سعيدرضا عاملي دو جهاني شدنها و آيندة هويتهاي همزمان
خبرگزاري فارس: پارادايم دوجهانيشدنها، نگاهي است كه در درجة اول به تبيين و متمايز نمودن دو جهان موازي و در عين حال مرتبط و درهم آميخته در يكديگر ميپردازد و در درجة بعدي جهانيشدنهاي متكثري را در درون اين دو جهان مورد توجه قرار ميدهد.
نگاه به آينده، مورد توجه حوزهها و شاخههاي مختلف علوم بوده است. نگاه رشتهاي و ميانرشتهاي قلمروها و نظامهاي مطالعاتي گستردهاي را در خصوص مطالعات آينده بوجود آورده است (هال - 1969، دلپينو- 1996، فيلد - 1999، روزنو - 1999، بري - 2000، مورتيمور - 2001، تيلور - 2002). تصورات اوليه در مورد آيندهانديشي. نگاه افسانهاي، جادويي و استثناء گرايانه بوده است، ولي به مرور حوزههاي گسترده مطالعات علمي آينده با تكيه بر تفسير، پيشبيني مبتني بر قانون احتمالات شكل گرفته است (ميشل مارين - 2002). مطالعات آينده، هم با نگاه خرد به مقولههاي مختلف فرهنگي، اقتصادي و سياسي، توجه كرده است و هم با نگاه كلان، روندهاي جهاني را در جهان آينده مورد بررسي قرار دادهاند. بعنوان نمونه با همين نگاه كلاننگر، نوروين پيترز (2000) مجموعه مقالاتي در مورد آينده جهان در 2020 را كه محصول كنفرانسي است كه به مناسبت چهلوپنجمين سالگرد مؤسسة مطالعات علوماجتماعي هلند برگزار شده است، جمعآوري و ويراستاري نموده كه در كتابي تحت عنوان «آيندههاي جهاني: شكلگيري جهاني شدن» به چاپ رسيده است. نويسندگان مقالات تلاش داشتهاند كه تحليلي از روندهاي جهاني كه منجر به 2020 ميشود ارائه دهند. اغلب نويسندگان بر غيرقابل قبول بودن جهانيشدن ليبرال، تأكيد ميكنند و در عين حال مسير آينده را در ساختار نظام سرمايهداري تحليل ميكنند. تنوع ديگر، مربوط به نظامهاي فكري و حوزههاي آيندهانديشي است. معرفتشناسان با نگاه متدولوژيك و بررسي قوانين تفسير و تبيين آينده، تلاش ميكنند، آيندهانديشي را با نگاه فلسفي مورد بررسي قرار دهند (آلجيكا - 2003) و روشهاي مطالعة آينده را مورد نقد قرار دهند. از دل اين مطالعات، مطالعات انتقادي و مطالعات فراساختارگراها توليد شده است كه ضريب اطمينان بسياري از مطالعات آينده را به چالش كشيده است (بل - 1997 و هيج - 2002). آيندة سياست نيز حوزة ديگري از مطالعات مربوط به آينده است، كه تحت تأثير دو جهانيشدنها (عاملي، 1382الف)، نهادهاي جهاني، تضادهاي اجتماعي و فرهنگي، بالا رفتن قدرت فردي (گيدنز - 2001)، سياست آينده را غيرمركزي و انتشاريافته (Pervaded) ميبينند (روزنو - 1999، بري -2000).
مطالعة آيندة فرهنگ نيز از ابعاد مهم ديگر آيندهانديشي است كه به مطالعة پايداري و يا عدم ماندگاري فرهنگها (استيونسون - 2000) در قالب فرهنگهاي بومي (گرونفلت (Groenfeldt) ، فرهنگهاي قومي، فرهنگهاي ملي و همچنين به مطالعه هويت فردي و اجتماعي ميپردازند. يكي از جنبههاي مهم در قالب آيندة فرهنگ، هويت فردي و اجتماعي ميباشد كه محل تأمل اين مقاله است. در اينجا سئوال اصلي اين است كه فرد يا جامعه در آينده چه احساس و درك اوليهاي نسبت به خود و ديگري خواهد داشت؟ اين احساس چه پيوندي به تاريخ گذشته دارد؟ و فرد و جامعه چگونه خود را از ديگري متمايز ميكند؟ با توجه به اين پرسشها، اين مقاله تلاشي است براي پرداختن به چگونگي هويت فرد در بستر دوجهانيشدنها و اينكه هويت فرد در «فضاي دوجهاني» جديد، چه آيندهاي خواهد داشت. در اين مقاله ابتدا، پارادايم دوجهانيشدن مورد بحث قرار خواهد گرفت و سپس مفهوم هويت و نسبت بين دوجهانيشدنها و هويت و در نهايت چگونگي هويت در فضاي دوجهاني آينده مورد بحث قرار خواهد گرفت.
1. پارادايم دوجهانيشدنها
پارادايم دوجهانيشدنها، نگاهي است كه در درجة اول به تبيين و متمايز نمودن دو جهان موازي و در عين حال مرتبط و درهم آميخته در يكديگر ميپردازد و در درجة بعدي جهانيشدنهاي متكثري را در درون اين دو جهان مورد توجه قرار ميدهد. اساساً مهمترين تغيير جهان معاصر كه بنيان تغييرات آيندة جهان را ميسازد، رقابتي شدن جهان واقعي و جهان مجازي است. ظهور جهان جديد يعني «جهان مجازي» (Virtual World) بسياري از روندها، نگرش و ظرفيتهاي آينده جهان را تحت تأثير خود قرار خواهد داد. اين جهان در واقع به موازات و گاه مسلط بر «جهان واقعي» (Real Word) ترسيم ميشود و عينيت واقعي پيدا ميكند.
اين دو جهان از يك رابطه «انعكاسي هندسي» (Geometrical Reflection) برخوردار هستند.
جهان اول با خصيصه جغرافيا داشتن، از نظام سياسي مبتني بر دولت ـ ملت برخوردار بودن، طبيعي ـ صنعتي بودن، محسوس بودن و معطوف به احساس قديميتر بودن از جهان دوم قابل متمايز است. جهان دوم نيز با خصيصههايي مثل بيمكاني، فرازمان بودن، صنعتي بودن محض، عدم محدوديت به قوانين مدني متكي بر دولت ـ ملتها، از معرفتشناسي تغيير شكل يافته پسا مدرن برخوردار بودن، قابل دسترسي بودن همزمان، روي فضا بودن و برخورداري از فضاهاي فرهنگي، اعتقادي، اقتصادي و سياسي جديد از جهان اول بصورت نسبي جدا ميشود. اين دو جهان در بسيار از موارد تبديل به دوقلوهاي به هم چسبيده خواهند شد كه تعامل فردي و اجتماعي در قلمروهاي بسيار، بستگي به «تعاملهاي دوجهاني» دارد و ما مواجه هستيم با «دوجهانيشدنهاي به هم چسبيده» (Twin Globalizations). آموزش پرورش آينده، نظامهاي تجاري و بانكي در حال و آينده، نظامهاي كنترل شهري و شهرسازي، حتي پزشكي جهان آينده برايند تعامل پيوند خورده اين دو جهان است.
فهم دقيق تغييرات آينده جهان، نيازمند توجه جدي به وجود اين دو جهان موازي است. دوجهانيشدنها، فرايندهاي جهاني است كه در عين حال منعكسكننده دوجهانيگرائي (Dual Globalism) نيز هست. دوجهانيشدنها بيانكنندة فرايندهاي جهاني در دو فضاي متفاوت است و دو جهانگرائيها اشاره به شكلگيري معرفتهاي جديد جهاني نسبت به جهان واقعي و جهان مجازي است. بر اين مبنا نگارنده كه در دو نوشتار ديگر، كه در يكي به آسيبشناسي جهان معاصر در بستر دوجهانيشدن تحت عنوان «دوجهانيشدنها و جامعة جهاني اضطراب» (عاملي، 1382ب) و در مقالهاي ديگر با تكيه بر دوجهانيشدنها، با تحليل كلگرايانه روندهاي آيندة جهان را مورد مطالعه قرار داده (عاملي، 1382الف)، توجه به اين موضوع را به لحاظ «فضاشناسي» محوريترين بستر براي مطالعة جهان معاصر و جهان آينده ميداند.
به لحاظ معرفتشناسي اديان بزرگ جهانگرا، ادبيات، رمان و حوزههاي سنتي و مدرن يوتاپيائي (كومار، 2003) و آرمان شهرهاي فلسفههاي قديم و اساساً نگاه جهانگرايانه مسلط بر انديشة فلسفي نقش مهم در شكلگيري نگاه جهانگرايانه حديد و ظهور فرايندهاي جهاني شدن داشته است. در كنار انديشههاي فيلسوفانه، قدرت خلاق هنرمندان و نقاشان در ترسيم جهان آينده جايگاه جدي داشتهاند و فضاي جهاني جديد محصول و برايند همة توليدات فلسفي، هنري، تكنولوژيكي و تجربيات حوزههاي مختلف علوم ميباشد. به قول نيچه (63؛1382) «اگر از ارتفاعي درست بنگريم همه چيزها سرانجام به هم ميرسند، انديشة فيلسوف، كار هنرمند و اعمال نيك» و در واقع تلاقي انديشههاي جهانگرا و جهانشدنهاي امروز را معنا ميبخشند.
نگاه جهانگرايانه، زمينههاي ظهور ذهني «جهاني غير از جهان شناختهشدهاي» را كه در آن زندگي ميكنيم فراهم آورده است. تصورات واقعي و خيالي نيز در اين عرصه كارساز بوده است، نگاه خيالي و جادوئي به جهان، انساني را تصوير ميكند كه به صورت اعجابانگيز و خارقالعاده مسلط بر همة مخلوقات و همة هستي است و هر آنچه را كه اراده كند تحققيافته، مييابد. جهاني را معرفي ميكند كه حتي انسان با ارادة ذهني بر زمان و مكان مسلط ميشود، و همة كرات را در مينوردد، جهاني كه يك فرد از انرژي خارقالعاده برخوردار ميشود و در و بر همه جا مسلط ميشود، همسايگي اين جهان، كار و شغل در اين جهان، تجارت و معاملات. تفريحات و سرگرميها و بسياري از نظامهاي زندگي از نمودهاي مجازي و در عين حال «واقعيت مجازي» (Virtual Reality) است كه براي اين جهان پيشبيني ميشود.
2. هويت چيست؟
منظور از هويت چيست؟ هويت ابتدا به معناي «يكيشدن» و در روانشناسي به معناي «يكيشدن خود» مطرح گرديده است و در مردمشناسي هويت متجلي در «هويت نژادي» بوده است (سوكفلد، 1999:417). هويت از نقطهنظر جامعهشناسي صرفاً يكيشدن خود نيست بلكه «يكيشدن با خود و ديگران» محسوب ميشود كه توضيحدهندة هويت فردي و اجتماعي است. اريكسون (109:1980) اين دو مفهوم را با يكديگر جمع كرده و معتقد است هويت داراي دو جزء است: اول «يكيشدن خود» و ديگري «مشاركت با ديگران در بعضي از اجزاء ذاتي». براساس نظرية هويت، فرايند هويت، يك سيستم كنترل است كه مجموعه از هنجاري و ضدهنجارها را در فرد و جامعه بوجود ميآورد. هويت مجموعه معاني است كه چگونه بودن را در خصوص نقشهاي اجتماعي به فرد القاء ميكند و يا وضعيتي است كه به فرد ميگويد او كيست و مجموعه معاني را براي فرد توليد ميكند كه مرجع كيستي و چيستي او را تشكيل ميدهد (بورك، 1991:837). نكتة مهم اين است كه هويت مفهومي است مرتبط با حوزة معنا، منتهي لزوماً معنا خصيصة ذاتي فرد و يا جامعه نيست بلكه محصول توافقها و عدم توافقها است (جينكينز، 1381).
انديشمندان بسياري همچون ويليامز (1960)، گيچ (1962، 1967 و 1969)، كوين (1963)، نيلسون (1970)، بومن (1998)، يونگ و لايت (2001) معتقد به نسبي بودن هويت و يا هويتها هستند. از نظر گيچ (1962) هويت نسبي است و افراد از حيثهاي متفاوت، داراي هويتهاي متفاوت هستند. يك فرد، يك هويتي شغلي، هويت فاميلي و هويت ديني ميتواند داشته باشد. از نظر نيلسون (1970) رئيس بانك و شهردار يك شهر، هر دو يك شهروند هستند، ولي به لحاظ موقعيت رسمي داراي هويتهاي متمايزي هستند و يا حرف اول يك كلمه و حرف پنجم همان كلمه هر دو حرف هستند، اما به لحاظ نمادي حروف متفاوتي هستند. يونگ و لايت (2001) در مقالة خود، به تفاوت هويتي مردم آلمان شرقي در دورة سوسياليسم و مابعد سوسياليسم يعني پس از فروپاشي ديوارهاي برلين، اشاره كردهاند و نسبيت دورهاي هويتها را براساس تغييرات اجتماعي نشان دادهاند.
هويتها از دو خصيصه استمرار و تمايز برخوردار هستند. يعني فرديت هويتي فرد به سادگي تغيير نميكند و همواره خود را در كنار «ديگري نبودن» مييابد (عاملي، 2002). با يك نگاه كلي از نظر انتوني گيدنز (2001:21) «هويت مربوط به فهم افراد در مورد اين كه «چه كسي هستند؟» و «چه چيزي براي آنها مهم است» تبيين ميشود. اين فهم هويتي، منتزع از منابع معناساز مهمي مثل دين، مليت، نژاد، جنسيت، طبقه اجتماعي و تمايلات گروهي و قومي ميباشد. هويتهاي فردي، مربوط به احساس فرد نسبت به خود و تمايزاتي است كه با مؤلفههايي مثل اسم، مليت، قوميت و يا تمايلات شخصي، فكري، ارزشي و يا ايدئولوژيك، هويت يك فرد را از ديگري متمايز ميكند. هويت اجتماعي، به احساس مشترك يك جمع مثل «مادرها»، «پناهندگان»، «اقليتهاي قومي ديني»، «گروههاي كوچك و بزرگ اجتماعي» و ... باز ميگردد. اين احساس منابع مشترك دارد كه همة افراد آن هويت مشترك را به هم وصل ميكند.
هويت همواره يك مفهوم ارتباطي بوده است (بارت، 1969)، به اين معنا كه ما بوسيلة تشابهها و تفاوتهايي كه با ديگر داريم شناخته ميشويم (ميناگال و همكاران، 2003:61). هويت به ريشه هاي زندگي، روشها و منشيهايي كه با آن زندگي ميكنيم، گره خورده است. منظور از روشها زندگي، بقول ميناگال و همكاران او (2003) لزوماً نظامهاي اداري و بروكراتيك زندگي نيست. بلكه منظور آن اموري است كه خصيصههاي خاص زندگي ما را منعكس ميكند. اموري مثل آدام و رسوم اجتماعي، مذهب، نوع لباس پوشيدن، غذا خوردن، گذران اوقات فراغت و خلقوخويهاي مربوط به روابط اجتماعي، نمونههايي است كه هويت يك جامعه را از جامعة ديگر و يا حتي هويت يك فرد را از فرد ديگر متمايز ميكند.
از نظر استوارت هال (1991الف:47)، با نگاه هگلي، هويت يك روند در حال شدن است و از طرفي يك شناسنامه و عامل شناختهشدن محسوب ميشود، هويت همواره از طريق تقسيمِشدن، معنا پيدا ميكند، تقسيم بين اينكه من چه هستم و ديگري چه هست؟ او اساساً «هويت را ريشة خود و بستر عمل» تعريف ميكند. از نظر او نگاه روانشناسي به «خود» (Self) نيز به اين معنا نزديك است. نگاهي كه خود را يك «من ادامهدار، توسعهاي و در عين حال يك خود ديالكتيكي دروني» تعريف ميكند. در واقع ما هرگز آنجا قرار نداريم بلكه يك خود در حال شدن هستيم، و وقتي به مقصد ميرسيم، حداقل ميدانيم كه هستيم؟ استوارت هالبر «منطق هويت» تأكيد ميكند. از نظر او اكثر بحث ما در مورد درون يا بيرون خود و ديگري، يا درون و يا بيرون فرد و جامعه، و در عينيت يا ذهنيت، بر منطق هويت متكي است. همين منطق هويت است كه از نظر او يك آرامش خاصي را به فرد ميدهد كه بقول او شب را راحت ميخوابد، يعني فردي كه گرفتار دوگانگي يا چندگانگي هويتي نيست، بلكه از يك هويت روشن برخوردار است، از خواب راحت نيز برخوردار است. منطق خوب خوابيدن به ما ميگويد، فرد در شرايطي قرار دارد كه با تغييرات بسيار آهستهاي مواجه است. البته تاريخ حركت ميكند و تغييرات غيرمنتظره دارد ولي فرد با يك هويت مشابهي ادامه ميدهد. اين نوع هويت و اين نوع منطق هويت از نظر او به پايان دوران خود رسيده است.
از نظر استوارت هال (1991الف:42) منطق هويت به پايان خود رسيده است، و اين بخاطر «غيرمركزي شدن نظامها و انديشههاي مدرن» است. در واقع تمام امور مدرنيته كه مربوط به جنبههاي «بزرگ هويت جمعي» بود، مورد چالش قرار گرفته است. تمام اموري كه به نوعي جامعيت، همرنگي و همريشهبودن را معنا ميبخشيد، در معرض شكست قرار گرفته است. اموري مثل طبقة اجتماعي، مليت، نژاد، جنسيت و حتي مفهوم بزرگي مثل «غرب» از هويت مشابه و جمعي خود دور شده است. اين جنبهها، از نظر استوارت هال، «جنبههاي بزرگ هويت اجتماعي» (Great Collective Identity ) است، كه به نوعي در بستر روند طولاني تاريخ مدرنيسم توليد شده است. در واقع اينها به نوعي اشكالي از «خود ـ انعكاسي» فرد است كه در هويتهاي جمعي بزرگ معنا پيدا ميكند. بعنوان مثال، طبقة مهمترين جايگاهي بود كه موقعيت اجتماعي را معنا ميبخشيد، طبقة يك «كد اجتماعي» بود كه بوسيلة آن افراد يكديگر را ميفهميدند. البته هويتهاي اجتماعي از بين نرفته و نخواهد رفت، ولي امروز، سازههاي اجتماعي كه در بستر هويت معنا پيدا ميكند مثل مليت، طبقه و ... از بين رفته است.
اساساً هويت مربوط به ذهنيت مشابهي است كه فرد با ديگر دارد، به قول استوارت هال (1991الف:49) هويت مربوط به افرادي است كه مشابه هم حرف ميزنند، مشابه هم فكر ميكنند، از احساسات مشابه برخوردار هستند. لذا هويت همواره از جايگاه ديگري تعريف ميشود. هويت فرد، گاهي در ديگري منعكس ميشود، مثل جائيكه مفهوم عشق معنا پيدا ميكند، در اينجا فرد، در ديگري تكراي ميشود. شايد به همين دليل است كه در قلمرو ملي و شكلگيري حس ملي و هويت ملي سخن از «عشق سياسي» است (ترنز، 1999)، در واقع در سطح نازلتر، آن چيزي كه موجب نوعي هويت جمعي ميشود، تكرار تمايلات مشابه همه افراد و انعكاس فرد در جمع و فرد در ديگري است.
استوارت هال (1991الف) در مقالهاي تحت عنوان «محلي، جهاني: جهانيشدن و قوميت» بر بعد تمايز هويتي در مواجههاي محلي و جهاني تأكيد ميكند. او ميگويد: زماني كه به اطراف جهان ميرويد، وقتي متوجه ميشويد ديگران چه هستند؟ پس ميفهميد، آنها چه نيستند؟ و در نتيجه اينكه شما چه هستيد؟ معنا پيدا ميكند. بنابراين هويت، دائماً در يك چشمانداز نبودن، مشابه نبودنها و اساساً يك نگاه منفي و يا سلبي معنا مييابد. او معتقد است با ظهور جهانيشدن، روابط و هويت فرهنگ ملي بريتانيا، در حال از بين رفتن است. البته به نظر ميرسد، هال به جنبههاي بازگشتي هويت كه در بستر مواجهه با ديگري شكل ميگيرد، و موجب نوعي بازگشت به خود ميشود، توجه نكرده است. آن ديدگاهي كه در نظر گيدنز (1999) انعكاس پيدا كرده است و گيدنز را بر اين جهتگيري رسانده است كه مليگيرايي و مفهوم مليت در بستر جهانيشدن تقويت ميشود و حتي «مليتهاي بدون دولت» در اين روند شكل ميگيرند. البته او با تفكيك بين مفهوم ملت، دولت ملت و مليگرايي، بازتابهاي متفاوتي در مواجهه با جهانيشدن مطرح ميكند كه لزوماً از ابعاد انعكاسي برخوردار نيستند.
3. آيندة هويت، دوجهانيگراييها و دوجهانيشدنها
با توجه به روشن شدن ابعاد مفهومي دوجهانيشدنها و هويت، نسبت بين اين دو مفهوم را بصورت اجمالي در جهان آينده مورد بحث قرار ميدهيد. بايد توجه داشت كه آينده هويت از ابعاد مختلف قابل مطالعه است. هويت فرد و جامعه، هويت فرهنگي يك منطقه كه نماد فرهنگي و هويتي مجموعهاي از كشورها را در بردارد مثل هويت غرب (وندر وير، 2003)، و يا آيندة هويت معماري، نقاشي و يا حتي آيندة هويت شهر (هوبارد و همكاران، 2003) جنبههاي متفاوتي است كه در مطالعة آينده هويت مورد توجه قرار گرفته است. در اين مقاله توجه اصلي ما متوجه آيندة هويت فردي است. در خصوص هويت در جهان آينده نيز مطالعات زيادي انجام گرفته است. بعضي از اين مطالعات، به جايگاه هويت در فضاي فرهنگي دجيتالي جديد توجه كرده است (بولير، 1995).
هابرمس (2003) در جديدترين كار خود تحت عنوان «آيندة طبيعت انساني» (The Future of Human Nature)، رابطه بين تصرفات مهندسي ژنتيك و هويت انسان و برداشت و تلقي كه فرد از خود، طبقه و تاريخ خود دارد را مورد بحث قرار ميدهد و انعكاس آنرا بر هويتهاي آينده چالشبرانگيز ميداند. هابرمس (2003) در اين كتاب به نقد مهندسي ژنتيك و دخالتها و تصرفهاي ژنتيكي در ارتباط مستقيم با هويت و فهم از خود و طبقه و جايگاه اجتماعي ميباشد. او بين رشد طبيعي و ساختگي تفاوت قائل ميشود و معتقد است ژن ساختهشده و ژن طبيعي تفاوتهاي هويتي را بعنوان عضو يك جامعة خاص بوجود ميآورد. او در جمعبندي خود، به اين مهم تأكيد ميكند كه تضادهاي بين علم و دين، منشاء بحرانهاي بسيار زيادي شده است كه نمود مهم آن، 11سپتامبر ميباشد و بازتابهاي ديگر آن تصرف بر بسيار روندهاي طبيعي زندگي انسان خواهد بود.
والتر تروت اندرسون (1996، 1997 و 2003)، از جمله كساني است كه در حوزة آينده هويت فردي مطالعات متمركزي داشته است. اندرسون (2003) با ديدة ترديد به سخن هملت كه ميگويد «ما ميدانيم چه هستيم» نگاه ميكند در آينده چه خواهيم بود؟ اما بر محور روندهاي گذشته ترسيم ابهامآميزي از چه بودنهاي آينده ميتوان ارائه نمود.
اينكه فرد در جهان آينده چه تلقي نسبت به خود و ديگري دارد، سئوالي است كه مستلزم توجه به سه مؤلفة مهم است. مؤلفة اول، فضاي حاكم بر فرد در جهان آينده است كه در واقع نوعي فضاشناسي و محيطشناسي زندگي فرد در جهان آينده تلقي ميشود. مؤلفة دوم چرخش يا استمرار روندهاست. در واقع اين سئوال مطرح است كه آيا لزوماً آيندة جهان، يك رابطة خطي با جهان گذشته دارد، تا با فهم سنت تاريخ گذشته، به سنت تاريخ آينده پي ببريم. يا چرخشها و به قول گيدنز، روندهاي معكوسي در آن وجود دارد كه تاريخ آينده را به گذشته وصل ميكند و با برايندهاي جديدي از «گذشته و آينده» ظهور پيدا خواهد كرد. مؤلفة سوم به توضيح روندهاي هويتي همزمان و حتي «همزماني گراييهاي متضاد» (Contradictional Sychronism) ميپردازد كه در فهم تكثرهاي موجود در فضاي دو جهاني كمك ميكند.
مؤلفة اول: فضاي حاكم بر انسان در جهان آينده
نسبت به مؤلفة اول، مهمترين تغيير، ظهور و استقرار جهان دوم و چرخة جهانيشدنها در اين جهان ميباشد. ظهور جهان دوم (جهان مجازي) معلول يك تحول عظيم و مهم تكنولوژيك است كه مفهوم زمان و مكان را عوض كرده است و يك «ارتباط همزمان» را براي همگان و در هر زمان، فراهم آورده است. اين روند، ثبات و تمايزهاي هويتي را درون تكثرها و تغييرها گم خواهد كرد. مفهوم دوري و نزديكي و اينجا و آنجا در پرتو آن از بين رفته است. اين روند حتي مفهوم اين فرهنگ و آن فرهنگ و اين هويت و آن هويت را نيز تحتالشعاع خود قرار داده و در لايههاي گستردهتري متأثر خواهد كرد. به عبارتي ميتوان گفت جغرافياي فرهنگي و هويتي آينده بر محور جغرافياي سياسي و زميني جهان واقعي ترسيم نخواهد شد. با اين نگاه «همگني هويتي» (Homogenized Identity) و «همگني فرهنگي» مبتني خواهد بود بر «همسازيهاي جديد» و در عين حال بقول رولند رابرتسون (1992) شاهد يك نوع «ناهمگني فرهنگي» و «ناهمگني هويتي» (Heterogenized Identity) خواهيم بود. اين همگني و ناهمگني صرفاً توليد واقعي فرهنگ و جغرافياي بومي نيست و اساساً صرفاً برگرفته از جهان واقعي نيست، بلكه روندهاي بومي ـ جهاني و دوجهانيشدنها عامل عمدة اين روندهاي هويتي جديد است.
فضاي جديد، رابطة متفاوتي با تكنولوژي را بوجود آورده است. جهان مجازي كه سراسر جهان ساختگي، كدگذاريشده و صنعتي است، تعاملهاي واقعي را كه منتزع از «واقعي فرض كردن مجاز» است را بوجود آورده است. لذا اين سئوال اساسي مطرح است كه اساساً فرد در مواجهه با تكنولوژي بطور عام و در مواجهه با كامپيوتر و جهان مجازي از چه هويتي برخوردار خواهد بود و به قول رومن (2002) فرد در فضاي متصل (On line space) از چه هويت متفاوتي در مقايسه با فضاي منفصل (Off line space) برخوردار خواهد شد. اين فضاي جديد روندهايي را بوجود آورده است كه ماشين جزئي از زندگي روزمره انسان شده است، به نوعي كه فرد در بسياري از تعاملات خود در زندگي روزمره، بقول مزليش (1993)، بين انسان و ماشين تفاوتي قائل نميشود. بايد توجه داشت كه در فضاي سايبرنتيك، بسياري از ارتباطات بين فرد و «بيفردي» و يا «ماشيني تيزهوش» است و به دليل فرهنگي شدن ارتباطات سايبرنيتيك، فرد تفاوت انسان و ماشين را فراموش كرده است. خصوصاً اينكه در فضاي سايبر انسان و ماشين هر دو از ماهيت «سمبوليك بودن، كدگذاري شده و بيبدن بودن» برخوردارند. فردي كه در نظام بانكي جهان واقعي با انسان واقعي مواجهه بود، به يكبار در فضاي مجازي رابطه با ماشين، بعنوان يك جايگزيني رابطة انساني قرار ميگيرد. ذهنيت شرطي روابط انساني در نظام بانكي، منشاء تداعي همان روابط در ارتباط انسان با ماشين ميشود. بسياري از اين روابط طبيعي، در جهان مجازي صنعتي تكرار ميشود كه به مرور تعامل جديدي از روابط «فرد» با «ديگري» را ميسازد.
اندرسون (1996) در كتاب «تكامل آنگونه كه در گذشته بوده است، نيست» (Evolution Isn't What It Used To Be ) بحث ميكند كه انسان امروز، موجود ديگري شده است و نقطة مركزي اين تغيير مربوط به تعامل بين «بيولوژي و الكترونيك» (Bionic Convergence) و به تعبيري بين انسان و تكنولوژي است. او معتقد است دو تكامل بزرگ صورت گرفته كه يكي مربوط به رابطة انسان و تكنولوژي است كه موجب «توسعه و بزرگ شدن قلمرو ذهن» شده است. اين رابطه بصورت برجسته مربوط به رابطة انسان و كامپيوتر است. و ديگري مربوط به بدن انسان است، بدن انسان يا از طريق واگسنها و ارگانهاي ساختگي و بسياري از اختراعات تكاملي و مثلاً صنعت پيوند اعضاء، ابعاد تكاملي برجستهاي پيدا كرده است. اين دو افزايش، انسان ديگري را ساخته است كه با انسان پيشين تفاوت دارد.
اندرسون (1997) در كتاب آينده و خود به مطالعه «آينده و خود» ميپردازد. در اين كتاب او به يك نكتة كليدي توجه ميكند كه فرد تكمركزي گذشته، تبديل به يك فرد چند مركزي شده است كه اين تكثر منشاء ضعيف شدن لايههاي هويتي فرد شده است. اما ديدگاه كليدي اندرسون (2003) كه در مقالة جديد او كه در فصلنامه «آيندهها» به چاپ رسيده است، از اهميت زيادي برخوردار است. او در تكميل ديدگاههاي خود در خصوص هويت انسان، بر سه مفهوم اساسي كه مربوط به هويت انسان در مواجهه با تكنولوژي ميباشد، تأكيد كرده است. او معتقد است اولاً يك نوع «افزايش(Augmentation) تواناييها» نه به لحاظ صرفاً بيولوژيكي بلكه به لحاظ ذهني در انسان بوجود آمده است. ثانياً يك مفهوم جديدي از «زندگي تعاملي و اشتراكي» (Symbiosis) معنا پيدا كرده است و ثالثاً يك نوع برآيندهاي «فرا» (Transcendence) هويتي بين انسان و انسان و انسان و «ماشينهاي تيزهوش» (Intelligent Machines) بوجود آمده است. از نظر اندرسون (2003:545)، معلوم نيست روند افزايش نيروي انسان، اشتراكيشدن فضاها و فراهويتي شدن تا چه مقدار پيش خواهد رفت. هر چه هست، از نظر او اين روند در حال شدن است و انسان همواره چيزي، جز آنچه در گذشته بوده است، خواهد بود. آنچه خواهد شد، ميتواند آيندهاي بهتر باشد و ميتواند آيندهاي مشكلتر باشد.
در خصوص فضاشناسي و محيطشناسي آينده، توجه به ظرفيتهاي علمي آينده و تكنولوژيهاي آينده در عرصة بيوتكنولوژي، كه خلق انسانهاي جديد با هويتهاي جديد و كه در بسياري از موارد بريده از تاريخ، پدر و مادر ميباشد، شايان اهميت است، همچنين تصرف بر طبيعت انسان و «طبيعت غيرطبيعي» نوعي ساختگي شدن انسان و طبيعت را به همراه ميآورد كه منشاء هويت متفاوتي خواهد بود (هابرمس، 2003، نيوول، 2003، عاملي 1382الف).
مولفة دوم: چرخش يا استمرار روندها
در اينكه مظاهر بسياري گستردهاي از تاريخ بشر محصول تعاملهاي مرتبط با يكديگر است، ترديدي نيست. اما اينكه آيا تلقي هويتي نيز از يك روند يكسان برخوردار است يا خير، ترديدهاي جدي وجود دارد. استورات هال (1991الف) بر اين معنا تأكيد ميكند كه سنت تاريخ چنين بود كه هويت در حال و آينده به نوعي، تكرار هويت در گذشته بود، لذا استمرار هويتها امري قابل فهم بود، ولي امروز، نوعي تغيير جزء ذات حركت ثابت تاريخ شده است. لذا مفاهيم و معاني بزرگ شكل نميگيرد و سيلان تغييرات نوعي خردهگرايي را بوجود آورده است. اين نگاه ناظر بر دوران گذار است. ولي شواهدي از ظهور گذشته در آينده و يا بازگشت به گذشته و سنتهاي قديم در جامعة معاصر ديده ميشود. ظهور «فرهنگ مخالف» در قالب كمپينهاي اجتماعي مثل «خانواده»، «مبارزه با فقر»، «طرفدار صلح جهاني» و «نهضتهاي بازگشت با دينناب» و بطور خاص ظهور بزرگترين كمپين اجتماعي تاريخ معاصر، يعني «نهضت اجتماعي محيطزيستگرا» نمودهاي برجستة بازگشت به طبيعت، و زندگي طبيعي و به نوعي فرار از جهان تصرفهاي تخريبكننده «هويت انسان» است. اين روند توليد فضاي دوجهانيشدنهاست. همانطور كه مدرنيته و صنعتي شدن، نوعي از خود بيگانگي را بدنبال داشت و هويت فرد در جهان مدرنيته گرفتار يك ناستالژياي جدي شد، اين روند در زندگي دوجهاني جديد، ناستالژياي فزايندهاي را توليد خواهد كرد كه فردگريزي، جز بازگشت به خويشتن، نمييابد.
مؤلفة سوم: لايهاي شدن و همزماني شدن هويتها
تكثر گستردة دوجهانيشدنها و فرايندهاي بومي ـ جهاني (Glocalization) (رابرتسون، 1995) در درجة اول به قول كريس باركر، (2002:72) «كليت» (Whole) فرهنگي را تبديل به يك تجزية فرهنگي كرده است. اين روند فرهنگي موجب ظهور ساختارهاي جديدي شده است كه توليدكنندة روندهاي همزمان و در عين حال متضاد بسياري در جهان معاصر شده است. ظهور پسا مدرنيسم در كنار مدرنيسم، ظهور روندهاي غيرسكولارشدن(Desecularization) در كنار سكولار شدن (Secularization) جوامع و بوجود آمدن هويتهاي سنتگرا در كنار هويتهاي مدرنگرا و يا بوجود آمدن هويتهاي دورگه (Hybrid Idintities) در نسل جديد، نمودهايي از ظهور همزمانيهاي فرهنگي و هويتي است. جهان مجازي، با تاثير گرفتن از صنعت همزمان ارتباطات، منشاء ظهور «فرهنگهاي آني» (Simultaneous Cultures) (بل، 2001)، و بدنبال آن ظهور حال هويتهاي خلقالساعه شده است كه در دروة محدودي شكل ميگيرد و با ظهور «هويتهاي جديد» به سرعت از بين ميروند، خواهند بود.
فرد در عين حال كه از هويت مليگرا برخوردار است، از نگاه جهانگرائي عدالتخواهانه نيز برخوردار گرديده، در عين حال كه در تعامل به جهان، همگنيهاي جديد بوجود آورده است، همگنيهاي بسيار بومي نيز در درون آن شكل گرفته است. توجه به اين نكته اين مهم را بيان ميكند كه ما در جهان آينده لزوماً با «يك هويت فردي و اجتماعي» مواجهه نيستم، بلكه فرد واحد و مكان استقرار دو يا چند هويت شده است. لذا وقتي از چيستي فرد سئوال ميشود، در پاسخ از ملاك چيستي و جهت چيستي بايد سئوال كرد، مثلاً شغل شما چيست؟ تمايلات اوقات فراغات شما چيست؟ احساس ملي شما چيست؟ و يا احساس جهاني شما چيست؟ و يا چيستي فرد را نسبت به عضويت در خرده فرهنگها مورد سئوال قرار ميدهد.
نتيجهگيري
با نگاه اندرسوني ميتوان گفت دوجهانيشدنها، هر سه روند را توسعه بخشيده است و هويتهاي چندلايهاي را در درون خود متولد نموده است. از يك طرف ظرفيت انسان از محلي بودن، محلي زندگي كردن و محلگرايي به جهاني بودن، در جهان زندگي كردن و به قول رابرتسون خود را عضوي از جهان شش ميلياردي دانستن، نه صرفاً عضو جمعيت فلان روستا، شهر و يا كشور خاص پنداشتن و در نهايت به يك نوع جهانيگرايي منتقل نموده است. از طرفي فشرده شدن جهان واقعي تحت تأثير «وسايل حمل و نقل تندرو» و «يكي شدن جهان مجازي»تحت تأثير صنعت همزمان ارتباطات، ظرفيت فزايندهاي را براي انسان فراهم آورده است، لذا «خودفردي» يك افق جهاني پيدا كرده است. با مؤلفة دوم اندرسون يعني «تعاملي شدن و اشتراكي شدن» فضا، نيز بايد گفت فشردگي اين دو جهان، نزديك شدن جامعة انساني و ارتباطات تنگاتنگ بين جامعة انساني، تعاملهاي متكثر بين ديني، بين فرهنگي، بين نژادي و بين قوميتي جديد را بوجود آورده است كه پاية شكلگيري «فضاهاي فراهويتي» جديدي را فراهم آورده است. هويتهاي آينده، با اين نگاه بر محور مؤلفههاي ثابت و پسيني تاريخ گذشته نخواهد بود. هويتهاي آينده به گذشته مراجعه خواهد كرد ولي گذشته را بطور كامل تكرار نخواد كرد، بلكه نوعي «فرايندهاي تعاملي آينده و گذشته» شكل خواهد گرفت.
با توجه به پاراديم دوجهانيشدنها، ميتوان گفت هويتهاي ثابت پيشيني كه ساختهشده جهان اول (جهان واقعي بودند در مواجهه تعاملي با جهان دوم (جهان مجازي)، پاية هويتهاي جديدي را ميگذارند كه ظرفيت تضادهاي گسترده بين زندگي، فرهنگ و هويت در جهان واقعي و جهان مجازي را خواهد گذاشت. دوران انتقال فرد از زندگي در جهان واقعي به زندگي در «فضاي دوجهاني»، دوران چالشها، ناهنجاريهاي گسترده و بحران هويتهاست. ولي به نظر ميرسد با استقرار و هنجاريشدن جهان دوم در كنار جهان اول، در سه دهة آينده، شاهد شكلگيري جغرافيا و نهادهاي شناختهشدة جهان مجازي در كنار جهان واقعي باشيم، كه فرد رد آن فضا احساس آشنايي، تسلط و هويت مشخص داشته باشد. به عبارتي ميتوان گفت، جهان آينده، جهان مسلط شدن انسان بر روندهاي دوجهانيشدن است، اين روند منجر به نوعي «بازگشت به سادگي» در اوج پيچيدگي تكنولوژيك جهان آينده خواهد شد. روندهاي بازگشت، كه منشاء آن خستگيهاي انسان در جهان تكنولوژي و «ضعيف شدن لاية معنا و معنويت» است، انسان را به سمت تعريف طبيعيتر و سادهتر از خود منتهي خواهد شد.
براساس آنچه گفته شد، دوجهانيشدنها و دوجهانيگرايي، ضمن توليد تكثرهاي هويتي و غيرمركزي شدن هويتها، به مرور لايههاي جديدي از «فرا هويتها» را توليد ميكند كه لزوماً از منابع گذشته تأثير نميگيرد،بلكه اشتراكات جهاني فراهويتي را بوجود آورده است كه از خصيصة «معنويتگرايي و پيوند با متافيزيك»، «طبيعتگرايي»، «سادگي»، «سنتگرا بودن» و محوريت پيدا كردن مفهوم «عدالت» با نگرش جهاني «عدالت براي همه» (Justice for all) برخوردار خواهد بود. در چهارچوب پاراديم معرفتي دوجهانگرايي و براساس واقعيت شدن مجاز (Realization of Virtual) و مجازي شدن واقعيت (Virtualization of Real) در بستر دوجهانيشدنها، درك از خود و انعكاس خود در كناز ديگري، برخلاف گذشته صرفاً در فضا و جهان واقعي و با تكيه بر رقابتهاي ديني، قومي و ملي مصداق پيدا نميكند، بلكه نمودهايي از «ديگري فراديني، فراقومي و فراملي» شكل خواهد گرفت كه زمينة «هويتهاي بزرگ جهاني» را بر محور ارزشهاي جهاني فراهم خواهد كرد. و در كنار آن نوعي، همزماني هويتهاي ديگر كه معرف جهان شخصيتر و هويت شخصيتر فرد ميباشد در حال شكلگيري است. البته اين روند، اتفاقي است كه در حوزة عمومي، قابل پيشبيني است، چگونگي روندهاي سياسي در جهان قدرت، روندهاي متفاوتي را دارند كه در جاي خود بايد بحث شود.
نگاه هابرمسي به تكنولوژي ژنتيك، انسانهاي ساختهشدهاي را ترسيم ميكند كه هويتهاي آنها براساس ژنهاي تعريفشده، شكل ميگيرد. اين هويت، «ماشيني شدن انسان و هويت انساني» را ترسيم ميكند كه نگرانيهاي زيادي را براي تعامل طبيعي و ارتباطات بشري ايجاد ميكند. هويت آينده اين نوع انسان، قبل از آنكه محصول يك تعامل باشد، يك جوهر تعريفشده ژنتيكي پيدا كرده است، كه براساس قدرت و ثروت شكل ميگيرد.
تكثر و لايهاي شدن و چندبعدي شدن هويتها در جهان آينده، نيز گريزناپذير به نظر ميرسد. به نظر ميرسد، با توجه به توسعة منابع قابل دسترسي فرهنگي، اقتصادي و سياسي، كه در گسترة وسيع در جهان اول و جهان دوم بوجود آمده است، هويتهاي آينده از خصيصة فردي بودن، نسبيگرايي، تكثرگرايي و چند لايهاي شدن برخوردار خواهد شد. همانطور كه گفته شد، اين روند پس از يك اوج فردي شدن، تكثر و تفرق هويتها، يك روند بازگشت به سادگي، سلامت، جمعي شدن و يكپارچگي مسالمتآميز را طي خواهد كرد. خستگي انسان از زندگي صنعتي، صنعتي بودن محض جهان مجازي، مادي شدن معنويت، و دور شدن انسان از متافيزيك، بازگشتي آگاهانه به دين را بدنبال خواهد داشت كه مظاهر آنرا در جهان غرب بصورت معناداري ديده ميشود. اين در واقع نوعي نگاه مثبت و منتهي به صلح و عدالت به آينده بشريت است كه همواره كانون محوري ديدگاه الهيون بوده است.
----------------
كتابنامه منابع:
جنكينز، ر. (1381) هويت اجتماعي، ترجمة تورج يار احمدي، تهران انتشارات شيرازه.
عاملي، س. ر (1382الف)دوجهانيشدن و آيندة جهان، كتاب ماه علوماجتماعي، شماره 69 ـ70، خرداد و تير 1382، صص 15ـ28.
عاملي، س. ر (1382ب) دوجهانيشدنها و جامعة جباني اضطراب، نامة علوماجتماعي، جلد 11، شمارة 1، مهر 1382، صص143ـ174.
نيچه، ف. (1382) فلسفه، معرفت و حقيقت، ترجمع مراد فرهادپور، تهران، هرمس.
Aligica, P. D. (2003) Prediction, explanation and the epistemology of future studies, Futures, Vol. 35, pp. 1027-1040.
Ameli, S. R. (2002) Globalization, Americanizatoin and British Muslim Identity, London, ICAS Press.
Anderson, W. T. (1996) Evolution isn’t what it used to be: the augmented animal and the whole wired world, New York, Freeman, New York.
Andesron, W. T. (1997) The future of the self: inventing the postmodern person, New York, Tarcher/Putnam.
Anderson. W. T. (2003) Trajectories: Augmentation, symbiosis, transcendence: technology and the future(s) of human identity, in Futures, Vol. 35, pp. 5350-546.
Baker, C. (2002) Making Sense of Cultural Studies: Central Problems and Critical Debates, London, Sage Publications.
Brath. F. (1969) Introduction, in F. Barth (ed.), Ethnic groups and boundariws, pp. 9-37, Boston, Little Brown.
Barry, R. J. (2000) The worls turned upside down?: globalization and the future of the state, New York, Manchester University Press.
Baumann, G. (1998) Contesting Culture: Discourses of Identity in Multi-ethnic London, Cambridge, Cambridge University Press.
Bell, D. (2001) An Introduction to Cybercultures, London & New York, Routledge.
Bell, W. (1997) Foundation of futures studies, New Brunswick, Transaction Publisher.
Bollier, D. (1995) The future of Community and Personal Identity in the Coming Electronic Culture: a report of the third annual Aspen Institute Roundtable on Information Technology: Aspen, Coloradom, August 18-21, 1994, Washington, D. C.: Aspen Institute Communications and Society.
Burke, P. (1991) Identity Processes and Social Stress, American Sociological Review, Vol. 56(6), pp. 836-849.
Del Pino, J. S. (1999) Future Systems, Phaidon Press.
Groenfeldt. D. (2003) Can indigenous cultures survive the future?, in Futures, Vol. 35, pp. 907-915.
Geach, P. T. (1962) Reference and Generality, Ithaca, N. Y. Cornell University Press.
Geach, P. T. (1967) Identity, The Review of Metaphysics, XXI.
Geach, P. T. (1969) a Reply, The Review of Metaphysics, XXII.
Giddins, A. (1999) Runaway World: How Globalization is Reshaping our lives, London, Profile Books.
Giddens, A. (2001) Sociology, 4th edition, Cambridge, Polity Press.
Habermas, J. (2003) The Future of Human Nature, Cambridge, Polity Press.
Hal, H. (1969) Communication in the world of the future, New York.
Hall, S. (1991a) New identities and New Ethnicities, in A. King, Culture, Globalization and The World-System, New York, State University of New York at Binghamton, pp: 41-68.
Hall, S. (1991b) The Local and the Global, in A. King, Culture, Globalization and The World-System, New York, State University of New York at Binghamton, pp. 19-39.
Hideg, E. (2002) Implications of two new paradigms for futures studies, Futures, Vo. 34, pp. 283-294.
Hubbard, P.; Farie, L.; Lilley, k. (2003) Memorials to Modirnity? Public art in the 'city of the future', in Landscape Research, Vol. 28(2), pp. 147-169.
Kumar, K. (2003) Aspects of the Western Utopian Tradition, in History of the Human Sciences, Vol. 16(1), pp. 63-77.
Marien, M. (2002) Futures studies in the 21st Century; a reality-based view, in Futures, Vol. 34, pp. 261-281.
Mazlish, B. (1993) The fourth discontinuity: the co-evolution of humans and machines, New York, Simon and Schuster.
Minnegal, M. King, T. J. Just, R. and Dwyer, P. D. (2003) Deep identity, shallow time: sustaining a future in Victorian fishing communities, in the Australian Journal of Anthropology, Vol. 14(1), pp. 53-71.
Mortimore, P. (2001) Globalisation, Effectivensess and Improvement, in School Effectiveness and School Improvement, Vol. 12(1), pp. 229-249.
Newell, P. (2003) Globalization and the Governance of Biotechnology, in Global Environmental Politics, Vol. 3(2?), pp. 56-71.
Nielson, J. (1970) Relative Identity, New Gricles, Vol. 4(3), pp. 241-260.
Pieterse, N. (2000) Global futures: Shaping globlisation, London, Zed Book.
Robertson, R. (1992), Globalization, London, Sage.
Robertson, R. (1995) Glocalization: Time-space homogeneity-heterogeneity, in: S. Featherstone, S. Lash & R. Robertson (eds.), Global Modernities, London, Thousand Oaks and New Delhi, Sage.
Rosenau, J. N. (1999) The Future of Politics, in Future, Vol. 31, pp. 1005-1016.
Stevenson, T. (2000) Creating future cultures, in Futures, Vol. 32, pp. 919-923.
Quine, W. V. (1963) From a Logical Point of View, New York, Harper and Row.
Taylor, A. (2002) Global governance, international health law and WHO: looking towards the future, in Bulletin of the World Health Organization, Vol. 80 (12), pp. 975-980.
Turnerm B. (1999) Classical Sociologym London, Sage.
Van der Veer K. (2003) The future of western societies: multicultural identity or extreme nationalism?, in Futures, Vol. 35(2), PP. 169-187.
Vrooman, S. S. (220) The art of invective: Performing identity in cyberspace, in New Media & Society. Vol. 4(1) pp.51-70.
Young, C. and Light, D. (2001) Place, national identity and post-socialist transformations: Williams, B. A. O. (1960) Bodily
Continutity and Personaol Identity, A. Reply Analysis, XX
---------------
لينک خبر: http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8904090476
منبع خبر: فارس
زمان خبر: چهارشنبه 9 تير 1389 ساعت: 11:13:33
مطالعة آيندة فرهنگ نيز از ابعاد مهم ديگر آيندهانديشي است كه به مطالعة پايداري و يا عدم ماندگاري فرهنگها (استيونسون - 2000) در قالب فرهنگهاي بومي (گرونفلت (Groenfeldt) ، فرهنگهاي قومي، فرهنگهاي ملي و همچنين به مطالعه هويت فردي و اجتماعي ميپردازند. يكي از جنبههاي مهم در قالب آيندة فرهنگ، هويت فردي و اجتماعي ميباشد كه محل تأمل اين مقاله است. در اينجا سئوال اصلي اين است كه فرد يا جامعه در آينده چه احساس و درك اوليهاي نسبت به خود و ديگري خواهد داشت؟ اين احساس چه پيوندي به تاريخ گذشته دارد؟ و فرد و جامعه چگونه خود را از ديگري متمايز ميكند؟ با توجه به اين پرسشها، اين مقاله تلاشي است براي پرداختن به چگونگي هويت فرد در بستر دوجهانيشدنها و اينكه هويت فرد در «فضاي دوجهاني» جديد، چه آيندهاي خواهد داشت. در اين مقاله ابتدا، پارادايم دوجهانيشدن مورد بحث قرار خواهد گرفت و سپس مفهوم هويت و نسبت بين دوجهانيشدنها و هويت و در نهايت چگونگي هويت در فضاي دوجهاني آينده مورد بحث قرار خواهد گرفت.
1. پارادايم دوجهانيشدنها
پارادايم دوجهانيشدنها، نگاهي است كه در درجة اول به تبيين و متمايز نمودن دو جهان موازي و در عين حال مرتبط و درهم آميخته در يكديگر ميپردازد و در درجة بعدي جهانيشدنهاي متكثري را در درون اين دو جهان مورد توجه قرار ميدهد. اساساً مهمترين تغيير جهان معاصر كه بنيان تغييرات آيندة جهان را ميسازد، رقابتي شدن جهان واقعي و جهان مجازي است. ظهور جهان جديد يعني «جهان مجازي» (Virtual World) بسياري از روندها، نگرش و ظرفيتهاي آينده جهان را تحت تأثير خود قرار خواهد داد. اين جهان در واقع به موازات و گاه مسلط بر «جهان واقعي» (Real Word) ترسيم ميشود و عينيت واقعي پيدا ميكند.
اين دو جهان از يك رابطه «انعكاسي هندسي» (Geometrical Reflection) برخوردار هستند.
جهان اول با خصيصه جغرافيا داشتن، از نظام سياسي مبتني بر دولت ـ ملت برخوردار بودن، طبيعي ـ صنعتي بودن، محسوس بودن و معطوف به احساس قديميتر بودن از جهان دوم قابل متمايز است. جهان دوم نيز با خصيصههايي مثل بيمكاني، فرازمان بودن، صنعتي بودن محض، عدم محدوديت به قوانين مدني متكي بر دولت ـ ملتها، از معرفتشناسي تغيير شكل يافته پسا مدرن برخوردار بودن، قابل دسترسي بودن همزمان، روي فضا بودن و برخورداري از فضاهاي فرهنگي، اعتقادي، اقتصادي و سياسي جديد از جهان اول بصورت نسبي جدا ميشود. اين دو جهان در بسيار از موارد تبديل به دوقلوهاي به هم چسبيده خواهند شد كه تعامل فردي و اجتماعي در قلمروهاي بسيار، بستگي به «تعاملهاي دوجهاني» دارد و ما مواجه هستيم با «دوجهانيشدنهاي به هم چسبيده» (Twin Globalizations). آموزش پرورش آينده، نظامهاي تجاري و بانكي در حال و آينده، نظامهاي كنترل شهري و شهرسازي، حتي پزشكي جهان آينده برايند تعامل پيوند خورده اين دو جهان است.
فهم دقيق تغييرات آينده جهان، نيازمند توجه جدي به وجود اين دو جهان موازي است. دوجهانيشدنها، فرايندهاي جهاني است كه در عين حال منعكسكننده دوجهانيگرائي (Dual Globalism) نيز هست. دوجهانيشدنها بيانكنندة فرايندهاي جهاني در دو فضاي متفاوت است و دو جهانگرائيها اشاره به شكلگيري معرفتهاي جديد جهاني نسبت به جهان واقعي و جهان مجازي است. بر اين مبنا نگارنده كه در دو نوشتار ديگر، كه در يكي به آسيبشناسي جهان معاصر در بستر دوجهانيشدن تحت عنوان «دوجهانيشدنها و جامعة جهاني اضطراب» (عاملي، 1382ب) و در مقالهاي ديگر با تكيه بر دوجهانيشدنها، با تحليل كلگرايانه روندهاي آيندة جهان را مورد مطالعه قرار داده (عاملي، 1382الف)، توجه به اين موضوع را به لحاظ «فضاشناسي» محوريترين بستر براي مطالعة جهان معاصر و جهان آينده ميداند.
به لحاظ معرفتشناسي اديان بزرگ جهانگرا، ادبيات، رمان و حوزههاي سنتي و مدرن يوتاپيائي (كومار، 2003) و آرمان شهرهاي فلسفههاي قديم و اساساً نگاه جهانگرايانه مسلط بر انديشة فلسفي نقش مهم در شكلگيري نگاه جهانگرايانه حديد و ظهور فرايندهاي جهاني شدن داشته است. در كنار انديشههاي فيلسوفانه، قدرت خلاق هنرمندان و نقاشان در ترسيم جهان آينده جايگاه جدي داشتهاند و فضاي جهاني جديد محصول و برايند همة توليدات فلسفي، هنري، تكنولوژيكي و تجربيات حوزههاي مختلف علوم ميباشد. به قول نيچه (63؛1382) «اگر از ارتفاعي درست بنگريم همه چيزها سرانجام به هم ميرسند، انديشة فيلسوف، كار هنرمند و اعمال نيك» و در واقع تلاقي انديشههاي جهانگرا و جهانشدنهاي امروز را معنا ميبخشند.
نگاه جهانگرايانه، زمينههاي ظهور ذهني «جهاني غير از جهان شناختهشدهاي» را كه در آن زندگي ميكنيم فراهم آورده است. تصورات واقعي و خيالي نيز در اين عرصه كارساز بوده است، نگاه خيالي و جادوئي به جهان، انساني را تصوير ميكند كه به صورت اعجابانگيز و خارقالعاده مسلط بر همة مخلوقات و همة هستي است و هر آنچه را كه اراده كند تحققيافته، مييابد. جهاني را معرفي ميكند كه حتي انسان با ارادة ذهني بر زمان و مكان مسلط ميشود، و همة كرات را در مينوردد، جهاني كه يك فرد از انرژي خارقالعاده برخوردار ميشود و در و بر همه جا مسلط ميشود، همسايگي اين جهان، كار و شغل در اين جهان، تجارت و معاملات. تفريحات و سرگرميها و بسياري از نظامهاي زندگي از نمودهاي مجازي و در عين حال «واقعيت مجازي» (Virtual Reality) است كه براي اين جهان پيشبيني ميشود.
2. هويت چيست؟
منظور از هويت چيست؟ هويت ابتدا به معناي «يكيشدن» و در روانشناسي به معناي «يكيشدن خود» مطرح گرديده است و در مردمشناسي هويت متجلي در «هويت نژادي» بوده است (سوكفلد، 1999:417). هويت از نقطهنظر جامعهشناسي صرفاً يكيشدن خود نيست بلكه «يكيشدن با خود و ديگران» محسوب ميشود كه توضيحدهندة هويت فردي و اجتماعي است. اريكسون (109:1980) اين دو مفهوم را با يكديگر جمع كرده و معتقد است هويت داراي دو جزء است: اول «يكيشدن خود» و ديگري «مشاركت با ديگران در بعضي از اجزاء ذاتي». براساس نظرية هويت، فرايند هويت، يك سيستم كنترل است كه مجموعه از هنجاري و ضدهنجارها را در فرد و جامعه بوجود ميآورد. هويت مجموعه معاني است كه چگونه بودن را در خصوص نقشهاي اجتماعي به فرد القاء ميكند و يا وضعيتي است كه به فرد ميگويد او كيست و مجموعه معاني را براي فرد توليد ميكند كه مرجع كيستي و چيستي او را تشكيل ميدهد (بورك، 1991:837). نكتة مهم اين است كه هويت مفهومي است مرتبط با حوزة معنا، منتهي لزوماً معنا خصيصة ذاتي فرد و يا جامعه نيست بلكه محصول توافقها و عدم توافقها است (جينكينز، 1381).
انديشمندان بسياري همچون ويليامز (1960)، گيچ (1962، 1967 و 1969)، كوين (1963)، نيلسون (1970)، بومن (1998)، يونگ و لايت (2001) معتقد به نسبي بودن هويت و يا هويتها هستند. از نظر گيچ (1962) هويت نسبي است و افراد از حيثهاي متفاوت، داراي هويتهاي متفاوت هستند. يك فرد، يك هويتي شغلي، هويت فاميلي و هويت ديني ميتواند داشته باشد. از نظر نيلسون (1970) رئيس بانك و شهردار يك شهر، هر دو يك شهروند هستند، ولي به لحاظ موقعيت رسمي داراي هويتهاي متمايزي هستند و يا حرف اول يك كلمه و حرف پنجم همان كلمه هر دو حرف هستند، اما به لحاظ نمادي حروف متفاوتي هستند. يونگ و لايت (2001) در مقالة خود، به تفاوت هويتي مردم آلمان شرقي در دورة سوسياليسم و مابعد سوسياليسم يعني پس از فروپاشي ديوارهاي برلين، اشاره كردهاند و نسبيت دورهاي هويتها را براساس تغييرات اجتماعي نشان دادهاند.
هويتها از دو خصيصه استمرار و تمايز برخوردار هستند. يعني فرديت هويتي فرد به سادگي تغيير نميكند و همواره خود را در كنار «ديگري نبودن» مييابد (عاملي، 2002). با يك نگاه كلي از نظر انتوني گيدنز (2001:21) «هويت مربوط به فهم افراد در مورد اين كه «چه كسي هستند؟» و «چه چيزي براي آنها مهم است» تبيين ميشود. اين فهم هويتي، منتزع از منابع معناساز مهمي مثل دين، مليت، نژاد، جنسيت، طبقه اجتماعي و تمايلات گروهي و قومي ميباشد. هويتهاي فردي، مربوط به احساس فرد نسبت به خود و تمايزاتي است كه با مؤلفههايي مثل اسم، مليت، قوميت و يا تمايلات شخصي، فكري، ارزشي و يا ايدئولوژيك، هويت يك فرد را از ديگري متمايز ميكند. هويت اجتماعي، به احساس مشترك يك جمع مثل «مادرها»، «پناهندگان»، «اقليتهاي قومي ديني»، «گروههاي كوچك و بزرگ اجتماعي» و ... باز ميگردد. اين احساس منابع مشترك دارد كه همة افراد آن هويت مشترك را به هم وصل ميكند.
هويت همواره يك مفهوم ارتباطي بوده است (بارت، 1969)، به اين معنا كه ما بوسيلة تشابهها و تفاوتهايي كه با ديگر داريم شناخته ميشويم (ميناگال و همكاران، 2003:61). هويت به ريشه هاي زندگي، روشها و منشيهايي كه با آن زندگي ميكنيم، گره خورده است. منظور از روشها زندگي، بقول ميناگال و همكاران او (2003) لزوماً نظامهاي اداري و بروكراتيك زندگي نيست. بلكه منظور آن اموري است كه خصيصههاي خاص زندگي ما را منعكس ميكند. اموري مثل آدام و رسوم اجتماعي، مذهب، نوع لباس پوشيدن، غذا خوردن، گذران اوقات فراغت و خلقوخويهاي مربوط به روابط اجتماعي، نمونههايي است كه هويت يك جامعه را از جامعة ديگر و يا حتي هويت يك فرد را از فرد ديگر متمايز ميكند.
از نظر استوارت هال (1991الف:47)، با نگاه هگلي، هويت يك روند در حال شدن است و از طرفي يك شناسنامه و عامل شناختهشدن محسوب ميشود، هويت همواره از طريق تقسيمِشدن، معنا پيدا ميكند، تقسيم بين اينكه من چه هستم و ديگري چه هست؟ او اساساً «هويت را ريشة خود و بستر عمل» تعريف ميكند. از نظر او نگاه روانشناسي به «خود» (Self) نيز به اين معنا نزديك است. نگاهي كه خود را يك «من ادامهدار، توسعهاي و در عين حال يك خود ديالكتيكي دروني» تعريف ميكند. در واقع ما هرگز آنجا قرار نداريم بلكه يك خود در حال شدن هستيم، و وقتي به مقصد ميرسيم، حداقل ميدانيم كه هستيم؟ استوارت هالبر «منطق هويت» تأكيد ميكند. از نظر او اكثر بحث ما در مورد درون يا بيرون خود و ديگري، يا درون و يا بيرون فرد و جامعه، و در عينيت يا ذهنيت، بر منطق هويت متكي است. همين منطق هويت است كه از نظر او يك آرامش خاصي را به فرد ميدهد كه بقول او شب را راحت ميخوابد، يعني فردي كه گرفتار دوگانگي يا چندگانگي هويتي نيست، بلكه از يك هويت روشن برخوردار است، از خواب راحت نيز برخوردار است. منطق خوب خوابيدن به ما ميگويد، فرد در شرايطي قرار دارد كه با تغييرات بسيار آهستهاي مواجه است. البته تاريخ حركت ميكند و تغييرات غيرمنتظره دارد ولي فرد با يك هويت مشابهي ادامه ميدهد. اين نوع هويت و اين نوع منطق هويت از نظر او به پايان دوران خود رسيده است.
از نظر استوارت هال (1991الف:42) منطق هويت به پايان خود رسيده است، و اين بخاطر «غيرمركزي شدن نظامها و انديشههاي مدرن» است. در واقع تمام امور مدرنيته كه مربوط به جنبههاي «بزرگ هويت جمعي» بود، مورد چالش قرار گرفته است. تمام اموري كه به نوعي جامعيت، همرنگي و همريشهبودن را معنا ميبخشيد، در معرض شكست قرار گرفته است. اموري مثل طبقة اجتماعي، مليت، نژاد، جنسيت و حتي مفهوم بزرگي مثل «غرب» از هويت مشابه و جمعي خود دور شده است. اين جنبهها، از نظر استوارت هال، «جنبههاي بزرگ هويت اجتماعي» (Great Collective Identity ) است، كه به نوعي در بستر روند طولاني تاريخ مدرنيسم توليد شده است. در واقع اينها به نوعي اشكالي از «خود ـ انعكاسي» فرد است كه در هويتهاي جمعي بزرگ معنا پيدا ميكند. بعنوان مثال، طبقة مهمترين جايگاهي بود كه موقعيت اجتماعي را معنا ميبخشيد، طبقة يك «كد اجتماعي» بود كه بوسيلة آن افراد يكديگر را ميفهميدند. البته هويتهاي اجتماعي از بين نرفته و نخواهد رفت، ولي امروز، سازههاي اجتماعي كه در بستر هويت معنا پيدا ميكند مثل مليت، طبقه و ... از بين رفته است.
اساساً هويت مربوط به ذهنيت مشابهي است كه فرد با ديگر دارد، به قول استوارت هال (1991الف:49) هويت مربوط به افرادي است كه مشابه هم حرف ميزنند، مشابه هم فكر ميكنند، از احساسات مشابه برخوردار هستند. لذا هويت همواره از جايگاه ديگري تعريف ميشود. هويت فرد، گاهي در ديگري منعكس ميشود، مثل جائيكه مفهوم عشق معنا پيدا ميكند، در اينجا فرد، در ديگري تكراي ميشود. شايد به همين دليل است كه در قلمرو ملي و شكلگيري حس ملي و هويت ملي سخن از «عشق سياسي» است (ترنز، 1999)، در واقع در سطح نازلتر، آن چيزي كه موجب نوعي هويت جمعي ميشود، تكرار تمايلات مشابه همه افراد و انعكاس فرد در جمع و فرد در ديگري است.
استوارت هال (1991الف) در مقالهاي تحت عنوان «محلي، جهاني: جهانيشدن و قوميت» بر بعد تمايز هويتي در مواجههاي محلي و جهاني تأكيد ميكند. او ميگويد: زماني كه به اطراف جهان ميرويد، وقتي متوجه ميشويد ديگران چه هستند؟ پس ميفهميد، آنها چه نيستند؟ و در نتيجه اينكه شما چه هستيد؟ معنا پيدا ميكند. بنابراين هويت، دائماً در يك چشمانداز نبودن، مشابه نبودنها و اساساً يك نگاه منفي و يا سلبي معنا مييابد. او معتقد است با ظهور جهانيشدن، روابط و هويت فرهنگ ملي بريتانيا، در حال از بين رفتن است. البته به نظر ميرسد، هال به جنبههاي بازگشتي هويت كه در بستر مواجهه با ديگري شكل ميگيرد، و موجب نوعي بازگشت به خود ميشود، توجه نكرده است. آن ديدگاهي كه در نظر گيدنز (1999) انعكاس پيدا كرده است و گيدنز را بر اين جهتگيري رسانده است كه مليگيرايي و مفهوم مليت در بستر جهانيشدن تقويت ميشود و حتي «مليتهاي بدون دولت» در اين روند شكل ميگيرند. البته او با تفكيك بين مفهوم ملت، دولت ملت و مليگرايي، بازتابهاي متفاوتي در مواجهه با جهانيشدن مطرح ميكند كه لزوماً از ابعاد انعكاسي برخوردار نيستند.
3. آيندة هويت، دوجهانيگراييها و دوجهانيشدنها
با توجه به روشن شدن ابعاد مفهومي دوجهانيشدنها و هويت، نسبت بين اين دو مفهوم را بصورت اجمالي در جهان آينده مورد بحث قرار ميدهيد. بايد توجه داشت كه آينده هويت از ابعاد مختلف قابل مطالعه است. هويت فرد و جامعه، هويت فرهنگي يك منطقه كه نماد فرهنگي و هويتي مجموعهاي از كشورها را در بردارد مثل هويت غرب (وندر وير، 2003)، و يا آيندة هويت معماري، نقاشي و يا حتي آيندة هويت شهر (هوبارد و همكاران، 2003) جنبههاي متفاوتي است كه در مطالعة آينده هويت مورد توجه قرار گرفته است. در اين مقاله توجه اصلي ما متوجه آيندة هويت فردي است. در خصوص هويت در جهان آينده نيز مطالعات زيادي انجام گرفته است. بعضي از اين مطالعات، به جايگاه هويت در فضاي فرهنگي دجيتالي جديد توجه كرده است (بولير، 1995).
هابرمس (2003) در جديدترين كار خود تحت عنوان «آيندة طبيعت انساني» (The Future of Human Nature)، رابطه بين تصرفات مهندسي ژنتيك و هويت انسان و برداشت و تلقي كه فرد از خود، طبقه و تاريخ خود دارد را مورد بحث قرار ميدهد و انعكاس آنرا بر هويتهاي آينده چالشبرانگيز ميداند. هابرمس (2003) در اين كتاب به نقد مهندسي ژنتيك و دخالتها و تصرفهاي ژنتيكي در ارتباط مستقيم با هويت و فهم از خود و طبقه و جايگاه اجتماعي ميباشد. او بين رشد طبيعي و ساختگي تفاوت قائل ميشود و معتقد است ژن ساختهشده و ژن طبيعي تفاوتهاي هويتي را بعنوان عضو يك جامعة خاص بوجود ميآورد. او در جمعبندي خود، به اين مهم تأكيد ميكند كه تضادهاي بين علم و دين، منشاء بحرانهاي بسيار زيادي شده است كه نمود مهم آن، 11سپتامبر ميباشد و بازتابهاي ديگر آن تصرف بر بسيار روندهاي طبيعي زندگي انسان خواهد بود.
والتر تروت اندرسون (1996، 1997 و 2003)، از جمله كساني است كه در حوزة آينده هويت فردي مطالعات متمركزي داشته است. اندرسون (2003) با ديدة ترديد به سخن هملت كه ميگويد «ما ميدانيم چه هستيم» نگاه ميكند در آينده چه خواهيم بود؟ اما بر محور روندهاي گذشته ترسيم ابهامآميزي از چه بودنهاي آينده ميتوان ارائه نمود.
اينكه فرد در جهان آينده چه تلقي نسبت به خود و ديگري دارد، سئوالي است كه مستلزم توجه به سه مؤلفة مهم است. مؤلفة اول، فضاي حاكم بر فرد در جهان آينده است كه در واقع نوعي فضاشناسي و محيطشناسي زندگي فرد در جهان آينده تلقي ميشود. مؤلفة دوم چرخش يا استمرار روندهاست. در واقع اين سئوال مطرح است كه آيا لزوماً آيندة جهان، يك رابطة خطي با جهان گذشته دارد، تا با فهم سنت تاريخ گذشته، به سنت تاريخ آينده پي ببريم. يا چرخشها و به قول گيدنز، روندهاي معكوسي در آن وجود دارد كه تاريخ آينده را به گذشته وصل ميكند و با برايندهاي جديدي از «گذشته و آينده» ظهور پيدا خواهد كرد. مؤلفة سوم به توضيح روندهاي هويتي همزمان و حتي «همزماني گراييهاي متضاد» (Contradictional Sychronism) ميپردازد كه در فهم تكثرهاي موجود در فضاي دو جهاني كمك ميكند.
مؤلفة اول: فضاي حاكم بر انسان در جهان آينده
نسبت به مؤلفة اول، مهمترين تغيير، ظهور و استقرار جهان دوم و چرخة جهانيشدنها در اين جهان ميباشد. ظهور جهان دوم (جهان مجازي) معلول يك تحول عظيم و مهم تكنولوژيك است كه مفهوم زمان و مكان را عوض كرده است و يك «ارتباط همزمان» را براي همگان و در هر زمان، فراهم آورده است. اين روند، ثبات و تمايزهاي هويتي را درون تكثرها و تغييرها گم خواهد كرد. مفهوم دوري و نزديكي و اينجا و آنجا در پرتو آن از بين رفته است. اين روند حتي مفهوم اين فرهنگ و آن فرهنگ و اين هويت و آن هويت را نيز تحتالشعاع خود قرار داده و در لايههاي گستردهتري متأثر خواهد كرد. به عبارتي ميتوان گفت جغرافياي فرهنگي و هويتي آينده بر محور جغرافياي سياسي و زميني جهان واقعي ترسيم نخواهد شد. با اين نگاه «همگني هويتي» (Homogenized Identity) و «همگني فرهنگي» مبتني خواهد بود بر «همسازيهاي جديد» و در عين حال بقول رولند رابرتسون (1992) شاهد يك نوع «ناهمگني فرهنگي» و «ناهمگني هويتي» (Heterogenized Identity) خواهيم بود. اين همگني و ناهمگني صرفاً توليد واقعي فرهنگ و جغرافياي بومي نيست و اساساً صرفاً برگرفته از جهان واقعي نيست، بلكه روندهاي بومي ـ جهاني و دوجهانيشدنها عامل عمدة اين روندهاي هويتي جديد است.
فضاي جديد، رابطة متفاوتي با تكنولوژي را بوجود آورده است. جهان مجازي كه سراسر جهان ساختگي، كدگذاريشده و صنعتي است، تعاملهاي واقعي را كه منتزع از «واقعي فرض كردن مجاز» است را بوجود آورده است. لذا اين سئوال اساسي مطرح است كه اساساً فرد در مواجهه با تكنولوژي بطور عام و در مواجهه با كامپيوتر و جهان مجازي از چه هويتي برخوردار خواهد بود و به قول رومن (2002) فرد در فضاي متصل (On line space) از چه هويت متفاوتي در مقايسه با فضاي منفصل (Off line space) برخوردار خواهد شد. اين فضاي جديد روندهايي را بوجود آورده است كه ماشين جزئي از زندگي روزمره انسان شده است، به نوعي كه فرد در بسياري از تعاملات خود در زندگي روزمره، بقول مزليش (1993)، بين انسان و ماشين تفاوتي قائل نميشود. بايد توجه داشت كه در فضاي سايبرنتيك، بسياري از ارتباطات بين فرد و «بيفردي» و يا «ماشيني تيزهوش» است و به دليل فرهنگي شدن ارتباطات سايبرنيتيك، فرد تفاوت انسان و ماشين را فراموش كرده است. خصوصاً اينكه در فضاي سايبر انسان و ماشين هر دو از ماهيت «سمبوليك بودن، كدگذاري شده و بيبدن بودن» برخوردارند. فردي كه در نظام بانكي جهان واقعي با انسان واقعي مواجهه بود، به يكبار در فضاي مجازي رابطه با ماشين، بعنوان يك جايگزيني رابطة انساني قرار ميگيرد. ذهنيت شرطي روابط انساني در نظام بانكي، منشاء تداعي همان روابط در ارتباط انسان با ماشين ميشود. بسياري از اين روابط طبيعي، در جهان مجازي صنعتي تكرار ميشود كه به مرور تعامل جديدي از روابط «فرد» با «ديگري» را ميسازد.
اندرسون (1996) در كتاب «تكامل آنگونه كه در گذشته بوده است، نيست» (Evolution Isn't What It Used To Be ) بحث ميكند كه انسان امروز، موجود ديگري شده است و نقطة مركزي اين تغيير مربوط به تعامل بين «بيولوژي و الكترونيك» (Bionic Convergence) و به تعبيري بين انسان و تكنولوژي است. او معتقد است دو تكامل بزرگ صورت گرفته كه يكي مربوط به رابطة انسان و تكنولوژي است كه موجب «توسعه و بزرگ شدن قلمرو ذهن» شده است. اين رابطه بصورت برجسته مربوط به رابطة انسان و كامپيوتر است. و ديگري مربوط به بدن انسان است، بدن انسان يا از طريق واگسنها و ارگانهاي ساختگي و بسياري از اختراعات تكاملي و مثلاً صنعت پيوند اعضاء، ابعاد تكاملي برجستهاي پيدا كرده است. اين دو افزايش، انسان ديگري را ساخته است كه با انسان پيشين تفاوت دارد.
اندرسون (1997) در كتاب آينده و خود به مطالعه «آينده و خود» ميپردازد. در اين كتاب او به يك نكتة كليدي توجه ميكند كه فرد تكمركزي گذشته، تبديل به يك فرد چند مركزي شده است كه اين تكثر منشاء ضعيف شدن لايههاي هويتي فرد شده است. اما ديدگاه كليدي اندرسون (2003) كه در مقالة جديد او كه در فصلنامه «آيندهها» به چاپ رسيده است، از اهميت زيادي برخوردار است. او در تكميل ديدگاههاي خود در خصوص هويت انسان، بر سه مفهوم اساسي كه مربوط به هويت انسان در مواجهه با تكنولوژي ميباشد، تأكيد كرده است. او معتقد است اولاً يك نوع «افزايش(Augmentation) تواناييها» نه به لحاظ صرفاً بيولوژيكي بلكه به لحاظ ذهني در انسان بوجود آمده است. ثانياً يك مفهوم جديدي از «زندگي تعاملي و اشتراكي» (Symbiosis) معنا پيدا كرده است و ثالثاً يك نوع برآيندهاي «فرا» (Transcendence) هويتي بين انسان و انسان و انسان و «ماشينهاي تيزهوش» (Intelligent Machines) بوجود آمده است. از نظر اندرسون (2003:545)، معلوم نيست روند افزايش نيروي انسان، اشتراكيشدن فضاها و فراهويتي شدن تا چه مقدار پيش خواهد رفت. هر چه هست، از نظر او اين روند در حال شدن است و انسان همواره چيزي، جز آنچه در گذشته بوده است، خواهد بود. آنچه خواهد شد، ميتواند آيندهاي بهتر باشد و ميتواند آيندهاي مشكلتر باشد.
در خصوص فضاشناسي و محيطشناسي آينده، توجه به ظرفيتهاي علمي آينده و تكنولوژيهاي آينده در عرصة بيوتكنولوژي، كه خلق انسانهاي جديد با هويتهاي جديد و كه در بسياري از موارد بريده از تاريخ، پدر و مادر ميباشد، شايان اهميت است، همچنين تصرف بر طبيعت انسان و «طبيعت غيرطبيعي» نوعي ساختگي شدن انسان و طبيعت را به همراه ميآورد كه منشاء هويت متفاوتي خواهد بود (هابرمس، 2003، نيوول، 2003، عاملي 1382الف).
مولفة دوم: چرخش يا استمرار روندها
در اينكه مظاهر بسياري گستردهاي از تاريخ بشر محصول تعاملهاي مرتبط با يكديگر است، ترديدي نيست. اما اينكه آيا تلقي هويتي نيز از يك روند يكسان برخوردار است يا خير، ترديدهاي جدي وجود دارد. استورات هال (1991الف) بر اين معنا تأكيد ميكند كه سنت تاريخ چنين بود كه هويت در حال و آينده به نوعي، تكرار هويت در گذشته بود، لذا استمرار هويتها امري قابل فهم بود، ولي امروز، نوعي تغيير جزء ذات حركت ثابت تاريخ شده است. لذا مفاهيم و معاني بزرگ شكل نميگيرد و سيلان تغييرات نوعي خردهگرايي را بوجود آورده است. اين نگاه ناظر بر دوران گذار است. ولي شواهدي از ظهور گذشته در آينده و يا بازگشت به گذشته و سنتهاي قديم در جامعة معاصر ديده ميشود. ظهور «فرهنگ مخالف» در قالب كمپينهاي اجتماعي مثل «خانواده»، «مبارزه با فقر»، «طرفدار صلح جهاني» و «نهضتهاي بازگشت با دينناب» و بطور خاص ظهور بزرگترين كمپين اجتماعي تاريخ معاصر، يعني «نهضت اجتماعي محيطزيستگرا» نمودهاي برجستة بازگشت به طبيعت، و زندگي طبيعي و به نوعي فرار از جهان تصرفهاي تخريبكننده «هويت انسان» است. اين روند توليد فضاي دوجهانيشدنهاست. همانطور كه مدرنيته و صنعتي شدن، نوعي از خود بيگانگي را بدنبال داشت و هويت فرد در جهان مدرنيته گرفتار يك ناستالژياي جدي شد، اين روند در زندگي دوجهاني جديد، ناستالژياي فزايندهاي را توليد خواهد كرد كه فردگريزي، جز بازگشت به خويشتن، نمييابد.
مؤلفة سوم: لايهاي شدن و همزماني شدن هويتها
تكثر گستردة دوجهانيشدنها و فرايندهاي بومي ـ جهاني (Glocalization) (رابرتسون، 1995) در درجة اول به قول كريس باركر، (2002:72) «كليت» (Whole) فرهنگي را تبديل به يك تجزية فرهنگي كرده است. اين روند فرهنگي موجب ظهور ساختارهاي جديدي شده است كه توليدكنندة روندهاي همزمان و در عين حال متضاد بسياري در جهان معاصر شده است. ظهور پسا مدرنيسم در كنار مدرنيسم، ظهور روندهاي غيرسكولارشدن(Desecularization) در كنار سكولار شدن (Secularization) جوامع و بوجود آمدن هويتهاي سنتگرا در كنار هويتهاي مدرنگرا و يا بوجود آمدن هويتهاي دورگه (Hybrid Idintities) در نسل جديد، نمودهايي از ظهور همزمانيهاي فرهنگي و هويتي است. جهان مجازي، با تاثير گرفتن از صنعت همزمان ارتباطات، منشاء ظهور «فرهنگهاي آني» (Simultaneous Cultures) (بل، 2001)، و بدنبال آن ظهور حال هويتهاي خلقالساعه شده است كه در دروة محدودي شكل ميگيرد و با ظهور «هويتهاي جديد» به سرعت از بين ميروند، خواهند بود.
فرد در عين حال كه از هويت مليگرا برخوردار است، از نگاه جهانگرائي عدالتخواهانه نيز برخوردار گرديده، در عين حال كه در تعامل به جهان، همگنيهاي جديد بوجود آورده است، همگنيهاي بسيار بومي نيز در درون آن شكل گرفته است. توجه به اين نكته اين مهم را بيان ميكند كه ما در جهان آينده لزوماً با «يك هويت فردي و اجتماعي» مواجهه نيستم، بلكه فرد واحد و مكان استقرار دو يا چند هويت شده است. لذا وقتي از چيستي فرد سئوال ميشود، در پاسخ از ملاك چيستي و جهت چيستي بايد سئوال كرد، مثلاً شغل شما چيست؟ تمايلات اوقات فراغات شما چيست؟ احساس ملي شما چيست؟ و يا احساس جهاني شما چيست؟ و يا چيستي فرد را نسبت به عضويت در خرده فرهنگها مورد سئوال قرار ميدهد.
نتيجهگيري
با نگاه اندرسوني ميتوان گفت دوجهانيشدنها، هر سه روند را توسعه بخشيده است و هويتهاي چندلايهاي را در درون خود متولد نموده است. از يك طرف ظرفيت انسان از محلي بودن، محلي زندگي كردن و محلگرايي به جهاني بودن، در جهان زندگي كردن و به قول رابرتسون خود را عضوي از جهان شش ميلياردي دانستن، نه صرفاً عضو جمعيت فلان روستا، شهر و يا كشور خاص پنداشتن و در نهايت به يك نوع جهانيگرايي منتقل نموده است. از طرفي فشرده شدن جهان واقعي تحت تأثير «وسايل حمل و نقل تندرو» و «يكي شدن جهان مجازي»تحت تأثير صنعت همزمان ارتباطات، ظرفيت فزايندهاي را براي انسان فراهم آورده است، لذا «خودفردي» يك افق جهاني پيدا كرده است. با مؤلفة دوم اندرسون يعني «تعاملي شدن و اشتراكي شدن» فضا، نيز بايد گفت فشردگي اين دو جهان، نزديك شدن جامعة انساني و ارتباطات تنگاتنگ بين جامعة انساني، تعاملهاي متكثر بين ديني، بين فرهنگي، بين نژادي و بين قوميتي جديد را بوجود آورده است كه پاية شكلگيري «فضاهاي فراهويتي» جديدي را فراهم آورده است. هويتهاي آينده، با اين نگاه بر محور مؤلفههاي ثابت و پسيني تاريخ گذشته نخواهد بود. هويتهاي آينده به گذشته مراجعه خواهد كرد ولي گذشته را بطور كامل تكرار نخواد كرد، بلكه نوعي «فرايندهاي تعاملي آينده و گذشته» شكل خواهد گرفت.
با توجه به پاراديم دوجهانيشدنها، ميتوان گفت هويتهاي ثابت پيشيني كه ساختهشده جهان اول (جهان واقعي بودند در مواجهه تعاملي با جهان دوم (جهان مجازي)، پاية هويتهاي جديدي را ميگذارند كه ظرفيت تضادهاي گسترده بين زندگي، فرهنگ و هويت در جهان واقعي و جهان مجازي را خواهد گذاشت. دوران انتقال فرد از زندگي در جهان واقعي به زندگي در «فضاي دوجهاني»، دوران چالشها، ناهنجاريهاي گسترده و بحران هويتهاست. ولي به نظر ميرسد با استقرار و هنجاريشدن جهان دوم در كنار جهان اول، در سه دهة آينده، شاهد شكلگيري جغرافيا و نهادهاي شناختهشدة جهان مجازي در كنار جهان واقعي باشيم، كه فرد رد آن فضا احساس آشنايي، تسلط و هويت مشخص داشته باشد. به عبارتي ميتوان گفت، جهان آينده، جهان مسلط شدن انسان بر روندهاي دوجهانيشدن است، اين روند منجر به نوعي «بازگشت به سادگي» در اوج پيچيدگي تكنولوژيك جهان آينده خواهد شد. روندهاي بازگشت، كه منشاء آن خستگيهاي انسان در جهان تكنولوژي و «ضعيف شدن لاية معنا و معنويت» است، انسان را به سمت تعريف طبيعيتر و سادهتر از خود منتهي خواهد شد.
براساس آنچه گفته شد، دوجهانيشدنها و دوجهانيگرايي، ضمن توليد تكثرهاي هويتي و غيرمركزي شدن هويتها، به مرور لايههاي جديدي از «فرا هويتها» را توليد ميكند كه لزوماً از منابع گذشته تأثير نميگيرد،بلكه اشتراكات جهاني فراهويتي را بوجود آورده است كه از خصيصة «معنويتگرايي و پيوند با متافيزيك»، «طبيعتگرايي»، «سادگي»، «سنتگرا بودن» و محوريت پيدا كردن مفهوم «عدالت» با نگرش جهاني «عدالت براي همه» (Justice for all) برخوردار خواهد بود. در چهارچوب پاراديم معرفتي دوجهانگرايي و براساس واقعيت شدن مجاز (Realization of Virtual) و مجازي شدن واقعيت (Virtualization of Real) در بستر دوجهانيشدنها، درك از خود و انعكاس خود در كناز ديگري، برخلاف گذشته صرفاً در فضا و جهان واقعي و با تكيه بر رقابتهاي ديني، قومي و ملي مصداق پيدا نميكند، بلكه نمودهايي از «ديگري فراديني، فراقومي و فراملي» شكل خواهد گرفت كه زمينة «هويتهاي بزرگ جهاني» را بر محور ارزشهاي جهاني فراهم خواهد كرد. و در كنار آن نوعي، همزماني هويتهاي ديگر كه معرف جهان شخصيتر و هويت شخصيتر فرد ميباشد در حال شكلگيري است. البته اين روند، اتفاقي است كه در حوزة عمومي، قابل پيشبيني است، چگونگي روندهاي سياسي در جهان قدرت، روندهاي متفاوتي را دارند كه در جاي خود بايد بحث شود.
نگاه هابرمسي به تكنولوژي ژنتيك، انسانهاي ساختهشدهاي را ترسيم ميكند كه هويتهاي آنها براساس ژنهاي تعريفشده، شكل ميگيرد. اين هويت، «ماشيني شدن انسان و هويت انساني» را ترسيم ميكند كه نگرانيهاي زيادي را براي تعامل طبيعي و ارتباطات بشري ايجاد ميكند. هويت آينده اين نوع انسان، قبل از آنكه محصول يك تعامل باشد، يك جوهر تعريفشده ژنتيكي پيدا كرده است، كه براساس قدرت و ثروت شكل ميگيرد.
تكثر و لايهاي شدن و چندبعدي شدن هويتها در جهان آينده، نيز گريزناپذير به نظر ميرسد. به نظر ميرسد، با توجه به توسعة منابع قابل دسترسي فرهنگي، اقتصادي و سياسي، كه در گسترة وسيع در جهان اول و جهان دوم بوجود آمده است، هويتهاي آينده از خصيصة فردي بودن، نسبيگرايي، تكثرگرايي و چند لايهاي شدن برخوردار خواهد شد. همانطور كه گفته شد، اين روند پس از يك اوج فردي شدن، تكثر و تفرق هويتها، يك روند بازگشت به سادگي، سلامت، جمعي شدن و يكپارچگي مسالمتآميز را طي خواهد كرد. خستگي انسان از زندگي صنعتي، صنعتي بودن محض جهان مجازي، مادي شدن معنويت، و دور شدن انسان از متافيزيك، بازگشتي آگاهانه به دين را بدنبال خواهد داشت كه مظاهر آنرا در جهان غرب بصورت معناداري ديده ميشود. اين در واقع نوعي نگاه مثبت و منتهي به صلح و عدالت به آينده بشريت است كه همواره كانون محوري ديدگاه الهيون بوده است.
----------------
كتابنامه منابع:
جنكينز، ر. (1381) هويت اجتماعي، ترجمة تورج يار احمدي، تهران انتشارات شيرازه.
عاملي، س. ر (1382الف)دوجهانيشدن و آيندة جهان، كتاب ماه علوماجتماعي، شماره 69 ـ70، خرداد و تير 1382، صص 15ـ28.
عاملي، س. ر (1382ب) دوجهانيشدنها و جامعة جباني اضطراب، نامة علوماجتماعي، جلد 11، شمارة 1، مهر 1382، صص143ـ174.
نيچه، ف. (1382) فلسفه، معرفت و حقيقت، ترجمع مراد فرهادپور، تهران، هرمس.
Aligica, P. D. (2003) Prediction, explanation and the epistemology of future studies, Futures, Vol. 35, pp. 1027-1040.
Ameli, S. R. (2002) Globalization, Americanizatoin and British Muslim Identity, London, ICAS Press.
Anderson, W. T. (1996) Evolution isn’t what it used to be: the augmented animal and the whole wired world, New York, Freeman, New York.
Andesron, W. T. (1997) The future of the self: inventing the postmodern person, New York, Tarcher/Putnam.
Anderson. W. T. (2003) Trajectories: Augmentation, symbiosis, transcendence: technology and the future(s) of human identity, in Futures, Vol. 35, pp. 5350-546.
Baker, C. (2002) Making Sense of Cultural Studies: Central Problems and Critical Debates, London, Sage Publications.
Brath. F. (1969) Introduction, in F. Barth (ed.), Ethnic groups and boundariws, pp. 9-37, Boston, Little Brown.
Barry, R. J. (2000) The worls turned upside down?: globalization and the future of the state, New York, Manchester University Press.
Baumann, G. (1998) Contesting Culture: Discourses of Identity in Multi-ethnic London, Cambridge, Cambridge University Press.
Bell, D. (2001) An Introduction to Cybercultures, London & New York, Routledge.
Bell, W. (1997) Foundation of futures studies, New Brunswick, Transaction Publisher.
Bollier, D. (1995) The future of Community and Personal Identity in the Coming Electronic Culture: a report of the third annual Aspen Institute Roundtable on Information Technology: Aspen, Coloradom, August 18-21, 1994, Washington, D. C.: Aspen Institute Communications and Society.
Burke, P. (1991) Identity Processes and Social Stress, American Sociological Review, Vol. 56(6), pp. 836-849.
Del Pino, J. S. (1999) Future Systems, Phaidon Press.
Groenfeldt. D. (2003) Can indigenous cultures survive the future?, in Futures, Vol. 35, pp. 907-915.
Geach, P. T. (1962) Reference and Generality, Ithaca, N. Y. Cornell University Press.
Geach, P. T. (1967) Identity, The Review of Metaphysics, XXI.
Geach, P. T. (1969) a Reply, The Review of Metaphysics, XXII.
Giddins, A. (1999) Runaway World: How Globalization is Reshaping our lives, London, Profile Books.
Giddens, A. (2001) Sociology, 4th edition, Cambridge, Polity Press.
Habermas, J. (2003) The Future of Human Nature, Cambridge, Polity Press.
Hal, H. (1969) Communication in the world of the future, New York.
Hall, S. (1991a) New identities and New Ethnicities, in A. King, Culture, Globalization and The World-System, New York, State University of New York at Binghamton, pp: 41-68.
Hall, S. (1991b) The Local and the Global, in A. King, Culture, Globalization and The World-System, New York, State University of New York at Binghamton, pp. 19-39.
Hideg, E. (2002) Implications of two new paradigms for futures studies, Futures, Vo. 34, pp. 283-294.
Hubbard, P.; Farie, L.; Lilley, k. (2003) Memorials to Modirnity? Public art in the 'city of the future', in Landscape Research, Vol. 28(2), pp. 147-169.
Kumar, K. (2003) Aspects of the Western Utopian Tradition, in History of the Human Sciences, Vol. 16(1), pp. 63-77.
Marien, M. (2002) Futures studies in the 21st Century; a reality-based view, in Futures, Vol. 34, pp. 261-281.
Mazlish, B. (1993) The fourth discontinuity: the co-evolution of humans and machines, New York, Simon and Schuster.
Minnegal, M. King, T. J. Just, R. and Dwyer, P. D. (2003) Deep identity, shallow time: sustaining a future in Victorian fishing communities, in the Australian Journal of Anthropology, Vol. 14(1), pp. 53-71.
Mortimore, P. (2001) Globalisation, Effectivensess and Improvement, in School Effectiveness and School Improvement, Vol. 12(1), pp. 229-249.
Newell, P. (2003) Globalization and the Governance of Biotechnology, in Global Environmental Politics, Vol. 3(2?), pp. 56-71.
Nielson, J. (1970) Relative Identity, New Gricles, Vol. 4(3), pp. 241-260.
Pieterse, N. (2000) Global futures: Shaping globlisation, London, Zed Book.
Robertson, R. (1992), Globalization, London, Sage.
Robertson, R. (1995) Glocalization: Time-space homogeneity-heterogeneity, in: S. Featherstone, S. Lash & R. Robertson (eds.), Global Modernities, London, Thousand Oaks and New Delhi, Sage.
Rosenau, J. N. (1999) The Future of Politics, in Future, Vol. 31, pp. 1005-1016.
Stevenson, T. (2000) Creating future cultures, in Futures, Vol. 32, pp. 919-923.
Quine, W. V. (1963) From a Logical Point of View, New York, Harper and Row.
Taylor, A. (2002) Global governance, international health law and WHO: looking towards the future, in Bulletin of the World Health Organization, Vol. 80 (12), pp. 975-980.
Turnerm B. (1999) Classical Sociologym London, Sage.
Van der Veer K. (2003) The future of western societies: multicultural identity or extreme nationalism?, in Futures, Vol. 35(2), PP. 169-187.
Vrooman, S. S. (220) The art of invective: Performing identity in cyberspace, in New Media & Society. Vol. 4(1) pp.51-70.
Young, C. and Light, D. (2001) Place, national identity and post-socialist transformations: Williams, B. A. O. (1960) Bodily
Continutity and Personaol Identity, A. Reply Analysis, XX
---------------
لينک خبر: http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8904090476
منبع خبر: فارس
زمان خبر: چهارشنبه 9 تير 1389 ساعت: 11:13:33
+ نوشته شده در جمعه هجدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت توسط جهانی شدن - عولمة - Globalization
|
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ×××××××××××××××××