002583.jpg
مجيد مرادي - منبع خردنامه -
شماره ۵۶ - چهارشنبه ۱۵ تير ۱۳۸۴ - - Jul 6, 2005

حسن حنفي يكي از متفكران برجسته و صاحب  پروژه فكري در جهان عرب است. حنفي پروژه كلان فكري اي را طي بيش از سه دهه دنبال كرده كه سه بعد عمده دارد. 1. بازساري علوم اسلامي و نقد سنت در پرتو مسايل و مسئوليت هاي عصر جديد. وي در اين پروژه شديداً بر عقل اشعري و آثار فكري و سياسي آن در تاريخ اسلامي مي تازد. 2.غرب شناسي كه در حقيقت طرح تمدني او است. وي در اين پروژه بر آن است تا غرب را كه در نسبت با شرق شناسي فاعل شناسا بود به موضوع شناسايي تبديل كند و بر اين افسانه چيره شود كه فرهنگ غرب، فرهنگي جهاني و نماينده همه تمدن هاي بشري است در حالي كه اين فرهنگ زاييده انديشه محض بومي اي بود كه در شرايط معيني از تاريخ غرب سر برآورد و خود اين انديشه بازتاب آن شرايط است. 3. شناخت واقعيت يا نظريه تفسير كه در اين بعد، حنفي به دنبال ارائه نظريه اي محكم درباره واقعيت است بي آن كه متكي به متن- چه متن قدمايي و چه متن غربي- باشد.
حسن حنفي با طرح جريان چپ اسلامي راهي نو را در انديشه اسلامي معاصر گشود. وي حتي مجله اي به همين نام منتشر كرد كه در همان شماره نخست متوقف ماند ولي ايده او دست مايه بسياري از پژوهش ها و پايان نامه هاي دانشگاهي شد. وي معتقد است جريان چپ اسلامي كه در درون خود حامل رويكردي بازخوان و تجديد گرا نسبت به ميراث قديم و نيز رويكردي انتقادي نسبت به فرهنگ و تمدن غربي است، به انشقاقي كه از دوره نوزايي(عصرالنهفته) پديد آمده پايان خواهد بخشيد. زيرا جريان نوزايي امت را به دو تكه تقسيم كرد: 1. جرياني اصول گرا كه به نام دفاع از ميراث و هويت است، دشمن هرگونه نوگرايي و روشنگري است. 2. جريان غرب گرا كه بدون در نظر گرفتن ويژگي هاي امت و عمق حضور ميراث در وجدان آن، غرب را الگوي خود مي داند. وي مي گويد: گذشتن از اين وضعيت خطير در گرو بازسازي كامل طرح اصلاح گرايي و تضعيف غرب و پي ريزي دوباره شيوه تعامل با غرب است. وي هدف از طرح الگوي چپ اسلامي را ايستادگي در برابر استعماره غلبه بر پس ماندگي، دعوت به آزادي و عدالت اجتماعي و وحدت بخشيدن به مسلمانان در جامعه اسلامي يا جامعه شرقي مي داند.
وي هم چنين بر آن است كه در اين پروژه، بعد تضاد طبقاتي هم نمود مي يابد. زيرا اين پروژه زبان اكثريت خاموش و مظلوم مسلمان است، از منافع مردم دفاع مي كند، حقوق فقرا را از ثروت مندان بازمي ستاند، ضعيفان را در برابر زورمندان ياري مي كند و انسان ها را مانند دانه هاي يك شانه برابر مي نشاند .
حنفي پروژه چپ اسلامي را امتداد طبيعي همه تلاش هاي اصلاح گرايانه و نوزايانه پيشين مي داند زيرا سبب تحكيم و تعميق اصلاح ديني اي است كه از دويست سال پيش آغاز كرده ايم، اما نه فقط در سطح، ما جراجويي هاي عصر و زمانه مانند استعمار و فئوداليسم و سرمايه داري و پس ماندگي اجتماعي و سركوب سياسي- كه افغاني مطرح مي كرد- بلكه همچنين در سطح بازسازي خود انديشه ديني اصلاح گرا، زيرا نخستين بار است كه پس از ابن رشد در فلسفه و معتزله در اصول دين وشاطبي در اصول فقه و ابن خلدون در تاريخ و ابن تيميه در فقه، روش انديشه ديني بازسازي مي شود. وي اين جريان را امتداد جنبش هاي اصلاحي و احيايي دو قرن اخير و تصيحح كننده خطاي آنها مي داند: جنبش اصلاحي اي كه به وسيله سيدجمال الدين آغاز شده بود. جنبشي عقل گرا و خواهان استفاده از شيوه هاي جديد نوسازي و پيشرفت و علم و صنعت و خواهان برپايي نظام هاي سياسي مبتني بر آزادي و دموكراسي در قالب حكومت هاي پارلماني و مشروطه و يا پادشاهي هاي مقيد- در صورت عدم امكان برپايي نظام جمهوري- بود. اين جنبش با جسارت شديد با استعمارگران و متجاوزان خارجي رويارو شد و در صدد مبارزه با علل عقب ماندگي و طغيان داخلي جوامع اسلامي برآمد. سيدجمال ايده اتحاد كشورهاي اسلامي را مطرح كرد كه هدف آن يكپارچه سازي اسلامي در موجوديتي واحد بود. اما اين جنبش فراگير پس از سيدجمال به وسيله شاگرد او يعني محمّد عبده به نصف تقليل يافت. شيخ عبده از ايده انقلاب فراگير سياسي دست كشيد و بر هر چه سياست است، لعنت فرستاد. وي از ثمر بخشيدن تلاش ها براي ايجاد دگرگوني سياسي در يك نسل، نااميد شده تمايل به حركت در مسيري طولاني پيدا كرد كه چندين نسل را در برمي گرفت. راهي كه او انتخاب كرده بود ايجاد و اصلاحات آموزشي و تربيتي و دگرگون ساختن نظام آموزشي سنتي بود. وي از ايده يكپارچگي و وحدت اسلامي دست كشيد و به ميهن گرايي محدود به مرزهاي سياسي روي آورد. در انقلاب عرابي پاشا شركت كرد و پس از آن بريد و بر آن طعنه زد. با انگليس مبارزه كرد و سپس از در دوستي با آن درآمد. با توقيق پاشا مبارزه كرد و پس آن از در آشتي درآمد. در مسأله عدل به معتزله نزديك شد و در مسأله توحيد از آنان جدا شد. به اين ترتيب نيمي از محمد عبده روشن انديش و روشنفكر و نيمي ديگر محافظه كار و سلفي بود. اين جنبش اصلاحي كه در عبده به نصف تقليل يافته بود بار ديگر بدست سيدمحمّد رشيدرضا كه آن را آشكارا به سلفي گري تبديل كرده بود باز هم فرو كاسته شد. رشيدرضا پس از آن كه عمري را در اصلاح گري و نوانديشي و ترقي خواهي گذرانده بود، خود را از تأثير طلايه داراني چون طهطاوي و سيدجمال و حتي عبده رهانده و به دامن محمدبن عبدالوهاب پناه برد كه او را به ابن قيم جوزيه و ابن تيميه و سپس به احمدبن جنبل مي رسانيد. وي به جاي ميل به شيوه هاي مدنيت نو و همگامي با تحولات زمانه، فروبستگي و هجوم به غرب را ترجيح داد و به جاي دفاع از استقلال ملي ملت ها و در واكنش به حركت هاي لائيك در تركيه از ايده خلافت- البته پس از اصلاح آن- دفاع كرد. ... پس از او حسن البنا هم در امتداد جنبش سلفي گري ظهور يافت و جنبش اخوان المسلمين را بنا نهاد و اين پس از آن بود كه جنبش اصلاحي اسلامي معاصر چندين بار به نصف تقليل يافته بود.
حنفي آنگاه چگونگي شكل گيري جريان ليبراليسم عرب را كه به وسيله رفاعه رافع الطهطاوي به راه افتاد و ارتباط محكم آن با اسلام اشاره كرده و مي گويد: طهطاوي مي كوشيد تا مباني و اصول ليبراليسم را در ميراث اسلامي كشف كند و براساس اسلام متجدد و متنور، مبنايي جديد براي دولت عربي و هويت ملي پي افكند،  هرچند اين رويكرد تا وقتي به نسل دوم ليبراليست ها مانند لطفي السيد و طه  حسين و عقاد افتاد واژگون شد و به آن جا رسيد كه برخي به ويژه طه حسين چنان وانمود كردند كه گويا اسلام بايد به نفع غرب خود را كنار بكشد. وي خواهان پيوستن مصر به اردوگاه غرب شد و واكنش شديد سلفي ها را برانگيخت. عقاد در پايان راه به نگرش سلفي رسيد و خواهان بازگشت به زلالي نخستين يعني اولويت دادن به شرع در مقابل عقل و جمع بين رمانيتسم ادبي و رمانيتسم ديني شد.
پروژه چپ اسلامي كه حسن حنفي مطرح كرده است، برنامه اي سياسي ايدئولوژيك با خطوطي روشن دارد كه عبارت است از:
- ايجاد جامعه بي طبقه سرشار از عدالت اجتماعي.
- آزادسازي سرزمين هاي مستعمره اسلامي و مبارزه با فرصت طلبي هاي استعماري و اشغال گري صهيونيست؟
- برپاداشتن وحدت اسلامي تمام كشورهاي مسلمان.
- پايه گذاري سياستي بومي، غيرمتعهد و مستقل از مناطق نفود و تسلط قدرت هاي بزرگ.
- حمايت از انقلاب مستضعفان و ستم ديدگان در همه جهان.
اين پروژه تمدني سه بعد عمده دارد:
۱. موضع گيري نسبت به ميراث(سنت)
حسن حنفي در تعيين موضع پروژه خويش نسبت به ميراث، از نقد رويكردهاي واپس گرا و نقد تفسير آنان از ميراث آغاز مي كند. وي تفسير واپس گرايان را چنين معرفي مي كند: تفسير آنان ميراث(سنت) را به عنوان هدفي في حدذاته و نه صرفاً ابزاري براي تحقق بخشيدن به هدفي ديگر كه پيشرفت ملت ها و خيزش جوامع باشد، لحاظ مي كند. بنابراين، سنت، في ذاته ارزشي است كه بايد محافظت شود و نمي توان به نقد و تغيير آن پرداخت.
سنت، منشأ ارزش ها است. در اين وضع، سنت مقدس شمرده مي شود و حتي با دين،  يگانه پنداشته مي شود و توجهي به اين حقيقت نمي شود كه سنت، ساخته و پرداخته انسان است و نه ساخته روح الهي. در درون اين نگرش محافظه كار، سنت فراتاريخي و فرازماني و فرامكاني و چونان حقيقتي ابدي و غيرقابل تغيير و تطور است كه تن به تفسير و تأويل نمي دهد و ملت ها جز با رجوع به گذشته، پيشرفت نمي كنند و از اين رو در اكنون، گذشته را زيست مي كنند. شيوه حضور گذشته در اكنون ما، مورد انتقاد حنفي است. اين حضور، حضوري مزاحم و مانع خيزش و حركت است.
اين نگرش واپس گرايانه از ديدگاه حنفي مبتني بر عمليات احياي ميراث(سنت) است، كه آن هم متناسب با مد روز نه مقتضيات عصر است. اگر صوفي گري- براي جبران شكست يا طلب پيروزي- مد روز شد، تأليفات متصوفه رونق مي يابد و اگر براي درمان فساد اخلاقي و انحراف سياسي پناه جستن به صوفي گري مد روز شد، تأليفاتي در موضوع فضايل صحابه و مژده يافتگان به بهشت و... بازار داغي مي يابد... از اين رو حنفي معتقد است، در سنت، ابعاد منفي فراواني وجود دارد كه نه تنها سازنده نيست كه ويران گر است و بنابراين احيا و رواج تمام ميراث واجب و ضروري نيست و حتي تعامل علمي صرف با آن به شيوه شرق شناسان كاري بي معنا است. كار شرق شناسان، تكرار گفته هاي گذشتگان، گردآوردن اجزاي آثار آنان و چاپ و نشر نسخ خطي بي هيچ تغيير و تكامل و بازآزمايي است. بنابراين هرگونه تعامل با ميراث بايد از درون مشروعيت آن و با سرمايه گذاري روي آن و تأويل و تفسير آن در پرتو دشواري  هاي فكري و ايدئولوژيك كنوني ما برآيد.
حنفي بر آن است كه در خوانش دوباره ميراث اسلامي بايد ميان ابعاد روشن و درخشان كه مي تواند سكوهاي پرش به نوزايي و روشن گري باشد و ابعاد تاريك و ايستا كه مانع بازانديشي و نوانديشي است تمايز نهاد. وي رسالت جريان چپ اسلامي را كشف ابعاد به حاشيه رانده شده متون ميراث اسلامي و فراتر از آن شوراندن ميراث و تغيير جهت دادن آن از سمت متافيزيك به زمين است و اين الهيات جديد يا الهيات زمين كه حنفي آن را بازتاب دغدغه هاي مردم و خواسته هاي مستضعفان مي داند، مقتضاي شرايط و اوضاع جديد است، زيرا به تعبير وي قدما، كار دفاع از خدا را كه عهده دار آن بودند به خوبي انجام داده و در كار خود پيروز شده اند و امروزه ديگر نيازي به اثبات قدسيت ذات مقدس الهي نيست و به اقتضاي زمانه بايد از امت دفاع كنيم كه پژمرده از فقر و سرخورده از ضعف و شكست هاي پياپي و ماتم زده ناتواني و زمين گيري خويش است. اگر قدما از آن رو كه[اعتقاد به] خدا را در معرض تهديد و هجوم مي ديدند به دفاع از خدا برخاستند، امروز ما بايد از زمين كه ثروت و سرمايه اش در معرض خطر قرار گرفته دفاع كنيم.
سياهه آنچه كه حنفي در موضوع تعامل با ميراث گذشته دنبال مي كند چنين است:
- تبديل انديشه به واقعيت،  ميراث به زندگي، فلسفه به رسالت و علم به مسأله؛
- گرفتن سلاح ميراث(سنت) از دست دشمنان داخلي و خارجي نشان دادن چگونگي شكل گيري سنت قدرت و به حاشيه رانده شدن سنت مبارزه.
- متوقف كردن غرب زدگي روشنفكران از گذشته روشنفكراني كه ميراث، نيازهايشان را پاسخ گفته است
- از ميان بردن جدايي خواص و عوام و فرهنگ خواص و فرهنگ مردم؛
اين مقتضيات حسن حنفي را واداشت تا شيوه اي تفسيري پي افكند با شيوه اي كه ضامن بازسازي علوم چهارگانه اسلامي كلام، فلسفه، اصول و عرفان است.
۲. موضع گيري در برابر فرهنگ و تمدن غربي.
حسن حنفي معتقد است، گشودگي به روي غرب، در نتيجه چالش تمدني موجود و چالش مدنيت غربي، قابل توجيه است، اما اين پديده به خودباختگي و تقليد كوركورانه انجاميده است. وي پايه هاي غرب زدگي را در اين عناصر خلاصه مي كند:
- لحاظ كردن غرب به عنوان يگانه راه هرگونه پيشرفت تمدني؛
- در شمار آوردن غرب به عنوان نماينده همه انسان ها و اروپا به عنوان حلقه مركزي غرب؛
- غرب را آموزگار جاودانه و بقيه جهان را در حاشيه غرب پنداشتن؛
- ارجاع دادن خلاقيت هاي فردي ملت هاي غير اروپايي به غرب؛
- تأثير عقلانيت اروپايي بر شيوه عمومي تفكر و هر عقلانيت پوياي ديگر؛
- تبديل فرهنگ ما به وكيل تمدني و امتداد مكاتب غربي؛
- احساس نقص ديگران در برابر تمدن غربي؛
اين جا است كه مهار غرب و بازگرداندن آن به ريشه هاي محدود تاريخي اش با تحليل روند شكل گيري انديشه غربي و رسواسازي طمع ورزي هاي تمامت خواهانه آن ضرورت مي يابد و اين از راه تأسيس دانشي جديد ميسر است كه حنفي آن را غرب شناسي- در مقابل شرق شناسي- مي نامد. وي بر آن است كه ما براي براي تحقق نوزايي و تمدن فراگير خويش راهي جز رهايي از هيمنه تمدن ديگري (غرب) نداريم. پس تا زماني كه غرب در دل هر كدام از ما به عنوان منبع معرفت و الگوي مرجع جاي گرفته كه فهم و ارزيابي هر چيزي بايد بدان حوالت داده شود، همچنان ناتوان و نابالغ خواهيم ماند و نيازمند قيم. وي از اين جا به ضرورت غرب شناسي مي رسد: شرق شناسي بررسي و مطالعه تمدن اسلامي از سوي محققاني است كه به تمدن ديگري(بيگانه) وابسته اند و بنياد احساسات و دركشان، مخالف بنياد تمدني مورد مطالعه شان است و موضع ما در برابر تمدن غرب، ابراز آگاهي و انديشه ما درباره اين جهان و عنصر اساسي آن است. به اين ترتيب دانش غرب شناسي مي كوشد تا ويژگي هاي عقل اروپايي را بيابد. اين ويژگي ها عبارتند از: تك بعدي عقل اروپايي و فاقد پويايي و تكامل و توازن بودن آن و ابتناي آن بر اختلاف و تعارض؛ دوگانه انديشي عقل اروپايي و محكوميت آن به دغدغه جدايي ميان جوهر و عرض؛ واقع گرا نبودن انگاره عقل اروپايي نسبت به ديگري.
حسن حنفي معتقد است حجم عظيمي از فرهنگ معاصر ما تبديل به نماينده ديگر تمدن ها و دنباله مكاتب غربي مانند سوسياليسم، ليبراليسم، اگزسيتانسياليسم و... شده است، حتي بر اين سخن است كه بيشتر جريان هاي فكري جديد ما بيش از آن كه به اصالت خويش نزديك باشند، قرابتي با غرب دارند. پديده غرب زدگي در فرهنگ ملي ما تقريباً عمري دويست ساله دارد و با اين وضع فرهنگ ملي ما بر دو پاي راه مي پيمايد: پاي نخست بلند و محكم، زيرا نسبت به ميراث قديمي خود جاهل بوديم. و پاي دوم با توجه به شيوع فرهنگ غربي در آگاهي ملي ما- كه تا درجه تقليد و شيفتگي پيش رفت- كوتاه و ورم كرده است. حتي انديشه اصلاح ديني افغاني و ليبراليسم جبهه نخست پروژه حنفي به گذشته مي پردازد و جبهه دوم به آينده و جبهه سوم به حال. وي تفاوت عمده پروژه خويش با پروژه هاي عصر بيداري و نوزايي را چنين بيان مي كند: آن پروژه ها تنها جبهه نخست(ميراث قديم) را با همه علومش در برمي گرفت، نه علم واحدي را. چنان كه در رساله التوحيد(علم كلام) تفسير عم جزء (تفسير) يا شرح البصائر النصيريه (منطق) محمد عبده؛ كتاب نيچريه (فلسفه) يا لقضا و القدر (كلام) سيدجمال الدين افغاني و تفسيرالمنار (تفسير) يا الامامه اوالخلافه العظمي (فقه) سيدمحمدرشيدرضا مي بينيم.
پروژه التراث و التجديد علاوه بر عناصر تشكيل دهنده عصر جنبش بيداري يعني ميراث قديم، ميراث غربي و وضع موجود را نيز در بر گرفته است. تفاوت ديگر اين پروژه با ديگر پروژه هاي معاصر عرب اين است كه اين پروژه، شيوه غربي را الگوي خود قرار نداده تا ميراث قديم را براساس آن خوانش كند و از اين جهت متفاوت است با پروژه ماركسيسم عربي(عبدالله العروي) و شخصيت باوري اسلامي(حبابي) و ساختارگرايي عربي(جابري) و پديدارشناسي عربي(ادونيس) و اگزيستانسياليسم عربي(بدوي و زكريا ابراهيم) و واقع گرايي عربي(زكي نجيب محمود) و... در تمام اين پروژه ها، روش بازسازي و نوانديشي برگرفته از خارج است كه متفكر، شيوه يا مكتبي از انديشه غرب را بنا به سليقه و خواست خويش الگو قرار مي دهد و سپس ميراثش را با توجه به اين معيار جديد بازسازي و بازخواني مي كند.
تمايز پروژه ما اين است كه بر بازسازي و نوخواني از درون بدون احساس نقص در برابر غرب و قرائت ميراث از خلال خود ميراث مبتني است. سياست طهطاوي و عقلانيت علمي شبلي شميل، جملگي راه نوسازي و الگوي پيشرفت خود را در آيينه ديگري مي ديده است. درحالي كه انديشه اسلامي در روزگاران گذشته توانسته است تا از تمدن هاي ديگر بهره گيرد و بي آن كه هويت خويش را از دست بدهد، به نقد آن ديگري (غرب) پرداخته است، پس غرب شناسي با تأكيد بر شخصيت من به دنبال گرفتن موضعي انتقادي در برابر فرهنگ ديگري و لحاظ آن به عنوان موضوع مطالعه است.
۳. موضع گيري نسبت به واقعيت
بعد و يا به تعبير حنفي جبهه سوم پروژه ميراث و نوانديشي حنفي موضع گيري در برابر واقعيت يا نظريه تفسير است: در اين جبهه مي كوشم تا نظريه اي استوار درباره واقعيت بدون قرائت آن از خلال متن مدون- چه از قدما و چه از غرب جديد- ارائه دهم و راه حل هايش را مانند يك فقيه رصد كنم. در بعد يا جبهه سوم سر و كار ما با واقعيتي است كه در آن به سر مي بريم. مهمل گذاردن اين بعد به رفتاري آرمان گرايانه و بريده شدن انديشه از واقعيت مي انجامد و اين وضع از پيدايش جريان روشنفكري متعهد كه در برابر مسايل جامعه و دگرگوني آن دغدغه دارد- جلوگيري مي كند. اهداف عمده اي كه حسن حنفي براي جبهه سوم پروژه اش برمي شمارد چنين است:
- آزادسازي سرزمين هاي عربي از اشغال و جنگ
- توزيع مجدد ثروت براي مبارزه با اختلاف طبقاتي
- تحقق بخشيدن به آزادي و دموكراسي در برابر سركشي و سركوب
- ايجاد وحدت در برابر تجزيه
- ايجاد هويت در برابر غرب گرايي
- ايجاد ترقي در مقابل پس ماندگي
حسن حنفي از برجسته ترين متفكران نسل كنوني و از پركارترين آنها است و دامنه تفكرش چندان گسترده است كه معرفي اجمالي عناوين و سرفصل هاي انديشه او نيز مجالي بس وسيع تر مي طلبد. پروژه فكري حسن حنفي با نقدها و انتقادهاي فراوان روبه رو بوده است، اما حتي غالب منتقدانش نيز پويايي روح علمي او و وسعت دامنه دانش و اصالت دغدغه هاي انساني اش را ناديده نگرفته اند.