دكتر عماد افروغ

اسلام و جهاني‌شدن عنوان بحث ما است. يكي از جدي ترين چالشهاي زمانة‌ ما همين مقولة جهاني شدن است.  بدون اينكه قصد داشته باشيم به ارتباط تأثيري ساير چالش‌هاي جهاني شدن بپردازيم , اذعان مي‌كنم كه برداشت كلي بنده اينست كه تمام مفاهيم ديگري كه در چند سال اخير در جامعة ايران مطرح شده به گونه‌اي مرتبط با هم هستند و حرف تازه‌اي هم ندارند. پس وقتي سياست‌هاي توسعة علمي آموزش عالي  يا  مفهوم جامعة مدني را مطالعه مي‌كنيم، قرائت غالب، يعني اصلاحات و توسعة سياسي را دنبال مي‌كنيم. يا هنگامي كه  الگوي توسعة اقتصادي دولت را نگاه مي‌كنيم يا به مقولة جهاني شدن نظر داريم  كه مباني معرفتي و فلسفي واحدي دارد ،عمدتاً، در يك بستر فلسفي و معرفتي واحد حركت مي‌كنيم . اما به هر حال بحث جهاني شدن بخشي است كه چون ارتباطي با آموزه‌ها و و وعده‌هاي اديان دارد -به ويژه اديان ابراهيمي -باعث شده است كه تلقي‌هاي مختلفي از جهاني شدن صورت گيرد. بايستي اول مشخص كنيم كدام جهاني شدن؟

******************

چون ممكن است همان ابتدا، به خاطر اين اشتراك لفظ به بيراهه برويم، اينست كه بنده در خصوص مفهوم جهاني شدن معتقدم چند تا بحث را بايد از هم جدا كنيم. يك بحث راجع به جهاني شدن واقعي است. اگر قرار باشد يك امر جهاني بشود بايستي چه اتفاقي بيفتد؟ يعني يك بحث كاملاً نظري و فلسفي، بحث فلسفي اينكه ما به چه چيزي جهاني مي‌گوييم. بحثي هم در خصوص جهان كنوني داشته باشيم؛ يعني جهان كنوني چه ويژگيهايي دارد و داراي چه مشخصاتي است و بحثي هم داشته باشيم دربارة جهاني شدن مصطلح، يعني همين گلوباليزيشن كه امروزه از آن ياد مي‌شود و به گونه‌اي ارتباط وثيقي هم با نظام سرمايه داري دارد. بدون استثناء، هر كس كه بحث‌ جهاني شدن مصطلح را مطرح كرده ارتباط وثيقش را با سرمايه داري اعتراف كرده است، كه كسي منكر اين نسبت و ارتباط نيست. اكنون ببينيم نسبت اسلام با اين مقوله‌ها چيست و نسبت اسلام با جهاني شدن واقعي، با جهان كنوني و جهاني شدن مصطلح چگونه است؟ اين چهار تا محور را فكر مي‌كنم به عنوان محورهاي اصلي بحث دنبال كنيم. در اين بين مباحث ريزي هم در خصوص هر كدام از اين محورها مطرح مي‌شود. بد نيست بعد از يك نتيجه‌گيري نگاهي هم به وضع كنوني جامعة‌ خودمان داشته باشيم كه به هر حال در كجاي كار هستيم و مواضع جناحهاي مختلف را كه عمدتاً جناح نظام رسمي ماست، چيست؟ اولين سؤال بنده اين است كه جهاني شدن واقعي چيست؟ اگر قرار باشد امري جهاني بشود بايد چه اتفاقي بيفتد؟ اگر شاهد اين باشيم كه يك الگوي مصرفي جهاني شده است، يك نوع معماري‌اي جهاني شده است، يك شهرسازي‌اي جهاني شده است يا يك موسيقي‌اي جهاني شده است و يا يك سيماي ظاهري (چه براي خانم‌ها، چه براي آقايان) جهاني شده است، آيا مي‌توانيم بگوييم جهاني شدن محقق شده است؟ با توجه به فراگير شدن يك امر نمادي، مي‌شود گفت كه در لايه‌هاي زيرين هم تسرّي پيدا كرده است؟ و افراد مختلف به رغم اين اشتراكي كه در ظاهر دارند، در لايه‌هاي زيرينشان هم مثل هم فكر مي‌كنند؟ مي‌توانيم بگوييم نگاهشان، تعريفشان از انسان و جامعه و جهان يكسان هست؟ مي‌شود گفت اين نگاهي است كه شما به عالم داريد. نگاهي كه شما مي‌بينيد كه كالاهاي سرمايه‌داري همه جاي عالم رفته است، آيا نگرش و جهان بيني يك فرد آفريقايي با نگرش و جهان بيني فردي كه در غرب زندگي مي‌كند يكسان است؟ نيست، واقعاً نيست! اين است كه بنده معتقد هستم كه بياييم در پاسخ به اين سؤال كه جهان بيني واقعي چيست؟ يك بحث شبه فلسفي را در مورد فرهنگ و هويت كه‌ بي ارتباط با همين جهاني شدن فراگير نيست، داشته باشيم. بنده معتقد هستم كه حالا در كنار تعاريف مختلفي كه از فرهنگ مي‌شود اين تعريف مورد قبول باشد كه فرهنگ يك معرفت مشترك است. ما هر چه كه در لايه‌هاي زيرين شاهد يك فراگيري باشيم مي‌توان قضاوت كرد يك امري جهاني شده است. به خاطر تقدم و ارجحيت و اولويتي كه ما به لايه‌هاي زيرين فرهنگ مي‌دهيم. خواه ناخواه اگر اين لايه‌ي زيرين يك گسترة جهاني داشته باشد خب خيلي قوي‌تر و مستحكم‌تر مي‌شود داوري كرد كه جهاني شدن اتفاق افتاده است تا صرفاً به طور مثال در سطح نمادين و شكل ظاهري شاهد فراگير شدن يك مسأله‌اي باشيم. ما وقتي كه خيلي مجمل بخواهيم فرهنگ را تعريف بكنيم مي‌گوييم فرهنگ يك معرفت مشترك است كه سه خصيصه و سه تا ويژگي دارد. يعني اينكه به هر حال قابليت انتقال دارد، يعني فرهنگ را بتوان از نسلي به نسل ديگر انتقال داد. ديگر اين كه قابليت يادگيري دارد. يعني قابل آموختن است. قابل كسب است، يعني مي‌شود آن را ياد گرفت. بخش اعظم يادگيري در واقع غير رسمي است و در عرصه زيست شناسي، خودبخود اين فرهنگ و دانش عملي به شما منتقل مي‌شود، بدون اينكه كتابي خوانده باشيد. در واقع اين خيلي مهم است. اين مهم است كه بخش اعظمي از فرهنگ از طريق زيست جهان به شما منتقل مي‌شود. در حالي‌كه شما هيچ كتابي در موردش نمي‌خوانيد، چون در زندگيتان رعايتش مي‌كنيد و در زندگيتان جاري است و به شما منتقل مي‌شود. اين بحث مهمي است. جامعه شناسان تمام همّ و غمّ‌شان اين بود كه شمشير عليه همين كامان‌سس بكشند، شايد هنوز هم در دانشگاه‌هايمان وقتي مي‌گويند كامان‌سس، يك نگاه به اصطلاح خرافه به آن مي‌كنند. به عنوان يك مسأله‌اي كه توأم با خردورزي نيست، توأم با انديشه نيست. توأم با تدبر و تأمل نيست. اما امروزه جامعه شناسي اين حرف را نمي‌زند. جامعه شناسي مي‌گويد همّ و غمّ جامعه شناسان فهم همين زيست جهان است، فهم دانش عملي است. يعني همين تعاملات و ارتباطات روزمره كه يك دنيا پيچيدگي دارد. حتي پيشرفت‌هاي شما در دانش نظري هم بايستي به گونه‌اي بي‌ارتباط با اين دانش عملي نباشد. اين اهميت فرهنگ را مي‌رساند، اهميت تاريخ را مي‌رساند، اهميت هويت را مي‌رساند، كه متأسفانه ما از اين بحث‌ها دور هستيم. خصلت ديگر اينكه افراد در آن سهم دارند. يعني نمي‌شود گفت، اين فقط مربوط به يك قشر خاص است، همه اقشار و همه افراد و گروه‌هاي اجتماعي به گونه‌‌اي در آن سهيم هستند. خب اين سه تا خصلت را بايستي همواره در تعريف فرهنگ مدنظر قرار دهيم. اما قطع نظر از اين سه خصلت مي‌خواهم يك نگاه فلسفي به فرهنگ داشته باشم. كمتر جامعه شناسي نگاه فلسفي دارد. آن هم متأسفانه به خاطر تفوق جريان پوزيتيويستي در علوم اجتماعي است كه از سده‌ي هجدهم شروع مي‌شود و بعد به تدريج به اوج خودش مي‌رسد و ما در امريكا شاهد اوج گيري آن هستيم كه از آن به عنوان امريكن “ابزرويشن ابسوساليسه” استفاده مي‌شود، يعني آمريكايي شدن علوم اجتماعي و طرح علومي مثل علم فن سالار، علم صنعتي شده، كه خودش داستان مفصلي دارد، اما در دهه‌هاي اخير ما شاهد تفكرات فلسفي در جامعه‌شناسي هستيم. يعني احساس كردند كه اين انحطاط علوم اجتماعي از فلسفه بيشتر به زبان علوم اجتماعي انجاميده تا به نفع علوم اجتماعي باشد، علوم اجتماعي را خيلي تنگ كردند، پديده‌هاي اجتماعي، اصلاً قابل تغيير نيستند پديده طبيعي نيست؟ اصلاً پديده‌هاي اجتماعي را نمي‌شود تبديل به شيء‌كرد، به مثابه يك شيء به آنها نگاه كرد، ما در پديده‌هاي اجتماعي، با معنا سروكار داريم، با طريق، با انگيزه و با اصل سروكار داريم تا اين معاني و قصدها و انگيزه‌ها را فهم نكنيم اصلاً‌پديده‌هاي انساني را فهم نخواهيم كرد. اين نگاه كه يك نگاه شيء واره بوده است كه رنگ باخته است و نگاه فلسفي‌تر و به عبارت ديگر نگاه هرمنوتيك‌تر، تفسيري‌تري به علوم اجتماعي دارد مطرح مي‌شود. با اين نگاه فلسفي اگر ما بخواهيم به فرهنگ توجه داشته باشيم، با توجه به مؤلفه‌هاي اساسي آن اين كه كدام لايه و كدام مؤلفه مقدم بر ديگري نيست؟ اين تقدم يك تقدم صرفاً فلسفي مي‌شود. اگر اين نگاه فلسفي را نداشته باشيم، نگاه مردم شناسانه‌ي معمولي از فرهنگ ارائه مي‌كنيم. مي‌گوييم فرهنگ مجموعه‌ي جهان بيني‌ها، ارزشها، هنجارها، نمادها، مناسك و غيره است. اما با نگاه فلسفي فرق قايل مي‌شويم، تقدم و تأخر قايل مي‌شويم. اولويت بندي مي‌كند و مشكل ما هم همين است كه اگر اولويت بندي مي‌كرديم حتي رفتارهاي  انضمامي‌ ما هم فرق مي‌كرد. مي‌گوييم فرهنگ اين چند لايه را دارد كه اين مؤلفه‌‌ها را مي‌شود تبديل به لايه كرد، اولين مؤلفه، به عنوان زيرترين لايه‌ي يك فرهنگ، جهان بيني جامعه است. جهان بيني آن نگرشي است كه انسان به مجموعه اين مؤلفه‌ها دارد. خيلي مهم است و بايد بفهميم و اصلاً ببينيم كه حالا جهان بيني ايراني چيست؟ جهان بيني مستند در فرهنگ ايراني چه جهان بيني‌‌اي است؟ آيا مي‌شود هر تفسيري ارائه داد؟ آيا مي‌شود هر جهان بيني را از جاي ديگر به ملتي تحميل كرد؟ لايه‌ي دوم يا مؤلفه‌ي دوم، ارزش‌هاست؛ ببينيد ارزشها اصلاً چه هستند؟ ما وقتي بحث ارزشها را در فرهنگ مطرح مي‌كنيم منظورمان در واقع آن ملاك‌هاي داوري ماست. نسبت به خوبي، بدي، زشتي، زيبايي، درست بودن يا غلط بودن يك حادثه، يك شيء، يك ملاك است نه داوري. يعني ملاك‌هاي داوري ارزشها را تشكيل مي‌دهند. يعني ما بر چه اساسي مي‌گوييم اين حادثه درست بود و آن حادثه غلط، اين زشت بود و آن زيبا، مجموعه اين ملاك‌ها و معيارها را ما ارزش مي‌دهيم و به لحاظ فلسفي بحث مي‌كنيم. يك رابطه يك به يك و فلسفي بين جهان بيني و ارزشهاست. يعني شما نمي‌توانيد بگويي من در نگاهم به عالم و آدم و انسان و جامعه و جهان به گونه‌اي مي‌انديشم.  ملاك‌هاي داوري چيز ديگري است، از جاي ديگري مي‌آيد، قابل دفاع نيست. اصلاً به لحاظ منطقي امروزه اين بحث طرح نمي‌شود. كه زماني پوزيتيويست‌ها طرح كردند [و نماينده‌ي آنها] هيوم مطرح كرد. (هيوم يك تجربه‌گرا است) كه بين دايره و قلمرو و پايه‌ها و هست‌ها هيچ رابطه منطقي وجود ندارد. اين كه مي‌گويند بين هست و بايد رابطه‌اي وجود ندارد مربوط به اين تفكر مي‌شود كه متفكر تجربه‌گرا و پوزيتيويست است. اما امروزه روش شناسان متأخر، عمدتاً روش شناسان رئاليست معروفي مثل“ دكارت” حرف عجيبي مي‌زنند، مي‌گويند هر نظريه اجتماعي يعني هر هستي شناسي‌اي، يك فلسفه اخلاق هست، ببينيد رابطه چقدر تنگاتنگ است. يعني هر هستي شناسي كه شما مي‌كنيد يك دلالت عيني و عملي براي بايدها و نبايدها دارد. اين در جاي خودش قابل بحث است كه ما از هر نظر‌يه‌اي نمي‌توانيم در هر جامعه‌‌اي استفاده بكنيم. چون هر نظريه‌اي داراي يك توصيه خاص اخلاقي است. اگر اين حرف بنده باشد ممكن است بگوييد از موضع دينداري و تعصب و نمي‌دانم اعتقادي اين حرف را مي‌زند. اما اين حرف، حرف روش‌شناسان جديد است، در حوزه انگلستان و حوزه‌هاي ديگر، كه ما اصلاً نمي‌توانيم فرقي قايل بشويم بين حوزه نظريه و حوزه‌ي بايد و نبايدها. اصلاً بين واقعيت و ارزش جدايي نيست. تفسيري‌ها هم اين حرف را مي‌زنند، بين عرصة بايد و عرصة واقعيت شكافي نيست، به هر حال ارزش‌ها علي‌القاعده و به لحاظ فلسفي و شهودي ريشه در جهان‌بيني دارند. لايه‌‌ي سومي كه در فرهنگ مطرح مي‌شود، مؤلفه هنجار هاست. هنجارها، قالب‌هاي رفتاري است، الگوهاي رفتاري است، قالب رفتار است. شما يك نياز داريد، اين نياز را كه به هر شكلي اتباع نمي‌كنيد. نياز گرسنگي‌تان كه طرح شد بلافاصله دزدي نمي‌كني، سرقت نمي‌كني. يك قالبي دارد براي اتباع اين غريزه‌ي گرسنگي يا غرايز ديگر، معمولاً هنجارها، قالب‌هاي رفتاري هستند كه در محور نياز‌ها مطرح مي‌شوند و به تدريج تراكم پيدا مي‌كنند و نهاد را تشكيل مي‌دهند، مثل نهاد خانواده، نهاد آموزش و پرورش، نهاد اقتصاد، نهاد سياست و غيره كه همه حول و حوش نيازهايي هستند كه به تدريج شكل مي‌گيرند، متراكم مي‌شوند. اما خود اين قالب‌هاي رفتاري هم بي‌ارتباط با ارزشها و جهان بيني نيستند. چرا؟ مثلاً شما در مورد ازدواج مي‌گويي بايد رفت خواستگاري. در مورد خانواده مي‌گوييد بايد اين‌جوري تشكيل خانواده داد. اين‌جوري بچه را تربيت كرد. اين ريشه در معيارهاي ارزشي شما دارد. اين معيارها هم ريشه در جامعه شما دارد. جهان بيني هم كه عرض كردم خدمت شما مثل تمام مؤلفه‌هاي فرهنگ، از قابليت انتقال، قابليت يادگيري و سهيم بودن افراد برخوردار است. لايه‌ي ديگر لايه‌ي نماد است. لايه‌ي نماد، لايه‌ي رويين است. كه اعم از كلامي و غير كلامي است. زبان يك نماد است. ايما و اشاره، حركات و اداهاي رفتاري يك نماد است. معماري يك نماد است. شهرسازي يك نماد است. نوع لباس شما يك نماد است. به لحاظ فلسفي هر نمادي بايد معرف لايه‌هاي زيرين باشد. من ترديدي ندارم از لحاظ فلسفي بايد اين‌چنين باشد. چه بسا شما در نماد به خاطر دلايلي، يك نمادي را انتخاب مي‌كنيد كه مخالف با لايه‌هاي زيرين‌تان هست. حال عوامل عديده‌اي مي‌تواند مطرح بشود، يك وقت از روي مصلحت شما است، يك وقتي از روي اقواع است، نمي‌دانيد كه در واقع اين مثلاً چه تناسبي با لايه‌هاي زيرين دارد. مي‌تواند چندين عامل داشته باشد. بعضي وقتها ترس شما است. بعضي وقتها عدم آگاهي است. خيلي عوامل اجتماعي ديگري مي‌تواند در اين شكاف‌ها ذي‌مدخل باشد. كه بررسي و آسيب شناسي اين شكاف‌ها كار يك فيلسوف نيست. كار يك جامعه شناس است. چطور مي‌شود گفت اين خانمي كه مثلاً در لايه‌هاي زيرينش اين جهان بيني را اختيار كرده است، در لايه‌ي رويين‌اش هيچ تناسبي وجود ندارد؟ اين كار يك جامعه شناس است. اما من اين را نمي‌خواهم بگويم ضمن اينكه اين شكاف در درازمدت خطر آفرين است. خطر ايجاد مي‌كند شما نمي‌توانيد بگوييد من در لايه‌هاي زيرين مذهبي باقي مي‌مانم. اما معماريم را غربي مي‌سازم، شهر سازيم را كاري ندارم به آن كه حالا حريم دارد ندارد، اشراف دارد يا نه؟ كاري به اين ندارم. بماند كه امروزه حريم و اشراف و اينها بيشتر در غرب رعايت مي‌شود تا در خود معماري و شهر‌سازي خود ما، اينجا اصلاً اين چيزها لحاظ نمي‌شود ولي به هر حال اين را عرض كنم خدمت شما كه علي‌القاعده در يك بحث فلسفي از فرهنگ بايد بين اينها رابطة خوبي باشد. اما به لحاظ واقعي مي‌تواند بين‌شان شكاف باشد و شكاف را آن وقت يك جامعه شناس بايد بررسي بكند. بحث من اين است كه به لحاظ فلسفي و معرفتي وزن كدام بيشتر است؟ اولويت كدامش بيشتر است؟ آن كس كه مثلاً در جهان بيني الهي است اما در سطح نماد چندان متناسب با آن لايه‌ي زيرينش عمل نمي‌كند، كدام وزن بيشتري دارد؟ جهان بيني وزن بيشتري دارد. و چه بسا اگر ما توجه به اين معاني و اين ارتباطات فلسفي نداشته باشيم، فريب واقعيت‌هاي جزئي را مي‌خوريم. يا در رفتارمان دچار نوعي شكل گيري و فرماليزم مي‌شويم. چيزي كه بوده است. به طور مثال به محض اينكه شخصي يك ظاهر مثلاً ديني ندارد، عده‌اي قضاوت مي‌كنند كه پس باطن ديني هم ندارد. اين خطر است. اين همان فرماليزي است كه من اشاره كردم. به خاطر اينكه يك تناسب فلسفي كه بين نماد و جهان‌ بيني قايل هست به واقعيت تسري مي‌دهد و الزاماً هميشه بايد اين تناسب وجود داشته باشد. ضمن اينكه من از شكافش دفاع نمي‌كنم اما از اين تناسب و تنازع واقعي هم دفاع نمي‌كنم. كه مي‌تواند عوامل مختلف داشته باشد. تحقيقاتي هم كه ما داريم خيلي عجيب است. تحقيقات اين را نشان مي‌دهد كه مثلاً فردي ظاهر RaP داشته است، ظاهر heavymetal دارد، اما در سطح كنش‌ها اعمال و رفتارها و نگرش‌ها به هيچ وجه “هوي متال” و “رپ” نيست. البته خلافش هم داشته‌ايم. كسي كه ظاهر RaP نداشته است به اصطلاح ظاهر heavymetal نداشته است اما جهان بيني ديني داشته است. اين مسأله‌ي بسيار حياتي‌اي هست. يك زاويه‌ي ديد است. من از اين مي‌خواهم استفاده بكنم و يك نتيجه‌گيري بكنم. حالا اگر ديديم نماد سرمايه‌هاي كل عالم را گرفته است. الگوي مصرف ما را، بعضاً بعضي از رفتارهاي ما را، معماري و چيزهاي ديگر ما را گرفته است. آيا به صرف اين قضيه مي‌‌شود گفت كه مردم در لايه‌ي زيرين‌شان هم جهان بيني سرمايه داري را پذيرفته‌اند؟ الزاماً نمي‌شود مگر اينكه برويم، ببينيم، تحقيق كنيم كه بله اين نماد سرمايه داري است. اين ريشه در اومانيزم دارد. ريشه در انسان محوري دارد. همه عالم هم نگاهشان انسان محورانه است. در حالي كه اين نيست. از اين نمي‌شود اين داوري را كرد. ما مي‌توانيم بگوييم كه ممكن است مردم جهان ديندار باشند اما اين دينداري هنوز تجلي روييني پيدا نكرده است. بنابراين همه سخن من اينست كه جهاني شدن واقعي و حقيقي آن است كه در سطح جهان بيني، شاهد فراگير شدن يك امري باشيم. و آن فراگير شدن هم يك لوازمي ‌دارد همين طوري هم نمي‌شود يك امري جهاني شود. يعني نمي‌شود همين طوري يك جهان بيني جهاني شود. و همه بحث بنده اينجاست. آن جان بيني كه مي‌‌خواهد جهاني بشود بايستي واجد يك ويژگيهايي باشد و من از اين زاويه خيلي سريع مي‌خواهم يك قضاوتي بكنم. جهاني‌ شدن مصطلح به هيچ وجه امكان جهاني شدن ندارد. قابليت جهاني شدن ندارد. ممكن است در سطح رويين جهاني شده باشد ولي در سطح زيرين قابليت جهاني شدن ندارد. براي اينكه واجد آن ويژگي‌ها نيست. چرا؟ براي اينكه از انسان غايت‌زدايي كرده است. از انسان جوهر زدايي كرده است. از انسان خالق زدايي كرده است. اين نمي‌تواند جهاني بشود. اين است كه مي‌بينيد مدام سر از ضد خودش در‌ مي‌آورد. شما به تاريخ، نگاه كنيد. نظام سرمايه‌داري، به اومانيزم بر مي‌گردد. به لذت گرايي به اين كه انسان محور اصلي مي‌شود خدا مي‌ميرد و در واقع انسان همه كاره‌ي امور مي‌شود. تمام مظاهر فرهنگي، سنتي، اجتماعي حكم خرافه را پيدا مي‌كند و انسان  فعال ما يشاء مي‌شود.

شيوه اصلي انسان مي‌شود كه هر كاري خواست بكند. اگر يك روزي انسان كوچك شده خدا بود و خليفه‌الهي بود، با اومانيزم در واقع خدا كوچك شده انسان مي‌شود و به يك لوژن تبديل مي‌شود يك تصوير غلط، يك از خودبيگانگي، يك به اصطلاح خود آگاهي غلط، خُب چه اتفاقي مي‌افتد؟ اين اتفاقي كه در غرب افتاده چه اتفاقي بود؟ بالاخره انسان شد محور، انسان شد سوژة اصلي، انسان شد مدار، محور اصلي، هيچ كس هم نيست كه اين را منكر شود، فيلسوفان سياسي غرب هم با بنده هم عقيده هستند كه وقتي مي‌گوييم دوران رنسانس و روشنفكري، يعني عقلانيت خود بنيادي مطرح مي‌شود، خرد خود بنيادي مطرح مي‌شود كه به هر حال يكي از ابزارها و بال‌هاي اساسي و دست يابي به حقيقت است، همراه با منش به اصطلاح تجربه‌گرا. عقلانيت فردي و تجربه گرايي دوباره حقيقت مي‌‌شود. اين دو تا ملاك اصلي شناخت حقيقت به تدريج تبديل مي‌شود به اين كه حقيقت به ارزش‌ها و باورها كاسته مي‌شود و شما همان قدر برحقي كه من و شما همانقدر بر خطايي كه من. يك حالت نسبيتي در اينجا مطرح مي‌شود و سر از لايبريزم نيچه در مي‌آورد. خب چطور شده است كه اين طوري شده؟ اين را واقعاً خيلي از روشنفكرهاي ما يا مي‌دانند يا نمي‌دانند؛ اگر نمي‌دانند كه هيچ. اما اگر مي‌دانند واقعاً اين رسم روشنفكري نيست. شما يك نگاهي به غرب بكنيد. كه بين هيچ انگاري و فاشيزم و لايبريزم با اومانيزم چه نسبتي است؟ ظاهراً نسبتي نيست، باطناً نسبتي است. ظاهراً چه نسبتي است؟ آمده‌اند فرد را در محور هستي نشاندند. چطور ملاك و هدف جمع‌ مي‌شوند. ما آمده‌ايم فرد را در نظام ليبرال بورژوازي مطرح كنيم و محور اصلي قرار بدهيم. چطور مي‌شود يك جمع گرايي افراطي در قالب نظام فاشيستي آلماني شكل مي‌گيرد كه همه مي‌گويند‌، هاي هيتلر، يعني يك كاريزمايي كه شما در انبياء هم سراغ نداريد! چطور مي‌شود اين اتفاق مي‌افتاد؟ به لحاظ اجتماعي به بعضي‌ عوامل اجتماعيش مي‌گردد، به نظر من درست است عوامل اجتماعي مهم است، اما عوامل فلسفي‌اش هم مهم است، وقتي كه شما آمدي جامعه زدايي كردي، فرهنگ زدايي كردي، خدازدايي كردي، متافيزيك زدايي كردي. خواه ناخواه انسان زدايي كردي. وقتي انسان آكوفيره شد، انسان جزئي شد، انسان تكه‌تكه شد. براي پيوستن به هر حركت جمعي افراطي آماده است، اين به لحاظ اجتماعي و فلسفي آن است. آقاي ژان پل سارتر سخني دارند  كه حرف پرمغزي است. ايشان مي‌گويد كه انسان بايد مسوول سرنوشت خود باشد، چون يك پديدار شناسي است. يك اگزيستانسياليست است.

براي اينكه انسان مسئوول سرنوشت خودش باشد بايد از انسان غايت‌زدايي كرد. اگر بگوييم غايت انسان اين است يعني اينكه در اين مسير حركت كن. حركت كرد و به آن خواهد رسيد پس بايد غايتش را از او بگيريم تا خودش مسؤول سرنوشت خودش باشد وگرنه طبق آن غايت اوليه پيش مي‌‌رود. براي اينكه غايت‌زدايي كنيم بايد چي كار كنيم. بايد از انسان جوهر زدايي كنيم. چون اين جوهر با آن غايت مرتبط است، اگر انسان يك جوهر دارد يعني حقي دارد، كسي نمي‌تواند با جوهر زدايي و غايت زدايي دم از حقوق بشر بزند. اين يكي از مغالطه‌هاي بزرگ است. انسان غربي با نگاه ليبرالي،‌ سكولاريستي و اومانيستي نمي‌تواند مدافع حق بشر باشد. ولي با سابقه ديني مي‌تواند؟ اين مسئله مهمي است. بعضي‌ها متوجه اين معنا نيستند. بلافاصله در رابطه با حق بشر موضع مي‌گيرند. در حالي كه اصلاً زادگاه اصلي حقوق بشر اديانند. چرا؟ چون براي انسان جوهر قايلند. غايت قايل‌اند. ژان پل سارتر ادامه مي‌دهد براي اين كه از انسان جوهر زدايي بكنيد بايد خالق زدايي بكنيد. همه چيز مباح مي‌شود و انسان مسوول سرنوشت خودش مي‌شود. نويسندة روسي هم همين را مي‌گويد. خدا را بگيريد همه چيز مباح مي‌شود. مي‌شود سخن از حق گفت، به همه چيز از حق گفت؟ همه چيز آزاد مي‌شود. همه چيز مجاز مي‌شود. كه حق با عقل نسبت خوبي ندارد. كه اين حرف را قبل از ژان پل سارتر هم كسي زده بود. هر چند كه ژان پل سارتر خودش اين حرف را باور ندارد. او مي‌گويد من دوست دارم غايت‌زدايي بشود، جوهرزدايي شود خالق زدايي بشود تا مسوول سرنوشت خودم باشم. من اين را مي‌پسندم. مي‌فهمد – مي‌خواهم بگويم فهميده است. مي‌داند لازمه‌ي منطق‌اش را مي‌فهمد؛ ولي بعضي‌ها مي‌خواهند در واقع آن را بخواهند اما لازمه منطق‌اش را متوجه نباشند. بحث بنده در واقع اينست كه خيلي خلاصه، جهاني‌شدن واقعي بايد اين بستر را داشته باشد. بايد بر پايه‌ي يك نگاه غايت‌گرايانه، جوهرگرايانه و خالق‌گرايانه استوار باشد تا جهاني‌شدن‌ شكل بگيرد. چون انسان‌ها سرنوشت واحد دارند. هرجا مي‌خواهند باشند فطرت دارند، طبيعت دارند، بنابراين يك امر جهاني مي‌شود اين بيشتر در مكاتب دين گرا و جوهر گرا است كه مي‌توانيم در واقع سخن از جهاني شدن داشته باشيم. اگر كسي به يك اصل غايي به يك “آليتيميت وليو” به يك ارزش غايي يك واقعيت غايي يا يك حقيقت الحقايق، يك اصل اعتقاد نداشته باشد نمي‌تواند مدافع جهاني شدن باشد. اين همه‌ي حرف من است. شما ممكن است بگوييد آقا الان نوع لباس‌ها يكي است. اتوماسيون نظام سرمايه‌داري اقتضا مي‌كند كه هزينه كمتر، سود بيشتر، همه يك شكل لباس بپوشند. حالا بعضي‌ها همين را هم فهم نمي‌كنند كه همين مخالف پلوراليزم است. يعني مي‌خواهد اتوماسيون باشد. اتوماسيون كه با پلوراليزم سازگار نيست. شما در خرده فرهنگ‌هاي سنتي ما نگاه كنيد هر جايي لباس قشنگ خودش را دارد. گيلك‌ها، مازني‌ها، كردها، ترك‌ها. همه لباسهاي زيباي خودشان را دارند. خرده فرهنگ خودشان را دارند؛ تنوع نمادين قشنگي دارند. اما وقتي نظام سرمايه داري، اقتصادي سود بيشتر، هزينه كمتر دارد. همه بايد يكدست لباس بپوشند. همه كفش يكسان بپوشند و اصلاً فلسفه بر نمي‌تابد حتي در سطح نمادش قابل قبول نيست. بماند كه آن كثرت گرايي كه در لايه‌هاي زيرين هم كه مطرح مي‌شود بيشتر كثرت گرايي در شك است. در عدم قطعيت است، نه در قطعيت و يقين. به هر حال بحث جهاني شدن واقعي اين است. اين كه ما هميشه سعي كنيم نسبت به مفاهيم يك نگاه تزريقي داشته باشيم.

به نقل از وبلاگ دكتر افروغ :

http://afrough.mihanblog.com/More-22.ASPX