نگاهي به کتاب «فرهنگها و تمدنها برخورد يا گفتگو؟»- جستاري در باب يک نظريه - کاوش ساعی
هنگامي که نقد نظريه برخورد تمدنها در کشور ايران نيز شروع شد و منتقدان بسياري در ايران نقد آن نظريه را آغاز کردند، علاقه مند به خواندن آن نظريه شدم و پس از مطالعه به سراغ نقدها رفتم. اگرچه هيچگونه مخالفتي با ايده گفتگوي تمدنها ندارم و با توجه به بررسي تاريخي که صورت دادم عبارت گفتگوي تمدنها را عبارتي کهن يافتم که ما امروزيها به دليل صنعتي شدن و مشغله فراوان آن را از ياد بردهايم. اما پس از کنار هم قرار دادن ايده گفتوگو و برخورد تمدنها در کنار يکديگر و ارزيابي آن دو دريافتم؛ که «ساموئلهانتينگتون» با بررسي تجربي تکرار تاريخ به نتيجهگيريهايي رسيده است که به نظر نگارنده ميتواند جنبههايي از آن قابل بازنگري باشد. پيشنهاد ميکنم همچون عقاب بال بگشاييد و از بالا به روند حرکت بشري نگاهي بياندازيد، به اين ترتيب بهتر ميتوانيد نظريه را موشکافانه بررسي کنيد و سپس رأي دهيد که او بر اثر يک اشتباه و يا شانس بد نظريه را زماني ارائه داده است که جامعه بشري احساس ميکند بلوغ کاملانديشهاي را بر اساس تجربه کسب کرده است.
بشر نخستين، هنگامي که از غارها به جنگلها سرازير شد و اوج تفکرش دامپروري بود و توسط زنان کشاورزي را آموخت و به کرانههاي رودها کشيده شد، فقط دو راه براي بقا و گسترش پيش روي داشت، يکي از آنها برخورد و پيکار براي کسب غذا و زمين و موقعيت جغرافيايي بهتر بود و راه ديگر، تشکيل اتحاد براي مقابله با تهديدها و چپاول گروهي زورگوي تن پرور از جنس خودش بود، تا اينکه تمدن ـ شهرها در ميانرودان و البته با يافتههاي تازه در جيرفت و شهر سوخته پديدار شدند.
تمدن ـ شهرها از اتحاد چندين روستا براي حفظ منابع ايجاد شدند و با کشف خط و مکتوب كردن تجربيات انسانهاي پيشين، بشر به آرامي به سمت پيشرفت حرکت کرد. اما اين بشر، کماکان خصلتهاي برخورد و پيکار را با خود به همراه داشته و خشونت يک پاي ثابت بقاست. گاه چند« تمدن شهر» عليه شهر تمدني ديگر متحد شده اند و بدين سان گروهي از شهر تمدنها را داشتهايم که با يکديگر در حال پيکار هستند و هر کدام در صف يک گروه و گاه برخي از آنها به ناگهان عليه دوستان سابق خود چرخش موضع پيدا کرده و با دشمنان خود متحد شده و عليه دوستانشان وارد جنگ ميشدند و بدين سان دوباره نبردي با آرايش جديد و خونهاي فراوان ديگرشروع ميشد.
چرخش موضعها، دوستيهاي جديد، اتحادهاي جديد که بيشتر امضاي پاي آنها، پيوندهاي زناشويي بوده است بين دختران و پسران فرمانروايان کهن و در نهايت پس از جنگي خونبار پاي ميزي نشستن و تصميم گرفتن براي صلحي سست که هميشه مغلوب بايستي خراجگذار باشد و کينه به دل داشته باشد و غالب ميبايست نگران شورش از طرف مغلوب، همگي در تاريخ بشر حکايت از نوعي دوگانگي عمل انسان دارد. پس به جرات ميتوان گفت اگر گفتوگويي هم صورت ميگرفته است براي اثبات قدرت يکي بر ديگري بوده است و مغلوب هميشه بايد بسياري از موارد را بپردازد تا شايد دوام داشته و در هنگام ضعف طرف پيروز، بر او بتازد و انتقام بجويد.
اين روند بيهيچ کم کاستي از شرق به غرب رفت و بزرگترين نمونههاي امپراتوريهاي غربي را بيکم و کاست با همان خصلتها منتقل کرد. اگرچه براي ما شرقيها اين حوادث و رفت و آمدها و نبردها و گفتگوها امري جا افتاده بود اما به جرات ميتوان گفت غربيها چند صد سال ديرتر از شرقيها به تمدن رسيدند و تجربيات صلح و جنگ را نيز از نو آزمودند. البته بر هيچکدام از آنها خردهاي نيست زيرا رسم آن روزگاران اين بوده است، گويي راه بقا در چيرگي و قدرت بوده است .
در نگاه به تاريخ بشر دردوران کهن، اين برخوردها نيز داراي تنوع بوده است، برخورد تمدنهاي جغرافيايي، قومي، کيشي و... که بشر در دوران انتقال از کودکي به نوجواني داشته است، کم نيستند. با رشد فن آوري و پديد آمدن رنسانس در اروپا شايد در ظاهر غربيها چهرهاي آراسته به خود گرفته و خود را اهل گفتوگو نشان دادند اما جنگهاي سهمگيني همچون جنگ اول و دوم جهاني و پس از آن پديد آمدن جنگ سرد بين کشورهايي که خود را غربي و اهل تمدن ميناميدند و کمي پيشتر روشهاي گوناگون استعماري همه و همه حکايت از عدم بلوغ فکري بشر و باقي ماندن او در حال و هواي کودکي و نوجواني دارد، در حالي که غربيها خود را از نبردهاي خونين مبرا ميدانند، اما همانطور که اشاره شد، در قرن 20 خونبارترين و فجيعترين جنايات جنگي را مرتکب شدند.
در قرن 20، در دورهاي که براي کشته شدن يک جانور در گوشهاي از غرب تظاهراتي بيسابقه توسط انسانهاي متمدن صورت ميگيرد، در کشورهايي همچون عراق، افغانستان، پاکستان، رواندا، اوگاندا و... درگيريهاي قومي، جغرافيايي و عقيدتي هنوز بيداد ميکند و حتي همين چند وقت پيش در دل دنياي متمدن کشوري همچون بوسني و هرزگوين و فجايع آن بهعنوان لکهاي بر دامن تمدن غرب باقي مانده است.
کشورهاي جهان مدام در حال کوچک شدن هستند و انسان ماشيني روز به روز تنهاتر ميشود و اوج گفتگوها پشت دستگاههاي رايانهاي به دور از هرگونه برخورد چهره به چهره صورت ميگيرد.
با پايان جنگ سرد، غربيها دريافتند، ديگر آن حس رقابت و دشمني که باعث رشد و تکاپوي جوامع بشري در هر دو سوي جبهه ميشد از بين رفته است و پيکار و يورشهاي بيامان و استراتژيهاي گوناگون و به هدر دادن منابع زمين و عواقب زيست محيطي، که سالهاي سال جزو ويژگيهاي بشر بوده، بيمحتوا شده است. آيا انسان بالغ شده است و بهجاي ساخت سولههاي اسلحهسازي که هر روز مهيبتر از روز ديگر است، تصميم به ساختن سالنهاي بزرگ براي گفتگو و رسيدن به تفاهم و توافق جمعي گرفته است؟ خير در واقع چنين اتفاقي را مشاهده نميکنيم، پس چه رخ داده؟ آيا بشر کنوني سردرگم مانده است؟ آري همه مردمان دنيا را اگر کنار هم قرار دهيد با يکديگر مشکلي ندارند و با هم کنار ميآيند و همگان بر گفتگو تأکيد دارند تا مناقشه و پيکار و البته چقدر آرماني و زيبا. اما آيا بشر به اين ظرفيت و بلوغ رسيده است؟ آيا به حرفي که ميزند، عمل هم ميکند؟
در اين ميان فردي به نامهانتينگتون بر ميخيزد و با برآيندي که ازاندوخته تجربي گذشته کسب کرده است، تصميم ميگيرد با يک تير چند نشان را بزند. نخست آنکه جامعه بدون تحرک غرب را به تحرک مجدد وادارد، و راحتترين راه و سريعترين راه، برگشتن به همان خصلت ددمنشانه بشريست که سالهاي سال با آن آموخته شده است. دوم آنکه او نميتوانسته به راحتي بگويد بشر امروزي هنوز کودکي بيش نيست و آنقدر بالغ نشده که پشت ميز بنشيند و گفتگويي بنابر عقل و منطق داشته باشد. ريشه اين امر در عقب ماندگي فکري و عقيدتي بسياري از مردمان است. او دنياي موجود را بررسي کرده و به نظر او تمدنهاي موجود در يک بخشبندي کلي، به همانگونهاي است که در نظريهاش بيان ميکند. او در اين بخش بندي غربيها را بهعنوان تمدني واحد ديده است که به نظر بسياري از منتقدان او که تعدادي از آنها در کتاب «فرهنگها و تمدنها برخورد يا گفتوگو؟» به اظهار نظر و نقد پرداختهاند، صحيح نيست. به نظر منتقدان او، هانتينگتون غربيها را داراي تمدن واحدي ديده است، در حاليکه آنها کماکان اختلاف دارند. اما از يک جنبه ميتوان به او حق داد، زيرا همين غربيها در شرايط بحراني بهتر از ساير تمدنهاي نامبرده شده توسط او، متحد شده و هم سو حرکت و موضعگيري ميكنند.
در ميان ساير تمدنها، افرادي با اعتقادات رشد نيافته و متحجر کماکان وجود دارند و هيچگونه انعطافي ندارند و شايد در ميان تمدن اسلامي نامبرده شده توسط هانتينگتون نام «بن لادن» براي همگان آشنا باشد. اما اين افراد نمايندگان تمدنهاي نامبرده شده توسط هانتينگتون نيستند و اينجا پاشنه آشيل نظريه برخورد تمدنهاست. جنگهاي افغانستان و تا حدودي عراق، که به بهانه 11 سپتامبر صورت گرفت، ارزيابي اشتباه سياستمداران غربي و به ويژه آمريکايي است که بن لادن را با توجه به کلان نگري نظريه برخورد تمدنها، در ميان تمدنهاي شرقي قرار ميدادند که بعدها توسط خود غربيها مورد نقد قرار گرفت و در اين نقدها اشاره کردند که گويي غربيها به سردمداري آمريکا تصميم گرفتهاند پس از فروپاشي بلوک شرق، دشمنان جديدي در قالب اتحادي بين تمدن اسلامي و کنفوسيوسي ايجاد كنند؛ تمدنهايي که پايه ايجاد آنها چنين تعاريفي را در خود ندارد.
اگرچه نميتوان گفت کههانتينگتون همه چيز را درست ميبيند و ميگويد و بيشک بر او نقدهايي وارد است، اما شوربختانه منتقدان او هيچگاه راهکاري براي تبديل ايده گفتوگوي تمدنها به يک نظريه نشان نميدهند و تنها به اين بسنده ميکنند که عبارت گفتوگوي تمدنها تا پياده شدنش در جامعه بشري راه بسيار دارد، اما نظريه هانتينگتون نيز اشتباه است، در حالي که در جهان واقعيت چه ما خوشمان بيايد و چه خوشمان نيايد شاهد برخوردهاي غيرانساني و خسارت باري هستيم. جنگها کماکان ادامه دارد و فقط روشها مدرنتر شده است. درست پس ازايده گفتوگو ي تمدنها ما دو برخورد بزرگ داشتهايم (جنگ عراق و افغانستان) و کماکان با آن دست به گريبانيم. به هرحال هانتينگتون بهوجود آورنده اين اتفاقها نبوده، ولي کساني که اين اتفاقها را بهوجود آوردند و علت و معلول اين برخوردها بودهاند، در جامعه انساني زندگي ميکنند که هر دو طرف که هانتينگتون و منتقدانش باشند، با ديدگاههاي خود در حال بررسي آنها هستند.
در کتاب «فرهنگها و تمدنها برخورد يا گفتوگو؟»، محمد صادقي گفتگويي با غلامعلي خوشرو (معاونت پيشين نمايندگي دائم ايران در سازمان ملل متحد) دارد که ايشان خيلي زيبا در پرسش نخست، به عمق انديشه هانتينگتون اشاره دارد. ايشان به نيکي ميگويد که همگان هانتينگتون را طرفدار جنگ ميدانند در حالي که اينگونه نيست،هانتينگتون نه فقط طرفدار جنگ نيست بلکه همچون هر انساني از حرفهاي زيبايي همچون گفتوگوي تمدنها لذت ميبرد، اما او ميداند که اين گفتوگو با توجه به فاصله انديشههاي جوامع، به اين زوديها امکان پذير نيست. گرچه نقد ايشان به هانتينگتون که حوادثي همچون 11 سپتامبر را به تمام جهان اسلام تعميم داده، وارد است ولي نکته آن است که هانتينگتون به دليل کلينگري نميتواند راهکاري براي تفکيک انسانهاي اين تمدنها نشان دهد، پس ترجيح ميدهد کلي بنگرد.
غلامعلي خوشرو اشارهاي جالب نيز دارد، مبني بر اينکه هانتينگتون به غرب آماده باشي بابت تغيير در تمدنش ميدهد، زيرا که ساير تمدنها در حال اتحاد و ادغام هستند و اگر ميخواهد تغييري برايش رخ ندهد بايد مانع اين اتحادها و ادغامها شود. خوشرو سخنان هانتينگتون را در حد يک توصيه مينگرد که از نظر نگارنده واژه خوبي است زيرا او نسخهاي براي کشور آمريکا بعنوان سردمدار تمدن غرب امروز مينويسد نه براي جهان و توجيهگر اقدامات سياسي آمريکا در دوران جديد است.
خوشرو در نقدهاي خود به نکتهاي درست اشاره ميکند اما معرفي آن بهصورت صحيح به جهان غرب کاري دشوار است. اينکه در ميان جامعه مسلمانان بسياري با روشنفکران آزادانديش در ساير کشورها و ازجمله غرب هم سو و از نظر عقيده نزديک هستند، امري است بديهي و در چنين حالتي، يکسان ارزيابي کردن جهان اسلام توسطهانتينگتون امري اشتباه است. بايد تأکيد کرد که هيچ راهکاري براي تفکيک اين افراد از ديگران وجود ندارد، زيرا عقيده امري دروني است و بسيار پيچيده و به هيچ صورت نميتوان افراد را از ميان ديگران به سبب افکارشان که قابل پنهان کردن است تفکيک کرد.اما در کل ميتوان گفت خوشرو به زوايايي از گفتههاي هانتينگتون اشاره دارد که در هياهوي اشتباه بودن نظريه يا بهقول ايشان توصيه او، در کشور ايران و ساير کشورها پنهان مانده است.
در همين کتاب گفتوگويي هم باهادي خانيکي (استاد علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي) صورت گرفته است. ايشان به نيکي گفتگوي تمدنها را امري ريشهدار ميداند و اشاره دارد که بايد مولفههاي گفتوگو در هر دوره زماني و مکاني را سنجيد. ايشان در لابلاي سخنانشان به نکتهاي ظريف اشاره ميکنند و البته کمي سريع از آن عبور ميکنند. ايشان اشاره ميکنند که غربيها و بخصوص اروپاييها به آرامي درون جامعه خود در حال شناخت و يافتن همزيستيهايي با ساير ملتها همچون مسلمانان، زرد پوستان و... هستند. اين بدان معناست که تفاوتها کماکان وجود دارد. پس اروپاييها هنوز در جامعه خود نتوانستهاند نوعي روش زندگي اروپايي يا بهتر بگوييم غربي را روي ديگران پياده كنند و تازه در حال شناختن و شايد کنار آمدن با آن هستند. پس غربيها کماکان در حال کلنجار با اين فرهنگها و تمدنها در محدوده مرزهاي خود هستند و راهي براي عرضه آن در عرصه جهاني نيافتهاند و اين، نشاني بر چالش پذير بودن جامعه بشري است که مورد توجههانتينگتون قرار گرفته و هر لحظه ممکن است به برخوردي در ابعاد کوچک و بزرگ تبديل شود.
زماني ميتوان به گفتگوي تمدنهاانديشيد که فرهنگ تحمل مخالف و هم سطح بودن جامعه بشري براي گفتگو فراهم شده باشد و تمدني و ملتي نخواهد تمدن و فرهنگ خود را به ديگر فرهنگها تحميل كند همچون تمدن غربي که تاکنون اين امر را سرلوحه حرکت خود به سوي جهاني شدن قرار داده است و اين، همان نکته مهمي است که خانيکي به آن اشاره کرده است و نگران برخوردهايي بخاطر اين يکسو نگري است و اين واکنش، به تحميل ديدگاه يک تمدن، در همه کشورها نسبت به غرب واکنشهايي را بر ميانگيزد.
تمامي گفتههاي بالا، حکايت از اشتباهات بيکران نظريه پرداز برخورد تمدنها دارد. اگر بخواهيم آسيب شناسي اين اشتباه را بطور دقيق صورت دهيم، محمدعلي اسلامي ندوشن (نخستين منتقدهانتينگتون در ايران که در جستارش در روزنامه اطلاعات منتشر شد) در همين کتاب که به کوشش محمد صادقي و همت انتشارات اطلاعات چاپ شده، کار ما را در يک جمله خلاصه كرده است. ايشان ميگويد اشتباه بزرگ هانتينگتون شناخت نداشتن او از شرق و داوري زود هنگام است.
پمنبع: روزنامه اطلاعات - نجشنبه 17دی 1388 ـ21محرم1431 ـ 7 ژانویه 2010 ـ شماره 24658
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ×××××××××××××××××