جهاني شدن مدرنيته و ايران    -   منبع - kalemeh 

اين مقاله، گزارشي از كتاب " مدرنيته، جهاني شدن و ايران " تاليف دكتر عطا هودشتيان، كه در سال 1381 توسط انتشارات چاپخش روانه بازار شده است. فصل هاي اين كتاب، سخنراني هاي نويسنده در انجمن فلسفه در سال 1373، دو سخنراني در مجمع جامعه شناسان ايراني در پاريس و دانشگاه سوربن پاريس در سال 1378 و همچنين مقاله بنيادهاي مدرنيته كه اول بزبان فرانسه نوشته شده بود و پژروهشي براي گروه پژوهشي گِرما در دانشگاه پاريس 8 مي باشد.


1 - ما هر روزه در صفحات روزنامه ها و مجله ها و يا در بحث هاي دانشگاهي و محافل دانشجويي، مكررا كلماتي از قبيل مدرنيته، مدرنيسم، جهاني شدن، جهاني سازي، هويت و ... را مي خوانيم و مي شنويم. حول اين مفاهيم نطقها و مقالات فراوان در زمينه هاي گوناگون اعم از فلسفه، جامعه شناسي، علوم سياسي، تاريخ، حقوق، اقتصاد و ... شكل مي گيرد. ولي آنچه كه در اكثر اينها مشهود است عدم تامل و تعمق در مفاهيمي است كه گوينده و نويسنده بكار مي برند. در اكثر اين بحث ها نسبت اين مفاهيم با انسان، زيست جهانش و با يكديگر مشخص نيست. براي نويسنده و گوينده شرايط تاريخي و تطور آنها در زمان اصلا گويي وجود ندارد و هيچ اهميتي ندارد. نكته قابل ذكر ديگر در اينگونه مباحث ديدگاه گوينده است، گوينده با توجه به اينكه در كدام از رشته هاي بالا تحصيل كرده باشد، نظر خود را مي گويد و از ديد وي جنبه هاي ديگر يا اصلا وجود ندارند و يا اگر قائل به وجودشان مي باشد، اهميت چنداني ندارند. اينگونه نگاه كردن نه تنها دامنگير بسياري از دانشجويان شده است كه بساري از اساتيد نيز به تك بعدي نگاه كردن، خو گرفته و نگاههاي ديگر را كاملا مردود مي شمارند

افراد معمولا درباره صحبت درباره چنين موضوعاتي تكليف خود را با سوالات مهمي از قبيل مدرنيته چيست؟ بنيانهايش كدام است؟ ويژگي جهان مدرن چيست؟ جهاني شدن چيست؟ ويژگي هايش كدام است؟ انسان در اينجا چه جايگاهي دارد؟ جهاني شدن چه دستاوردي دارد؟ رابطه غرب، مدرنيته و جهاني شدن كدام است؟ نسبت هر يك از اينها با ايران و شرايط زيستي ما چگونه است؟ و بسياري سوالات ديگر، مشخص نكرده و بدون تامل در هريك از اينها به صحبت درباره اين موضوعات مي پردازند

2 - دكتر عطا هودشتيان، از جمله ايرانيان مقيم فرانسه است كه در كتاب " مدرنيته، جهاني شدن و ايران " سعي كرده است به پاره از سوالات بالا پاسخ دهد. وي از آفاتي كه در بالا بر شمرديم، مصون است. هودشتيان فارغ التخصيل فلسفه از دانشگاه سوربن پاريس و داراي درجه دكتري در رشته علوم سياسي است، او در كتاب خود سعي كرده است كه تك بعدي به موضوع نگاه نكرده و با توجه به تحصيلات و سوابق فكري خود كه شامل پژوهش بين شرق و غرب نيز است، به سوالات بالا نگاه كرده و اين سوالات را در چندين جنبه شكافته و پيش ببرد. وي نيز به تامل درباره هر كدام از سوالات بالا پرداخته و اين كتاب حاصل مقالات و سخنراني ها و پژوهشهاي چند ساله وي است.

هودشتيان در اينجا سعي كرده است بر خلاف اكثر افراد در ايران كه مدرنيته و جهاني شدن را خارج از زمينه تاريخي شان در نظر مي گيرند، اينها را در سير تاريخيشان توضيح دهد. و خصوصيات و بنيانهاي مدرنيته را بر اين اساس توضيح مي دهد، بر اين اساس وي مي گويد دو فرضي كه بايد در اين مورد مد نظر داشت اين است كه :

الف : مدرنيته در اساس خود غربي است، اينرا هگل در كتاب فلسفه تاريخ، هابرماس در گفتار فلسفي درباره مدرنيته و ماكس وبر در پروتستانيسم و روح سرمايه داري پافشاري نموده اند.

مدرنيته متصل است به گذشته تاريخي، مذهبي، هنري، فلسفي، سياسي و اقتصادي اين فضاي جغرافيايي.

ب : مدرنيته در ماهيت نانگاشته و ضمير ناپيدايش ماهيتي جهاني دارد و به فضاي جغرافيايي غرب خلاصه نمي شود. مدرنيته در تولد و رشد دروني اش غربي است. ادامه حيات مدرنيته آنرا به ناگزير از فضاي محدود اوليه اش به جهان پرتاب مي كند. به اين ترتيب، هرچه بيشتر مدرنيته همگاني مي شود، كمتر غربي مي ماند.

در همين راستا جهاني شدن از نظر وي چيزي خارج از تاريخ و ويژگي هاي مدرنيته نيست. " پديده جهاني شدن جرياني است كه بايد آنرا در ادامه عصر كلونيزاسيون ( استعمار ) فهميد نه در انفكاك از آن، جهاني شدن مدرنيته عبارتست از سراسري شدن رشد اقتصاد غرب، ولي نه تنها آن، بلكه فرهنگ، آموزش و پرورش سياست، تكنولوژي و ... غرب در جهان. اين پديده مجموعه تمدن غرب مدرن را در نظر دارد به اين واسطه آنرا " جهاني شدن مدرنيته " مي ناميم. چنانچه اشاره شد، اين پروسه از عصر كلونيزاسيون آغاز گرديده، اما پس از جنگ جهاني دوم و خصوصا در طي دو دهه اخير تسريع دو چندان يافته است. در اين دو دهه اخير تصوير جهان به كلي متحول شده و كيفيت رابطه غرب و شرق تغيير نموده. "ص63.

3 – در اينجاست كه بايد به فرق مدرنيته اي كه جهاني مي شود با تمدنها ديگر را بفهميم. فرق اساسي مدرنيته با تمدنها ديگر در اين است كه از انسان يك تعريف جديد ارائه نمود، و چون انسان را بگونه اي ديگر تعبير نمود، براي غير انسان ( يعني طبيعت ) نيز معناي ويژه اي ساخت. انسان در تمدن مدرن از حاشيه به مركز كشيده شد. انساني كه تا پيش از اين در سايه اسطوره و اوهام مي زيست، شد اثر گذارنده، خلق كننده و شناسانند، اين هماني است كه ادبيات مدرنيته در غرب از آن بعنوان " سوژه " نام مي برد.

ويژگي هاي اصلي اين سوژه از نظر هودشتيان كه معتقد است اين ويژگي ها را بدين صورت اولين بار وي مطرح كرده است، عبارتند از:

1-    سوژه فاعل شناسايي است، 2 – سوژه جداكننده است، خود را " من " و ديگري را " غير من " مي نامد. اين رابطه يكسويه است و اوست كه رابطه را معنا مي بخشد. 3 – سوژه شيئ كننده است، جريان به شيئ بدل كردن چيزها و خصوصا طبيعت جريان اصلي سوژه است. 4 – سوژه تسلط گراست، اساس نظر شناخت / تسلط از اين قرار است كه براي بكارگيري طبيعت، بايد آنرا شناخت و براي شناخت آن بايد بر آن مسلط شد. اين جمله كه از بيكن است، اساس نقصان مدرنيته از نظر پست مدرن هاست. 5 – سوژه مركز گراست، هيچ سوژه اي در حاشيه نمي زييد. سوژه تنها به آن شرط اساسي تقسيم كننده است، كه خود را در مركز و ديگرن – غير خود – را در حاشيه قرار دهد. 6 – سوژه جهان شمول است، سوژه تقسيم كننده، شيئ كننده، تسلط گرا و مركزگراست، خود را و رفتار خود را جهانشمول مي داند و اينگونه خود را به جهان معرفي و اين چنين راه خود را به ديگران تحميل مي كند. و بدين خاطر است كه غرب خود را برتر مي داند.

2-    بعبارت روشنتر در مدرنيته انسان براي نخستين بار در درون، در مركزي ترين عنصر هستي اش يعني ذهن، آزاد است. به آن معنا كه در زيست اش به خود تكيه مي كند نه به قواي غير خود، همچون اوهام و اسطوره اين دستاورد، ريشه مدرنيته است. البته اين بيداري انسان غربي مشكل ساز نيز است چراكه به قول لوكاچ " با پديداري عصر جديد آن دايره متافيزيكي كه انسان كهن بر آن متكي بود و فضاي امنيت و آزادي وي را فراهم ميكرد، يكبار براي هميشه از هم متلاشي شد ".ص40.

4 – حال خروج مدرنیته از فضای جغرافیای غرب، جهانی شدن آن با کشورهای غیر غربی، شرقی و بالاخره ایران پدید آورنده شرایطی است که در آن امکان هرگونه بازگشت قطعی به گذشته، بصورت یک حرکت اجتماعی و تاریخی یکبار برای همیشه در این کشورها از بین می رود. چرا که مدرنیته به فضایی از درون دست می یابد که ریشه دارترین عوامل را دستخوش تغییر می کند و حادثه ای برگشت ناپذیر است.

اين جهاني شدن در ابتدا در منطق غربي مفهومي اقتصادي بود. جهاني شدن در واقع همه جاگير شدن مدل ديگري از سرمايه داري است كه به آن مدل اقتصاد بازار گفته اند. اين مدل كه بنام ليبراليسم معروف شده است، حداقل سه ويژگي اساسي دارد. 1 – تقليل نقش دولت در اقتصاد، 2 – تشويق رقابت فردي در اقتصادي، 3 – آزادي قابل توجه و گاه كم و بيش مطلق سرمايه دار در فعاليتهاي توليدي و غير توليدي به ترتيبي كه گاه بازار مهمتر از منافع فرد يا جامعه جلوه مي كند. البته اين به معناي بي قدرتي دولت و قانون در مقابل سرمايه دار نيست، بلكه در غرب هر كشور به نسبت رابطه تاريخي دولت و جامعه و رشد و نفوذ اين مدل به نوع خاص خود عمل مي كند.

خطر اساسي در امر جهاني شدن اقتصاد بازار و ليبراليسم سياسي آن است كه اين مدل به كشورهايي راه يافت كه در ساختارتاريخي شان عناصر فرهنگي منطبق با ضرورتها و نيازهاي آن وجود نداشت و آن ساختارها اساسا از توان تاريخي، اجتماعي و رواني لازم برخوردار نبودند تا بتوانند وسايل رقابت آزاد فردي آگاهانه و تقليل نقش دولت بطريق موزون در اقتصاد را بفهمند و متحقق كنند.

جهاني شدن غرب، نخست جهاني شدن مدرنيسم است، يعني گستره همگاني آلات و ابزار بيروني و قابل رويت تمدن غربي، يعني جهاني شدن اقتصاد، تكنولوژي و غيره. مدرنيته، يعني مفاهيم پايه گذار، ديرتر، به سختي و لزوما بطور ناقص جهاني مي شوند و به شرق مي رسند.

و در هر كجا كه اين اتفاق افتاد – مدرنيسم وارد كشوري شد -، عناصر مدرنيته يعني عناصر بنيادين فكري ارزشي نيز به ميان مي آيد. چراكه اين عناصر در پشت آن تحولات موجودند. " پشت تكنيك، فكر تكنيك ساز نهفته است. اين عناصر بالاخره تعيير انسان را از هستي و جهان، از گذشته و آينده متحول مي كند." ص79.

ما بايد بدانيم كه اقتصاد، كتاب قانون، نظام ادراي و ...، تنها مجموعه وزين و تزييني نيستند. آنها عاملان مدرنيزاسيون و نمايندگان تحول جديدند. تحولي كه از سطح شروع ميشود، اما هرگز در آن نمي ماند. بلكه به شكل ناديدني و بتدريج به عمق مي زند. در اينجاست كه نقش مدرنيته زنده مي شود. بي شك ما در ايران نه تكنيك تمام، نه دولت همگون، نه قانون تحقق يافته و نه نظام اداري موزون و عقل گرا داشته ايم. بر مجموعه اين عوامل ناهمگون كه در طول صد سال در ايران فعال بوده اند، بايد نام عناصر بحراني را گذشت. و چون رابطه هماهنگ و موزون با حال و گذشته كشور برقرار نكرده اند، اين عوامل را بايد در واقع " فاكتورهاي توليد كننده تحول بحراني " در ايران ناميد. اين عناصر بحراني موجب شدند كه اولا رابطه مان با گذشته مان مساله ساز شد. چراكه بدون نقد گذشته، بدون توضيح چرايي آن وارد فضاي زيستي ما شدند. و ما هرگز و بلاخره بدرستي نيافتيم چگونه قادر شدند به جزيي از زندگي روزانه و حيات واقعي مان بدل شوند.

ثانيا آنكه عناصر مدرنيته آنقدر نافذند، آنقدر موذيانه در كارند، در درون و وجود ما جاي گرفته اند كه گويا حضور آنها ديگر آزاري به ما نمي رسانند، به شكلي كه حتي ديگر فراموش كرده ايم كه اساس آنها از ما نبوده و نيستند. " اكنون ما ميان دو هويت، دو آهنگ ناپايدار از زمان، فضا و حيات، حيران و رها شده ايم. و شرايط بحراني را با خوب و بدش ادامه مي دهيم."ص89.

در واقع پيش از تماس با غرب ما " كسي " بوديم و پس از آن به ناگزير چه بخواهبم و چه نخواهيم كس ديگري شده ايم. ما نه " آنيم " و نه " اين " يعني نه ايراني به معناي پيشين تاريخي هستيم و نه غربي. ميان اين و آن مانده ايم. هويتي بحراني داريم. به مجموعه اي نامعين و ناروشن به " چيزي در راه " متعلق شده ايم.

البته اين نكته از نظر هودشتيان جنبه اي منفي نيست، تحليل وي از معلق بودنمان بر خلاف اكثر متفركن ايراني، منفي و نشان از استيصال و درماندگي ما نيست " بلكه بحران هويت در ما، در ماهيت نانوشته اش چيزي نيست مگر نشاني از تمايل تاريخي ما به پيوند به اين جهان ".ص179.

بحران هويت پيش از آنكه، به قول برخي از صاحبنظران، نشاني از " شكنندگي و ضعف فرهنگي " در كشورهاي باصطلاح جهان سوم باشد، مي بايست همچون طليعه خواست پيوندي تاريخي ميان ارزشهاي نفوذي مدرنيته غربي با معيارهاي سنتي تلقي شود. اين جاست كه مي توان تصوير پويايي و سر زندگي فرهنگ شرق را مشاهده نمود.

5 – با وجود اينكه نقل قولهاي كتاب بيشتر از فيلسوفان دوره روشنگري است، ولي به هيچ وجه كتابي دشوار فهم نيست، مطالب به سبكي روان و قابل فهم نوشته شده است. بسياري از آراي پيشتازان مدرنيته به صورت بسياري ساده اي شرح داده شده است. همچنين به هيچ وجه در مسائل نظري صرف باقي نمانده و مثلا حوادثي چون انقلاب فرانسه و دستاوردهاي حقوقي آن به خوبي در سير حركت مدرنيته به سوي جهاني شدن شرح داده شده است.

از جمله نكات مثبت ديگر كتاب، خصوصيت خود نويسنده مي باشد، وي دو دنياي متفاوت شرق و غرب را درك كرده و همچنين پژوهشهاي گسترده اي راجع به روابط شرق و غرب انجام داده است، اين ويژگي موجب شده است كه نظراتش بدور از واقعيت نباشد، و همچنين بتواند جهشهاي كشورهاي شرق آسيا را نيز به خوبي شرح و توضيح بدهد. نويسنده نيز شرايط تاريخي و زيستي ايران را در نظر داشته و سعي كرده با توجه به اين شرايط در مورد ايران و جهاني شدن و مدرنيته سخن بگويد، همچنين كه خود مي گويد " چگونه می توان به مدرنیته نگاهی کرد، بررسی آنرا از بار فلسفی جدا نمود و در پیوند با مساله جهانی شدن درک مجددی از آن بدست داد و اینهمه را با مبرم ترین مسائل مربوط به تحول یکصد ساله ایران پیوند زد؟ اینها پرسشهای اساسی اساسی بودند که در طول یک دهه گذشته ذهن این نویسنده را بخود مشغول کردند. انگیزه اساسی کتاب حاضر پاسخ یکدست به همه این پرسشها نبوده. بلکه مقصود آن است که طرح مطلب شود و فصول این مباحث گشوده شود گردند. در ایران امروز، دیگر استباط هیچ مساله اساسی بدون درک تحولات جهانی ممکن نیست و درک تحولات جهانی بدون فهم کارکردهای پیچیده مدرنیته هرگز قابل فهم نخواهد. ‌" همچنين كه خود نويسنده گفته است اين كتاب تنها طرح سوال و دعوت به تاملي عميق تري درباره اين سوال است كه چگونه مي توان به مدرنيته نگاه كرد؟، در رابطه با مسائل جهاني شدن درك مجددي از آن بدست داد؟ و اينهمه را با مبرم ترين مسائل مربوط به تحول يكصد ساله ايران پيوند زد؟