فرهنگ در عصر جهانيسازي
اين مقاله مقدمه کتاب "فرهنگ و تعهد: مطالعه اي در شکاف نسلها" اثر مارگات ميد انسان شناس بلند آوازه است. اين کتاب کوچک را که از آخرين آثار ميد است، نگارنده ترجمه کرده ام و اميدوارم به زودي منتشر شود. کتاب به زبان بسيار ساده و براي مخاطبان عمومي نگاشته شده است. چاپ نخست کتاب در ???? صورت گرفته است و ميد در آن زمان براساس مشاهدات و مطالعات گسترده ميداني اش در بين دهکده ها و قبايل کوچک در گينه نوِ جهاني شدن و پيامدهاي فرهنگي آن را به دقت توصيف و تحليل کرده است. توصيه مي کنم اين مقدمه ساده و زيبا را بخوانيد
. منبع - سايت دكتر نعمت الله فاضلي
[1] - World - wideculture
[2] - Cape Kennedy
درست در همين لحظه کوتاه که اين کتاب تأليف ميشود، تاريخ پنجاه هزار ساله نوع بشر در دسترس ما قرار دارد. اين موقعيت استثنايي است که هرگز در گذشته در تاريخ انسان رخ نداده است و به اين شکل ممکن است هرگز دوباره رخ ندهد، زيرا تمام کره زمين امروز در دسترس ما قرار دارد. بنابراين، باور داريم که درتمام نقاط جهان قومي وجود ندارد که بخواهيم درباره آنها آگاهي کسب کنيم و نتوانيم. رازي که امروز براي هميشه انسان کشف کرده است و در روي زمين به کار ميرود، در آينده بر روي سيارات و ستارگان ديگر انجام ميشود. ما ابزارهايي که ميتوانيم به کمک آنها به تمام مردم جهان دسترسي داشته باشيم، و از شعوري برخورداريم که درک آنها را براي ما ممکن ميسازد و اکنون همه در فرهنگ گسترده تکنولوژيکي جهاني سهيم هستيم و ديگران ميتوانند به سخنان ما گوش بدهند و ميتوانند به همان شيوه با ما صحبت کنند. برخلاف مردم شناسان دورههاي نخست مردم شناسي، که با روش مطالعات يکسويه[1] به شناخت نظامهاي خويشاوندي عجيب اقوام دور افتاده ميپرداختند و براي اين اقوام نيز خود مردم شناسان افراد کاملاً ناشناخته و بيگانهاي بودند، اکنون ما ميتوانيم به گفتگويي متقابل با آنها بنشينيم، و در فضايي مشترک با هم روابط متقابل داشته باشيم. در حاليکه هواپيماها برفراز بلندترين قلهها به پرواز درآمدهاند، اقوام ابتدايي در دوره افتادهترين نقاط جهان ميتوانند با راديو ترانزيستوري و يا ضبط صورت خود، سخنان ما را گوش دهند.
عمدتاً فرهنگ گذشته تمدنهاي بزرگ، براي اقوامي که از نظر تکنولوژيکي در مراحل اوليه هستند، ناشناخته اند. آنها چيزي از تمدن سه هزار ساله چين، يا تمدنهاي با شکوه خاورميانه، و يا تمدنهاي يونان و روم که خاستگاه اوليه علم جديد بودهاند، نمي دانند. و تنها با برداشتن يک گام کوتاه از گذاشتهاي دور به حال ميرسند. اما آنها و ما در يک جهان مشترک با هم سهيم هستيم. و آنها نيز چون ما تمام آنچه که رهآورد تکنولوژي و سازمان جديد است، آرزو ميکنند. و اين امر، امروزه بنيان مشترک براي برقراري ارتباط ميان همه ملل است.
اين وضعيت در حالي است که تغييرات بسيار ديگري در جهان در حال رخ دادن است. امپراتورهاي مستعمراتي از هم پاشيده اند، جوامعي که تنها چند دانشکده بيشتر ندارند، به يک کشور تبديل شدهاند، و مردمي که بتازگي با هم متحد شدهاند، خواهان آنند که يک ملت شناخته شوند.
در همه جهان کشورهاي ضعيف، قدرت بيشتري را طلب ميکنند. دانش آموزان مدرسه دست به تحصن ميزنند و دانشجويان انتخاب استاد را حق خود ميدانند. نوعي آشفتگي در روابط بين قوي و ضعيف، دارا و ندار، پير و جوان، و آنها که داراي علم و دانش و مهارت هستند و آنها که فاقد آنند، رخ داده است. اتقاد راسخ ارجحيت عالم و دانشمند بر افراد کم سواد و عامي، متزلزل شده است.
اگر در اين زمان، با توجه به عمق تغييراتي که رخ داده است، نوعي فرهنگي جهاني در حال توسعه نبود، من فکر نميکنم ما مي توانستيم حضور و همکاري فرهنگهاي ابتدايي و دوره افتاده را به آساني در جمع خودمان داشته باشيم.
در سال 1976 پس از يک غيبت بيست و نه ساله، من به روستاي تامبونام[2]، در کنار رودخانه سپيک[3] در گينه نو رفتم. اينجا از خيلي جهات پيشرفت کرده بود. مبلغين مذهبي اجازه گرفته بودند در روستا مدرسهاي براي کودکان بسازند، برگزاري مراسم مذهبي کمتر شده بود. جنگ از ميان رفته بود، خانههاي اعياني و اشرافي ديگر وجود نداشت، اما هنوز منازل مسکوني زيبا مي ساختند، به کار تهيه شيره خرما مشغول بودند، و به روال گذشته ماهيگيري مي کردند. درست همانگونه که در گذشته اين کارها را انجام ميدادند. با وجود اين، نوعي تفاوت مشهود بود. در سالهاي 1930 وقتي فردي به روستاهاي گينه نو وارد مي شد، اولين تقاضا از وي دارو براي زخمهاي چرکين و جراحات بود، و بعد کالاهاي تجاري، تيغههاي شمشير، قلاب ماهيگيري، نمک، تبر و پارچه. از يک اروپايي انتظار داشتند، لوازمي را از خارج براي آنها بياورد، و اگر در آنجا اقامت ميکرد و ميماند، توقع داشتند دستيابي به اين کالاها را براي روستائيان آسانتر سازد. اما در سال 1967 اولين سوال اين بود: آيا ضبط صورت همراه خود داريد؟ بله، براي چه ميخواهيد؟ ما آواز اقوم ديگر را از طريق راديو ميشنويم و ميخواهيم ديگران هم آواز ما را بشنوند.
اين تغيير اساسي و مهم است. با توسعه فرهنگ جهاني، که راديو ترانزيستورها و نظريههاي دموکراتيکي درباره ارزش و جايگاه اقوام کوچک، اجزايي از اين فرهنگ هستند، مردم تامبونام نيز، موسيقي گينه نو را، که از طريق راديو و تلويزيون اين کشور پخش ميشود، گوش ميدهند و در جهان جديد وسايل ارتباط جمعي، اينها احساس ميکنند که در آن سهيم هستند و جايگاهي دارند. البته مسئله به همين جا ختم نميشود. هنگاميکه همکارم دودامتراکي، موسيقي اين مردم را ضبط ميکرد، آنها سازندگان و تصنيف کنندگان و منتقدين ماهري در موسيقي شده بودند و ميتوانستند تأثير صداهاي زائد مانند جيغ نوزادان و پارس سگها در چگونگي موسيقيشان را تشخيص دهند. حال آنکه قبل از آشنا شدن با ضبط صوت، آنها قادر نبودند پي ببرند که تا چه اندازه صداهاي موجود در محيط روستا قابل استماع بوده و چگونه در نوازندگي آنها اختلال ايجاد ميکرده است. با شنيدن صداي موسيقي از راديو، نوعي خود ادراکي[4] براي آنها حاصل ميشد. اکنون آنها به جهت وزش باد توجه نشان ميدادند و نحوه هماهنگ سازي بلندي صداي وسايل موسيقي با کيفيت صداي خوانندگان مختلف را براي اينکه بتوانند به نحو بهتري صداي موسيقي را ضبط کنند، آموخته بودند. بواسطه ديدگاههاي تازه و تکنولوژي جديد، نوعي آگاهي که اولين گام جهت مشارکت در علوم اجتماعي است، در آنها بوجود آمده است. آنها در جهان با ما شريک و سهيم هستند و ميتوانند به يک شيوه نو به آن کمک کنند.
با توجه به آنچه در سراسر جهان در حال رخ دادن است، آيا ما با وضعيت جديدي روبرو هستيم که بايد با آن مقابله کنيم؟ فعلاً ميتوانيم از بيمارستاني مانند بيمارستان شراينرز[5] ديدن کنيم، و کودکان مبتلا به سوختگي را ملاقات کرده، به کار زيبا و ايثارگرانه و قابل توجه گروهي پزشکان و پرستاران که هزاران ساعت از عمر خود را به مراقبت از کودکان دچار سوختگي سر کردهاند و صبورانه به پيوند زدن پوست و دوباره شکل دادن اعضا آسيب ديده آنها ميپردازند، و آنها را به حالت سلامت اوليهشان بر ميگردانند، نظاره کنيم.
چنين ايثار يک جانبه براي بهبود بخشيدن بيماران و موفقيت در معالجه کودکان آسيب ديده، در انسان نسبت به آينده اميدي وافر پديد ميآورد. گرچه در همان بيمارستان کودکي ديگر را ميبينيم که نميتواند اينگونه خوشبين باشد و با يأس به آينده خود مينگرد که چگونه وي، که مخلوقي ناقص الخلقه است، مجبور است با نقص عضو به حيات خود ادامه دهد. هر چند همان فنون جراحي که هم اطاقي وي را نجات داده است، در مورد او نيز اعمال شده است، ليکن نتوانسته بطور کامل او را درمان کند. وقتي در مييابيم آنهايي که تمام پول و وقت خود را براي ثمر رسانيدن چنين فعاليتهاي معجزهآسايي هديه ميکنند، شهروندان مملکتي هستند که هر روز به نزاعي مشغول هستند که نابودشدگان و مجروحان و سوختگان ناشي از بمب ناپالم آن، بيش از نجات دادهشدگان، توسط اينها در طي چند سال است، آنگاه انسان مردد ميشود و از خود بناگزير مي پرسد: آيا آدمي در تلهاي بدام نيفتاده است؟ نه تنها در دام سرشت آدمي، که هرگاه قدرت را بدست داريم به حق ديگران تعدي و تجاوز مي کنيم و ديگران را به استمثار ميکشيم، و وقتي که در موضع ضعف واقع شدهايم، دم از برابري و عدالت مي زنيم، بلکه در دام مجموعهاي از ابداعات و مصنوعات که تمدن ناميده ميشود، تمدني که چنان مورد حمايت تکنولوژي و مردم است که بايد ناگزير مسيري بسوي نابودي را همچون تمدنهاي پيشين دنبال کنيم و دم برنياوريم. البته اين بار صحبت از فناي سيارهاي است که به تاريخ زندگي انسان پايان ميبخشد. آيا اينها دامهاي جديدي نيست که انسان در آن اسير شده است؟
اگر فکر ميکردم مسئله به همينجا ختم ميشود که بگوئيم با افزايش ظرفيت و توانايي انسان در راه ابداع، تکامل و انتقال فرهنگهاي پيشرفته، احتمال بيشتري وجود دارد که انسان در دام فرهنگي گرفتار آيد که عليرغم تمام پيشرفتهايي که بدنبال دارد، در آخر باز نصيب او از آن، وحشت و نابودي است، هيچگاه مبادرت به ادامه بررسي و نگارش اين مقولات نمي کردم. نقش کاسندرا[6] تنها موقعي که پيامبران خود به آن بي اعتقاد باشند موثر خواهد بود. چه کسي جرأت ميکند از چنين عاقبت شومي سخن به ميان آورد، بدون آنکه آينده بهتري را پيشنهاد کند، چه از طريق پيشنهاد اقداماتي را که از آن سرنوشت جلوگيري کند و يا ايجاد اميدواري در مورد آيندهيي بهتر در دنيايي ديگر. اما ميدانيم که اين اميدي کاذب است که بگوييم پس از اينکه بشر زمين را حريصانه به يغما برد و ويران ساخت، راهي سيارهاي ديگر خواهد شد. و اين فرض هم نميتواند صحيح باشد که خداوند به ما اجازه داده است که هرچه ميخواهيم بکنيم و در نهايت افراد برگزيده را به بهشت و بدکاران را به جهنم روانه خواهد کرد.
زمانيکه علل بروز بلاياي عظيم ناشناخته بودند، عقيده به خدايي که با آتش و يا سيل بشر را از شرک و گناه مجازات و نابود ميکرد و در اين ميان، تعدادي از آدميان را براي نسلهاي آينده در زمين باقي ميگذارد، معقولانه مينمود. و در حقيقت اين اعتقاد به فرد امکان آن را ميداد تا از هراسناکترين تحولات جان سالم بدر برد و شانس زندگي کردن داشته باشد تا بتواند در برابرحوادث هراس آور با اطمينان از اينکه بعنوان بشر برگزيده است، از بلايا مصون ميماند و با اين اميد در برابر حوادث هولناک توان خود را بکار نبرد. از اينرو، ميبينيم که انسانهايي مجدداً در دامنههاي آتشفشانها بناهايي را ساختهاند، در کانزاس ساکنين هر شهرک کوچک که هرگز گردباد را تجربه نکرده اند، هنوز معتقدند که به همين خاطر از ديگران برترند و هرگز نيز چنين تجربهاي نخواهند داشت. در برخي از شهرهاي آمريکا دانشمندان به شهروندان معترض به استقرار سلاحهاي هستهاي در نزديکي شهرستان پيوستهاند و کاملاً هم ميدانند اگر اعتراض آنها موثر بود، سکوههاي موشکي را نزديکي شهر ديگري مستقر مي کردند. لئوسيلارد يک فيزيکدان است که نسبت به آينده نوع بشر (که خود از افراد نخبه آن بود) اعتقاد خود را از دست داده بود. او نوعي سيستم براي نجات انسان در هنگام جنگ هستهاي پيشنهاد نمود. اين، سيستم بر ارجحيت دادن و حفظ يک شهر آمريکا در برابر شهرها ديگر مبتني بود، البته در صورتيکه تمامي شهرهاي آمريکا به يک اندازه در معرض خطر باشند.
هيچيک از اين ديدگاههاي جانبدارانه - چه آنها که مذهبياند و چه آنها که صورت دنياگرانه دارند و گاه مطرود و گاهي نيز مقبول بودهاند - در حال حاضر، در جهان جايي ندارند. هيچ نويدي مبني بر رهايي از چنگال استعمار، هيچ نظري دال بر اينکه خداوند براي نجات عدهاي، ساير مردم را هلاک ميسازد و اصرار بر خوش بيني و خوش باوري، براي زندگي در جهان امروز است، ولي همچنان يک آينده زيبا را نويد ميدهد، خود جزيي از دامي است که به ما هشدار ميدهد که مبادا در آن اسير شويم.
چنين پيشگوييها و آينده نگريها براي نسل امروز که دانش آموخته و تحصيل کرده است، قابل قبول نيست. از اينرو وضعيت کنوني، واکنش هاي متفاوتي بر انگيخته است. برخي به رقص روي آوردهاند، برخي خود را وقف موعظفه کردهاند، برخي به مواد مخدر روي کردهاند و برخي خلاقيت هنري خود را با پراکندن چند نقطه بر روي يک صفحه سفيد، بنام نقاشي، بواقع استعداد خود را هرز ميدهند. کسانيکه دلواپس نجات بشريت باشند، بسيار اندکاند. اگر بحد کافي افراد دلسوز براي انسانيت در جامعه نباشند، ما محکوم به سرنوشت شومي خواهيم بود. البته من در اينجا مانند کاسندرا غيبگويي نميکنم، بلکه بعنوان کسي حرف ميزنم که شرايط سخت جنگ جهاني دوم را پشت سر گذاشتهام. ما در آن زمان همچون مردمي عمل کرديم که توانستند تمامي منابع خود را بسيج کنند تا از آن مصيبت شوم جلوگيري نمايند.
اکنون من بر اين باورم که يکي از اساسيترين عوامل براي نجات از تهديدهاي هولناک، داشتن ارادهاي مصمم و بهرهوري از دانش و علمي است که اکنون در اختيار داريم. اگرچه هميشه به اين امر اعتراف داريم که آنچه ميدانيم هرگز کافي نيست و بايد براي دانستن بيشتر تلاش کنيم. ما در آن زمان که شرايط بمراتب بدتر از امروز بود، مرگ علم و فرهنگ بشري را پيش چشم ميديديم و غوطهور شدن دنياي غرب در فرهنگ شيطاني را که مانع از تحول آزاد انسان در جهت تعالي باشد،ا پيشگويي ميکرديم. ما صدها سال غروب تمدن را پيش بيني ميکرديم و چنان در ديدگاه خود نسبت به زمان و مکان محدود بوديم که سالهاي غروب تمدن اروپايي – آمريکايي ما را به وحشت ميانداخت. شايد حق با ما بود، زيرا چنان محدود بوديم که فقط اين منظره را در پيش رو ميديديم و شايد هم به دليل چنين محدوديتي ميتوانستيم در مقابل آن بايستيم، زيرا از بين رفتن کل زندگاني بشر، چيزي نيست که بسادگي به تصور آيد. بنابر بينش مذهبي و يا تخيلات علمي، انسان به خود القاء ميکند که بجز خود او همه چيز نابود ميشود. اين احساس خوش بيني مشابه احساسي است که خود من هنگاميکه مسافر يک اتومبيل بودم و اتومبيل در حال حرکت از جاده منحرف شد و در ورطه متلاشي شدن بود. در اين لحظه، در اين فکر بودم که ممکن است بزودي فرزندان راننده يتيم شوند و بعد به خود گفتم من از آنها مراقبت خواهم کرد.
چنين خوش بيني هم اميدوار کننده و هم خطر بزرگي براي انسان است. وقتي تنها يک کودک چنين احساسي را از خود بروز ميدهد، نشان دهنده اميد به زندگي است، اما وقتي اعضاء جامعه اي دوباره خانه ها و منازل خود را در کنار آتشفشانها بنا ميکنند، چنين خوش بيني ممکن است به تخريب و ويراني گستردهاي منجر شود. حالت تعادل ميان خوش بيني فردي و نوعي تعصب گروهي، چيزي است که ما بدنبال آن هستيم. يکي از راههاي دستيابي به چنين حالت تعادلي، يافتن کساني است که بين تجارب فردي خودشان و تاريخ زندگي گروهيشان نسبتي برقرار ميکنند و خوش بيني را از اين طريق بدست ميآورند. بهتر است ما بجاي آشنا کردن اينان با فعاليت آتشفسانها، زمينههايي را فراهم کنيم که آنها در جستجوي ابزارهايي براي شناسايي مکانهايي براي شهرهاي جديد باشد. من اميدم در اين نهفته است.
من بر اين باورم که دليلي که ما ميتوانيم به تمام تمدنهاي بزرگ گذشته و مراحل متوالي تاريخ سرزمينمان به منزله نوعي توالي دامهاي مکرر[7] نگاه کنيم، اينست که ما بحد کافي درباره آنها آگاهي و اطلاع نداريم. اين تصور مبتني بر خلاء هاي شناختي تاريخي ماست. گذشتگان يا تاريخ اقوامي ناشناخته بوده اند که در خارج از حصار ويران شده تمدن کنوني ما مي زيسته اند، يا نغمه هاي کودکاني که ديگر ما قادر به بازسازي آنها نيستيم و مردمان فقيري که آوازي نخوانده و نابود شده اند و هيچ جيز از خود بجاي نگذاشته اند. البته انسان ميتواند هر طور که بخواهد خيالات و آرزوهاي خود را بيان کند. در تاريخ بمنزله علم، ارائه طرح و ايده بزرگ، بدون اتکاء به اطلاعات دقيق منجر به تزلزل در اعتقاد و ايمان افراد ميگردد. اولين تفسير از نظريه داروين دلواپسي کساني را بر انگيخت که اعتقاد به خدا داشتند و آنها نيز که به خداوند اعتقاد نداشتند، توجيهي براي نظريه تنازع بقاء اجتماعي گرديد. اين نظريه ميگويد بررسي دقيق درباره چگونگي بقاء موجودات، براي مثال سازگاري دقيقي که به موجودات با رنگ پوست روشن اين امکان را ميدهد که بتوانند با يکديگر در سواحل خط استوا زندگي کنند و يا موجودات ديگري از يک منطقه به منطقه ديگري مهاجرت مي کنند، به اين نتيجه منتهي مي شود که موجودات پاسخ خودشان به محيط را بر اساس نظريه بقاء اصلح تنظيم مي کنند. در زمينه نظريه غريزه مرگ در ميان موشهاي صحرايي و خرگوشها ما مي توانيم آن را نتيجه پاسخ ظريف نظام آنزيمهاي آنها به شرايط وفور يا کاهش مواد غذايي بدانيم.
هر نظريه افراطي و مبالغه آميز درباره جهان، ما را يکي پس از ديگري در دامهايي گرفتار مي کند. همانطوريکه زماني جامعه انساني را در غايت خشونت ديده ايم و يا جهان را بمنزله ماشيني که انسان مي تواند ياد بگيرد که آن را چگونه کنترل کند، و يا تصوري از انسان بمنزله ماشيني که مقادير زايدي از چيزها توليد مي کند. پيشرفتهاي نظري، ابزارهاي نوين و روشهاي بهتر مشاهده و تحليل و تحقيق، به اينگونه انديشه هاي بررسي نشده پايان داده است و اکنون بسطوح بالاتري رسيده ايم.
در جايي که براي جبران خسارتها و انچه از دست داده ايم، تنها بايد بيشتر سود و بهره برداري کنيم و کسب سود به طور اجتناب ناپذيري زيانها و خسارتهايي را در جاي ديگري از نظام حيات بوجود مي آورد، ديگر کار و فعاليت مطلوب و مناسب براي انسان را نميتوان با مفهوم افزايش دادن و بحداکثر رسانيدن يک و يا چند متغير، تعريف نمود. اينگونه مدلهاي بحداکثر رسانيدن[8] به بهاي از بين رفتن خاکهاي حاصلخيز و آسودگي آنها تمام ميشود.
از نظر اقتصادي – اجتماعي اين حالت را ميتوان مانند وضعيتي دانست که پيشرفت اقتصادي يک سرزمين به نحو اجتناب ناپذير منوط به نابودي کشور ديگر است. بايد بجاي مدلهاي تک بعدي، مدلهاي چند بعدي را بکار ببريم. بخصوص در زمينه محيط، مدل محيطي که بتواند منافع تمامي موجوداتي که در ارتباط متقابل با يکديگر در يک سرزمين زندگي ميکنند، در بربگيرند. در اين مدل سود يک بخش محيط به معناي سود بخش ديگر است. انگل و ميزبان براي وجود يکديگر عناصر لازمي هستند.
تحول در يک پديده مستلزم برهم خوردن تعادل داخلي آنست و در اين حالت نوعي سازگاري جديد لازم است. در جائيکه در نتيجه انباشت اطلاعات روند دگرگوني در جهت بي سازماني[9] است، الگوي مبتني بر محاسبه سود و زيان بايد کنار گذاشته شود و آنتروپي منفي[10] جاي آنرا بگيرد. البته اگر انسان بخواهد هم از دانش گذشته خود استفاده کند و هم آنرا پشت سر بگذارد و از ان فراتر رود. اين تنها راهي است که بناگزير بايد دنبال کند. به اين طريق، بواسطه درکي که انسان نسبت به جاني که در آن زندگي ميکند، بدست ميآورد، به عاملي فعال در جهت برهم زدن نظم پيشين و بوجودآوردن نظم جديد مبدل ميشود و بدين ترتيب انسان الگويي از بزرگترين آنتروپي منفي جهان ميگردد.
تمامي تغييرات از عبارات، مفاهيم و نظريات ذاتاً بدبينانه به آن وضعيت و ديدگاههايي که امکان ابداع، آگاهي و رهايي در ان تحقق مييابد، در نتيجه تحقيق و پژوهشهاي جديد و مناسب رخ داده است. ابزارهاي گوناگون و جديدي که دانشهاي رياضيات، الکترونيک و تکنولوژي بطور عام در اختيار انسان نهاده است، مي تواند براي بررسي دقيق و هرچه دقيقتر پديدهها و حوادث بخدمت گرفته شود، و آنچه را که تاکنون مفروض پنداشته ايم و يا چيزهايي که بمثابه واحدهايي از نظامهاي بزرگتر در نظر گرفته شده اند، بدون آنکه ويژگيهاي ذاتي آنها را بشناسيم، مورد بررسي قرار دهيم. هر کشف علمي تازه در زمينه چگونگي نفوذ طبيعت جهاني که انسان را فرا گرفته، چشم انداز اميدواري نوين را روي انسان ميگشايد.
با اين اعتقاد است که من ميخواهم دانش کنوني مان از فرهنگ را مورد بررسي قرار دهم، دانشي که مباني آن ماخوذ از جامعه ابتدايي است. اين نوع دانش زماني شديدا بدان نياز بود و اکنون نيز امکانات زيادي در اختيار ما ميگذارد. اما در طي بيست و پنج سال گذشته، بسيار توسعه يافته و اشتقاق پيدا کرده است. امروزه تقريباً هيچ نوع شباهتي ميان مفهوم فرهنگ، بر اساس آنچه که مردم شناسان در نتيجه تحقيقات ميداني در جامعه ابتدايي بدست آورده اند، با مفهوم فرهنگي که مبتني بر تفکر علمي معاصر است، وجود ندارد. از ديدگاه آنچه روانشناس، جامعه شناس و يا مورخ درک ميکند، مدل يک فرهنگ ابتدايي[11] جا را براي استنباطي باز مي کند که خام، تقليل گرايانه[12] است، چه اين فرهنگ بمنزله نوعي متغير واسطه[13] (بر اساس آزمايشهاي روانشناسانه پيتر و ريکن در سان خوان و يا پيتر و ريکن در نيويورک) تلقي گردد و چه بعنوان يک شکل شرطي – بازتابي پاولوف گونه ارزيابي شود.
در رساله اي که ده سال پيش به نام پيوستگي ها در تحول فرهنگي نوشتم، سعي کردم نوعي اصلاح و بازنگري در مفهوم يادگيري فرهنگي انجام دهم. مکانيزمهاي مختلف يادگيري که اکنون مي توان آنها را در جامعه امروز مشاهده کرد، و در زمانهاي بسيار دور گذشته قبل از اينکه زبان امکان يادگيري را افزايش دهد و يا دورهايکه صرفاً نوشتار و الفبا وسيلهاي براي انباشت اطلاعات در طول زمان بود، و دوره ايکه عکسبرداري و ضبط الکترونيکي امکان ذخيره اطلاعات تحليل نشده را براي تحليل در آينده فراهم ميکنند، به طور مقايسهاي با توجه به تمامي جزئيات آن مورد بررسي قرار دادم.
در اين کتاب ميخواهم موضوعات و مسائل همان اثر را با مطالعه و بررسي فرهنگهاي زنده معاصر که از درجات مختلفي از پيچيدگي و پيشرفت برخوردارند، بررسي نمايم. اما در اينجا ميخواهم به تفاوتهاي اساسي، يعني گسستگيهاي[14] بين فرهنگها و جوامع ابتدايي، تاريخي و معاصر که تا قبل از جنگ جهاني دوم وجود داشتهاند، تاکيد نمايم.
علاوه بر تکيه بر گسستگيها بجاي پيوستگي هاي فرهنگ، در اين کتاب، تفاوت ديگري نيز ميان اين اثر و رساله پيشين (پيوستگيها در تحول فرهنگي) وجود دارد. در اينجا من به الگوهاي رفتاري خواهم پرداخت که واقعاً توانستهايم در ميان قبايل ابتدايي جامعه معاصر مشاهده و ثبت کنيم، نه الگوهاي رفتاري که درباره انسان اوليه ميتوان استنباط کرد و يا براي آنها پيشنهاد شده است. در حال حاضر، مسائلي که ما درباره آنها شناختهاي دقيق و روشني نداريم، زمينه انديشه هاي بدبينانه و مخرب را فراهم ميکند، و اين تلاشهاي ناقص در جهت بازسازي رفتار اجداد گذشته دور، در دوراني که آنها به انسان تبديل ميشدند و تغيير موفقيت اميز فرهنگهاي منزوي معاصر را به عقب مياندازد و يا به اين روند صدمه ميزند. الگوهاي يافت شده و اخيراً مشاهده شده بر روي برخي پرندگان، ماهي ها و تخستيها، بطور ناسنجيده و عجولانه به انسانها تعميم داده شده اند، به خصوص در زمينه رفتار انسان اوليه که شواهد ناکافي هستند. اولين نتيجه اينگونه تعميم دادن، نظريه هايي درباره تجاوز طلبي انسان، مانند نظريه لورنز[15] و تأملات يک نمايشنامه نويس مانند آردي[16]، به اين انديشه که در انسان نوعي جانور خويي[17] وجود دارد کمک مي کند و در واکنش به اين نظريهها، افرادي مانند آشلي مونتاژ[18] اين عقيده را که بر ذاتاً خوب است، بيان و تفسير ميکنند، اين نظريه ها بيش از آنکه فهم ما از انسان را روشنتر سازند، آشفته و مغشوش ميکنند. من ميخواهم صرفاً بر روي فرهنگهاي معاصر و زنده مطالعه کنم و در جائيکه به گذشته اشاره ميکنم، اين اشارهها استنباطي هستند و سبک متفاوتي دارند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] One- sided exploration-، را به روش مطالعات يکسويه ترجمه کردهايم، مقصود مطالعاتي است که مردم شناس در ميدان تحقيق انجام ميدهد، اما تنها او مي تواند با مردم مورذ بررسي خود ارتباط برقرار کند و تا حدي درباره آنها اطلاعاتي گردآوري کند، ولي مردم نميتوانند زبان و ذهن مردم شناس را درک کنند، و در نتيجه ارتباط يکسويه است.
[2] - Tambunam
[3] - Sepik River
[4] - Self-perception
[5] - Shriners hospital
[6] - Casandra، افسانه ايي است يوناني، دختر پريام پادشاه تروا که آپولو عاشق وي شده و به وي قدرت غيبگويي داد ولي بعداً از او رنجيد و اعلام داشت که کسي نبايد غيبگوهاي او را باور کند، در موقع تصرف شهر تروا وي بدست آگاممنون افتاد و بقتل رسيد.
[7] - A Succession of repetitive traps
[8] - Maximization models
[9] - Disorganizing
[10] - Negative entropy
[11] - Primitive culture
[12] - Deterministic
[13] - Reductionist
[14] - Discontinuities
[15] - Lorenz
[16] - Ardrey
[17] - Beast Liness
[18] - Ashley montague
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ×××××××××××××××××