«مباحث فرهنگي جهاني شدن»

گفتگو با پروفسور حميد مولانا*

 

انديشة صادق: با تشكر از اين كه قبول زحمت كرديد و وقت خودتان را در اختيار ما قرار داديد، بحث ما در اين شمارة مجله در مورد جهاني شدن و از جمله مباحث فرهنگي آن است؛ از اين نظر كه آيا مي توان براي «جهاني شدن» به مفهوم امروز‌ي آن ـ نه آن مفهوم ايده آل و مطلوب ديني و يا غير ديني ـ نوعي مبناي معرفتي خاص قايل شد؟ و چنانچه پاسخ، مثبت باشد، مباني معرفتي و ايدئولوژي اي كه آن را پديد‌ آورده، كدام است؟

پروفسور مولانا: ابتدا بايد گفت كه امروزه، ايدئولوژي جهاني شدن، بيشتر مبناي اقتصادي دارد؛ گرچه اين اوضاع اقتصادي به ابعاد سياسي هم بر مي گردد؛ در واقع عده اي كه فكر مي كردند، ما را جهاني مي كنند و ما جهاني مي شويم، اين ايدئولوژي را داشتند كه جهاني شدن نقطة آغازي به سمت توسعة ايدئولوژي ليبراليسم است و ايدئولوژي ليبراليسم قرنهاي هفده و هجده تا به حال اصولش را نگه داشته؛ در عين حال، با توجه به توسعة تكنولوژي و سازمانهاي اجتماعي ـ كه شاخصة عصر ماست ـ اكنون، ما در راهي حركت مي‌كنيم كه اين مسأله كاملاً جنبة جهاني به خود گرفته و همه گروهها، افراد، دولتها و در واقع هر چه را كه ما مي بينيم، تحت تأثير قرار مي دهد. بنابراين، ايدئولوژي جهاني شدن در حال حاضر، برخاسته از ليبراليسم است كه اين روزها به صورت «نئوليبراليسم» و اصطلاح عامي در رسانه ها و بازارهاي آزاد دموكراسي براي همگان جلوه گر است.

انديشة صادق: چه زمينة ‌فرهنگي لازم است كه جهاني شدن را در مقام تحقق و عينيت يافتن بيروني كمك كند؟ به بيان ديگر، فرهنگ تا چه اندازه در خدمت جهاني شدن و يا در تضاد با آن بوده و از سوي ديگر كدام يك از  چالشهاي فرهنگي مانع تحقق و سبب كُند شدن اين امر شده است؟

پروفسور مولانا: در پاسخ بايد گفت، اين‌گونه جهاني شدن، به فرهنگ به صورت ابزاري نگاه مي‌كند و جالب است بدانيم كه «ليبراليسم» با «سوسياليسم» و «سوسياليسم راديكال» در يك بسترند؛ يعني اگر مكتب جامعه شناسي فرانكفورت در دهة 1920 و شايد هم پيش‌تر از آن، از اصطلاح فرهنگ صحبت مي كرد، امروزه، «ليبراليسم نو» يا «نئوليبراليسم» بدون اين كه آن كلمه را به كار ببرد، فرهنگ را تابع قوانين و زيرساختهاي اقتصادي مي داند؛ بنابراين، فرهنگ در عمل، در قضيه جهاني شدن نقش انسان شناسي (Anthroplogy) ندارد؛ بلكه بيشتر نقش فرهنگ و اقتصاد و فرهنگ و تكنولوژي را ايفا مي‌كند. در واقع امروزه، فرهنگ تحت لواي جهاني شدن معناي خاصي به خود گرفته است.

انديشة صادق: سؤال ديگر ـ كه شايد تكراري باشد، ولي شنيدن پاسخش از زبان شما براي ما مهم است ـ اين است كه، كشور ما به عنوان يك كشور انقلابي و اسلامي چگونه مي تواند با پديدة جهاني شدن كنار بيايد؟ با توجه به اين كه ظاهراً چاره اي جز پيوستن به اين جريان نداريم، به هر حال، پيوستن ما بايد پيوستني اعتقادي و اصلاح گرانه باشد؛ با اين وجود به طور مشخص ديدگاهتان را در مورد شاخصهاي يك جهاني شدن مطلوب ديني كه در محيطي آرماني قابل تحقق باشد، بفرماييد؟

پروفسور مولانا: در اين باره معتقدم كه نه تنها دنياي اسلام، بلكه به طور كلي دنياي شرق بايد از موضوع جهاني شدن و جهاني‌سازي ـ كه هم اكنون جريان دارد ـ خوب مطلع باشد؛ بدون اين كه فكر كند اين مسأله انجام شده است؛ چون در عين حال غربيها از آن صحبت مي كنند، ولي نمي توانند دقيقاً آن را توصيف كنند ! همانطوري كه مي دانيد، حدود يك دهه است كه اين پديده ، معمول و به اصطلاح مْد شده و همه از آن صحبت مي كنند.

ناگفته نماند كه مسألة جهاني شدن مرا به ياد اصطلاح «توسعه» در دهه‌هاي 1940 تا 1960 مي اندازد. بدون ترديد، معناي توسعه در طول اين مدت خيلي فرق كرد. لازم به يادآوري است، تعريفي كه «سازمان ملل»، «يونسكو» و «بانك جهاني» از توسعه در دهة 1950 به عمل آورده اند، با تعريفي كه در دهة 1990 ارائه كرده اند، تفاوت بسيار دارد. به همين لحاظ، معتقدم كه تعريف جهاني شدن و جهاني سازي هم فرق خواهد كرد.

اصولاً در كشورهاي غرب چيزي به نام «تئوري جهاني شدن و جهاني سازي» وجود ندارد؛ بلكه صرفاً نقل و روايتهايي در اين زمينه وجود دارد. بنابراين، وقتي از «جهاني سازي» صحبت مي‌كنيم، بايد از تئوريهاي ديگري استفاده كنيم. به اعتقاد بنده ـ بدون اين كه توانايي تبيين آن را داشته باشم ـ هم اكنون ما در پايان آنچه كه معروف به جهاني سازي و جهاني شدن بوده، هستيم. چرا كه اين مسأله با انفجارات دو برج در «نيويورك» و «پنتاگون» تمام شد؛ همانطوري كه «فراسوي مدرني» يا «پست مدرنيسم» با جنگ «خليج فارس» تمام شد. به هر حال، هيچ‌كدام از اينها داراي زير ساختي كه مبناي مدلولات تئوريك به صورت رشته اي منظم و مرتب تئوري داشته باشد، نبودند. همانطور كه «پست مدرنيسم» خود، نوعي نقد از «مدرنيسم» بود، جهاني شدن و جهاني‌سازي هم روايتي ـ نه فقط يك نقدـ فراسوي ملت ـ دولت است. لذا، دوران ملت ـ دولت نه تنها به پايان نمي رسد، بلكه با وجود محدوديتهايي كه دارد، بتدريج همراه با فعاليتهاي بشري در حال افزايش است؛ با اين توصيف، ما مي خواهيم بدانيم كه علاوه بر دولت (state) و جامعة ملي، چگونه مي توانيم سازمانهاي اجتماعي خود را دُرست هدايت كنيم، اين چالشي است كه نه تنها غرب، بلكه همة ما با آن مواجهيم و ادامه نيز خواهد داشت، به نظر بنده، ما قرن بيستم را با آن شروع كرده ايم؛ ولي اين كه چقدر بتوانم اين مسأله را تبيين كنم چندان مشخص نيست و اين خود، نشان مي دهد كه آينده هنوز براي ما روشن نيست. گرچه مي دانيم، امري اتّفاق مي افتد؛ ولي دقيقاً نمي دانيم كه چيست .

انديشة صادق: چنان كه مي دانيم، مقولة ديگر مدرنيسم، «توسعه» است. حال، آيا با از بين رفتن مدرنيسم، مقولة توسعه هم از بين رفته است. از سوي ديگر، اگر جهاني شدن نيز با ويران شدن آن دو برج از بين رفته، ديگر نه «پْست مدرنيسم» وجود دارد و نه جهاني شدن؛ پس، چه مقوله اي مي تواند جايگزين آن شود؟

پروفسور مولانا: در حقيقت، ما اين مفاهيم را به آزمايش مي گذاريم؛ اگر به اصطلاح «Plausible» (قابل قبول) باشد، انتخاب كرده و از آنها بهره مي گيريم؛ در غير اين صورت آنها را كنار مي گذاريم. اين روزها در غرب كسي زياد از توسعه صحبت نمي كند و كلمة رقابت را بيشتر از آن به كار مي برند. همانطوري كه مي دانيد، قبل از قرن بيستم اصلاً از توسعه صحبت نمي شد و حالا هم در زبان فارسي، آن معناي خاصّ را نمي دهد. به ياد دارم، زماني كه دانش‌آموز بودم، اگر كسي به من واژة «development» را مي گفت، خيال مي كردم كه مقصود، develop كردن فيلمي است؛ يعني فيلمي را كه عكس روي آن افتاده، مي خواهيد روشن كنيد، نه اين كه يك چيز جديدي بگذاريد. گاهي «development» عين فيلم بود؛ يعني كسي فيلم را انداخته بود، ولي روشن نبود؛ لذا، بايد آن را «develop» مي‌كرديم كه روشن شود. شايد براي من «metafare» جالبي باشد.

انديشة صادق: با طرح بحث «جهاني شدن» در مطالعات و تحقيقات ايران، دو نوع برخورد در حال شكل گرفتن است و اين، نگرشي است كه طبعاً بايد به اين جريان پيوند بخورد و به تبع اين پيوستن، نوعي بومي سازي تئوريها، قوانين و روشهاي موجود براي جهاني شدن صورت پذيرد كه اين، «نگاه تسليم» است. نوع ديگر، «نگاه مقاومت» است كه طبعاً، تحقيقاتي را هم به دنبال داشته و در پي مقاومت است و گاهي نيز با نگاه آسيب شناسانه با قضيه برخورد مي كنند و درصدد تحليل نقاط منفي آن هستند. يك نوع نگاه ديگر، آن است كه تحليل كنيم، آنچه را كه خود داريم، چيست تا هم بتوان آن را به دنيا عرضه كرد و هم به وسيلة آن با وضع موجود مقابله كرد. طبيعي است كه اين دو نوع مطالعه بايد به كمك هم بيايد؛ امِا در شرايط فعلي، چنين به نظر مي رسد كه بيشتر برخورد آسيب شناسانه در جامعة ما رواج پيدا كرده است. حال، از نظر جناب عالي، اولويت به چه نوع برخوردي است؟ آيا نگاه آسيب شناسانه مي تواند در تحقيقات كمك كند يا بيشتر بايد به داشته ها و ذخيره ها بپردازيم؟

پروفسور مولانا: سؤال مهمّي است. فكر مي كنم كه نه به صورت خيلي افراطي و نه تفريطي مسألة ديگري هم در حال به وجود آمدن است. در تاريخ اجتماعي دنيا هم چنين بوده، كه به برخي يك موضوعهاي «hyperate» (افراطي) مي گفته اند. به هر حال، مسائل و هسته هايي در حال متبلور شدن است؛ همانطور كه فرموديد، ما مي توانيم به برخورد فرهنگها به صورت «رويارويي» و يا به صورت «مقاومت» نگاه كنيم. به عقيدة من، چه  از آن به «مقاومت» و چه «رويارويي» تعبير كنيم، كاري است كه خارج از دست من و شما دارد انجام مي گيرد. البتّه، نمونه هاي آن را در تاريخ داشته‌ايم، بنابراين بين «تهاجم فرهنگي» و «مقاومت فرهنگي» يك امر تركيبي فرهنگي و طبيعي ثالثي هم مي تواند به وجود بيايد؛ كه به عقيدة من، طبيعي‌تر از اهدافي است كه به آن فكر مي كنيم و اين با خيلي از تئوريهاي جامعه شناسي، روان شناسي، تاريخ و فلسفه هم سازگاري دارد. به طور مثال، كسي با يك هدفي اقدام به كاري مي كند كه خواه به هدف خود برسد يا نرسد، ممكن است اتفاق ديگري بيفتد كه هيچ وقت فكر آن را نمي كرد؛ بنابراين، علاوه بر عقايدي كه تا به حال داشته ايم، به «امپرياليسم» يا «استكبار فرهنگي» مي توان ايدة جديد ديگري داد، بسته به اين كه چگونه فكر مي كنيد.

انديشة صادق: در حوزة ارتباطات تمدن، سياست، پيشرفت و ترقي تكنولوژي، تأثير پذيرفتن جوامع از فرهنگ و تماسهاي فرهنگي و برخوردهاي فرهنگي گذشته بشر، به صورت ماهيتي جداگانه، چه تغييري صورت گرفته است؟

پروفسور مولانا: به نظر مي رسد، نوعي تغيير ماهوي صورت گرفته و از تغيير آن، چيز تازه تري به وجود مي آيد و آن، شبيه پيوند است؛ به عبارت ديگر، شبيه دو هسته است كه با توسعة آن هستة سومي پديد مي آيد؛ چون اگر تكاملي فكر كنيم، بايد نتيجه همان بشود. به طور مثال، وقتي فرهنگ، يك جريان «learning» (آموزشي) است، بيشتر هم آموزشي ياد داده اند و هم ادراكي ياد گرفته اند. چيزي نيست كه بتوان آن را از اين جا برداشت و در جاي ديگر قرار داد. لذا، هميشه در حال تغيير و تحول است، به اين صورت كه يا كسي اين را تغيير مي دهد و يا قوانيني وجود دارد كه موجب تغيير آن مي شود؛ بنابراين اگر جهاني شدن و جهاني سازي را ـ همانطور كه قسمتي از آن را تعريف كردم ـ به گونه اي فرض كنيم كه كاملاً به وسيلة بشر با اهداف بخصوص و مشخصي در حال درست شدن است و امري طبيعي نيست، و گاهي هم براي ما نامطلوب است، اين سؤال پيش مي‌آيد كه چرا موقعي كه ما خود نقشه مي كشيم، باز هم يك چيزهايي تازه به وجود مي آيد؟ به طور مثال، در قضيّة مسافرت بنده به آمريكا، آيا مرا به زور به آمريكا بردند، علي رغم اين كه دولت و سيستم آمريكا مي خواسته، «حميد مولانا» يا هر كس ديگري را كه ممكن است جزء نخبگان آينده باشد، به اين شكل تربيت كند؟ چقدر روي او كنترل داشتند؟ بدون شك، آنها اين كارها را كردند؛ ولي، محصول، چيزي نبود كه خواستة آنها باشد يا خواستة من؛ بنابراين، اين‌گونه برداشت مي شود كه عوامل ديگري در اين ميان نقش داشته است كه اين امور براي همه پيش نمي آيد؛ ولي به هر حال، يك دريچه اي براي ما باز مي كند كه پي ببريم، برخورد فرهنگها غير از حالت تهاجمي، مي تواند يك امر طبيعي نيز باشد. پس، در واقع، سؤال اين است كه آيا چنين چيزهايي اتفاق مي افتد يا خير؟ در پاسخ بايد بگوييم كه عده اي فقط به قسم تهاجمي اش بسنده مي‌كنند و يك عدِه نيز به شكل ديگر آن توجه مي كنند.

انديشة صادق: براي مطالعه و تحقيق چنين مباحثي، آيا «فرهنگ‌ غالب» را بايد مطالعه كرد يا «صادركننده» و يا «پذيرندة فرهنگ» را؟

پروفسور مولانا: سؤال خوبي را مطرح كرديد. كاش متُدش را مي دانستم و زود پاسخ مي دادم؛ ولي، به نظر مي رسد كه ابتدا ما بايد مطالعه و تحقيق كنيم و ببينيم كه ارزشها چگونه با هم تركيب مي شوند و ارزشهاي جديد‌تري را توليد مي كنند؛ به طوري كه با توليد اين ارزشهاي جديدتر، به فرهنگ و يا شخص خاصي هم توهين نشده و بتوانيم عقايد و محتويات رسانه ها، رفتارها و كارهاي ادراكي خود را درك كرده و از آن مطلع باشيم؛ ولي چون لازمه اش بعضي متدهايي است كه ما يا هنوز آن را در علوم جامعه شناسي و ارتباطي نداريم و يا داريم و توجه نمي كنيم. برخي از آن با عنوان«ارتباطات فعِال و اساسي»(communication active constitution) ياد مي كنند. بنده نيز همين اصطلاح را به كار مي برم؛ يعني همان تركيبي را كه شما ارائه مي‌كنيد. به تعبير رساتر، در همين پروسة «communication active» نوعي ارتباط يا كشش ارتباطي فعال در حال رخ دادن است.

انديشة صادق: آيا «فرهنگ جهاني» همان چيزي است كه «هگل» تحت عنوان «تز» و «آنتي‌تز» و «سنتز» مي گويد؟

پروفسور مولانا: در اين باره مي توان گفت، اگر كسي بخواهد، چنين مقايسه‌ ي بكند و بگويد كه اين يك «synthesis» و يا نوعي فرهنگ (culture) است كه اين كارها را انجام مي دهد؛ باز جاي اين سؤال باقي است كه آيا «synthesis»، چيزي به دنبال دارد كه براي فرهنگها خوشايند باشد يا خير؟ بنده فكر مي كنم اين جريان هميشه در دنيا وجود داشته؛ مگر اين كه تصِور كنيم، خود را جدا (isolate) كرده ايم: امِا همواره اين بحث مطرح بوده كه چقدر اين امر اختياري و چقدر اجباري بوده و چه قوانيني بر اين مسأله حكومت داشته است .

انديشة صادق: شما فرموديد كه نظرية جهاني شدن با فرو ريختن برجهاي دوقلو و نظرية پست مدرنيسم با جنگ خليج‌فارس تمام شده است. آيا فكر نمي كنيد، نظرية ديگري كه در اثر حادثه مزبور (فرو ريختن برجها) از بين رفته، «گفتگوي تمدنها» بوده است؟

پروفسور مولانا: خير؛ آن، هنوز آغاز نشده بود كه بخواهد تمام بشود. تنها حدود يك سال است كه سازمان ملل اين ديدگاه را پذيرفته است. البته، فقط از حيث شعار مطرح بوده و هيچ‌گاه جنبة عملي به خود نگرفته است. از سوي ديگر، صحبتهاي آقاي «بوش» يك نوع دعوا بوده و «گفتگو» (dialouge) نيست. حتي «diplomacy» و يا «public diplomacy» هم نيست. در اين زمينه، «آقاي رفسنجاني» بدرستي بيان داشتند كه «اظهارات ايشان، بوي جنگ مي دهد، و اين نوعي حرف زور است». اگر خاطرتان باشد، سال 66-1965 «خروشچف» را به آمريكا آوردند و به يك ايالتي به نام «اهايو» بردند و در آن زمان آقاي «نيكسون» معاون بود و به ايشان مي گفت كه ما «capitalist» (طرفدار سرمايه‌داري) هستيم و همه چيز را در اختيار داريم. خروشچف مي گفت، ما از شما جلو مي افتيم، من وقتي اين را شنيدم، گفتم كه بايد فاتحة كمونيسم را خواند! وقتي «خروشچف» بگويد كه ما از شما جلو مي افتيم، يعني اين كه تمام كارهاي كاپيتاليسم را انجام مي دهيم. روز بعد او به سازمان ملل رفت و عكس آن قضيه رخ داد. منظورم اين است كه حرفهاي «بوش» مرا به ياد حرفهاي خروشچف انداخت. بنابراين آقاي «بوش» مثل «خروشچف» است كه آن موقع، در سازمان ملل اين‌گونه بر مواضع خود اصرار داشتند و اين در واقع، جواب روشني است به نظرية گفتگوي تمدنها كه مقبول و مطلوب ما نيست. از «رامسفلد» پرسيدند كه اين گروه «القاعد‌ه‌اي» را كه به «گوآنتانامو» برديد، چگونه آدمهايي هستند؟ گفت: «They are very special human benigs» يعني، اينها جانورهاي عجيب و بخصوصي هستند! هرگز با اينها نمي‌شود «diplomacy» و گفت و شنود كرد؛ براي اين كه ذهنيتش اين است كه اينها آدمهاي گناهكار و تروريستي هستند. ولي، هرگز در مورد «هيتلر» نگفت كه آدم بخصوصي است؛ ممكن است يك خورده ديوانه شده باشد. اما در مورد گروه «طالبان» و «القاعده» حتي نمي گويند كه اينها متعصب هستند. حداقل كلمه «متعصِب» را هم به كار نمي برند؛ چون همة مسلمانها گاهي متعصب مي شوند؛ بلكه مي گويند كه گروه «طالبان» و «القاعده» جانورهاي عجيب و خاصي هستند. اين نكته را به حقيقت مي گويم و شايد شما آن را نشنيده باشيد. لازم بود كه صدا و سيما اين را بزرگ مي كرد و نشان مي داد در حالي كه چند بار ايشان اين جمله را تكرار كردند. كوتاه سخن اينكه ممكن است حادثة يازده سپتامبر نقطة پاياني بر ادّعاهاي جامعة مدني باشد و اگر هم نقطة پايان جامعه مدني نباشد، هر آينه امكان افول و ركود آن وجود دارد.

 

 



* عضو هيأت علمي مركز مطالعات فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق (u)