نگاهي به فراز و فرودهاي شرقشناسي - سيد محمد صدرهاشمي
سيد محمد صدرهاشمي
مقدمه
گرچه شرقشناسي به عنوان نظامي علمي ـ معرفتي مبتني بر ادبيات غربي از دستاوردهاي تمدن اروپايي است؛ توجه به شرق و اهتمام به شناخت آن، به قرنها پيش از ميلاد مسيح باز ميگردد. تحقيقات جغرافيايي درباره شرق در عصر شكوفايي تمدن روم، آثار ادبي و تاريخي دوره يوناني به ويژه ثبت وقايع فتوحات اسكندر در شرق، و در دورههاي بعد، سفرنامههاي جهانگردان اروپايي، زائران سرزمين مقدس و تاجران غربي كه به شرق سفر ميكردند، اساس آگاهيهاي غربيان از سرزمينهاي شرق و مردمان آن بود.
ظهور اسلام در شبه جزيره عربستان تا پارهاي از زمان چندان مورد توجه اروپاي مسيحي نبود. با گسترش دامنه دين جديد كه به زودي به سرزمينهاي وسيعي راه يافت، به ويژه ورود مسلمانان به اروپا، توجه آنان به اسلام و مسلماناني كه در همسايگي آنان در حال بالندگي بودند، معطوف گشت. گرايش روز افزون ساكنان سرزمينهاي فتح شده به اسلام و احتمال نفوذ اين گرايش به درون ديگر جوامع مسيحي، تهديدي بزرگ براي ارباب كليسا تلقي ميشد و آنان ناگزير از يافتن راههايي براي پيشگيري از چنين خطري بودند و بالاخره آن كه شناخت اين همسايه شرقي ضروري مينمود. از اين زمان تا قرنها، دين اسلام و جامعه اسلامي، همان شرق مورد اهتمام اروپاي مسيحي بود.
قرون وسطي
توجه غرب مسيحي به اسلام و تحولات آن، از همان آغاز، ناشي از احساس رقابت و دشمني بود كه تا پايان قرون وسطي ادامه يافت و رگههايي از آن در آثار مطالعات شرقي دورههاي بعد نيز، همچنان استمرار داشت. نخستين كوشش علمي براي شناخت اسلام، ترجمه قرآن، كتاب مقدس مسلمانان به زبان لاتين بود كه توسط «رابرت كتوني» در سال 1143 .م و همزمان با حضور صليبيان در شرق، انجام شد. ترجمه قرآن كنوني و ديگر ترجمههاي متون ديني مسلمانان كه تحت نظارت «پطرس واجبالتكريم» رييس راهبان فرقه كلوني در شرق فرانسه صورت گرفت، مجموعهاي را تشكيل دادند كه به مجموعه «كلونيايي» مشهور شد. اين مجموعه كه مشحون از بدنمايي چهره اسلام و ارائه تصاويري ناقص و مبهم از قرآن و متون اسلامي بود، در واقع در جدل با اسلام پديد آمده و تا قرنها، يكي از مراجع اساسي غرب مسيحي براي مطالعه درباره اسلام و مسلمانان بود. به جز مجموعة «كلونيايي»، ساير متون علمي و فلسفي مسلمانان نيز به تدريج مورد توجه غرب قرار گرفته و در طول قرنهاي 12 و 13م. بسياري از اين متون، از جمله آثاري از ابنسينا، فارابي و كندي، از عربي به لاتين ترجمه شد. ترجمه اين متون نه تنها شناخت بيشتر مسيحيان غرب از مسلمانان را به دنبال داشت كه مهمتر از آن، آشنايي غرب با ميراث يوناني را به ارمغان آورد. عليرغم اعجاب اروپاييان از قدرت علمي مسلمانان، اسلام اما همچنان رقيب و دشمن تلقي ميشد.
با پايان جنگهاي صليبي و عدم موفقيت مسيحيان اروپايي در تحقق اهداف خود، شناخت بيشتر اسلام و فرهنگ و تمدن مسلمانان، مورد اهتمام قرارگرفت و به فاصله كوتاهي از آن جنگها، با تصويب كليساي وين در سال 1311م.، تعدادي از كرسيهاي دانشگاهي به ارتقاي فهم زبانها و فرهنگهاي شرقي اختصاص يافت. تاسيس چنين كرسيهايي، هر چند اقدامي در جهت علمي شدن مطالعات شرقي و مرحلهاي تازه در اين خصوص بود، فارغ از تلقيهاي خصمانه از اسلام نبود.
گسترش قدرت تركان عثماني ، به ويژه فتح قسطنطنيه در سال 1453م. از يكسو احساس نگراني و خطر را در اروپا تشديد كرد و از سوي ديگر، انگيزههاي سياسي ـ اقتصادي را به دنبال داشت. اين احساس دوگانه، شرق را به مسئله عمده اروپا تبديل كرد و از آن پس، پژوهشگران غربي كه در ميان آنان اعضاي گروههاي تبشيري حضور داشتند، راهي سرزمينهاي شرقي تحت تصرف امپراتوري عثماني شدند تا ضمن آشنايي نزديك با فرهنگ و سنتهاي شرقي، زبانهاي شرقي را فرا گرفته و به اسناد و متون دست نوشته نيز دست يابند.
سه ويژگي را براي مطالعات شرقي در اين دوره ميتوان برشمرد: يكي آن كه مبتني بر زبانشناسي بود كه از طريق آن، اخلاق، عادات، تاريخ و ادبيات ملتهاي شرقي مورد مطالعه قرار ميگرفت. ويژگي دوم، دسترسي اروپا به ميراث يوناني از طريق ترجمه متون علمي و فلسفي مسلمانان به زبان لاتين بود. انحصار مطالعه شرق در حوزه كليسا و روحانيون مسيحي نيز ويژگي سوم اين مرحله است و نتيجه آن، پديد آمدن نوعي اسلام هراسي در ميان ملتهاي اروپايي بود.
عصر رنسانس
در اين عصر، به دنبال تحولات سياسي ـ اجتماعي گسترده و به ويژه جنبش اصلاح ديني و كم رنگ شدن حضور كليسا در حيات اجتماعي، جوامع اروپايي به تدريج از قالبهاي سنتي قرون وسطي خارج شدند؛ زمينه ظهور گرايشهاي علمي فراهم آمد و به ويژه، دسترسي به منابع فرهنگي و فلسفي يونان كه طي چند قرن گذشته به لاتين ترجمه شده بود، بسياري از تحقيقات آكادميك را معطوف به دوره يونان باستان كرده بود. مطالعه شرق و اسلام نيز خارج از انحصار كليسا و مراكز تبشيري ادامه يافت و هر چند تصورات قرون وسطايي از شرق و اسلام كم رنگ شده بود، رگههايي از مجادلههاي ديني همچنان در اين عصر به چشم ميخورد؛ ضمن آن كه اسلام و عقايد ديني مسلمانان ـ براساس آنچه فهميده ميشد ـ در نزاع ميان كليساهاي مسيحي اروپا، مورد بهرهبرداري قرار ميگرفت. در اين عصر، تأسيس و توسعه مراكز آموزش زبانهاي شرقي نيز مورد توجه بود؛ از جمله، مدرسه ماروني رم در سال 1584م. توسط پاپ گريگوري سيزدهم با هدف آموزش زبانهاي شرقي تأسيس شد. فارغالتحصيلان اين مدرسه طي حدود دو قرن در سراسر اروپا، مشهورترين متخصصان زبانهاي شرقي بودند. برخي از آنان، از اعضاي فرقه ماروني در لبنان بودند كه پس از بازگشت به كشور خود، در كنار تبليغ ديني، به پژوهشهاي شرقشناسي به ويژه در حوزة زبان و ادبيات عرب پرداختند. از دهههاي پاياني قرن 16م. تدريس زبان عربي در كالج دوفرانس پاريس و طي دهههاي پس از آن، مراكز آموزش اين زبان در هلند (ليدن) و انگلستان (كمبريج وآكسفورد) ايجاد شد. با آغاز قرن 17م. با توسعه مطالعات شرقي، اين مطالعات نه تنها اسلام و فرهنگ و تمدن مسلمانان كه تاكنون بيشترين سهم را در آن داشت كه به تدريج ديگر اقوام شرقي و فرهنگهاي آنان نيز مورد اهتمام پژوهشگران غربي قرار گرفت. از دهههاي پاياني قرن 17.م و با ظهور مكاتب علمي و تحول در حوزههاي معرفتي، مطالعات شرقشناسي نيز تحول يافت و از ساختار منسجمي برخوردار شد.
رواج نگرشهاي علمي غيرديني به انسان و جهان، هر چند مطالعات شرقشناسي را از مطالعات شرقي قرون وسطي كه محدود به دايره تنگ نگاه جزمي و متعصبانه كليسا به شرق بود و حتي از دوره رنسانس، به كلي متمايز ساخت؛ «قوم مداري» اما، به عنوان يكي از ويژگيهاي فرهنگي غرب كه در دوره رنسانس تكوين يافته بود، از اين پس در پژوهشهاي غربي درباره ديگر فرهنگها بازتاب يافت. تبلور رويكرد علمي و دستاوردهاي معرفتي عصر روشنگري در حوزه شرقشناسي را ميتوان در «كتابشناسي شرقي» اثر «بارتلمي هربلو» شرق شناس فرانسوي مشاهده كرد. كتاب او فرهنگ گستردهاي بود از همه جنبههاي معارف موجود در منابع عربي، فارسي و تركي از مؤلفين متأخر كه در سال 1697م. پس از مرگ او انتشار يافت و به مدت بيش از يك قرن، منبع مهم شرقشناسي اروپاييان محسوب ميشد.
هر چند اشغال هند در نيمه دوم قرن 18 توسط انگلستان عامل مؤثري در گسترش دامنه پژوهشهاي شرقشناسي به ويژه در انگلستان بود، حمله «ناپلئون» به مصر اما، تأثير ژرفتري بر تاريخ نوين شرقشناسي داشت.
نقطه عطف
لشكركشي «ناپلئون» به مصر كه به نزديكتر شدن راههاي ارتباطي و نيز، اكتشافات جديد علمي منجر شد، نقطه عطفي در روند مطالعه شرق و در واقع، سرآغاز مرحله نوين شرقشناسي بود. در اين دوران، توجه شرقشناسان از محدوده زبانشناسي و دايره جغرافيايي كه در گذشته مورد توجه بود فراتر رفت؛ شرقشناسي از دايره كتابخانهها خارج و مطالعه ميداني جوامع اسلامي و شرقي، بررسي و مطالعه منابع اصلي به ويژه متون دست نوشته و كشف و مطالعه آثار باستاني، شيوههاي رايج شرقشناسي شد و بدينسان بخشهاي وسيعتري از مشرق زمين در دايره اهتمام شرقشناسان قرار گرفت؛ به ويژه با اصالت يافتن رويكرد علمي در اين قرن، اعتبار علمي پژوهشهاي شرقشناسي به چگونگي به كارگيري روشهاي علمي معطوف شد.
بيشترين اهتمام به شيوههاي علمي جديد در شرقشناسي، از آن فرانسويان بود. تلاشهاي گسترده «سيلوستر دوساسي» به عنوان يكي از پيشگامان اصلي شرقشناسي كلاسيك، در غنيسازي و علمي شدن شرقشناسي تأثير بسيار داشت. او كه رييس «انجمن آسيايي فرانسه» بود، براي اولين بار در اروپا، اصل متدلوژيك را در شرقشناسي به كار گرفت و بنيانگذار تحولات علمي در اين حوزه شد. نوآوريهاي دوساسي و تلاشهاي علمي شرقشناسان فرانسوي در دهههاي نخستين قرن 19م. كه همگي تحت تأثير او بودند، مسير شرقشناسان بعدي اين كشور و به ميزاني، ديگر كشورهاي اروپايي را در مطالعه ميراث فرهنگي و تمدني مشرق زمين و به طور خاص سرزمينهاي اسلامي هموار كرد.
آنچه گفته شد اما، همه تحولات در حوزه شرقشناسي نبود. ظهور شرقشناسي نوين همزمان بود با تجاوزهاي اروپا به سرزمينهاي شرقي و آغاز عصر استعمار در واقع، تكوين شرقشناسي نوين همزاد تكوين سلطه استعماري قدرتهاي اروپايي در شرق بود و از اين روست كه شرقشناسي اين مرحله را نمايشي از دانش و قدرت دانستهاند. در چنين فضايي، تركيبي علمي از نژادپرستي اروپايي و اهداف استعماري كه گاه، رويكردهاي ديني و تبشيري را نيز با خود داشت، روند شرقشناسي را تحت تأثير قرار داد و پژوهشگران اين حوزه را خواسته يا ناخواسته در خدمت اهداف قدرتهاي استعمارگر در آورد. سخن «فردريك دنيس موريس» استاد كينگز كالج لندن مبني بر اين كه دولت انگليس به عنوان يك قدرت استعماري، مسئوليت دارد كه آموزههاي انجيل را نشر دهد و براي ايفاي اين تكليف، گريزي از شناخت اديان سرزمينهاي ديگر و وجوه تمايز آنها با مسيحيت نيست، تنها يك نمونه از واقعيت فوق است.
هر چند فرانسه و انگلستان از اين به بعد به مدت حدود 150 سال بر حلقهها و دپارتمانهاي شرقشناسي سلطه داشتند، مطالعات شرقشناسي در ديگر مراكز علمي و پژوهشي در كشورهاي اروپايي چون آلمان، ايتاليا، هلند، اسپانيا، لهستان و مجارستان نيز با فراز و فرودهايي جريان داشت و برخي شرقشناسان اين كشورها، در نيمه اول قرن 19م. تحت تأثير شرقشناسي فرانسه قرار داشتند.
در اين قرن، دسترسي مستقيم پژوهشگران غربي به منابع و مآخذ مورد نياز، يكي از عوامل اصلي گسترش تحقيقات شرقشناسي بود. اكتشافات بزرگي كه در حوزه زبانشناسي صورت گرفت، در واقع مديون نسخههايي بود كه از مشرق زمين به لندن و پاريس آورده شد و دامنه مطالعات شرقشناسي اين دو كشور را وسعت بخشيد.
سنت شرقشناسي قرن 19م. با محوريت انگلستان و فرانسه ـ آنجا كه گفته شد ـ كه تا نيمههاي قرن بيستم ميلادي ادامه يافت. پس از جنگ جهاني دوم اما، اين رشته علمي جرياني متفاوت يافت. ظهور نظريهها و رويكردهاي نوين علمي به ويژه در حوزههاي مردمشناسي و قومشناسي و تكوين شرقشناسي در دانشگاههاي آمريكا، روند شرقشناسي را به كلي دگرگون ساخت كه با شرايط پيشين آن، تفاوتهاي اساسي داشت.
شرقشناسي در آمريكا كه از نيمههاي قرن 19 و با تأسيس انجمن مطالعات شرقي در سال 1842 آغاز شد، در آغاز بر تبليغ و تبشير ديني متكي و عمدتاً منطقه خاور نزديك را مورد توجه قرار داده بود. فعاليتهاي تبشيري و تشكيل حلقههاي علمي و ادبي توسط پروتستانهاي آمريكايي در مصر، سوريه و لبنان و تأسيس مراكز آموزشي ازجمله «دانشكده انجيلي سوريه» كه بعدها به «دانشگاه آمريكايي بيروت» تغيير نام يافت، نمونهاي از فعاليتهاي شرقشناسي آمريكاييان در مراحل نخستين است.
پس از پايان جنگ جهاني دوم، به دليل اهميت يافتن منافع آمريكا در شرق و خاورميانه به ويژه نياز اين كشور به شناخت فرهنگ جوامع غيرآمريكايي، شرقشناسي به ويژه مطالعات خاورميانهاي در دانشگاههاي اين كشور اهميت يافت و مراكز مطالعاتي و دپارتمانهاي علمي مختص مطالعه فرهنگ و تمدن كشورهاي شرقي و اسلامي يكي پس از ديگري تأسيس شد. مهمترين چهره شرقشناسي نوين آمريكا، «هاميلتون گيب» شرقشناس انگليسي بود كه پس از تجربههاي فراوان در حوزه شرقشناسي اروپا و به طور خاص در تدوين «دايره المعارف اسلام» و سالها تدريس زبان عربي در دانشگاههاي لندن و آكسفورد، در سال 1955 به دانشگاه هاروارد منتقل و به مديريت مركز مطالعات خاورميانه در آن دانشگاه منصوب شد. او نه تنها موفق شد با بهرهگيري از سنت شرقشناسي اروپايي و با رويكرد مطالعات منطقهاي خود، مطالعات خاورميانهاي را در آمريكا پايهگذاري كند، كه به دليل سابقه علمي طولاني و برخورداري از جايگاه ويژه در دانشگاه هاروارد، شرقشناسي را كه از موقعيت حاشيهاي برخوردار بود، ارتقاء بخشيد.
نقدهاي شرقشناسي
با پايان جنگ جهاني دوم و عقب نشيني دولتهاي استعمارگر از سرزمينهاي مستعمره، رويكردهاي انتقادي به شرقشناسي ظهور كرد. اين انتقادها نه تنها از سوي انديشمندان و روشنفكران مشرق زمين كه از سوي برخي روشنفكران و دانشگاهيان غربي نيز مطرح شد. آثار شرقشناسان غربي در زمينه اسلام و مسلمانان، از جمله دايرهالمعارف اسلام (ليدن) ابتدا در محافل ديني در قاهره، كراچي و ديگر مراكز اسلامي مورد مخالفت و انتقاد قرار گرفت. مهمترين و اثرگذارترين نقد شرقشناسي كه در سالهاي دهه 1960 مطرح شد و بنيانهاي نظري شرقشناسان را به چالش كشيد، مقاله «انور عبدالملك»، جامعهشناس روشنفكر مصري مقيم پاريس بود كه تحت عنوان «شرقشناسي بحران زده» در سال 1963.م در مجله «ديوژن» از انتشارات «يونسكو» چاپ شد. انور عبدالملك در مقاله خود، شرقشناسان را به نژادپرستي و اروپا محوري متهم ميكند و از اين كه آنان به اندازه كافي به دستاوردهاي علمي دانشمندان آسيايي ـ آفريقايي اهتمام نكردهاند و بيتوجه به تاريخ معاصر ملتهاي مشرق زمين، صرفاً به تاريخ گذشته آنان پرداختهاند، مورد انتقاد قرار ميدهد. او در تعليل اين واقعيت مورد ادعاي خود ميگويد كه اين بيتوجهي بدان سبب است كه تاريخ معاصر ملتهاي شرقي به دليل تحت استعمار بودن، عمدتاً تاريخ دشمني با اروپاست و لذا مطالعه آن با منافع سياسي بيشتر شرقشناسان در تضاد بوده است. از نظر انور عبدالملك، تصاويري كه شرقشناسان اروپايي از ملتهاي شرقي و فرهنگ و تمدن آنان ارائه كردهاند با واقعيتهاي تاريخي اين ملتها همخواني نداشته و اهتمام آنان به شناخت اين ملتها، صرفاً با هدف سلطه بر آنها صورت گرفته است. مقاله انور عبدالملك به سرعت مورد توجه محافل و مراكز علمي و روشنفكري مشرق زمين قرار گرفت و باب نقد شرقشناسي را فراروي پژوهشگران عرب خاورميانه باز كرد. نوشته او در محافل علمي و دانشگاهي غرب نيز بازتاب يافت و البته واكنشهايي را نيز به دنبال داشت؛ از جمله «فرانچسكو گابريلي»، عربشناس نامدار ايتاليايي و «كلود كاهن» مورّخ مشهور فرانسوي در دفاع از شرقشناسي در همان مجله، به نقدهاي او پاسخ گفتند. انور عبدالملك طي سالهاي بعد نيز با سخنراني و چاپ مقاله، پژوهشهاي شرقشناسان غربي را مورد نقد قرار داد.
طي همين دهه و دهه بعد، كتب و مقالات ديگري از سوي انديشمندان و روشنفكران عرب و اروپايي چون: سميرامين، عبدالله العروي، طلال اسد، ماكسيم رود نسون، برايان ترنر و ژاك وارد نبرگ در نقد آثار شرقشناسي منتشر شد كه هر كدام از زاويهاي به نقد دستاوردهاي شرقشناسي غربيان پرداختند كه اثر گذاريهاي محدودي را برجاي نهاد.
انتشار كتاب «شرقشناسي» ادوارد سعيد در سال 1978.م اما، محافل علمي و شرقشناسان غربي را دچار شوك كرد. سعيد در كتاب خود كه در واقع، همه داشتههاي شرقشناسي را در آن به نقد كشيده است، ميگويد كه تولد، تأسيس و فراگيري شرقشناسي حدوداً با توسعه استعمار و امپرياليسم همراه بوده است و لذا او شرقشناسي نوين را جنبههايي از امپرياليسم و استمعار ميداند. او همچنين براين باور است كه انديشه تقسيم دوگانه نژادها، فرهنگها و جوامع را به «پيشرفتهٍ» و «عقب مانده» كه در آثار شرقشناسان بازتاب دارد، ناشي از نژادپرستي و اروپا محوري دانست. سعيد با بهرهگيري از نظريه گفتمان «ميشل فوكو»، به رابطه دانش و قدرت در ساختارهاي فكري پژوهشگران غربي و مالاً در نگاه آنان به شرق تأكيد كرده است. از نگاه او، غرب براي توسعه تمدني خود به پروژة «ديگرسازي» همت گمارد و عليرغم ادعاي واقعگرايي بيطرفانه در خدمت به اهداف علمي و دانش پژوهي، همواره ميتوان بازنماييهاي غلطي را نسبت به شرق يافت كه راه را بر سلطه نظامي، جايگزيني فرهنگي و بهرهبرداري اقتصادي، هموار كرده است. سعيد به ويژه معرفي اسلام توسط شرقشناسان را در كتاب خود به طور گستردهاي به نقد كشيده است. سعيد ضمن بيان نمونههاي بسيار از تصاوير يك بعدي و ناقصي كه شرقشناسان از اسلام، قرآن و حضرت محمد (ص) ارائه ميكنند، معتقد است كه آنان ميخواهند به ما بگويند كه دستاوردهاي شرقي نسبت به اروپاييان در چنان سطح پايين و بيمقداري قرار دارند كه دليلي ندارد از شرق، دچار هيجان و اضطراب بيجا شويم. سعيد مدعي است شرقشناسي در بخش اعظم تاريخ خود، در دل مهري از يك روحيه مسئلهدار اروپايي عليه اسلام دارد و براي تأييد ديدگاه خود دربارة برداشتهاي شرقشناسان غربي از اسلام، به بررسي «ژاك وار دنبرگ» كه درباره آثار پنج تن از شرقشناسان صاحب نظر برجسته يعني «گلد زيهر»، «دانكن بلاكمك دونالد»، «استنوك هارگرونج»، «كارل بكر» و «لويي ماسينيون» كه در واقع سازندگان تصويري از اسلام براي غربيان در فاصله سالهاي 1880.م تا سالهاي بين دو جنگ جهاني بودند، انجام داده است، اشاره ميكند. در آثار هريك از شرقشناسان مزبور، تصويري بسيار غرضآلود ـ و در چهار پنجم مواقع، ميشود گفت خصمانه ـ از اسلام وجود دارد؛ به نحوي كه گويي هريك از آنان، اسلام را انعكاس نقاط ضعف انتخابي خويش ميديدند. توجه مك دونالد به تقوا و اصالت عقيده اسلامي با تصوري كه وي از اسلام به منزله بدعتي در مسيحيت داشت، فاسد گرديده بود. فهم و درك كارل بكر از تمدن اسلامي وي را ناگزير ساخته بود كه تمدن مزبور را عقب مانده بيابد و بالاخره همدلي و شيفتگي فوقالعاده لويي ماسينيون به الهيات و عرفان اسلامي، او را از اينكه اسلام را به خاطر آنچه وي طغياني مرگبار عليه ايده تجسم ]خدا در شخص مسيح[ ميخواند، هرگز نبخشد، مانع نگرديده بود. سعيد همچنين شرقشناسان معاصر خود را نيز مورد نقد قرار داد و از جمله با اشاره به «گوستاو فون گرو نباوم» كه از چهرههاي مؤثر بر تكوين شرقشناسي آمريكا بود، آثار او را درباره تمدن اسلامي، مملو از هرج و مرج و پيشداوريهاي علمي نماي شرق شناسيهاي انگلستان و فرانسه و ايتاليا ميداند. مجموعههاي علمي شرقشناسي نيز در نقد سعيد از شرقشناسي مغفول نماند. كتاب دوجلدي «تاريخ اسلام» دانشگاه كمبريج كه براي نخستين بار در سال 1970.م در انگليس چاپ شد، نمونهاي از آن نقدهاست. سعيد مؤلفين اين كتاب را به دليل آن كه ايدههاي بسيار زيادي را بدون هيچ گونه نقد و ارزيابي مورد پذيرش قرار دادهاند و يا تكيه بيش از حد بر مفاهيم و انگارههاي تيره و مبهم، مورد انتقاد قرار ميدهد و ميگويد كه اين كتاب، نه تنها اسلام را به عنوان يك دين، بسيار بد ميفهمد و عرضه ميكند، بلكه هيچ ايده واحدي هم به منزله يك تاريخ از خود ندارد.
سعيد درباره برخي شرقشناسان غربي كه در آثارشان نسبتي از انصاف علمي ديده ميشود، نيز اظهار عقيده ميكند كه حتي آنان توان آن را نداشتهاند تا بر ديدگاههاي اروپا محور خود چيره شوند و بيآنكه خود بدانند به توسعه هژموني غرب ياري رساندهاند.
كتاب سعيد، در ميان آثار پديد آمده در زمينه شرقشناسي، از شهرت و اعتبار بيشتري برخوردار شد و طي سالهاي بعد به بيشتر زبانهاي زنده دنيا ترجمه شد و در عين حال از سوي شرقشناسان غربي و برخي روشنفكران عرب نيز مورد نقد قرار گرفت. از جمله انتقادات وارده بر سعيد آن بود كه او در نقد شرقشناسي، همان كاري را كرده است كه شرقشناسان را به خاطر آن محكوم ميكند و با عمده كردن گفتمان شرقشناسي، از تحليل مباني واقعي روابط ناعادلانه شرق و غرب، غفلت ورزيده است.
«برنارد لوئيس» استاد يهودي دانشگاه پرينستون آمريكا و از مطرحترين شرقشناسان انگلوساكسون كه انديشه و آثار او مورد نقد سعيد قرار گرفته بود، كتاب سعيد را عمدتاً ايدئولوژيك دانسته و او را متهم ميكند كه به جاي بحثهاي علمي، سياست را وارد حوزه ادبيات دانشگاهي كرده است. لوئيس كه نقد او مهمترين نقد شرق شناسان غربي به كتاب سعيد است، با اشاره به اين كه سعيد در كتاب خود براي تسهيل زمينه نقد كار شرقشناسان، جغرافياي زمان و مكان شرقشناسي را محدود كرده است، او را به دليل نپرداختن به ماهيت شرق و غرب و رابطه تاريخي آنها و توجه صرف به نقد شيوه كار و دستاوردهاي شرقشناسي، مورد انتقاد قرار داده است. برنارد لوئيس ميپذيرد كه برخي از شرقشناسان در خدمت سلطه امپرياليسم قرار گرفتند ولي تعميم آن را به كل جريان شرقشناسي مردود ميشمارد و بدين لحاظ سعيد را مورد نكوهش قرار ميدهد. او همچنين نظر سعيد را مبني بر اينكه در گفتمان شرقشناسي، دانش در خدمت سلطه قرار گرفته است،با اشاره به شكوفايي پژوهشهاي شرقشناسي در برخي كشورهاي اروپايي كه هيچ گونه سلطه استعماري در كشورهاي غربي نداشتهاند، به نقد ميكشد.
صادق جلال العظم روشنفكر چپ سوري از اولين منتقدان كتاب ادوارد سعيد بر اين باور است كه او در نقد شرقشناسي «مرتكب شرقشناسي واژگونه» شده است. از نظر او در شرقشناسي واگونه، همان منطق شرقشناسي به كارگرفته ميشود: «ما»ي شرقي همواره در نسبت با «ما»ي غربي ساخته ميشود. صادق العظم با انتقاد از يكجانبه بودن نقد او از شرقشناسي غربي، اعلام كردكه جريان مخالف شرقشناسي كاري نميكند جز بازنمايي مقوله «نژادمحوري» يا «فرهنگ محوري» شرقشناسي از طريق جايگزيني «اروپا محوري» و پيش فرضهاي آن و اين يعني وجه ديگر شرقشناسي. از نظر صادق العظم، كتاب سعيد آثار سلبي بسياري بر وضعيت فرهنگي اعراب داشت و با تحريك آنان به موضعگيري نژادپرستانه در برابر غرب به همان هدف غرب، تحقق بخشيد.
نقد كتاب شرقشناسي ادوارد سعيد محدود به موارد ذكر شده نبود و ديگر انديشمندان اروپايي همچون ماكسيم رودنسون مورخ نامدار فرانسوي كه خود نيز از منتقدان شرقشناسي بود، «آلان روسيون» پژوهشگر فرانسوي و «كليفورد گيرتس» پژوهشگر و پيش كسوت مردمشناسي معاصر، طي مقالاتي، كتاب سعيد را از نگاه خود مورد نقد قرار دادند.
نقدهاي ذكر شده اما، چندان از اهميت آن نكاست و طي سالهاي پس از انتشار مورد توجه محافل علمي و پژوهشي بود. كتاب سعيد كه عمدتاً به نقد ديدگاهها و آثار شرقشناسان درباره خاورميانه پرداخته بودند به تدريج از اين محدوده فراتر رفت و زمينه نقد ديدگاههاي امپرياليستي غرب درباره هند، چين و ديگر كشورهاي مشرق زمين را فراهم آورد.
پسا شرقشناسي
با پايان جنگ جهاني دوم و افول نظامهاي استعماري، شرقشناسي علائم بسياري از وجود بحران را از خود بروز داد؛ نوشتههاي انور عبدالملك و ادوارد سعيد و نيز تا حدودي برايان ترنر، با نقد ميراث شرقشناسي و بازتاب دادن رويكردهاي استعماري و غرب محوري در آن بر اين بحران افزود و روند شرقشناسي را با چالش جدي روبرو ساخت. گرايش به تحقيقات پست مدرنيستي كه در همان سالهاي پس از جنگ ظهور يافته و ميكوشيد دستاوردهاي علمي عصر روشنگري را به نقد بكشد نيز در تضعيف هر گونه مقاومت شرق شناسي كه سعي داشت چارچوبها و مدلهاي سنتي خود را حفظ كند، تأثيري غيرقابل انكار داشت.
به درستي گفته شده است كه كتاب ادوارد سعيد حركتي بود به آن سوي شرقشناسي كلاسيك كه در تقويت رويكردهاي پست مدرنيستي نقش آفرين بود. بدينسان سخن از «پايان گفتمان شرقشناسي» پس از انتشار اين كتاب و برخي نقدهاي ديگر، مؤيدان بسياري يافت. با ظهور رشتههاي نوين علمي، پژوهشگران غربي تمايل بيشتري براي مطالعه فرهنگهاي شرقي و پژوهشهاي منطقهاي نشان دادهاند، عنوان «پسا شرقشناسي» زيبنده تلاشهاي علمي بسياري از پژوهشگران غربي و حتي غير غربي همچون: ويلفرد كانتول اسميت، جي.ال.متا، جان اسپوزيتو، مايكل گيلسنان، ويليام چيتيك و ريموندو پانيكار است كه راههاي رهايي از پارادايم شرقشناسي را گشودهاند و آثار پژوهشي آنان به دليل انسجام و بيطرفي، چشماندازي از فرهنگهاي شرقي را براي مخاطبان ترسيم كرده است كه به مراتب روشنتر واقعيتر از تصاوير شرق در شرقشناسي كلاسيك است. بايستي منتظر ماند؛ پساشرقشناسي در حال تكوين است.
* رييس گروه مطالعات اسلامي مركز مطالعات فرهنگي بينالملل
منابع و مآخذ
1 ـ بدوي، عبدالرحمن، فرهنگ كامل خاورشناسان، ترجمه شكرالله خاكرند، دفتر تبليغات اسلامي، قم 1375.
2 ـ ترنر، برايان. اس، رويكردي جامعهشناختي به شرقشناسي، پست مدرنيسم و جهاني شدن، ترجمه محمد علي محمدي، چاپ اول، نشر يادآوران، تهران، 1384.
3 ـ دالماير، فرد، راههاي بديل: فراسوي شرقشناسي و غربشناسي، ترجمه فاطمه صادقي و نرگس تاجيك، نشر پرسش، آبادان، 1384.
4 ـ الدعمي، الدكتور محمد، الاستشراق، مركز الدراسات العربيه، الطبعه الاولي، مركز دراسات الوحده العربيه، بيروت 2006.
5 ـ سعيد، ادوارد، شرقشناسي، ترجمه عبدالرحيم گواهي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، تهران،1371.
6 ـ صالح، هاشم؛ الاستشراق بين دعاته و معارضيه (مجموعه مقالات)، دارالساقي، بيروت 1994.
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ×××××××××××××××××