ابعاد سياسي جهاني شدن و جهان اسلام

دكتر ابراهيم برزگر

ابعاد سياسي جهاني شدن چيست؟ آينده نگري حوادث جهان اسلام چگونه تصويرپردازي مي‌شود؟ متدلوژي شناخت اين پديده و برخورد مناسب با اين پديده چگونه است؟ دغدغه جهان اسلام از جهاني شدن چيست؟ بازتاب‌هاي فعلي و آتي جهاني شدن بر جهان اسلام از جهاني چگونه پديدار خواهد بود؟ در اين نوشتار كوشش مي‌شود تا از زاويه ديد يك شرقي و جهان اسلامي به موضوع جهاني شدن نگريسته شود. البته ابعاد سياسي جهاني شدن بيش از هر چيز ديگر در كانون توجه است.

الف)موضوع شناسي جهاني شدن

قبل از هر گونه نظر، تصميم و اقدامي در باب پديده جهاني شدن، بايد اين پديده را شناخت. بر اساس رهيافت فقه سياسي نيز شناخت جهاني شدن به مثابه «موضوع شناسي» بر «حكم شناسي» تقدم دارد. حكم شناسي تابعي از موضوع شناسي است. در باب موضوع شناسي جهاني شدن به چندين نكته مي‌توان توجه داد:

1-          جهاني شدن پديده‌اي غربي براي جهان اسلام است، يعني پرسشي غربي است كه در برابر جهان اسلام گذاشته شده است. جهاني شدن پرسش تحميلي جهان غرب بر جهان اسلام است، يعني پرسشي است كه غربيان و تمدن مستحدثه غربي در برابر نخبگان فكري و سياسي جهان اسلام گذارده است و در واقع آنان را مجبور به پاسخ دادن بدان كرده است. به تعبيري ديگر جهان اسلامي راهي جز انديشيدن در باب آن ندارد. نمي‌تواند بدان فكر نكند، نمي‌تواند بدان پشت كند و از كنار آن به سادگي بگذرد.اگر به طور فعال (active)  پاسخي براي اين سئوال توليد نكند بناچار خود غرب «پاسخي تحميلي » نيز بدان خواهد داد.

بنابراين در صورت عدم اهتمام جدي ميزان خود را به طور منفعلانه (Pasive) هم در مقابل «پرسشي تحميلي» و هم مقابل «پاسخ تحميلي» خواهد يافت. انديشيدن در باب جهاني شدن در محور جهان اسلامي آن، بدان معناست كه ما مي‌خواهيم از پذيرش «پاسخ تحميلي » غرب خودداري كنيم. زيرا پاسخ تحميلي غرب چيزي جز پاسخي غير بومي و نامتناسب با مسائل و مقتضيات جهان اسلام نخواهد بود. چرا كه پاسخ غربي در بهترين وضعيت حاصل تئوريزه كردن موضوع در ظرف غربي و برخاسته از نگاهي غربي است.

2-          جهاني شدن در «ظرف غربي» قابل فهم است، در چنين ظرفي بايد در يك نگرش تاريخي به بررسي ريشه‌هاي آن در تاريخ و تمدن غربي پرداخت. در چنين حالتي، درك خواهيم كرد كه هر چند كاربرد انبوه اصطلاح « جهاني شدن در ادبيات دانشگاهي و زبان روزمره داراي سابقه‌اي 15-10 سالهاست. با اين همه خود «پديده جهاني شدن» پديده‌اي آشناست.

پديده‌اي كه به ويژه در عصر استعمار كهنه و چهره تجاوزات نظامي و يا چهره امپرياليستي سرمايه داري براي صدور مازاد سرمايه و در مجموع گسترش كالاهاي فيزيكي و فناوري و نيز كالاهاي فكري غربي است. در واقع متعاقب آن پديده‌اي به نام «جهان سوم» بتدريج متولد مي‌شود.

برخي، پديده جهاني شدن را در سلسله رخدادهاي مي دانند كه در سال 1989 رخ داد. اين رويداد‌ها عبارت بودند: از فروپاشي شوروي؛ فروريختن ديوار برلين، ارتحال امام خميني، شكست «دانيل ارتگا چامورو»، به چالش كشيده شدن نظام آموزشي غير ديني فرانسه از طريق دختران دانش آموز محجبه و از همه مهمتر ابتكار فرا رسانه‌اي اينترنت مي‌دانند. يكي از دلايل دامن زدن به ادبيات «جهاني شدن» ، به فروپاشي شوروي بر مي‌گردد. يعني فروپاشي شوروي وضعيتي جديد را پديد آورد.

در حالي كه برخي ديگر بر اين باورند كه پديده‌اي آشنا و قديمي است و نظريه پردازان «امپرياليسم»، نظريه وابستگي،تقسيم كار بين المللي، سيستم جهاني تمامش اين نظريه‌ها به كم و كيف «فرايند جهاني شدن » اشاره داشته و دارند. جهاني شدن همان پديده آشنايي است كه تنها در دوره اخير گامي به پيش برداشته و شتاب بيشتري پيدا كرده است.

«جورج بوش» با فروپاشي سيستم دو قطبي، تز «نظم نوين جهاني» را ارائه كرد كه در توالي آن بحث «جهاني شدن» رواج بيشتري پيدا كرد. فراتر از آن، جهاني شدن خود الگوي تبيين چرائي فروپاشي شوروي است؛ يعني توضيح مي‌دهد كه چگونه عقب ماندگي اقتصاد الكترونيكي و اطلاعاتي شوروي است؛ يعني توضيح مي‌دهد كه چگونه عقب ماندگي اقتصاد الكترونيكي و اطلاعاتي شوروي و كشورهاي اروپاي شرقي عامل فروپاشي آنها شد.

3-          در بحث مطالعه ابيات جهاني شدن بايد ميان سه مقوله تفكيك قائل شد:

«پروسه»، «پروژه» و «پديده».

الف) پروسه جهاني شدن (Globalization)  در چنين فضايي جهاني شدن يك پديده متعارف و طبيعي و مفهومي است كه بالضروره فاعلي ندارد. در واقع سير طبيعي جوامع بشري آن را پديد آورده است. پروسه جهاني شدن يك واقعيت است.«جيمز روزناو» بر اين باور است كه جهاني است. اين دبدگاه مبتني بر نوعي خوش بيني به پروسه جهاني شدن است. از اين منظر جهاني شدن فرايندي به شمار مي‌آيد كه در اثر توسعه تكنولوژي اطلاعات و ارتباطات الكترونيك موجب فشردگي و تراكم جهان و تقويت خودآگاهي جمعي در ميان ابناء بشر مي‌گردد. بر اين مبنا، جهاني شدن امري برآمده از تاريخ، فرآيندي ريشه‌اي و فراگردي وسيع، گسترده و همه جانبه در عرصه‌هاي مختلف سياسي، اجتماعي و فرهنگي است كه مرزهاي ملي را در مي‌نوردد و به عنوان واقعيتي در حال تكوين و تكامل و همچون رودي خروشان و در حال حركت پرشتاب مي‌گذرد و زمان و مكان را مي‌فشرد و به يكديگر نزديك مي‌سازد.

در رويكرد مزبور، جهاني شدن فرهنگي متضمن جريان آزاد عقايد، اطلاعات، تصورات و دانش‌هاست كه با در برگرفتن همه ابعاد زندگي ذهنيت‌ها و عينيت‌ها را تحول مي‌بخشد و با انسجام ارگانيكي جهان و تبديل آن به «ماي بزرگ» در اثر وابستگي اجزاي جهان ناشي از ارتباطات شبكه‌اي، گشودگي فرهنگي و تمايل فرهنگ‌ها به اقتباس از يكديگر را به ارمغان مي‌آورد.

ب) پروژه جهاني سازي (Globalism)

در چنين ديدگاهي جهاني سازي يا جهانگرايي طرح و مهندسي اجتماعي در سطح كلان سيستمي است كه ايدئولوژي هژمونيك غرب را افاده مي‌كند و با تكيه بر بنيادهاي نيوليبراليسم و پست مدرنيسم، درصدد فراگير كردن شيوه زندگي آمريكايي و غربي سازي انسانها و توزيع فرهنگ مصرف و جنسيت است. براساس رويكرد مذكور، غرب سعي دارد با بهره گيري از فناوري ارتباطات ماهوار‌ه‌اي و رسانه‌هاي ارتباط جمعي و از رهگذر يكسان سازي فرهنگي و يكپارچه سازي ارزشي، فرهنگ جهاني و استعلايي غرب را تحميل و تك‌هنجاري آمريكا در امپراتوري جهاني را قطعي كند.

در اين ديدگاه، جهاني سازي مفهومي است كه بالضروره فاعل مي‌طلبد و آن را يك برنامه از قبل طراحي شده براي سلطه قدرتهاي برتر مي‌داند و به آن پروژه اطلاق مي‌شود. بنابراين نگاهي توطئه محور به اين پدبده دارد. پروژه جهاني سازي حاكي از ايدئولوژي و استراتژي برخورد با پروسه جهاني شدن است. در واقع پاسخي ارادي و مهندسي شده براي برخورد با اين پروسه و واقعيت موجود است. به نظر مي‌رسد پروژه جهاني سازي حاصل برخورد ايدئولوژيك، جهت دار و فاعلانه با پروسه جهاني شدن است، بنابراين دو نوع پروژه قابل تمايز است.

الف) پروژه جهاني سازي كه از سوي آمريكا دنبال مي‌شود و جهاني شدن را همان آمريكايي شدن مي‌داند. جهاني سازي نفي ديگران و نفوذ در فرهنگ‌هاي ديگر است. در واقع جهاني شدن در راستاي تداوم «غربي سازي» جهان است.

ب) شكل دوم پروژه، از سوي جهان اسلام است كه مي‌كوشند يا بايد بكوشند با پروسه يا پروژه جهاني شدن به مثابه يك پروژه برخورد كنند و با پروژه بومي خود مي‌كوشند تا به تاثير گذاري‌هاي جهاني شدن در اشكال گوناگون جهت بدهند.

ج) پديده جهاني شدن

واژه پديده نوعي واژه بي‌بار و خنثي است. ممكن است تركيبي از هر دو – پروژه و پروسه – باشد. هر يك از دو ديدگاه پروژه‌اي و پروسه‌اي آسيب شناختي خاص خود را دارند.

در نگاه پروسه صرف ديدن جهاني شدن، اصل عامليت علوم انساني ناديده انگاشته شده است و تلاش ابرقدرتها تنها آمريكا و ساير بازيگران جهاني سازي نظير شركتهاي چند مليتي در جهت «مديريت جهاني شدن» ناديده انگاشته مي‌شود. با مقايسه‌اي ميان پديده‌هاي طبيعي مانند سنگ و چوب و رفتار انسانها مي‌توان به اين نكته پي برد كه پديده‌هاي علوم انساني معلول اراده انسانها و سياستمداران‌اند.

نگاه پروسه بودن چنان جهاني شدن را به عنوان يك واقعيت محقق و يا يك واقعيت اجتناب ناپذير به تصوير مي‌كشد كه انسان را دست بسته تسليم سرنوشت محتوم آن مي‌كند و او را از اقدام سازنده و فعال در جهت تاثير گذاري حركت توپ جهاني شدن باز مي‌دارد.

همچنين نگاه پروژه‌اي و توطئه آلود آن نيز حاكي از نوعي شيوه فكري است كه معلول تنبلي ذهني و ساده انديشي و ساده سازي مسائل پيچيده است. زين سبب نظريه‌ها و ديدگاههاي توطئه محور از فهم تبيين فرآيند جهاني شدن و پيامدهاي آن ناتوان‌اند.

اين ديدگاه نوعي تغافل عامدانه از بخشي از واقعيت‌هايي است كه در حال شدن است و غفلت از اين واقعيت خسارتهاي عظيم و جبران ناپذيري بدنبال خواهد داشت. ما را از بازانديشي در فهم سنتي خود در مسائل جهاني بازخواهد داشت. شايد غلبه همين رويكرد موجب شده است كه تلاشهاي در خور توجهي براي درك عملكرد نظام جهاني و تبعات ان صورت نگيرد و تناسب معقول ميان اهميت اين پديده و ميزان توجه به آن برقرار نباشد.

به هر تقدير پذيرش هر يك از اين سه ادبيات و ديدگاه، داراي استلزامات نظري و مفروضات خاص است. به تعبير ديگر داراي بازتابي عميق در حكم شناسي جهاني شدن و «چه بايد كرد» خواهد بود.

4-          مسأله و معضل جهاني روي ديگر فهم جهاني شدن در ظرف جهاني و غربي است؛ يكي از راههاي درك جهاني شدن توسل به مفهوم «معضل جهاني» است كه در عين حال رساننده نگاهي شمالي به مساله جهاني شدن است.

5-          دهكده جهاني، كلبه جهاني و كوچك و هم بسته شدن جهان، مفهوم ديگري است كه به فهم جهاني شدن كمك مي‌كند. اين مفاهيم و اصطلاحات به معناي آن است كه به دليل تكنولوژي‌هاي اطلاعات و يا اقتصاد جهاني، بخشهاي مختلف جهان به يكديگر متصل شده‌اند و شهروندان دهكده جهاني از طريق شبكه هاي متعدد ارتباطي نسبت به حدوث هر گونه تحول در هزاران كيلومتر دورتر از محل سكونت خويش آگاه مي‌شوند.

دهكده جهاني كه اصطلاح ابداعي «مك لوهان» دانشمند كانادايي است، بيانگر اين امر است كه با مرتبط شدن قسمت‌هايي گوناگون كره خاكي مي‌توان جهان را به دهكده‌اي تشبيه كرد كه در آن بسرعت اخبار و اطلاعات انتشار پيدا مي‌كند. با ايجاد شبكه جهاني كه چهار گونه جهان را به هم مرتبط ساخت، اين پيش بيني «مك لوهان» به تحقق پيوست و اين فرايند را جهاني شدن ناميده‌اند. «الوين تافلر» در توصيف چنين وضعيتي مي‌گويد:

«درست همان گونه كه سرمايه به طريق الكترونيكي به فراسوي مرزهاي ملي جريان مي‌يابد و با سرعت و در عرض يك هزارم ثانيه از زوريخ به هنگ كنگ و از هنگ كنگ به نروژ و از نروژ به توكيو و از توكيو به وال استريت حركت مي‌كند، اطلاعات نيز همان خط مسير پيچيده را مي‌پيمايد و مرزهاي دولت درست مثل سرحدات مالي‌اش نفوذپذير مي‌شوند.

بنابراين در عصر انقلاب اطلاعات، هيچ حادثه‌اي در عصر ارتباطات جمعي فقط به يك منطقه جغرافيايي محدود نگرديد و آنچه تعلق محلي خبر يا خاص بودن خبر يا حادثه براي يك محل يا منطقه خوانده مي‌شود، به دليل همين جهاني شدن، بسرعت و قبل از آنكه اثر رواني خود را بگذارد، خنثي مي‌شد.

بنابراين حوادث جزئي كه در گوشه و كنار عالم رخ مي‌دهند، بسرعت ارتعاشات بين المللي پيدا مي‌كند و داراي بازتاب جهاني مي‌شود، فراتر از آن درعصر «دهكده كوچك جهاني»،« كل جهان»، يك واحد تحليل است.

بنابراين علوم اجتماعي را با بحران جدي مواجه ساخته است. كيت نش «جامعه شناسي سياسي معاصر» را با چنين رهيافتي دنبال مي‌كند و در واقع جامعه شناسي سياسي را كه علي القاعده واحد تحليل آن «ملي »‌است. در ملغمه‌اي از نظام جهاني قرار مي‌دهد.

در برخي نيز سالهاي پاياني قرن بيستم را پايان علم روابط بين الملل به عنوان يك رشته علمي دانسته‌اند.

6-          براي فهم پديده جهان شدن، بايد به رهيافت ميان رشته‌اي (Interdisciplinary) توسل جست.

جهاني شدن يك پديده كثيرالوجه و چند وجهي است. يكي از ناكامي هاي محققان در ارائه تعريفي جامع از جهاني شدن، در همين چند بعدي بودن آن است. اين چند وجهي بودن را هم در علل يا دلائل جهاني شدن و هم در پيامدها و بازتاب‌هاي جهاني شدن مي توان مشاهده كرد. بنابراين اولاد تفكيك ميان عوامل جهاني شدن و تبعات و پيامدهاي جهاني شدن مدنظر قرار گيرد. و ثانيا فهم ابعاد و جوانب گوناگون جهاني شدن را جز با رهيافت ميان رشته‌اي ناممكن است. اين بدان معناست كه نمي‌توان صرفا با اتكا به يافته‌هاي يك رشته تخصصي، به تبيين پديده چند بعدي جهاني شدن پرداخت.

جهاني شدن داراي ابعادي تكنولوژيك، سياسي، اقتصادي، اجتماعي ، روانشناختي، ارتباطاتي، فرهنگي، زيست محيطي و جز آن است. اما در اين مقاله تمركز بحث بر ترسيم ابعاد سياسي و مختصات سياسي و جهان اسلامي جهاني شدن است.

سئوال اين است كه كداميك از ابعاد جهاني شدن جلوتر از ديگري است؟ سياست، اقتصاد، فرهنگ، ارتباطات و ... كداميك بر ديگري تقدم دارد؟ بخشي از ابعاد سياسي جهاني شدن مرهون علل اقتصادي، علل فرهنگي و تكنولوژي ارتباطي است. اين بدان معناست كه ابتدا تغييرات و تحولاتي در تكنولوژي ارتباطي و در نهايت در فرهنگ و يا در اقتصاد جهاني صورت مي‌گيرد و به دنبال آن تغييراتي در حوزه سياسن ايجاد مي‌شود.

فرانك بيلي(Frank Bealey) در توصيف خود از جهاني شدن، ابتدا به شرح جهاني شدن در حوزه ارتباطات و شبكه كامپيوتري و اينترنت و تلويزيون ماهوار‌ه‌اي و آنگاه در حوزه جهاني شدن اقتصاد و گات پرداخته و سرانجام معتقد است كه پس از تحولات ارتباطي و اقتصادي به كندي وارد سياست و سازمانهاي سياسي جهاني مي‌شود.

7-          بازتاب سياسي تكنولوژي ارتباطات؛ فهم چگونگي تأثير پذيري حوزه سياست از تكنولوژي ارتباطي و حوزه فرهنگ منوط به فهم تفاوت منابع گوناگون قدرت نظير خشونت، ثروت، اطلاعات است. با انقلاب اطلاعات مباني قدرت سياسي از ثروت و خشونت (زور نظامي) به اطلاعات منتقل شده و مي‌شود. اما كيك ارزشي خشونت (زور) و ثروت محدود است و اين محدوديت بگونه‌اي است كه صرفا عده‌اي محدود مي‌توانند بر منابع اصلي آن تسلط يابند و يك بافت هرمي شكل صورت بگيرد كه در آن قدرت عمدتا در رأس هرم متمركز است. به طور مثال در يك كشور 30 ميليوني صرفا يك نفر مي‌تواند رئيس جمهور شود و با توجه به ويژگيهاي قدرت وي به تمركز امور دست مي‌زد. اما «اطلاعات »، نامحدود است و «اطلاعات»‌ با ويژگيهاي سه گانه حجم، تنوع و سرعت و جهاني شدن شبكه‌هاي اطلاعاتي، آن موجب مي‌شود كه هيچ دولت يا گروهي نتواند بر آنها تسلط پيدا كند. انقلاب اطلاعاتي موجب مي‌شود كه دگرگوني عظيمي در ساختار توزيع قدرت صورت گيرد و با دسترسي شهروندان به اطلاعات گسترده و تشكيل كانون ‌هاي جديد قدرت، نفوذ، مراكز قبلي را تحت تأثير قرار دهد. «دقيقا همان سان كه دانش اوليه پزشكي قدرت را از دست جادوگر قبيله خارج كرد، گسترش اطلاعات در مورد شيوه‌هاي گوناگون زندگي در ساير كشورهاي نيز اعتبار برخي از آيين هاي رسمي و در نتيجه اعتبار برخي از مباني قدرت دولتها را مورد تهديد قرار داده است.

اين جابجايي در قدرت موجب مي‌شود كه دولتهاي اقتدارگرا كه به تمركز قدرت دست مي‌يازند روز به روز در محدوديت بيشتري قرار گيرند. دانايي به عنوان سرچشمه اصلي توانايي دسترسي شهروندان به داده‌ها و اطلاعات بيشمار به آنان فرصت مي‌دهد تا بر اعمال و تصميمات رهبران تأثير بگذارند. چرا كه دستيابي به اطلاعات بيشتر به معني توانايي كنترل افزون‌تر است.

به اين ترتيب قدرت از شكل مكانيكي مبتني بر چيرگي بر ديگري و از حالت يك كنش ارتباطي يك طرفه، خارج و به صورت كنش ارتباطي دو سويه و تأثيرگذاري متقابل در مي‌آيد.

تنوع اطلاعاتي موجب نوعي بحران هويت در نظام‌هاي سياسي اقتدارگرا مي‌شود كه مي‌كوشند نوعي اطلاعات يكدست و همسو با ارزشهاي حاكم را پراكنده سازد. نظام نوين رسانه‌اي با عرضه سيلي از تصاوير، شعارها و افكار متناقض، انسانها را در انتخاب ارزشهاي قبلي و ارزشهاي جديد متحير مي‌سازد.

فراتر از آن انقلاب اطلاعات و دسترسي شهروندان به منابع و ابزارهاي اطلاعاتي موجب مي‌شد تا آنان به اطلاعات و داده‌هاي بيشتري از دنياي پيرامون خود و جهان و سبك‌هاي گوناگون زندگي در نقاط مختلف دست يابند و درصدد ابزار و تحقق آنها برآيند. فروپاشي شوروي و جنبش دانشجويي 15 آوريل 1989 در چين و طرح تقاضاهايي نظير دموكراسي و حقوق بشر از سوي دانشجويان از سيستم سياسي ناشي از گسترش رسانه‌هاي ارتباطي و بسط آشنايي شهروندان چيني از الزامات زندگي سياسي در غرب بود.

بدين ترتيب سيلي از تقاضاها را روانه سيستم سياسي مي‌سازد و در واقع موجب شكل گيري انقلاب انتظارات از سيستم سياسي مي‌شود. ناكامي دولتها در فراهم آوردن امكانات و محدود سازي خواسته‌ها (همچون قبل) موجب بازخورد (فيد بك) در ورودي سيستم مي‌شود و در نهايت با دامن زدن به بحران پاسخگويي و مشروعيت موجبات فروپاشي سيستم را فراهم مي‌سازد.

سرعت اطلاعات و شتاب تغييرات آن نيز نيازمند ساز و كارهايي است كه بتوانند در اسرع وقت، اطلاعات مورد نياز را دريافت و پردازش و تصميماتي همانقدر سريع اتخاذ كند و گرنه با عقب افتادن از آهنگ تغيير بسياري از راه حل‌هاي ارائه شده براي مسائلي است كه ديگر وجود ندارد. در چنين شرايطي با تندتر شدن آهنگ تغيير، راه حل‌هاي پيشنهادي براي مسائل پيش روي تناسب و فايده خود را از دست داده و در واقع مرده به دنيا مي‌آيند.

بنابراين هماهنگ با سرعت يافتن زندگي سياسي، بايد ديوان سالاري‌ها و دستگاههاي تصميم گيري نيز توانايي تصميم گيري سريع منطبق با آن را داشته باشند؛ در صورتي كه تصميمات دير اتخاذ شود و يا بي‌تصميمي بر امور حاكم باشد و شتاب تحولات بيش از تصميمات نهادها باشد، فروريختگي سياسي و حكومتي تشديد خواهد شد.

تمركز منابع و مجاري اطلاعات در رژيم‌هاي اقتدارگرا به گونه‌اي است كه به نخبگان فرصت مي‌دهد تا سياستي متمركز اتخاذ كنند و نظارت مستقيم خود را بر تمام تصميمات حكومتي از بالاترين تا پايين ترين سطح اعمال كنند؛ اما باحضور تكنولوژيهاي نوين اطلاعاتي، محيط سياسي تازه‌اي پديد مي‌آيد و تصميم گيريهاي متمركز بي‌كفايت مي‌شود و كارآيي خود را از دست مي‌دهد. انقلاب اطلاعات را مي‌توان به منشوري تشبيه كرد كه وحدت نظامهاي متمركز و اقتدار گرا را به طيف‌هاي مختلف تجزيه مي‌كند.

اهميت يافتن دانايي و اطلاعات به عنوان منبع اصلي قدرت، عنصر كانوني تمركز زدايي سياسي قلمداد مي‌شود. چشم انداز عصر اطلاعات بيانگر آن است كه براي اعمال قدرت بيش از هر چيز به شناختهايي درباره شناخت نياز است. و در نهايت آنچه به عنوان منابع كليدي قدرت تكليف هر كشوري را روشن مي‌كند، محصولات كار مغزي است.

8-           جهاني شدن و خاص گرايي فرهنگي؛ تحول ارتباطي جهان امكان دگرگوني‌هايي در فرهنگ را فراهم مي‌كند. اين بعد از جهاني شدن آثار و پيامدهاي تناقض آميزي دارد. برجسته‌ترين نمود اين تناقض و پيچيدگي در عرصه فرهنگ آشكار مي‌شود. فرآيند جهاني شدن نه تنها نوعي همگوني و ادغام فرهنگي در پي دارد، بلكه اسباب تنوع، واگرايي و رستاخيز فرهنگي را هم فراهم مي‌كند كه از اين دومي با عنوان خاص گرايي فرهنگي ياد مي‌شود.

بحث خاص گرايي‌هاي فرهنگي و رابطه آن با جهاني شدن از مباحث نسبتا جديدي است كه آثار پرشماري در باب آن نوشته شده است. خاص گرايي فرهنگي، مقاومت و واكنشي بومي در قبال جهاني شدن و همگون و يكدست سازي فرهنگي جهان و وجه غالب آن يعني فرهنگ مصرفي سرمايه داري و فرهنگ آمريكايي است. واكنشي به جريان يكسويه فرهنگ از غرب به بقيه نقاط جهان و تسخير نيروهاي سرمايه داري جهاني است كه كالاهاي فرهنگي خود را به همه نقاط جهان صادر مي‌كنند.

محصولات فرهنگي امروزه به سرعت از بسترهاي محلي خود رها و جهاني مي‌شوند. پس فرهنگ جهاني هر چه باشد، صرفا حامل هويت فرهنگي- جغرافيايي يا ملي خاص نخواهد بود. پس در دنياي معاصر، فرهنگ نيز مانند اقتصاد و سياسيت در قالب جريانهاي جهاني قرار مي‌گيرند. در چنين شرايطي، عناصر فرهنگي مختلف از بستر و سرزمين معين، جدا و در فضايي جهاني معلق مي‌شوند و همين فضاي جهاني به صورت عرصه حضور و برخورد فرهنگ‌هاي گوناگون در مي‌آيد. اين برخوردها و كنار هم قرار گرفتن‌ها گاه به همزيستي و آميزش فرهنگي (عام گرايي فرهنگي) منجر مي‌شود و غالبا نيز به ستيزها و خاص گرايي فرهنگ مي‌انجامد.

اين خاص گرايي در اشكال گوناگوني نظير قومي، ملي گرايي و بنياد گرايي ديني ظاهر مي‌شود. به اين ترتيب خاص گرايي فرهنگي عبارت است از توسل به ايدئولوژي‌هايي كه در آن بر بي‌همتايي و حتي برتري شيوه زندگي، اعمال و باورهاي گروه يا جماعتي معين تاكيد مي‌شود. اين پديده در انواع رفتارهاي جمعي خشونت بار و غير خشونت بار مانند خيزش‌ها و ستيزهاي قومي، جنبش‌هاي ملي گرايانه، بنياد گرايي ديني، نژاد پرستي‌هاي جديد و نظير آن نمود مي‌يابد.

گفته مي‌شود، بنياد گرايي، نوعي واكنش اجتماعي ديني به تهديد احتمالي يا واقعي توسط فرآيند جهاني شده است. دگرگوني اجتماعي باعث تهديد شيوه زندگي، ارزشها و عقايد ديني مطلوب آنان مي‌شود، به اين دليل بايد سرسختانه به مبارزه با آن پرداخت. با ايجاد روند جهاني شدن، اين تهديدات جدي‌تر و واكنش بنياد گرايانه نيز قابل پيش بيني است.

بنياد گرايي اسلامي امروزه سراسر جهان اسلام و بسياري از جوامع داراي اقليت‌هاي مسلمان را فرا گرفته است. آسيا به عنوان خاستگاه دين اسلام، كانون اين جنبش ديني است. احزاب و گروههاي اسلامي اندونزي در سالهاي اخير به يك نيروي سياسي تبديل شده‌اند. در مالزي نيز اسلام سياسي برجسته‌تر و فراگيرتر شده است. اين خودآگاهي جديد اسلامي نه تنها ميان مردم عادي، بلكه در محافل حكومتي نيز شكل گرفته و برداشت سنتي از اسلام، جذابيت خود را كم كم از دست مي‌دهد. جهاني شدن معاصر گفتمان اسلامي مسلمانان اندونزي نتيجه يك پيشرفت به هم پيوسته در دو سطح تحليل بين المللي و داخلي است. ناكامي حزب كمونيست اندونزي و جهاني شدن اقتصادي، اشكالي از احياء اسلامي را برانگيخته است.

خلاصه اينكه فرآيند جهاني شدن نوعي بحران هويت و معنا در جوامع جهان پديد مي‌آورد. افراد و اقشار گوناگون براي حل اين بحران به روشها و راهكارهايي متوسل مي‌شوند كه خاص گرايي فرهنگي در قالب‌هاي قومي و ديني يكي از آنهاست.

در واقع غناي فرهنگي جوامع مسلمانان و برخي از ضعف‌هاي ساختارهاي فرهنگ غرب مانع از حاكميت و چيرگي فرهنگي غرب خواهد شد و طبعا مقاومت‌هايي از جوامع اسلامي بروز خواهد كرد و با توجه به جدي شدن تهديدات و خصلت الحادي و غير مذهبي آنها اين واكنش‌ها قويتر و منسجم تر خواهد شد.

بنابراين همانگونه كه جهاني شدن اقتصادي در قالب اتحاديه‌هاي منطقه‌اي اقتصادي جلوه‌گر شده است. جهاني شدن فرهنگي نيز در واكنشي با عنوان «خاص گرايي فرهنگي» - در ادبيات علمي- متمايز شده است.

9-           بازتاب سياسي جهاني شدن اقتصادي، بخش دوم تاثير پذيري سياسيت از روند جهاني شدن اقتصادي ناشي شده است. در بسياري از نظريه‌ها و تعريف‌هاي جهاني شدن، بر عنصر اقتصادي اين فرآيند تاكيد شده و نظريه پردازان بسياري، وجه غالب جهاني شدن را اقتصادي مي‌دانند. از ديدگاه آنها برجسته‌ترين مصاديق و نمودهاي آن در حوزه اقتصاد است كه امروزه سرتاسر كره زمين را فرا گرفته و خواهد گرفت. سه مفهوم اساسي پروسه اقتصادي جهاني شدن عبارتند از:

1)   آزاد سازي تجارت به معناي بازتر شدن مرزهاي كشورهاي به روي كالاها؛

2)   خصوصي سازي و حضور عمده شركتهاي چند مليتي و سرمايه داري مستقيم اين شركتها؛

3)   الكترونيكي شدن ارتباطات تجاري.

دو عاملي كه شتاب روند جهاني شدن اقتصادي را در پي داشت. فروپاشي شوروي به عنوان نماد سيستم برنامه ريزي اقتصادي متمركز دولتي، به معناي برتري سيستم اقتصاد بازار تلقي شد و متعاقب آن شاهد رويكرد جهاني در همه كشورهاي جهان به سوي اقتصاد بازار هستيم. حتي جناحها و ديدگاههايي كه در كشورهاي جهان سوم و از جمله جهان اسلام طرفدار اقتصاد سوسياليستي و مداخله دولت در اقتصاد بودند، بشدت تضعيف شدند. عامل دوم تجهيز اقتصاد بازار به ابزارهاي جديد ارتباطي و ارتباطاتي تجاري است.

يكي از ابزارهاي اقتصادي جهاني شدن، سازمان تجارت جهاني«گات» است كه حركتي در جهت اقتصاد جهاني است. سرمايه جهاني به شكل چند مليتي و فوق العاده متحرك و بين ملت‌هاي گوناگون در حركت است. به هر تقدير گفته مي‌شود كه اقتصاد، مهمترين عامل جهاني شدن است.

اقدامات اقتصادي داري بازتاب‌هايي در سياسيت است. كاهش نقش دولتهاي ملي، ايجاد محدوديت حاكميت و خودمختاري و تحول مفهوم حاكميت، كم اهميت شدن مرزها و در مجموع تغييراتي در ماهيت دولت، جامعه، رابطه شهروندان و دولت خواهد شد. مشروعيت و هويت جمعي و تغيير ماهيت رژيم‌هاي بين المللي، بخشي از اين تاثير پذيري‌هاي سياسي است.

عضويت در سازمانهاي بين المللي و پيمانهاي منطقه‌اي و منطقه‌گرايي نيز خود بخشي از روند جهاني شدن است كه طبعا محدوديت‌هاي را در محورهاي دولت، جامعه و رابطه دولت و شهروندان ايجاد مي‌كند و پيدايش مفهوم«شهروندان فراملي» نيز يكي از همين ابعاد است. اتحاديه اروپا بهترين نمونه اين تحول است. هر چند اين اتحاديه در ابتدا بر همكاري اقتصادي مبتني بود، اكنون بعضي از وپژگيهاي يك دولت فوق ملي را پيدا كرده است. از جمله اين ويژگيها تضمين«حقوق شهروندان اتحاديه» مي‌باشد.

10-      ذاتي در جهاني شدن سياسي، گفته شد كه جهاني شدن مقوله‌اي ميان رشته‌اي است. براي فهم آن بايد از رهيافت‌ها و نورافكن‌هاي رشته‌هاي گوناگون بهره گرفت. به اجمال بازتاب سياسي انقلاب اطلاعات و تكنولوژي ارتباطي و در نتيجه فرهنگي و نيز گوشه‌هايي از بازتاب سياسي و جهاني شدن اقتصاد را نشان داده شد. اكنون به بخشي از ابعاد جهاني شدن اشاره مي‌شود كه ذاتا سياسي است. تقاوت دو محور اول با اين نوع اخير در آن است كه در آنجا ابتدا تغييرات از حوزه ارتباطات و فرهنگ يا حوزه اقتصاد آغاز مي‌شد و بعد به حوزه سياست با تاخير وارد مي‌شد. اما در اينجا سياسيت بر اقتصاد و ارتباطات (فرهنگ) تقدم مي‌يابد؛ يعني روند وارونه مي‌شود. ابتدا تغييرات در حوزه سياست اتفاق مي‌افتد و آنگاه به حوزه‌هاي اقتصاد و فرهنگ تسري مي‌يابد.

نقطه عزيمت بعد سياسي جهاني شدن به فروپاشي ابرقدرت رقيب آمريكا يعني اتحاد جماهير شوروي بر مي‌گردد. در همان زمان تز «نظم نوين جهاني» از سوي جورج بوش (اول) ارائه مي‌شود از همان زمان اين تفكر در سردمداران آمريكايي ايجاد مي‌شود كه بايد مديريت جهاني و رهبري دنيا را بر عهده گيرند. اما بعدها اصطلاحي كه مي‌كوشد تا وضعيت موجود را توصيف كند و باب مي‌شود، اصطلاح «جهاني شدن» است.

در كنه اين اصطلاح، فروپاشي شوروي مدنظر است؛ زيرا ناظر بر آن بود كه با اين فروپاشي، سد راه جهان گستري بلوك غرب از بين رفته و آمريكا ابرقدرت بلامنازع جهان است. البته اين بدان معنا نيست كه جهاني شدني معلول فروپاشي شوروري پنداشته شود، حتي جهاني شدن خود علت فروپاشي شوروي دانسته شده است، اما به هر تقدير رواج اصطلاح «جهاني شدن» و تبديل آن به گفتمان مسلط، از غروب امپراطوري شوروي است.

زين سبب برخي از نظريه پردازان از تبديل « پروسه طبيعي جهاني شدن» به پروژه تحميلي و طراحي شده جهاني شدن «توسط آمريكا ياد مي‌كنند و به همين جهت با توجه به نابودي رقيب، »جهاني شدن» را همان آمريكايي كردن «مي‌دانند. حتي نظريه پردازاني از خود آمريكا نظير فوكوياما با نظريه پايان ايدئولوژيها بر همين بي‌رقيبي ايدئولوژي ليبرال دموكراسي غرب تاكيد ورزيده‌اند.

گسترش دموكراسي‌ها، قوي شدن اقتصاد بازار در مقابل رو به ضعف گرائيدن اقتصاد دولتي شاخص‌هاي عيني و واقعيت‌هاي غير قابل انكار آن است. بنابراين متعاقب آن، ليبرال دموكراسي به عنوان نظام سياسي ايده‌آل كه توسعه اقتصادي را زمينه ساز توسعه سياسي، تحكيم دموكراسي و رشد كثرت گرايي مي‌داند و تصور مدينه فاضله را در برابر كشورهاي جهان سوم(اسلام) ترسيم مي‌كند. در واقع روند «غربي سازي جهان» وارد مرحله جديدي مي‌شود و شتاب و سرعت بيشتري مي‌گيرد.

11- جهاني شدن و آينده نگري، نكته ديگر در جهاني شدن، بعد آينده نگري آن است. جهاني شدن دلالت بر امر حال شدن و در شرف وقوع احتمالي دارد. متعاقب فروپاشي شوروي سلسله آثاري در رشته علوم سياسي به رشته تحرير در مي‌آيد كه ديدگاهي پيش گويانه و مكاشفه‌اي را دنبال مي‌كند. چنين آثاري امكان پيش بيني را ناممكن مي‌داند. زيرا در پيش بيني بر «ادامه دادن روز گذشته» تاكيد ورزيده مي‌شود. زيرا تغييراتي ساختاري در سپهر سياسيت ايجاد شده و بنابراين ذات نظام بين الملل دگرگون شده است.

به دليل خلا پشتوانه‌ها و سكوهاي تئوريك به دليل همان تغييرات اساسي و ساختاري، اين دسته از مؤلفان در آثار خود اولا به پيشگويي و نه پيش بيني روي آورده‌اند و ثانيا ديدگاههايي را طرح مي‌كنند كه بيشتر حاكي از قدرت تخيل و گمانه زني‌هاي انتزاعي آنان است و نه حاصل تئوريزه كردن واقعيت‌ها و روندهاي موجود و گذشته.

دليل رويكرد آنان، ايجاد گسست تاريخي و چرخش بزرگ در نظام بين الملل از يكسو، ضرورت در ترسيم چشم انداز آينده از سوي ديگر و فقدان يا كمبود مواد مطمئن براي اين احراز است. بعضا اين آثار وضعيت‌هايي را به تصوير مي‌كشند كه براي خوانده تازگي دارد و حيرت و كنجكاوي او را بر مي‌انگيزد. هنگام بررسي پديده جهاني شدن بايد به اين نكته ظريف نيز توجه داشت كه ابعادي از پديده جهاني شدن مربوط به آينده است و تصويرپردازي پيشگويانه از آن، دستمايه بسياري از آثار نظريه پردازان قرار گرفته است.

درجه دقت وقوع اين احتمالات و پيش گويي‌ها بسيار كمتر از دقت پيش بيني‌ها علمي است.

ب) حكم شناسي جهاني شدن

1-   چه بايد كرد؟ با توجه به تقدم موضوع شناسي بر حكم شناسي بسته به شناختي كه ما از جهاني شدن داشته باشيم، اتخاذ موضع ديني ديني و سياسي متحول خواهد شد. به طور مثال مي‌توان به پيامد‌هاي عملي اتخاذ يكي از ديدگاههاي پروژه يا پروسه يا پديده دانستن جهاني شدن اشاره كرد. پذيرش هر يك از اين منظرها در تحليل از اساس تحليلگران را بر «ريلي» از تحليل قرار مي‌دهد كه وي را به نتايجي متفاوت مي‌رساند. به نظر مي‌رسد كه ترجيح آن باشد كه جهاني شدن را تركيبي از پروسه و پروژه بدانيم و در اين صورت مي‌توانيم با تفكيك ميان واقعيت‌هاي زمان و بخشي كه حاصل دست كاري روند‌ها و اختلال در شرط وقوع‌ها و هدايت قدرتهاي جهاني است، به دركي درست‌تر از آنچه رخ داده و يا در شرف وقوع است، دست يافت.

فراتر از آن با شناخت بخشي از پروژه جهاني شدن كه حاصل برخورد مهندسي قدرتهاي بزرگ با آن است و اتخاذ پروژه مناسب به مقابله پرداخت. بايد توجه داشت كه آگاهي ما از اين پروژه‌ها و اعلام آن خود بخشي از پروژه خنثي سازي و هدايت فعال پديده جهاني شدن و تبديل آن به پروژه بومي است.

2-   جهاني شدن بويژه در بعد ابزارهاي ارتباطي آن «ظرف» است نه لزوما «مظروف غربي».

بنابراين در چنين قالبي بخشي از جهاني شدن كه جهان اسلام بدان حساسيت دارد، محتواي فرهنگي آن است كه به مثابه مظروف در ظرف جهاني شدن، جريات مي‌يابد و به مخاطبان مسلمان مي‌رسد. اگر بپذيريم كه توليد كالاهاي فرهنگي در جامعه ما بعد صنعتي، جاي خود را به توليد كالاهاي صنعتي در موج دوم جامعه داده است. در اين صورت وجه بارز زندگي اجتماعي در عصر مدرن وجه فرهنگي آن است. در چنين بستري فرآيند جهاني شدن، جهان را به بازاري در مقياس جهاني براي عرصه متاع و محصولات فرهنگي تبديل كرده است. حضور متراكم و انبوه فرهنگ‌هاي غربي و آمريكايي نمي‌تواند بنا به خصلت ذاتي انقلاب اطلاعاتي، مانعي بر سر راه حضور فرهنگ ‌‌هاي ديگر ايجاد كند. بنابراين غناي فرهنگي بالقوه اسلام و قدرت عظيم نرم افزاري آن به مثابه مظروف مي‌تواند رقيبي جدي در رقابت فرهنگي ايدئولوژي غرب باشد، بويژه آنكه اسلام مظروفي جهاني و بالقوه داراي برنامه‌هايي براي سعادت بشر است. با اين همه بايد در عرصه كالاي اسلام، مخاطبان اروپايي، كانادايي و آمريكايي را مدنظر داشت.

بنابراين مثلا در حوزه حقوق زنان بايد به چاره انديشي پرداخت. و چاره‌اي براي ضعف محققان جهان اسلام در ترمينولوژي علم و فقدان زبان مشترك علمي روز دنيا پرداخت كه موجب شده صرفا درصد نازلي و مقالات علمي حتي در حوزه الهيات از آن جهان اسلام باشد.

بنابراين بايد تفاوت ميان جهاني شدن به مثابه ظرف و جهاني شدن به مثابه مظروف را درك كرد و به توليد كالاي فرهنگي با كيفيت و رقابتي پرداخت و بدين ترتيب «تهديدات»‌ را به «فرصتهايي»‌ براي خود تبديل كرد.

3-   جهاني شدن مي‌تواند فرصتي براي رفع عقب ماندگي دو- سه قرن گذشته جهان اسلام باشد. با درهم تنيدگي و پيوستگي و دهكده جهاني شدن و همجواري كشورهاي توسعه يافته و در حال توسعه علي القاعده فضاهاي خالي بيشتري براي شكستن انحصار تككنولوژيك و بهره گيري از سرمايه گذاري اقتصادي خارجي فراهم مي‌كند. الفرصه تمر مر الحساب. شناسايي اين معابر نفوذ و پتانسيل بالقوه و بالفعل آن يكي از ديگر خطوط راهنماي عمل مي تواند باشد.

4-   حفظ «ما» و هويت اسلامي از مهمترين «بايدها» در مسير جهاني شدن است و در صورت حفظ اين «ما» مي‌توان براحتي و بدون هيچ دغدغه‌اي وارد فرآيند جهاني شدن شد. بيشترين تهديدات نيز در همين نقطه متمركز شده است.

5-   واقعيت تهديدات جهاني شدن يا احساس تهديدات آن يويژه در محورهاي جهاني شدن سياسيت نظير آنچه در اشغال عراق مشاهده شد، مي‌تواند تاثيراتي مناسب براي نزديك سازي جهان اسلام به عنوان يك هويت واحد داشته باشد. به اين ترتيب اين بار نه انديشه وحدت كه واقعيتي از بيرون به مثابه «تهديد مشترك» آنان را دست كم موقتا به يكديگر نزديك سازد.

6-   در اين واپسين سخن به طرح پرسشهايي براي تحريك انديشه به پاسخ آنها پرداخته مي‌شود. موضوع جهاني شدن جزء كداميك از موضوعاتي عرفي يا مستنبط يا مشكوك و... محسوب مي‌شود؟ سهم حوزه فرافقهي آن چقدر است؟ و در واقع تقسيم كار فقيه يا ساير كارشناسان رشته‌هاي علوم اجتماعي و انساني در شناخت آن چگونه صورت مي‌گيرد؟ اگر بپذيريم كه جهاني شدن، موضوعي مستحدثه است و در تداوم تمدن جديد غربي است، در اين صورت تا چه ميزان مي‌توان از تجربيات برخورد فقهي و عملي دور قبل جهان اسلام با تمدن غرب بهره گرفت؟ و از افراط و تفريط‌هاي آن دور ماند؟ چه درصدي از آن در منطقه الفراغ و حوزه مباحات قرار مي‌گيرد و يا به عنوان مصداق سيره عقلا در مقياس جهاني مي‌تواند مورد اعتنا قرار گيرد؟

عرف به عنوان يكي از شاخص‌هاي مورد توجه در محور تشخيص مصاديق و موضوعات و تحول آن در ارتباطات جهاني به دنبال جهاني شدن تا چه ميزان آن عرف جهاني معتبر است؟ در اين صورت مرزهاي به هم ريخته ميان «ما» ي مسلماني و «ما» ي جهاني و غربي چگونه قابل هضم است؟ اگر بپذيريم كه با جهاني شدني، بخش قابل توجهي از ظرفيت و توان دولتها مرهون فهم قواعد جهاني و هماهنگي و برخورداري آنها از روندهاي جهاني است. به نحوي كه حتي جريانهاي فكري داخل كشورها كه همسو با جهاني است. به نحوي كه حتي جريانهاي فكري داخل كشورها كه همسو با آن روند جهاني‌اند، تقويت مي‌شوند، آنگاه جايگاه رفتار سياسي در مقياس جهاني چگونه است؟ تا بدينوسيله بتوان با استفاده از آن ظرفيت و بي هياهو بر ميزان قدرت و شوكت و ثروت واحدهاي جهان اسلام افزود. چرا كه ميزاني از انعطاف و تقيه در قبال حركت رودخانه قدرتمند جهاني جهت قدرت افزايي و ماندگاري لازم به نظر مي‌رسد؟

بديهي است پاسخ به اين پرسشها در فضايي علمي، لزوما مثبت نخواهد بود. اما طرح اين پرسشها براي منافع و براي حل معماي منافع، ارزشها و رفتارها جنبه حياتي دارد و نشاني از فرزند زمانه بودن است.

  http://www.e-resaneh.com/Persian/index_fa.htm

منبع : كنفرانس بين المللي وحدت اسلامي