت هایی که لازم می داند افزایش دهد تا به اهداف خود برسد. 
3- سومین نکته باز هم به همین امر قدرت باز می گردد به اینکه دولت ها امروز بیش از هر زمان دیگری تعریف وبری از خود یعنی به انحصار در آوردن مشروع آن را به حقیقت رسانده اند با این تفاوت که درجه تحمل در این انحصار طلبی به صورتی باور نکردنی افزایش یافته است: از یکسو دولت هیچ شکلی از بیان یا بروز قدرت را جز از کانال هایی که خود تعیین کرده است مجاز نمی داند و برای آن مجازاتهایی دائما سنگین تر وضع می کند و از سوی دیگر دولت ها خود در چارچوب یک نظام جهانی متشکل از دولت های ملی ناچار به تبعیت از ساختارهای تعریف شده ای از بیان و بروز قدرت هستند که در صورت عدم تبعیت از آنها به شدت سرکوب شده و به سادگی می توانند به نابودی فیزیکی تقریبا کامل کشیده شوند(نمونه های افغانستان و عراق از این نظر گویا هستند). در اینجا قانون بین المللی در واقع تنها با تکیه بر اشکال بسیار قابل انعطاف در تفسیر خود اجرا می شود: یک نظام دیکتاتوری مفروض که به دلایل استراتژیک نظام جهانی در دوران خاصی به مردم آن کشور تحمیل شده و با همه وسایل ممکن از آن دفاع شده است، پس از پایان تاریخ مصرف، بدل به یک رژیم ضد دموکرات و غیر انسانی می شود که صرف وجودش یک خطر برای انسانیت قلمداد می شود، اما همین رژیم با چند مانور بین المللی می تواند بار دیگر اعتبار از دست رفته خود را به دست آورد و به "خانواده جهانی" بپیوندد و علی آخر. گفتمان نظام جهانی در این زمینه چنان متناقض و مضحک بوده است که نیازی به آن نیست که بحث در اینجا باز شود. آنچه اهمیت دارد در قابلیت این نظام به تحمل چنین گفتمانی است و اصولا تحمل این نظام به تداوم یافتن برغم تمامی بیرحمی هایی که درون ان مشاهده می شوند.
به عنوان نتیجه در این بحث باید گفت که شکل دولت ملی که  با فرایند نظامی استعماری به جهان انتقال یافت امروز  ظاهرا قابل بازگشت نیست و در نتیجه می توان در اینجا نیز بیش تر از آنکه از نابودی دولت های ملی و اشکال فرو و فرا ملی در آنها را مطرح کرد از الترناتیو هایی که می توانند تا دورانی دراز آنها را همراهی کنند و در نهایت شاید یک روز جایگزین انها شوند سخن گفت. در میان این الترناتیو ها، جدی ترینشان، سازمان های غیردولتی در ترکیب هایی هستند که بیش از پیش شکل گولوکال یعنی محلی-جهانی به خود می گیرند. عمل این نهاد ها در شعاری بسیار معروف تبلور یافته است اینکه: در جهان امروز باید جهانی فکر کرد و محلی عمل نمود.
اما حال به بحث سوم خود می رسیم یعنی علم به طور عام و دانشگاه به طور خاص. 

دانشگاه
در حوزه اروپایی دانشگاه یا یونیورسیته در ریشه شناسی این لغت و از لحاظ تاریخی گویای منشائی دینی است. پس از آنکه در شورای سوم کلیسایی لاتران(1179 م.)  در سال  تصمیم گرفته شد که خادمان کلیسا آموزشی کامل و نظام مند دریافت کننند بود که نخستین دانشگاه ها در شهرهای پاریس، بولونی و آکسفورد ساخته شدند  و در تمام طول سالهای پایانی قرون وسطی دانشگاه ها مراکز تعلیمات دینی بودند که باید کلیسا ( یعنی یکی از دو رکن قدرت سیاسی، در کنار اشرافیت،  در نظام قدیم پیش از انقلاب های بورژوازی) را تقویت می کردند.
ظهور دولت ملی، انقلاب صنعتی و به قدرت رسیدن بورژوازی های شهری سبب شد که تمامی روابط اجتماعی-سیاسی در اروپا بر هم بریزد و دانشگاه های جدید هر چند همان نام پیشین را بر خود نهادند اما نهاد های قبلی را به کلی از محتوای دینی شان خالی کرده، آنها را رسما به سکوهایی برای قدرت خود بدل کنند. از این لحاظ ظهور دانشگاه را باید در چارچوب ظهور نظام آموزشی جدید درک کرد. دولت ملی که در پی به وجود آوردن پایگاه مفروض مشروعیت قدرت خود یعنی ملت بود با نظام آموزشی می توانست مهارت های نخستین یعنی خواندن و نوشتن به زبان ملی را در همه اتباع خود ایجاد کرده و از این طریق راه را برای شکل گیری آگاهی ملی و به وجود آمدن حافظه تاریخی که در طول قرن نوزدهم انجام گرفتند بگشاید. بنابراین علم، در معنی علم سکولار یا طبیعی،  هر چه بیشتر به مثابه ارزش جدیدی مطرح می شد که باید می توانست کمبود ارزشی بوژوازی را در برابر نجابت و بزرگی ادعایی در خون اشرافی  و ماموریت الهی  روحانیون جبران کند. دانشمندان باید اشراف و روحانیون را از عرصه اجتماعی بیرون رانده و با قدرت علمی ، منطقی و عقلانی خود آنها را بی اعتبار می کردند. بنابراین در ماموریت ایدئولوژیک دانشگاه  در جهت تقویت و قوام بخشیدن به طبقه جدید حاکم به هیچ رو نمی توان شک کرد. سنت آموزشی دانشگاه برغم نامی که از آکادمی یونانی بر خود گذاشته است کمتر به آن آکادمی افلاطونی شباهت داشت، زیرا از همان آغاز بر طبقه بندی عقلانی علوم، جدا سازی و پی گذاری حوزه های تخصصی اصرار می ورزید و پیش از  آنکه بخواهد فیلسوفانی جدید (همچون در آکادمی) پرورش دهد ، در پی تربیت دانشمندانی نو به خصوص در حوزه علوم طبیعی بود. بنابراین در اینکه دانشگاه از ابتدا به وجود آمد تا در خدمت قدرت حاکم برای تقویت آن قرار گیرد جای هیچ شکی نیست، اما در این نکته نیز جای شکی نیست که دانشگاه ، یا لااقل برخی از دانشگاه ها و بسیاری از دانشگاهیان نیز از همان ابتدا نه تنها حاضر نشدند این سرنوشت را بپذیرند بلکه همواره تلاش کردند که رسالت دانشگاه را واژگون کرده و آن را به ابزاری علیه قدرت تبدیل کنند. و طبعا این امر سرچشمه تعارض های بی پایانی بود که بیش از دویست سال در عرصه دانشگاه به چشم می خورد.  نخستین بحران عمیق در این زمینه را می توان در سالهای پیش از جنگ جهانی یعنی در سالهایی مشاهده کرد که دولت های اروپایی از دانشگاه ها سرگذاشتن بی چون و چرا را در حمایت از برنامه های استعماری و همچنین برنامه های جنگ طلبانه خود می خواهند. این امر دانشگاه ها را به درون یک بحران هویتی سخت می کشاند که سرانجام با فرو رفتن اروپا در جنگ جهانی اول نهادهای دانشگاهی را به شدت تضعیف می کند.
دانشگاه های بین دو جنگ جهانی با تصفیه ای که در طول سالهای انقلابی ابتدای قرن درون خود انجام داده بودند تلاش می کنند  تماما در خط قدرت باقی بمانند. البته برخی از سرکشی ها در طول دهه 20  برای مثال در سال های نخستین تاسیس شوروی و همچنین در آلمان برای مثال در چارچوب دانشگاه فرانکفورت و موسسه معروف مطالعات اجتماعی آن که به همت والتر بنیامین تاسیس می شود و زادگاه تئوری انتقادی است، و همچنین در قالب مدرسه معماری باوهاوس که والتر گروپیوس آن را تاسیس می کند و نظریه های انقلابی جدیدی را در عرصه معماری و طراحی صنعتی عرضه می کند، دیده می شود اما هر دو این موسسات بسیار سریع به محض به قدرت رسیدن نازی ها در سال 1933 از کار باز می مانند و اندیشمندان آنها ناچار به تبعید می شوند. حتی دانشگاهی که در سالهای پس از جنگ جهانی دوم در اروپا و آمریکا شکل می گیرد هنوز یک دانشگاه بسیار محافظه کار است که تلاش دارد به موقعیت آکادمیک سالهای پیش از جنگ بازگردد غافل از آنکه پتانسیل قدرتمندی که در دهه 1920 و ابتدای دهه 1930 در فضای آکادمیک اروپایی برای نخستین بار شکل گرفته بود با قدرتی هر چه بیشتر در حال نوزایی است. به این ترتیب است که همزمان با بالاگرفتن جنبش های جهان سومی پس از جنگ جهانی دوم دانشگاه ها نیز هر چه بیش از پیش بدل به محلی برای اعتراض به نظم حاکم و به زیر سئوال بردن ایدئولوژی های حاکم حتی در قالب همان دستگاه آکادمیک  می شوند. جنبش ضد جنگ و حرکت موسوم به ضد فرهنگ(Counter Culture) در آمریکا که اوج هر دو در سال 1968 است، به طور کامل دنیای    دانشگاهی را تغییر می دهد.
دهه 1970 در دانشگاه های اروپایی آمریکایی، دهه قرار گرفتن دانشگاه ها در نقطه ای دقیقا عکس رسالت نخستینشان است، یعنی دانشگاه به مثابه مرکز ایدئولوژی پردازی های سیاسی ضد قدرت ؛ دانشگاه به مثابه ابزار قدرت انقلابی در برابر قدرت ارتجاعی حاکم؛  تصادفی نیست اگر مهم ترین چهره های تئوری انتقادی را در سالهای 60 در آمریکا بازیابیم و یکی از مهم ترین نمایندگان مکتب فرانکفورت ، هربرت مارکوزه حتی تا به جایی پیش رود که دانشجویان را پرولتاریای جدید  و حاملان جدید انقلاب جهانی بنامد. و باز هم تصادفی نیست که در طول این دهه و در ابتدای دهه بعد دانشجویان در راس مهم ترین جنبش های تروریستی و ضد قدرت در سراسر جهان قرار بگیرند و گاه همچون در مورد کوبا، دانشجویانی همچون کاسترو و گوارا درس خود را نیمه کاره رها کنند تا تسخیر قدرت را هدف بگیرند و در این کار نیز موفق شوند.
واکنش نظام جهانی به این امر از ابتدای دهه 1980 و تا امروز قابل مشاهده است. این واکنش به صورت بسیار خلاصه در انتقال ساختار سلسله مراتبی و نخبه گرای اقتصاد لیبرالی به درون نظام دانشگاهی بود تا به این طریق بتوان در عین آنکه دانشگاه ها حفظ می شوند میان آنها به شدت تفاوت ایجاد کرد: گروهی از آنها را برای بازی ضد قدرت نگه داشت و گروه دیگر را در قالب دانشگاه های بسیار سخت گیرانه قرن نوزدهمی برد . این عمل دارای دو سود اساسی بود. نخست آنکه دیگر نیازی به تکرار پروژه تکان دهنده حذف و از میان رفتن دانشگاه ها که در اواخر دهه 1970 و از آن پس به طور دائم تا امروز ، مطرح شده بود و استدلال آن بی فایده بودن و عدم توانایی آنها به ارائه نیروهای نخبه و قابل استفاده به عنوان کادرهای عالیرتبه نظام بود، نبود و طبعا قدرت از واکنش های شدید علیه چنین پروژه ای مصون می ماند، اما در عوض این امکان به وجود می آمد که با کاهش دائم بودجه دانشگاه ها و کاهش شانس یافتن فرصت های شغلی در رده های نخبگان برای گروهی از دانشگاه ها آنها را عملا محکوم به مرگی تدریجی کرد. سود دیگر در آن بود که با به وجود آوردن گروه معدودی از دانشگاه ها یا مدارس نخبه گرا با هزینه های بسیار سنگین ثبت نام و تحصیل در آنها نه فقط امکان بازتولید قدرت حاکم فراهم می شد بلکه نیاز این قدرت به نیروهای علمی کاملا رام و سرسپرده و همسو با اهداف آن تامین می گردید.      
  بدین ترتیب شاهد به وجود آمدن سلسله مراتبی میان دانشگاه ها شدیم که در راس آنها دانشگاه های برجسته و بسیار گران قیمت جهان قرار می گرفتند که با نخبه گرایی کامل دانشجویان خود را می پذیرفتند و در آنها اثری از فعالیت های سیاسی و کارهای خارج از برنامه به خصوص سیاسی نبود. و در پایین ترین رده ها نیز دانشگاه های بسیار سیاسی قرار می گرفتند که بخش بزرگی از زمان دانشجویان در آنها صرف فعالیت های سیاسی می شد. اما نبود بودجه و نبود کار برای فارغ التحصیلان، آنها را محکوم به مرگ می کرد.  نخبه گرایی دانشگاهی همچون همه اشکال دیگر داروینیسم اجتماعی به همان نتایج منجر می شد، رقابتی مرگبار برای حذف ضعیف تر ها  پیش از آنکه قوی تر ها نیز به جنگ با یکدیگر بپردازند و نظام دانشگاهی را کاملا به موقعیت نظامی جهان شبیه سازند .
به عنوان نتیجه گیری در این بخش نیز باید گفت که هر چند دانشگاه در سرچشمه و در بخش بزرگی از تجربه خویش کاملا با هدف تقویت قدرت و برای ارائه مشروعیت لازم  به این قدرت از لحاظ ایدئولوژیک و ایجاد ابزارهای مادی(تکنولوژی) لازم برای تداوم یافتن این قدرت ساخته و ادامه یافته است، به هیچ رو نمی توان دانشگاهیان اعم از دانشجویان و اساتید را افرادی منفعل به شمار آورد. این افراد از پتانسیل بالایی برای دگرگون سازی موقعیت بر خوردارند. این دگرگون سازی طبعا باید ابتدا برای تبدیل نظام های آموزشی نخبه گرا به نظام های آموزشی دموکراتیک و گسترش دموکراسی فرهنگی و آکادمیک صورت بگیرد و سپس در سهیم شدن دانشگاه ها در فرایند عمومی آلترگلوبالیسم تا بتوان الترناتیو های لازم را برای مقابله با حرکت مخرب و عظیم جهانی شدن نولیبرالی که در حال حاضر بخش بزرگی از آن بر قابلیت های فعالیت های علمی، از جمله تینک تنک ها(Think Tanks)، اتکا دارد فراهم آید.

****

در نهایت سخنان خود را در بعدی اسطوره‌ای به پایان می برم:  رابطه دانشگاه و قدرت را در جهان امروز می توانیم رابطه‌ای سیزیفی-پرومته‌ای بدانیم. سیزیف و پرومته هر دو به گونه‌ای به خدایان(یا قدرت) که باید به آنها خدمت می کردند، خیانت کردند. سیزیف چون یکی از ماجراهای عاشقانه زئوس، خدای بزرگ،‌ را افشاء کرد و پرومته چون آتش را از خدایان دزدید و به انسان ها داد و آنها را به مرحله انسان بودن رساند. هر دو این شخصیت‌های اسطوره‌ای  یونانی در موقعیت شخصیت‌هایی قرار می گیرند که در زبان اسطوره شناسی  به آنها “شیاد” (trickster) می گویند، موجوداتی که نظم آفرینش را بر هم می ریزند و در آن تخریبی به وجود می آورند،‌ تخریبی که به گونه‌ای متناقض بنیانگذار است. هر دو این شخصیت های اسطوره‌ای  نیز سرنوشت غم‌انگیزی داشتند: سیزیف محکوم شد تا ابد در جهنم تخته سنگی را با زحمت بسیار تا قله کوهی بالا برد، اما آنجا شاهد فرو غلتیدن آن و هدر رفتن زحماتش شود، و پرومته محکوم شد تا ابد به کوه قفقاز زنجیرش کنند و عقابی جگرش را طعمه خود کند و جگر باز رشد کند. تراژدی یونانی شاید امروز تراژدی علم دانشگاهی در دوران جهانی شدن نولیبرالی هم باشد.   

متن سخنرانی در جشنواره تابستانی دانشگاه پلی‌تکنیک – 28 مرداد 1383  منبع