تولد رومئو
تحلیلی از ديويد بکام و جایگاه او در جامعه بریتانیا

این یاداشت گزارش مردمنگارانه کوتاهی در باره جایگاه دیوید بکام در جامعه بریتانیا است. هدف مقاله افزودن حرف و حدیثی دیگر بر مجموعه هزاران حدیثی که هر روز در باره بکام نوشته، تولید و پخش می شود نیست. همچنین درصدد شناخت یا شناساندن بکام به دوستداران و هوادارانش نیستیم، چرا که او دیگر نه تنها در بریتانیا بلکه در هر گوشه دنیا نفوذ کرده و طرفدارانی دارد؛ از اینرو همگان او را می شناسند. بلکه هدف آنست که به دو پرسش پاسخ دهیم: اول، جامعه بریتانیا چه درکی از بکام دارد؟ دوم چرا چنین فهمی از یک قهرمان ورزشی در جامعه بریتانیا به وجود آمده است؟ برای این منظور، ابتدا گزارشی از محبوبیت بکام در بریتانیا ارائه می کنیم. سپس به بررسی پرسش دوم می پردازیم.


نعمت الله فاضلی[1] منبع - سايت نويسنده

مقدمه

این یاداشت گزارش مردمنگارانه کوتاهی در باره جایگاه دیوید بکام در جامعه بریتانیا است. هدف مقاله افزودن حرف و حدیثی دیگر بر مجموعه هزاران حدیثی که هر روز در باره بکام نوشته، تولید و پخش می شود نیست. همچنین درصدد شناخت یا شناساندن بکام به دوستداران و هوادارانش نیستیم، چرا که او دیگر نه تنها در بریتانیا بلکه در هر گوشه دنیا نفوذ کرده و طرفدارانی دارد؛ از اینرو همگان او را می شناسند. بلکه هدف آنست که به دو پرسش پاسخ دهیم: اول، جامعه بریتانیا چه درکی از بکام دارد؟ دوم چرا چنین فهمی از یک قهرمان ورزشی در جامعه بریتانیا به وجود آمده است؟ برای این منظور، ابتدا گزارشی از محبوبیت بکام در بریتانیا ارائه می کنیم. سپس به بررسی پرسش دوم می پردازیم. در قسمت نخست به گسترش روز افزون محبوبیت و نفوذ بکام در تمام لایه های اجتماعی و سیاسی بریتانیا پرداخته ایم و نشان داده ایم که حتی خاندان سلطنتی نیز خود را نیازمند به بکام می دانند. همچنین برای نشان داده نحوه فهم عامه مردم از بکام به بررسی واکنش مطبوعات به حادثه تولد فرزند بکام در سال 2002 پرداخته ایم. استدلال اصلی ما در تبیین موقعیت بکام این است که نظام طبقاتی بریتانیا دستخوش تحولات عمیقی است و طبقه کارگر توانسته است نفوذ فرهنگی و اجتماعی بیشتری در بریتانیا به دست آورد. از آنجا که بکام از نظر اجتماعی دارای پایگاه کارگری است، نفوذ ارزش های این طبقه، باعث محبوبیت بیشتر او می شود. از این منظر، بکام نماد موفقیت و نفوذ طبقه کارگر است. اگرچه این امر تنها یک روی سکه است. برای فهم "پدیده بکام" نیازمند درک عمیق تری از تمام زوایای فرهنگی و اجتماعی جامعه "پسا صنعتی" و ظهور "سرمایه داری فرهنگی" نوین جامعه بریتانیا هستیم. از اینرو، به نحو مختصر به فرایندهای فرهنگی و اجتماعی دیگر که در تبیین پدیده بکام نقش دارند می پردازیم.

قبل از آنکه بحث را آغاز کنیم، بهتر است یادآور شویم که خواندن این مقاله ممکن است به طرفداران بکام و بطور کلی جوانان ایرانی کمک کند تا بیشتر به این پرسش بیاندیشند که چرا باید فردی که در شرایط اجتماعی خاص کشورش نقش قهرمان را پیدا کرده است، در کشور دیگری که آن شرایط وجود ندارد همچنان قهرمان باشد؟ آیا احتمالاً خطایی در اینجا رخ نداده است. مثلاً آیا طوفان امواج رسانه ای "تصویر مجازی" از او برای ما ترسیم نکرده اند؟ و یا پرسش های دیگر. شاید این بررسی کوتاه الگوی ساده ای برای فهم و شناخت بهتر مجموعه وسیعی از محصولات رسانه ای باشد که در "فرایندهای جهانی شدن" در همه جهان پراکنده می شود. به هرحال، اگر می خواهیم طرفدار بکام باشیم بهتر است او را و شرایط و نقشی که عهده دار ایفای آن است بشناسیم.

جایگاه بکام

یکی از پدیده مهم آغاز سال جدید میلادی (2004) در بریتانیا انتشار «دیوید بکام: تیم من. خودزندگینامه» یا شرح زندگی دیوید بکام بود که یکی از مهمترین «کادوهای» کریسمس و سال نو بریتانیا شد. خودزندگینامه بکام چنان فروش رفت که می توان آن را زندگی مجددی برای بکام دانست. انتشارات هارپر کلینز از فروش بی سابقه این کتاب قبل از انتشار آن آگاه بود زیرا حاضر شد مبلغ پنج ميليون پوند برای چاپ و نشر خودزندگينامه بکام به او بپردازد. در حالی ناشر مبلغ پنج ميليون پوند بابت حق نشر به بکام پرداخته است که اين نخستين کتاب درباره زندگی بکام نيست و پيش از اين چندين اثر ديگر به صورت کتاب، فيلم و کاست درباره بکام به بازار آمده است (1998 Robson & Harman).

همچنین در آخرین روزهای سال 2002 نیز کتابی برای آموزش شهروندان و ساکنان مقيم بریتانیا در باره «شيوه زندگی و هويت فرهنگی بريتانيايي» با عنوان «هويت های فرهنگی در بريتانيا» (2002) منتشر شد. مايک استوری و پيتر چايلدز در مقدمه کتاب با عنوان «بريتانيا در دنيای امروز»، «نمادهای اصلی و بنيادهای هويت و شخصيت ملی بريتانيايي» را در زمان حال حاضر معرفی کرده اند. در فهرست نه چندان طولانی آنها اقلامی مانند دانشگاه کمبريج/آکسفورد، خاندان سلطنتی، شکسپير و نمايشنامه هايش، روزنامه تايمز، نظام طبقاتی، امپراتوری، شبکه و سازمان بی بی سی و بالاخره ديويد روبرت ژوف بکام[2] - فوتباليست 28 ساله مشهور عضو تيم منچستر يونايتد و کاپيتان تيم ملی بریتانیا قرار دارد. فهم اين نکته که دانشگاه کمبريج و آکسفورد يا خاندان سلطنتی يا شکسپير از «بنيادهای هويت فرهنگی» بريتانياست، چندان دشوار نيست، زيرا هر يک از اقلام مذکور سهم مهمی در تمدن و تاريخ بريتانيا و حتی جهان داشته اند. اما سهم ديويد بکام تا به اين درجه پرسش و تأمل برانگيز است. مولفان کتاب هم به اين موضوع واقف بوده اند. از اينرو برای توجيه اين نکته که بکام پاره ای از بنيادهای فرهنگی بريتانياست به اين موضوع اشاره می کنند که «در سال 2002 مطبوعات بریتانیا 450 گزارش درباره بکام و خانواده اش منتشر کرده اند» (ص 24). اگر به اين گزارش، ليست 360000 (اين رقمی است که جستجوگر گوگل تا امروز صبح يکشنبه پانزدهم ژوئن نشان می دهد) وب سايت و گزارش اينترنتی انگلیسی را نيز اضافه کنيم، جايگاه بکام در جامعه بریتانیای زبان بهتر فهم می شود.

شواهد بسياری بر درستی اين واقعيت که بکام به يکی از اصلی ترين نمادهای جامعه بریتانیا تبديل شده است وجود دارد. در نظر سنجی که تلويزيون بی بی سی در اواخر سال 2002 درباره محبوب ترين چهره های تاريخی بريتانيا به نام «بزرگترين های بريتانيا»[3] انجام داد، نام بکام در مرحله اول نظرسنجی در فهرست صد نفره، در کنار شخصيت هايي چون شکسپير، نيوتون، چرچيل، تاچر، پرنسس دايانا و ملکه اليزابت قرار داشت.

شايد بارزترين نشانه قدرت و نفوذ بکام را در تلاش خاندان سلطنتی و دولتمردان بريتانيا برای نزديک کردن خودشان به بکام بتوان ديد. در اواسط سال 2002 ملکه اليزابت بکام و خانواده اش را به يک ميهمانی ويژه دعوت و پذيرايي شاهانه ای از او کرد. اين رفتار از سوی خاندان سلطنتی که حافظ فرهنگ برتر و اشرافی و حافظ نظام طبقاتی سنتی بریتانیاست، از نظر جامعه شناختی بسيار معنادار است، زيرا بکام فردی از طبقه کارگر و پاره ای از فرهنگ جوان و جوانان است که هيچکدام از نظر تاريخی جايگاهی در نظام سنتی بريتانيا نداشته اند. همچنين اقدام شنبه چهاردهم ژوئن 2003 ملکه برای تجليل از مقام بکام و قرار دادن نام او در راس «فهرست افراد افتخاری ملکه اليزابت» و اعطای نشان مخصوص سلطنتی[4] در همين بستر قابل فهم و تفسير است.

از هر منظری که بنگريم می بينيم که بکام به نوعی در ساختار احساسات جامعه بريتانيا جای گرفته است. تعمداً تعبير گويای "ساختار احساسات"[5] ريموند ويليامز (1977) را بکار بردم تا نشان دهم چگونه بکام به پاره ای از "نظام اقتصاد سياسی جديد" که به تعبير ويليامر «در زبان، عواطف و تخيل بریتانیای ها لانه گزيده» تبديل شده است. برای نشان دادن اين واقعيت، يکی از واکنش های جامعه بريتانيا را (که رسانه ها و مطبوعات معمولآ منعکس کننده آن هستند) در باره بکام و حوادث زندگی او را تجزيه و تحليل می کنيم. اين مطالعه يک بررسی موردی[6] است که لايه های آشکار و پنهان جامعه جديد بريتانيا را بخوبی نشان می دهد.

چرا رومئو؟

در روز يکم سپتامبر سال 2002 ديويد بكام و همسرش خانم ويكتوريا بکام (آدامز)، يكي از خوانندگان مشهور "باند اسپايس گرل"، صاحب فرزندی شدند. تمام رسانه ها ملي و محلي بريتانيا بسيج شدند تا خبر به دنيا آمدند نوزاد را منعكس كنند. ساعت 9.40 صبح "نورسيده" ديده به جهان گشود و لحظاتی بعد بكام در مصاحبه ای تلويزيوني و مطبوعاتي از همان اتاق زايمان در" پرتلند استریت هاسپیتال"[7] اعلام داشت فرزندش را ”رومئو“[8]ناميده است. در پاسخ به اين پرسش كه چرا رومئو؟ گفت: ”ما اين اسم را دوست داريم و خيلي هم از آن خرسنديم.“

همان طور كه مي دانيم رومئو و ژوليت عنوان يكي از مشهورترين نمايشنامه هاي شكسپير، بزرگترين شاعر بریتانیاي زبان است. رومئو شخصيت رمانتيكي است كه در نهايت خودكشي مي كند و به تراژدی چون "سياووش" در شاهنامه تبديل می شود. ضمناً در اين نمايشنامه، شكسپير اين پرسش را مطرح مي کند كه ”چرا رومئو؟“ و اين امر "زمینه فرهنگی" مناسبی فراهم کرد كه رسانه ها و مطبوعات درباره اسم نورسيده به كنكاش بپردازند و بپرسند «چرا رومئو؟»

روزنامه ميرور[9]، يكي از پر تيرازترين روزنامه هاي مردم پسند بریتانیا، در همان روز تولد تمام صفحه اول خود را به عكس بكام که لباس اتاق عمل به تن داشت اختصاص داد.[10] ميرور در مقاله ايي به بررسي اين موضوع پرداخت كه چرا ديويد بكام و ويكتوريا اسم دومين پسرشان را رومئو گذاشته اند؟ (پسر ديگرشان بروكلين است). در اين مقاله نام اغلب مكان هايي كه رومئو است ذكر شد و گفته شد كه احتمالاً در يكي از آن مكان ها نطفه رومئوي كوچولو بسته شده است!

در مقاله ديگري به قلم روانكاوی به نام دكتر راجي پرسود، اين موضوع را که چرا بكام پسرش را رومئو ناميده است، از نظر روان شناختي تحليل می کند. دكتر پرسود مي نويسد «چهره هاي محبوب و سرشناس عمومآ به اسامي نامتعارف براي فرزندان خود علاقه مند هستند. براي مثال وودي آلن اسامی فرزندان خود را «استاچل» و «لارك» گذاشت. نظريه ديگر آن است كه ستاره هاي سرشناس مي خواهند خود را از طريق نام هاي نامتعارف از بقيه مردم متمايز كنند.» دكتر پرسود هشدار مي دهد كه «انتخاب اسامي نامتعارف تاثير منفي بر روحيه فرزندان مي گذارد و باعث مي شود فرزندان نتوانند راه زندگي شان را خودشان انتخاب كنند.»

روزنامه تايمز نيز در صفحه اول خود عكس بزرگ بكام را منتشر کرد و به تحليل نام نورسيده پرداخت. تايمز مي نويسد بر اساس اسامي ثبت شده در انتخابات تاكنون 250 نفر به اسم رومئو ثبت شده است و پسر بكام دويست و پنجاه يكمين رومئو است. تايمز مي پرسد ”بايد منتظر بود و ديد رومئو جديد چه نقشي براي بریتانیا ايفا خواهد كرد.“ همچنین ديويد بكام گفته است اگرچه مطبوعات پيشنهادات زيادي براي انتشار عكس رومئوي كوچولو به او كرده اند، اما فعلاً اجازه انتشار عكس فرزندش را نمي دهد. به علاوه تمام شبكه ها تلويزيوني و راديويي نيز خبر تولد رومئو بكام را در تيتر اصلي اخبار قرار دادند. شبكه يك بي بي سي در اخبار صبحگاهي گزارش لحظه به لحظه ارائه كرد. شبكه 5 تلويزيون نيز تمام برنامه ساعت 1-2 ظهر خود را به تولد ”رومئو بكام“ اختصاص داد.

مطبوعات و رسانه هاي بريتانيا در روز 3 سپتامبر نيز ماجرای تولد فرزند ديويد بكام را به منزله "موضوعی ملی" ادامه دادند. در آن روز تمام شبكه هاي تلويزيوني خبر مرخص شدن ويكتوريا و رومئو بكام از بيمارستان را، در حالي كه سوار بر اتومبيلي گرانقيمت كه درون آن قابل رويت نبود، منعكس كردند. روزنامه گاردين، كه از جمله مهمترين رونامه های روشنفكرانه بريتانياست، نيز در ضميمه ”جامعه“ خود صفحه كاملي را به رومئو اختصاص داد. گاردين به بررسي اين موضوع پرداخت كه چه اتفاقي افتاده است كه مردم به اسامي عجيب و غريب تمايل پيدا كرده اند؟ پاسخ های ارائه شده به این پرسش می تواند برخی از زویای پنهان پدیده بکام را آشکار کند. خانم "هدلي فريمن" در مطلبي شرح مي دهد كه اسم نامتعارف مزاياي زيادي دارد زيرا اسم او يعني ”هدلي“ كه اسم تقريباً اسم نامعمولي است، بهانه يا "رسانه ارتباطي" خوبي براي بسط روابط او با ديگران شده است، زيرا «هركه مي شنود مي پرسد عجب اسم غريبي است، معني آن چيست؟ و اين خود آغاز يك ارتباط اجتماعي است.» در مطلب ديگري خانمي كه اسم نامتعارفي دارد از داشتن چنين اسمي رضايت كامل دارد“ زيرا در زمانه ايي كه همه چيز بر اساس مُد تعيين مي شود، داشتن اسمي غير مُد هيجان انگيز است.”

شاید جالب ترين مطلب آن روز، یعنی روز تولد، در باره تولد رومئو بكام را روزنامه اينديپندنت منتشر كرد. اينديپندنت در صفحه 7 خود، در حاليكه تصوير بزرگ بكام را با لباس اتاق زايمان انداخت، از قرار گرفتن نام ديويد بكام درهفدهمين چاپ ”فرهنگ زندگينامه هاي چمبرز“، كه در همان روز (سوم سپتامبر) منتشر شد، خبر داد. فرهنگ زندگينامه هاي چمبرز در سال 1897، يعني نودو نه سال پيش، شروع به انتشار كرد، و هر پنج سال تجديد چاپ می شود و اسامي جديد افراد مهم و برجسته را به آن می افزاید. در اين چاپ جدید اسامه بن لادن، ملا عمر، بوش و ديويد بكام به اسامي افزوده شده اند! اين فرهنگ 17500 شخصيت جهاني را معرفي مي كند. جالب اينكه در چاپ جديد اسامي برخي شخصيت ها كه به تعبير يونا مك گاورن، ويراستار كتاب، ”در گذشته اهميت داشته اند ولي ديگر امروز اهميتي ندارند“ از فرهنگ حذف شده اند. يكي از شخصيت هاي حذف شده "هنري آلفورد" از اسقف ها و رهبران مسيحي قرن نوزده بريتانيا است. خانم مك گاورنر توضيح مي دهد”يكي از نكاتي كه بايد در نظر داشت اين است كه چه كسي در جامعه اهميت كسب مي كند.“ از اينرو هر پنج سال يكبار اين فرهنگ بازبيني و اسامي كساني كه اهميت خود را از دست مي دهند حذف خواهند شد.

روزنامه پر تيراژ ميرور در دومين روز تلاش های خود برای تحليل و بررسی "رخداد ملی" تولد رومئو بکام، تعبیری که مطبوعات بکار بردند، اين نكته را بررسی کرد كه رومئو بكام در شش سال آينده تنها نخواهد بود زيرا از همين امروز اسم رومئو به يكي از اسامي "مُد روز" تبديل شده است و هزاران نفر نام خود را رومئو خواهند گذاشت.

چرا دیوید؟

پرسشي كه رسانه ها مطرح نكردند اين است كه چرا در جامعه غرب ستاره هاي سينما، فوتباليست ها، خوانندگان و كُمدين ها تا اين درجه اهميت دارند كه جزئي ترين مسائل زندگي آنها اينچنين دركانون توجه قرار مي گيرد و "اهميت ملي" پيدا مي كند؟ بخش وسيعي از رسانه ها و مطبوعات دنياي غرب مملو از اخبار و داستان هايي درباره ازدواج، طلاق، عشق بازي، تولد، ماجراجويي، اعتياد، و مسائل عادي و پيش پا افتاده زندگي افرادي است كه ”چهرهاي محبوب“[11] ناميده مي شوند؟ آيا تولد فرزند يك فوتباليست واقعاً “مسئله ايي ملي” است؟ آيا رسانه ها ”قهرمان سازي“ مي كنند؟ يا آنكه صرفاً به بازتوليد چهره قهرمانان مردمي مي پردازند؟ و ....

پاسخ ساده به پرسش های مذکور اين است که واکنش رسانه ها به بکام و تولد فرزند او را تنها امري تصادفي و ناشي از ذوق يا حس ماجراجويي روزنامه نگاران و خبرنگاران بدانيم. اين پاسخ از نظر جامعه شناختی پذيرفتنی نيست زيرا كنش ها و رفتارهاي فرهنگي همواره داراي معاني هستند و در بستر تاريخي، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي خاصي شكل مي گيرند. هيچ پديده ی اجتماعی با گستردگی بکام تصادفی و يا ناشی از توطئه، و حس ماجراجويي عده ايي خاص نمی تواند باشد.

بدون ترديد اين حادثه يک "امر اجتماعی" است و مانند ديگر واقعيت های اجتماعی ريشه در ساختار و شرايط جامعه بریتانیا دارد. از اينرو براي فهم اين پديده مانند هر كنش و مسئله فرهنگي ديگر بايد "بستر اجتماعی"[12] آن را بشناسيم. برای اين منظور در زير زمينه اجتماعی که پديده بکام در آن رشد کرده است را با توجه و تمرکز بر واکنش رسانه ها و جامعه بريتانيا به تولد رومئو مختصرآ شرح می دهم.

1- از آنجا كه ”تولد“ نسبتي با سكس و رابطه جنسي دارد، يكي از سوژه هاي سرشار از حكايت هاي شيرين ماجراجويانه تلويزيوني و مطبوعاتي نيز "بارداری" و "زايمان" است. رسانه ها از طريق منعکس کردن جزء به جزء حادثه بارداری و زايمان توجه ”عامه“ و ”توده“ مخاطبين را جلب مي كنند. دو سال پيش نيز خبر باردار شدن خانم ”شري بلر“ همسر توني بلر نخست وزير، به سوژه رسانه ايي پر سر و صدايي تبديل شد و مدت دو هفته رسانه ها اين موضوع را دنبال مي كردند كه كي و كجا خانم شري با آقاي بلر فرصت همخوابگي را يافته و نطفه فرزند در راه را بسته اند. خبرنگاران بعد از يك هفته تلاش عاقبت معما را حل و ته و توي قضيه را در آورده و فاش ساختند.

همچنين يكي از مهمترين بخش هاي سريال هاي عشقي و خانوادگي، كه به «سوپ»[13] مشهور هستند، نيز ماجراهاي بارداري و تولد است. اغلب در اين“ سوپ ها” اتاق زايمان و لحظه تولد با جزئيات نمايش داده مي شوند. سريال ”همسايه ها“[14] و سريال ”خيابان كرونيشن“[15] كه بیش از بيست سال است كه هر روز پخش مي شوند، مملو از ماجراي زاد و ولد هاي جنجال آفرين است. بنابراين، اولين و ساده ترين جزء ”منطق رسانه ايي“ خبر تولد رومئو بكام ”سكس“ و تكنيك هاي جذب مخاطب است.

2- پرسش ديگری که به خصوص برای مخاطب ايرانی مطرح می شود اين است كه چرا رسانه ها چنان اشتياقي به جذب مخاطب دارند كه از هيچ سوژه خصوصي و سكسي چشم نمي پوشند؟ آيا اين امر ناديده گرفتن ”معيارهاي اخلاقي“نيست؟ پاسخ ساده آن اين است كه چون رسانه ها غربي عموماً از نظر مالي مستقل هستند و از بودجه عمومي دولت تأمين نمي شوند، ناگزير آگهي و تبليغ مهمترين منبع تامين مالي و درآمدي آنهاست. از اينرو رسانه ها ناگزير پيرو منطق بازار آگهي ها و عرضه و تقاضا هستند. بازار آگهي ها نيز تابع ميزان مخاطبان يك رسانه است. و منطق مخاطبان نيز توان ”سرگرم سازي“[16] و تأمين خواسته های عاطفی، فکری و اجتماعی مردم عادی کوچه و بازار است. در نتيجه هر سوژه ايي كه بتواند به خواسته های مخاطبان پاسخ بهتر و "جذاب تری" دهد، اهميت رسانه ايي پيدا می کند.

"منطق اخلاقی" اين کنش رسانه ها نيز "دموكراسي فرهنگي" است. در اين ديدگاه گفته مي شود كه چهره هاي محبوب و مردمي نمايندگان خواست ها و نيازهاي عموم مردم هستند و رسانه ها در يك نظام دموكراتيك به موضوعاتي مي پردازند كه افكار عموم آن را مي پذيرد. البته اين امر آشکارا در تعارض با نگرش سنتی فرهنگ است. در نگرش سنتی، تخبگان و دولت به منزله افراد و عوامل صاحب صلاحيت در حوزه فرهنگ "اقتدار" دارند، اما اين اقتدار امروز به بدنه جامعه و توده ها درحال انتقال است. ديويد چنی (2002) در بررسی از تحولات فرهنگی جامعه بريتانيا می گويد امروز ديگر "فرهنگ چندپاره"[17] شده است و مردم عادی در اين حوزه صاحب اقتدار شده اند. بنابر اين گفته می شود که اگر «لذت»[18] گفتمان حاکم بر رسانه ها غربی است، به دليل اقتداری است که مردم عادی در حوزه فرهنگ بدست آورده اند.

3- توجه به ديويد بكام و فرزندش رومئو از اهميت اجتماعی ويژه ايي در القای حس هويت ملی برخوردار است. بکام کاپيتان تيم ملی فوتبال بریتانیا است و به منزله نماد اين تيم در رقابت های جهانی حس غرور و افتخار ملی را برای مردم بريتانيا خلق می کند. بحث هايي که درباره پيوستن بکام به رئال مادريد اسپانیا در مطبوعات مطرح شد، به خوبی اهميت نمادين بکام را بمنزله نماد هويت ساز آشکار می سازد.

از اين ديدگاه انتخاب نام رومئو نيز انتخابي تصادفي نيست، زيرا اين نام ريشه در عميق ترين لايه هاي هويتي مردم بريتانيا دارد. همان طور كه ذكر شد رومئو و ژوليت يكي از مشهورترين نمايشنامه هاي ويليام شكسپير است. ويليام شكسپير ”شاعر ملي“ بريتانياست و همانند حافظ، شاعري ازلي و ابدي است كه اگرچه پانصد سال از زمان او گذشته است اما در هر دوره ايي از تاريخ بريتانيا او نقش ويژه ايي در احيا و تعريف هويت بریتانیاي ايفا كرده است. گئورگ گادامر در كتاب ”حقيقت و روش“ نشان مي دهد كه پنج قرائت گوناگون از شكسپير تاكنون ارائه شده است كه تمام آنها به نوعي در ارتباط با هويت بریتانیاي ها بوده است. امروز نسل جوان بريتانيا اشعار شكسپير را كمتر مي خواند و حفظ مي كند اما نام شکسپير و نمايشنامه هايش محبوبيت ملي دارد. در سال 2000 نيز فيلم ”شكسپير عاشق“ جايزه اسكار را دريافت كرد و ميليون ها بريتانيايي آن را تماشا كردند. تلاش رسانه ها و دولت بريتانيا براي حفظ و تقويت هويت ملي بريتانيايي بعد از حادثه 11 سپتامبر افزوده شده است و در يك سال گذشته قهرمان سازي هاي ملي براي الغای حس «بریتانیاي بودن» در رسانه بريتانيا كاملآ محسوس است.

4- بکام اهميت و کارکرد سياسی ويژه ای پيدا کرده است که در نحوه برخورد خاندان سلطنتی با او نيز منعکس است. از نظر تاريخی ملکه و خاندان سلطنتی مهترين نمادهای هويت بريتانيايي محسوب می شوند و مهمترين دليل طرفداران حفظ نظام سلطنتی همين کارکرد ملکه در حفظ ميراث تاريخی و ملی بريتانياست. بنابراين بسيار طبيعی است که ملکه و خاندان سلطنتی تلاش کنند تا به اشکال مختلف بکام را در «گنجينه ميراث ملی» بريتانيا بگنجانند و از او که تا اين لحظه محبوبيت عظيمی در دل های مردم بدست آورده است برای تقويت جايگاه خاندان سلطنتی در نزد مردم بخدمت بگيرند. در نظام های دموکراتيک مدرن سرمايه ای ارزشمندتر از شخصيت های محبوب مردمی نيست زيرا آنها امامزاده هايي هستند که ممکن است بتوانند ِمهر اهل سياست را به دل مردم بياندازند و مردم را به سياستمداران خوش بين تر و نزديک تر سازند. توسل جستن به بکام برای کسب محبوبيت برای خاندان سلطنتی بريتانيا که هر روز بيش از گذشته محبوبيتش کاسته می شود بسيار حياتی است. شايد مناسب باشد اندکی وضع ملکه اليزابت و ميزان محبوبيت آن در ميان مردم بشناسيم.

ملکه اليزابت کاملاً متوجه کاهش محبوبيت خود در ميان مردم است. از اينرو سعی می کند محبوبيت و جايگاه مردمی اش را ارتقاء دهد. از جمله اقدامات او رفتار او در جشن پنجاهمين سالگرد سلطنت در سال گذشته بود. ملکه در اين جشن اعلام کرد که از افتخارات او اين است که در طول 50 سال سلطنتش هرگز در امور سياسی دولت دخالت نکرده است و همواره تنها يک مشاور خوب برای نخست وزير بوده است. او برنامه مفصلی برای مراسم جشن پنجاهمين سال سلطنت خود ترتيب داد و موفق شد نزديک به يک ميليون نفر را به کاخ باکينهام بکشاند تا ملکه و خانواده سلطنتی که در روی بالکن ايستاده بودند ببينند. اما علی رغم اين استقبال مطبوعات خبرهای ديگری را منعکس کردند.

روزنامه ديلي تلگراف (12/11/2002 ) در مقاله اي به قلم گراهام ترنر[19] نوشت «عليرغم موفقيت هاي ملکه در جشنهاي پنجاهمين سال تاجگذاري، آينده خانواده سلطنتي نامشخص است». آبزرور[20]( يکشنبه 8 دي ماه1381 برابر با 29 دسامبر2002) درخبري با عنوان «با کاهش محبوبيت خانواده سلطنتي نظام سياسی بريتانيا با بحران روبرو مي شود» مي نويسد: «اگر چه هنوز سه چهارم از مردم ملکه را فردي سخت کوش مي شمارند، و 85 درصد از آنها وي را نماينده مطلوبي براي بريتانيا مي دانند، اما 50 درصد از مردم معتقدند که نظام سلطنتي بيش از 20 سال عمر نخواهد داشت. اين در حالي است که يکسال قبل تنها 42 درصد از مردم اين اعتقاد را داشته اند. همچنين 25 درصد از مردم معتقدند که عمر نظام سلطنتي پس از مرگ ملکه کمتر از ده سال خواهد بود. همچنين درصد کساني که معتقداند اعضاء خانواده سلطنتي نبايد از محل بودجه کشور ( ماليات دريافتي از مردم ) هيچگونه وجهي دريافت کنند از 34 درصد در سال گذشته به 42 درصد در سال جاري افزايش پيدا کرده است. با توجه به چنين وضعيتی شايد درک اهميت بکام برای خاندان سلطنتی چندان دشوار نباشد.»

اما از طرف ديگر نبايد از خاطر دور داشت که برخورد ملکه با بکام صرفاً بهره برداری ابزاری برای افزايش محبوبيت در نزد جوانان نيست، بلکه همان طور که گفتيم ماهيت جامعه دموکراتيک غربی ايحاب می کند افرادی محبوبيت مردمی دارند، محبوب حکومت و دولت باشند زيرا دولت خود را از آن مردم می داند و تلاش می کند تا خود را مشابه مردم کند، و از افراد و چيزهايي که مطرود احتماهی هستند دوری گزيند. به عبارت ديگر حتی در صورتيکه ملکه در اوج محبوبيت هم بود باز در شرايط اجتماعی جديد جامعه غرب، باز بکام همين اهميت سياسی را داشت زيرا منطق دموکراسی های مدرن قدرت بخشيدن به کسانی است که خواسته های طيف بيشتری از مردم را تامين کنند.

5- بکام و همسرش ویکتوریا نماد فرهنگ جوان و مردم پسند جامعه بریتانیا است. برخي از تحليل گران معتقدند كه قرن بيست و يكم قرن غلبه ”فرهنگ“ بر سياست و اقتصاد است زيرا روند تحولات قرن بيستم نشان داد كه در اغلب زمينه های اجتماعی نوعي جابجايي از عرصه ها سياسي و اقتصادي به فرهنگ درحال شكل گيري بوده است. اهميت يافتن خوانندگان، فوتباليست ها، ستارگان سينما و هنرمندان حكايت از اين واقعيت مي كند كه نقش سياستمداران و ثروتمندان درحال کم رنگ تر شدن است و بازيگران و کنشگران عرصه فرهنگ اهميت يافته اند و «عصر فرهنگ» آغاز شده است. در جهان فرهنگ نيز آنچه غلبه و هژمونی دارد فرهنگ جوانان[21] است.

بکام و همسرش نماد طبقه جوان، موسيقی پاپ، فوتبال و شادکامی های متعلق به اين طبقه هستند. ديويد بکام نشان داده است که فرد باهوشی است و "منطق اجتماعی" زمانه اش را خوب می شناسد و در انتخاب های زندگی شخصی اش نبض فرهنگی جامعه امروز بريتانيا را معيار قرار انتخاب هايش داده است. او نه تنها با انتخاب رومئو از احساسات ناسيوناليستی و تاريخی مردم بریتانیا برای جلب توجه مردم به خوبی استفاده کرده است، بلکه با انتخاب « ويکتوريا آدامز» خواننده پر آوازه پاپ، خود را به جهان موسيقی و فرهنگ پاپ نیز پيوند زده است. حاصل اين پيوند ميليون ها پوند سرمايه ای است که رسانه ها برای تبليغ و بهره برداری از تصوير و نام او پرداخته اند.

6- همان که گفتیم بکام نماد و قهرمان طبقه کارگر در جامعه بريتانياست. شايد بتوان گفت مهمترين وجه اجتماعی او نيز همين نقش باشد که در ابعاد مختلف تجلی و تبلور پيدا کرده است. جامعه بريتانيا مانند ديگر جوامع صعنتي مدرن سرمايه داري نه تنها موفق به كاهش فاصله طبقاتي ميان طبقات پايين و كارگري به طبقات بالاي اجتماعي نبوده است، بلكه در طي چند دهه گذشته اين فاصله عميق تر و پرناشدني تر شده است. آبرکرامبی در کتاب «جامعه معاصر بريتانيا» (2000) می نويسد «نابرابری جزء ساختاری جامعه سرمايه داری است که امکان از ميان بردن آن وجود ندارد.». شايد بی مناسبت نباشد برای نشان دادن شدت و ميزان اين نابرابری به برخی ارقام و واقعيت های اجتماعی بريتانيا توجه کنيم.

روزنامه فايننشال تايمز، يكي از معتبرترين روزنامه هاي اقتصادي، در مقاله اي با عنوان ”بريتانياي در حال تغيير: غني و فقير“ به بررسي وضعيت درآمد مردم بريتانيا پرداخته است. دراين گزارش مي خوانيم: ”بر اساس اطلاعات مركز ملي آمار بريتانيا در سال 2001، بيست و پنج درصد كارگران تمام وقت داراي بالاترين ميزان درآمد، هفته اي 580 پوند يعني سالانه 30000 پوند درآمد داشته اند. در همين سال نيمي از نيروي كار بريتانيا سالانه تنها كمتر از 19000 پوند يعني ماهيانه حدود 1500 پوند درآمد داشته اند. «سرعت افزايش نابرابري در آمدها از دهه 1980 و اوايل 1990 سريعتر شده است. به اعتقاد او كاهش قدرت اتحاديه هاي كارگري، افزايش ماليات ها و افزايش ارزش اقتصادي نيروي كار ماهر حرفه اي باعث تشديد نابرابري پرداخت ها شده است. خانم گرگ مي گويد 4 ميليون از كل 13 ميليون كودك بريتانيا در فقر نسبي به سر مي برند. درآمد اين كودكان 60 درصد ميانگين درآمدها در بريتانيا است.

از سوي ديگر پروفسور اندرو اوسوالد، استاد اقتصاد در دانشگاه وارويك، مي گويد:

”بسياري از ثروتمندان بريتانيا به حدي از ثروت رسيده اند كه ديگر افزايش درآمد تاثيري بر خوشبختي و بهبود زندگي آنها ندارد. بررسي هاي پيمايشي نشان مي دهد كه رفت و آمدهاي طولاني و شلوغي خيابان ها موجب زايل شدن خوشبختي اين گروه مي شود. درحاليكه فقرا در روياي رسيدن به رفاه به سر مي برند، روياي داشتن خانه ايي با اتومبيلي شيك درپاركينگ آن.“ پروفسور كارل چينا، مورخ دانشگاه بيرمنگام، هم معتقد اند ”امروز فقير بودن بسيار دشوارتر از چند نسل گذشته است، زيرا هر روز فقرا سبك هاي شيك و تازه زندگي را در برابر چشم هاي خود مي بينند. و مهمتر آنكه ما نيز فقرا را ”طبقه پايين“ مي ناميم و به اين وسيله از آنها“ انسان زدايي“[22] مي كنيم.»

فايننشال تايمز در ستون ديگري در همان صفحه (4) مقاله ای از جان كرافت، با عنوان ”دوبرابر شدن تعداد ثروتمنداني كه بيش از 5 ميليون پوند دارند“ منتشر كرده است. در اين مقاله مي خوانيم:بنابر گزارش پژوهشي «ديتا مونيتور»، تعداد ثروتمندان بريتانيايي كه دارايي هايشان بيش از 5 ميليون پوند است از 1500 نفر در سال 1997 به 3300 نفر در سال 2001 افزايش يافته است. حدود 9.5 درصد اين گروه ثروت خود را از راه جديد مثل كامپيوتر بدست آورده اند.»

با توجه به واقعيت های مذکور، نظام هاي سرمايه داري ناگزيرند تا تعلق داشتن به طبقه كارگر را به يك ”ارزش اجتماعي“ تبديل كنند تا «نابرابری ساختاری» وضعيت شكننده و بحراني را براي جوامع سرمايه داري به وجود نياورد. به نظر مي رسد تاكيد و برجسته سازي افرادي همانند ديويد بكام، كه نماد طبقه كارگر محسوب مي شوند، در راستاي چنين سياست اجتماعي باشد. البته منظور از سياست اجتماعي، الزامآ اشاره به نقش دولت نيست، بلكه اين سياست توسط رسانه ها و ديگر نهاد هاي اجتماعي دنبال مي شود و تاکنون اين سياست تاثير عميقی بر جامعه و اذهان مردم بريتانيا گذاشته است، چنانکه براستی اکثريت مردم-حتی طبقات متوسط و متوسط به بالا- ارزش های طبقه کارگر را پذيرفته اند.

اجازه بدهيد اين نکته را بيشتر بکاويم. روزنامه های بريتانيا در چهار شنبه 21 آگوست سال 2002 نتايج يک نظر سنجی را منتشر کردند که توجه بسياری را بخود معطوف کرد و رسانه ها آن را با تأکيد خاصی منعکس کردند. بر اساس اين نظر سنجی دو سوم بريتانيايي ها مي گويند ”ما از طبقه كارگريم و به آن افتخار مي كنيم.“ در حالی 68 درصد مردم ابراز داشته اند كارگر هستند که از نظر استاندارهاي زندگي و شاخص هاي طبقاتي تنها 49 درصد مردم جزء طبقه كارگر محسوب مي شوند. به تعبير ديگر 19 درصد «احساس طبقاتي كارگري» دارند اما در واقع متعلق به طبقه متوسط هستند. در 1997 پنجاه و هشت درصد خود را طبقه كارگر ناميده بودند. در آن سال نيز 51 درصد كارگر بودند و 7 درصد احساس كارگر بودن مي كرده اند. همچنین روزنامه تايمز در گزارشي به بررسي نتايج اين تحقيق پرداخته است. الكساندر فريم، گزارشگر تايمز مي نويسد ” اين نظر سنجي بيانگر نوعي تحول بنيادين دراستحكام جايگاه طبقه كارگر در بريتانيا است.“

چرا مردم بريتانيا خود را كارگر مي شناسند؟ آيا به اين دليل است كه طبقه متوسط ارزش هاي خود را از دست داده است؟ يا به دليل است كه مردم مثل كارگران كار مي كنند و زندگي كارگري دارند؟ سيمون اتكينسون، پژوهشگري كه اين تحقيق را انجام داده است، معتقد است ”فقدان قهرمانان طبقه متوسط باعث شده است كه مردم خود را كارگر بشناسند. به اعتقاد او در حاليكه افرادي مثل ديويد بكام و بسياري از افراد ديگر، نماد طبقه كارگر هستند و ارزش هاي مثبت اين طبقه مثل سخت كوشي، صداقت و حفظ پيوندهاي اجتماعي را تبلور مي بخشند، طبقه متوسط هيچ قهرماني در جامعه ندارد و جز آموزش و پرورش هيچ خصيصه مثبت ديگري نيز براي آن نمي توان شمرد.“ دكتر روجر مورتيمور، از اعضاء تيم پژوهش، معتقد است اگرچه تعداد قابل توجهي از مردم خود را جزء طبقه كارگر مي شناسند، اما واقعيت اين است كه همه آنها متعلق به اين طبقه نيستند.“

پرسش اين است كه چه چيزي باعث اين خود كم بيني طبقاتي مي شود؟ نظریه پردازان مکتب انتقادی مانند آدورنو و هورکهایمر و پسانوگرایان اغلب "مصرف گرايي"[23] و نابرابری و شكاف شديد طبقاتي را از عوامل موثر در اين زمينه می شناسند. درحاليكه مردم از طريق تلويزيون و رسانه ها و همچنين از طريق مشاهدات روزانه خود هر روز با الگوها و سبك هاي جديد خانه، لوازم زندگي و شيوه هاي پر زرق وبرق آشنا مي شوند، اما قادر به خريد و استفاده از آنها نيستند، از زندگي سرخورده مي شوند و ارزيابي كه از خود دارند همواره با نوعي ناخرسندي و خودكم بيني همراه است. همنچنین از طرف ديگر نبايد اين واقعيت را ناديده گرفت كه توسعه بخش خدمات و صنعت نيز موجب گسترش شاغلين كارگر شده است. امروز هزاران مغازه و دفتر كار شركت ها و واحد كاري وجو دارند كه افرادي با ويژگي طبقه كارگر را جذب مي كنند و به اندازه طبقه كارگر مزد و امكانات به افراد پرداخت مي كنند. علاوه بر اين، خاتمه "دولت رفاه"[24] در بريتانيا باعث شده است افراد از حمايت اجتماعي كمتري از طرف دولت در زمينه آموزش، بهداشت، حمل ونقل و خدمات عمومي دريافت كنند. در نتيجه زندگي واقعي آنها زندگي فقيرانه ايي است.

بجاست اين يادداشت را با سخنی از بکام بپايان ببريم که در بخش «کلمات قصار» او در وب سايت اختصاصی اش نقل شده است. بکام بعد از آنکه پای چپش آسيب ديد در پاسخ به انبوه خبرنگاران که جویای حال او بودند گفت:«چيزهای زيادی در گوشه و کنار عالم در حال رُخ دادن هستند که بسيار مهمتر از پای چپ من است.»[25] اما به نظر می رسد کسی به آن توجه ندارد.

References

Abercrombie, N & A. Warde 2000. Contemporary British Society. 3rd edition. London: Polity Press.

Bryan Robson & Neil Harman 1998. David Beckham: My Story. London: Andre Deutsch Ltd.

Chaney, D.2002. Cultural Change and Everyday Life. London: Palgrave.

David Beckham 2004. David Beckham: My Side - The Autobiography. London: HarperCollins Willow

David Beckham &Tom Watt 2003. David Beckham: My Side Audio Cassette London:: HarperCollins.

Mike Story & P. Childs 2002. British Cultural Identities. 2nd edition. London: Rutledge.

[1] عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی و دکترای انسان شناسی دانشگاه لندن

[2] (David Robert Joseph Beckham

[3] Great Britain’s

[4] Officer of the Order of the British Empire

[5] structure of feeling

[6] case study

[7] Portland Street Hospital

[8] Romeo

[9] Mirror

[10] بريتانيا رسم است كه پدرها وظيفه دارند در هنگام زايمان در اتاق زايمان حضور داشته باشند.

[11] popular

[12] Social context

[13] soap

[14] Neighbours

[15] Coronation Street

[16] entertainmentization

[17] fragmented culture

[18] fun

[19] Graham Turner

[20] the Obsever

[21] youth culture

[22] dehumanise

[23] consumerism

[24] welfare state

* [25] But there are a load of more important things going on around the world than my left foot.