رسانهها و جهاني شدن فرهنگ
تمامي رسانهها (در ميان ساير ويژگيها) از ويژگي پيامرساني برخوردارند. رسانه در هر گونه تعريف يا خود پيام است (مارشال مك لوهان) يا اصلاً براي پيامرساني به وجود آمده است. پيام نيز يا خود فرهنگ است يا براي انتقال فرهنگ انتشار يافته است. تمامي رسانههاي همگاني بنا به ويژگي دارا بودن مخاطبين انبوه و امكان گسترش شبكه ارتباطي (امكان تكنولوژيكي) استعداد جهاني شدن دارند. فرآيند جهاني شدن فرهنگ قرنهاست كه آغاز شده است، اما آنچه كه تحقق آن را به چنين شتابي رسانده است، وجود همين رسانهاي همگاني يا به عبارت امروزي، استفاده همگاني از بزرگراههاي ارتباطي است ـ كه برخلاف گذشته، مخاطب پيامگذار نيز ميشود و مجراي ارتباطي تركيبي بسيار پيچيده از انواع تكنولوژيها ارتباطي ـ كامپيوتري است.
رسانهها و پيام آنها - مك لوهانيسم و طبيعت رسانهها
تمامي رسانهها (در ميان ساير ويژگيها) از ويژگي پيامرساني برخوردارند. رسانه در هر گونه تعريف يا خود پيام است (مارشال مك لوهان) يا اصلاً براي پيامرساني به وجود آمده است. پيام نيز يا خود فرهنگ است يا براي انتقال فرهنگ انتشار يافته است. تمامي رسانههاي همگاني بنا به ويژگي دارا بودن مخاطبين انبوه و امكان گسترش شبكه ارتباطي (امكان تكنولوژيكي) استعداد جهاني شدن دارند.
فرآيند جهاني شدن فرهنگ قرنهاست كه آغاز شده است، اما آنچه كه تحقق آن را به چنين شتابي رسانده است، وجود همين رسانهاي همگاني يا به عبارت امروزي، استفاده همگاني از بزرگراههاي ارتباطي است ـ كه برخلاف گذشته، مخاطب پيامگذار نيز ميشود و مجراي ارتباطي تركيبي بسيار پيچيده از انواع تكنولوژيها ارتباطي ـ كامپيوتري است.
بنابراين، چون و چراهاي جهاني شدن فرهنگ ابتدا به ويژگيهاي در خور رسانهها باز ميگردد. با شناختي كلاسيك از اين ويژگيها و كاركرد آنها ميتوان فرآيند جهاني شدن فرهنگ را متصور شد. تحليل جهاني شدن فرهنگ، بحث را در سطحي متفاوت مطرح ميكند كه بعداً به آن خواهيم پرداخت، اما پيش از آن، ابتدا به شناخت كلاسيك بپردازيم:
رسانههاي همگاني مختلف رويدادهاي مختلفي را بازتاب داده و اين بازتاب را به شيوههاي گوناگوني صورت ميدهند، برخي سريع و برخي كندند، برخي سطحي و بعضي ديگر عميقاند، پهنه انتشار بعضي محدود و از آن بعضي ديگر گسترده است.
بعضي از رسانهها اصلاً ويژه اطلاعرساني و بعضي ديگر ويژه تفريح و تفنن است. برخي از رسانهها به عقل و انديشه مخاطب متوسل ميشوند و برخي ديگر به احساسات او. بعضي وسايل برتر و پيشرفتهتر براي تبليغ و ترويج تجارياند و بعضي ديگر چنين نيستند.
سالهاست كه تفاوتهاي بين رسانهها را مورد مطالعه و بررسي قرار دادهاند، اما مارشال مك لوهان نخستين كسي بود كه به شيوهاي متقاعدكننده مدعي شد كه همين تفاوتها به تمدن غرب شكل بخشيده است.
دهها سال است كه انديشمندان علوم اجتماعي، علاقهاي وافر به مطالعه در مسأله تغيير نظر يا تغيير گرايش و رفتار نشان ميدهند. اين انديشمندان با ترغيب مؤسسات تبليغاتي، سازمانهاي سياسي و ديگر گروههاي ذينفع، در جستوجوي پاسخ به يك پرسش اساسي بودهاند: چگونه ميتوانيم مردم را به تغيير نظر واداريم؟ پيش از پاسخ به اين پرسش، البته بايد پرسشهاي كوچكتري را پاسخ داد كه مهمترين آنها اين است: چنانچه يك پيام مجابكننده واحد با رسانههاي متفاوتي انتقال يابد، آيا اثرات متفاوتي هم خواهد داشت؟ در سالهاي دهه 1930 انديشمنداني چون دابيلو. اچ، ويلكي، فرانكلين توور، هدلي كانتريل، كوردون آلپرت اين پرسش را نزد خود مطرح كردهاند. در يك آزمايش نمونه، آنها گروههايي «جور شده» از دانشجويان را در برابر مباحث مشابهي كه محور آنها جنگ، مذهب يا ساير موضوعهاي بحثانگيز بود، قرار دادند.
گروه اول در برابر سخنراني مينشست و ديگري همان سخنراني را از راديو ميشنيد و گروه سوم آن را به صورت چاپ شده ميخواند. آنگاه همه را مورد آزمايش قرار دادند تا ببينند تغيير نگرش يا گرايش او چگونه است. در تجربههايي كه به طور متوالي، يكي پس از ديگري صورت پذيرفت، نتايج همواره ثابت بود. سخنراني رو در رو مجابكنندهتر از راديو و راديو مجابكنندهتر از متن چاپي بود.
همين ميزان تأثيرگذاري در دنياي واقع نيز پديدار شد. پل لازارسفلد و همكارانش مبارزات انتخاباتي رياست جمهوري آمريكا در ناحيه «ايري كانتي» ايالت اوهايو را تحت بررسي قرار دادند. آنها دريافتند كه رأيدهندگان بيش از هر چيز از گفتوگوهاي همسايه با همسايه تأثير گرفته بودند. راديو از لحاظ تأثيرگذاري در اين امر، مقام دوم را احراز كرده و مواد چاپي در مرتبه سوم ايستاد. تجربههاي سالها بعد نشان داد كه تلويزيون و سينما مجابكنندهتر از راديو، اما هنوز كماثرتر از تماس شخصياند. با حل اين مسأله، انديشمندان علوم اجتماعي به تجربههاي پيچيدهتري دست زدند. تا بيش از يك دهه كسي چندان مطلب قابل توجهي درباره اثرات متفاوت رسانههاي مختلف ننوشت. تا اينكه در سال 1964، يك انديشمند كانادايي به نام مارشال مك لوهان كتاب درك رسانهها را تأليف كرد و انتشار داد.
تفكر مك لوهان تا حدود زيادي متكي به افكار يك انديشمند كانادايي ديگر به نام هارولد اينيس است ـ ولي اين مك لوهان بود كه براي نخستين بار به آن افكار عموميت و محبوبيت بخشيد. مك لوهان كه تحصيلاتش اصلاً در رشتههاي مهندسي و ادبيات انگليسي بود، روشنفكري به تمام معني «گلچينكننده» است. او به يافتههاي علوم اجتماعي، حتي وقتي كه از افكار او پشتيباني ميكنند، وقعي نمينهد. اهميتي به اثبات و استناد اظهارات خود نميدهد، ولي در عوض آن اظهارات را با مثالهايي ـ برگرفته از منابع گوناگون، از جيمز جويس گرفته تا فوتبال حرفهاي، مصور ميكند. بازتاب انديشمندان سنتي به اين تاكتيكها را ميتوان در نوشته منتقد معروف دوايت مك دانلد جمعبندي كرد:
«يكي از نقايص كتاب درك رسانهها اين است كه اجزاي آن بزرگتر از كل است. يك صفحه را جالب مييابي، دو صفحه ديگر را مهييج و برانگيزاننده، پنج صفحهاي ترديدهاي جدي برميانگيزند و ده صفحه ديگر آنها را تأييد ميكنند و خيلي پيش از آن كه خواننده به صفحه 359 برسد، تناقضها، پيوستگيهاي غيرمنطقي، حقايق تحريف شده و حقايقي كه حقيقت نيستند، مبالغات و ابهامات بياني گاه و بيگاه، او را در برابر بينشهاي نويسنده مات و مبهوت كرده است…».
رسانه همان پيام است
اصرار اصلي مك لوهان بر اين نكته است كه: «رسانه همان پيام است». تمايز موسوم بين اين دو بنا به استدلال او، اسطورهاي است. آنچه كه يك رسانه در ميان ميگذارد. گذشته از محتوا، ماهيت خود رسانه است: «واكنش مرسوم به تمامي رسانهها، مثلاً اولويت دادن به چگونگي استفاده از آنها، ديگر پذيرفتني نيست. زيرا محتواي رسانهها همچون تكه گوشت لخمي است كه دزد براي فريفتن سگ نگهبان، ذهن را با خود ميبرد».
رسانهها از نظر مك لوهان امتداد يكي از حواس پنجگانه ماست. سخن رودروي، كه كهنترين رسانههاست، دامنه هر پنج حس را گسترش ميدهد. در صورتي كه حروف چاپي تنها چشم و راديو گوش را امتداد ميبخشد.
تلويزيون امتداد چشم و گوش است، مك لوهان بر اين نكته تأكيد دارد كه تلويزيون اصلاً رسانهاي وابسته به حس لامسه است ولي هيچ وقت معني يا دلالت اين ادعا را روشن نميكند، تأثير رسانه با حواسي كه آن (رسانه) امتداد ميدهد و شيوه امتداد آن معين ميشود.
به گفتهي مك لوهان، رسانهها يا «سرد» يا «گرم»اند: رسانه گرم، گرم است، زيرا مقادير زيادي اطلاعات را فراهم كرده و شركت اندكي از جانب مخاطب طلب ميكند. از سوي ديگر، رسانه سرد، سرد است، زيرا اطلاعات كمي فراهم كرده و شركت و دخالت بسياري از سوي مخاطب طلب ميكند. متون چاپي، فيلم و راديو گرم و تلفن، هنر مدرن سردند. تلويزيون نيز مجموعهاي از نقاط ريز است كه بيننده بايد آنها را به هم ربط داده، فواصلشان را پر كند و رسانهاي سرد است.
چيزي كه مك لوهان در اين مرحله ميخواهد در مورد هر رسانهاي بداند اين است كه رسانه مذكور چه حواسي را امتداد ميدهد و اين كه اين امتداد دادن را، به قول خودش، در وضوح بالا (گرم) صورت ميدهد يا وضوح پايين (سرد).
جهاني يا قبيلهاي
تاريخ از نظر مك لوهان به سه دوره يا مرحله تقسيم ميشود. مرحله اول را ميتوان مرحله قبيلهاي، يا ايلي ناميد كه ويژگي آن ارتباط محلي و دهاني، شفاهي است. سخن شخص با شخص، از نظر مك لوهان، يك رسانه سرد است كه هر پنج حس را به كار ميگيرد و بنابراين حداكثر ميزان شركت را طلب ميكند.
مرحله دوم با اختراع چاپ آغاز ميشود. چاپ، البته، داغترين رسانههاي مك لوهان است كه تنها يك حس، يعني بينايي را امتداد ميبخشد. متن چاپي به جاي شركت و دخالت مخاطب، توجه بيطرفانه و توأم با خونسردي او را به واژههاي صفحه (متن) طلب ميكند.
چنانكه جيمز.و.كيري اشاره كرده است:
«تمايل به تجزيه هر چيز به واحدهاي بسيط اصلي … تمايل به ديدن واقعيت در واحدهاي مجزا، يافتن روابط علي و ترتيب سريالي خطي … و يافتن ساختار منظم در طبيعت را بايد در تأثير و نفوذ چاپ جستوجو كرد.»
كي.ري از اين نيز فراتر رفته، ميگويد: «كسي كه در فرهنگي شفاهي زندگي ميكند، معرفت را تنها در تماس با ديگر مردمان و در شكل فعاليتهاي اشتراكي كسب ميكند. چاپ به هر حال، اين امكان را در اختيار افراد قرار ميدهد كه بيرون از فعاليتهاي اشتراكي به تفكر و تعمق بپردازند. بدين ترتيب چاپ و متن چاپي مشوق خصوصي كردن، انديشمند تنها و تحول آراء فردي و خصوصي است.»
علاوه بر اين، به گفته مك لوهان، چاپ آفريننده نظام قسمت است: «زيرا تا زماني كه كالاها شكل واحدي داشته و قابل تكرار باشند، قيمت كالا مشمول اصلاح و تعديل است.»
چاپ، ضمناً مسوول رشد مليگرايي نيز هست، زيرا امكان «درك بصري زبان مادري و فهم بصري ملت را از طريق نقشه فراهم آورده است». با توجه به همه اين تأثيرات، مك لوهان اين مرحله را مرحله «قبيلهگريزي» انسان ميخواند.
مرحله سوم تاريخ از ديدگاه مك لوهان با اختراع تلويزيون آغاز ميشود. همان طور كه اشاره شد تلويزيون از ديدگاه او رسانهاي سرد است و خواهان شركت مخاطب. ضمناً تلويزيون حداقل امتداد سه حس بينايي، شنوايي و بساوايي است. از طريق همين تلويزيون است كه مسأله شركت و دخالت مخاطب ديگر بار به صورت بخش اساسي فرآيند ارتباط درميآيد.
به جاي «دهكدهي قبيلهاي» در نخستين مرحله، اكنون ما به واسطه تلويزيون با «دهكده جهاني» روبهرو هستيم. در واقع تلويزيون ما را در فرآيند «قبيلهاي شدن مجدد» قرار ميدهد.
اما باز از ديدگاه مك لوهان، هر كه بعد از سال 1950 به دنيا آمده باشد نيازي به «قبيلهاي شدن مجدد» ندارد. چرا كه او با تلويزيون بزرگ شده و از همين رو همواره عضو قبيله بوده است.
واقعيت يا تخيل؟
آيا واقعاً حق با مك لوهان است؟ ترديدي نيست كه در مورد بعضي مسائل ميتوان حق را به جانب مك لوهان داد. رسانههاي همگاني فيالواقع تأثيرات بسيار فراگيري بر جوامع دارند، تأثيراتي آنچنان گسترده كه در مقياس تجربيات انديشمندان علوم اجتماعي نميگنجد. حداقل برخي از آنان تأثيراتي از ماهيت خود رسانهها صرفنظر از محتواي آنها سرباز ميزند. مك لوهان تاريخ تمدن را از چشمانداز تازهاي نگريسته است. بيشتر آنچه را كه مك لوهان ميبيند، ديگران نديدهاند.
بيشتر آنچه را كه او ميبيند احتمالاً يافتني نيست. همين به اصطلاح «دهكده جهاني» را در نظر بگيريد؛ «از نظر هر كسي كه بتواند تنها لحظاتي خود را از خلسه مك لوهانيسم برهاند، واضح است كه «دهكده جهاني» را نه تلويزيون كه امپرياليسم جهاني به وجود آورده است و اين «دهكده» نيست، بلكه جامعه طبقاتي بيرحمي است كه بشريت را دو پاره كرده است. تكنيكهايي كه آن را به وجود آورده و سر پا نگه داشته است، عمدتاً متعلق به دوران پيش ـ الكترونيك ـ مالكيت خصوصي و اسلحه است و استفادهاي كه عملاً از رسانههايي مثل تلويزيون در جامعه ميشود، پيش از آن كه ما را به جانب زدودن فواصل و موانع سوق دهد، بر پذيرشمان از آن موانع و فواصل تأكيد ميگذارد …»
از سوي ديگر، پژوهش در واكنشهاي تماشاگران سينما و تلويزيون در قبايل آفريقايي نشان داده كه اين تماشاگران فيلم را آن طور كه مثلاً اروپاييان ميبينند، نميبينند و تنها عوامل و اشياء آشنا را تعقيب كرده و به آنها مشغول ميشوند و ارتباط صحنهها و پيگري خط داستاني برايشان مطرح نيست. كودكان نيز به همين ترتيب، اغلب بر جزئيات بيشتر از كل صفحه تلويزيون نظر دارند. بنابراين رسانه، صرف نظر از محتوا، به صورت پيام انتقال مييابد. شايد تلويزيون واقعاً ما را از نو قبيلهنشين كرده است!
به هر حال، بررسي ماهيت و طبيعت رسانهها بدون مراجعه به تفكرات مك لوهان، صرف نظر از مسأله پذيرفتني يا ناپذيرفتني بودن آنها، اگر ناممكن نباشد بسيار نارسا خواهد بود؛ مك لوهانيسم خود راهنمايي در پاسخگويي به پرسشهايي است كه همواره در مورد رسانهها مطرح است. پرسشهايي چون: عملكرد رسانهها مختلف چگونه است و در آينده چگونه خواهد بود؟ رسانههاي مختلف براي چه مقاصدي مناسبت دارند و در چه مواردي محدوديت نشان ميدهد؟ دستاورد رسانهها چيست؟ مردم از رسانههاي مختلف چگونه استفاده ميكنند و درباره آنها چگونه ميانديشند؟ و سرانجام، اگر چنانكه ديديم، «جهاني شدن» رسانهها از انديشه مك لوهان به واقعيتي قابل دسترسي مبدل شد، پيامد فرهنگي و اخلاقي آن چه خواهد بود؟ و فرآيند جهاني شدن فرهنگ را چگونه هضم خواهيم كرد؟
در بخش بعدي، با طرح مسأله انتقال فرهنگ از طريق رسانهها در مفهوم و كاكردهاي چندوجهي امروز، ابعاد گوناگون و روابط دروني آن را مورد بحث قرار خواهيم داد.
رسانهها و فرآيندهاي فرهنگسازي (شخصي، ملي يا جهاني؟)
مسأله رسانهها و ارتباطشان با جهاني شدن فرهنگ دو بعد تكنولوژيكي و اخلاقي را به طور توأمان مطرح ميكند؛ تغييرات و تحولات بيسابقهاي كه همزمان با سپري شدن دهه آخر قرن بيستم به وقوع پيوسته، رسانهها را از امكانات و فرصتهاي بزرگ و مسائل بزرگتر برخوردار كرده است. اين فرصتها از نياز جهاني به كسب اطلاعات ناشي شده است. با اين اطلاعات انسان شانس خويش را براي بقا در مقام موجودي انساني برآورد ميكند يا نگراني خود را از اين كه چگونه جهاني و چگونه زندگياي براي ساكنان كرهي زمين در آينده وجود خواهد داشت ابراز ميكند.
سياستهاي جهاني درگيريهاي بيمناككنندهاي را در برابر جهانيان قرار داده است. اما به هر حال، ساختارهاي سياسي ناشي از خودكامگي، ديگر وسيله قابل قبولي در نيل به اهداف سياسي نيست. راه حل بديل آن يعني اشتراك و درگيري مردم در مديريت سياسي بدون داشتن اطلاعات ممكن نيست. پس همچنانكه مردم جهان براي اتخاذ شيوه ارزشمندي جهت زيستن در آيندهاي قابل دسترسي تلاش ميكنند، نقش رسانهها در اطلاعاترساني، با وجود آنكه نقش سنتي قلمداد ميشود، از اهميت ويژهاي برخوردار است.
استناد به نظريه مك لوهان و گفتن اين كه جهان تا چه حد مساحت يك دهكده كوچك شده است، چيزي در حد يك كليشه به نظر ميآيد. در اين دهكده جهاني كليشهاي مسائل عمده، مسائل همه است. مسائلي كه غيرقابل اجتناباند و تلاش براي پاك نگاه داشتن منزل از اثرات آن، تلاشي بيهوده است. علاوه بر اين، چنين اظهار شده كه جهان به صورت يك دهكده الكترونيك درآمده است، چرا كه همه راديو و تلويزيون و رسانههاي الكترونيك جديدتر تا آخرين اطلاعات منتشره دسترسي دارند، اما چيزي كه دقيقاً مورد نظر است، كيفيت اين اطلاعات است و طرح مسأله كيفيت اطلاعات، نظريه دهكده جهاني و دهكده الكترونيك را از چارچوب كليشهاي آن به در آورده و جهاني شدن فرهنگ را به ميان ميكشد.
چنين به نظر ميرسد كه مسائل عمده رو در روي بشر از آميزه ناپايدار علم و سياست، در مفهوم كلي گسترده اين دو واژه، ناشي ميشود. امروزه، نخست پيش از هر چيز مسأله جهاني محيط زيست، منابع و جمعيت را در اولويت قرار ميدهند. اين كل واحدي است كه خود تركيبي از عوامل متعدد است. اين عوامل مثلاً شامل مسأله تغذيه گرسنگان جهان ميشود، كه اگر منابع غذايي موجود به درستي و انصاف تقسيم و توزيع ميشد، كاملاً عملي بود. ضمن اين كه تأثير اضمحلال شوروي بر توشه غذايي جهان بايد مورد بررسي قرار گيرد. ولي حتي با وجود آن توزيع عادلانه، فشار فزاينده بر كليه منابع غذايي با ادامه رشد بيرويه جمعيت و همزمان با آن تنزل شرايط زيستمحيطي به واسطه انواع و اقسام آلودگي، من جمله تأثيرات منفي مرسوم به «اثر گلخانهاي»، همچنان ادامه دارد.
علاوه بر اين، رقابت كشورها بر سر منابع، كه با اختلافات آرماني و تعصبات گوناگون از جمله تعصبات ميهني و ملي دامن زده ميشود، همواره تهديدي دائمي براي ثبات روابط بينالمللي محسوب ميشود. در كنار اين موضوع، مسأله تهديد دائمي جنگ بر مبناي موجوديت و سهولت دسترسي به تسليحات پيشرفته از جمله، سلاحهاي هستهاي، كه با فروپاشي اتحاد شوروي امكان دسترسي به آن افزايش يافته است، قرار دارد.
چيزي كه به شدت و حدت مسائل و مشكلات جهاني ميافزايد، پديدهاي است كه خود يك مسأله است و آن مسأله علم است. تهديدهاي علم از نويدهاي آن به مراتب افزونتر است. علم، به جاي جستوجوي بيطرفانه معرفت و كمك به امر كاربست پيشرفتهاي نظري در پروژههاي علمي كه اهميتي جهاني دارند، خود به صورت كالا درآمده و انحصاراً در خدمت توليد كالاهاي بيشتر براي بازار درآمده است، از نيروگاه هستهاي تا وسايل استراق سمع و بصر ميكروسكپي و ويروسهاي مصنوعي با كالاهاي بعضاً خطرناكي روبهرو هستيم كه توليد آنها جزو اهداف علمي منظور شده است. علم با تسليم به سرمايهداري به صورت برده مصرف و مصرفگرايي درآمده است. اين مصرفگرايي لزوم تأمين و برآوردن آخرين تقاضاهاي بازار را به ميان ميآورد، حال اين تقاضا به خاطر يك وسيله نبوغآساي الكترونيكي باشد يا خلق كودكي كه از نظر ژنتيكي از هر جهت كامل باشد.
انتشار و تشريح اطلاعات مربوط به مسائل عمدهاي كه جهان و مردمانش با آنها روبهرو هستند، هم براي درك و تفاهم دموكراتيك و هم براي اتخاذ و اجراي تصميمات دموكراتيك كه بدون آنها مشكلات نه تنها برطرف نميشوند، بلكه فزوني نيز ميگيرند، لازم است. از همين روي، اينجا فرصتي بزرگ و مغتنم براي رسانهها به وجود ميآيد كه در پيشبرد صلح، كاميابي و ترقي ملتها سهمي داشته باشند. اما آيا رسانهها ميتوانند واكنشي مؤثر در برابر اين امر داشته باشند؟
با توجه به اينكه خود رسانهها از مسائلي كه بر مشكلات جهاني افزوده بركنار نيستند، چگونه ميتوانند پاسخگوي اين فرصت بزرگ باشند؟
اينجا به كليشه ديگري برميخوريم و آن اين كه، مسأله روابط اطلاعات و ارتباطات جاي روابط توليد را گرفته است؛ اما همچنانكه در مورد بسياري از كليشههاي سياسي مشاهده ميكنيم، ابهامات آرمانگرايانه قابل توجهي در خصوص اين موضوع وجود دارد. با توجه به اين كه بيش از يك پنجم از جمعيت جهان، بيشتر از يك ميليارد نفر، نياز شديد مادي دارند، پرسش در مورد توليد، توزيع و مصرف يا مالكيت و كنترل منابع مادي جهان همچنان در برنامههاي سياسي كشورها از اهميت و اولويت واقعي برخودار خواهد بود.
شكي نيست كه اكنون پرسش درباره مسائل اطلاعات و ارتباطات و انتقال آنها از طريق رسانههاي همگاني از اهميت بيشتري برخوردار شده و اين روند افزايش اهميت همچنان ادامه خواهد يافت، ولي اين پرسشها همان پرسشهايي است كه درباره توليد، توزيع و مصرف و يا مالكيت و كنترل مطرح است. به علاوه، اشتباه است اگر بپنداريم كه منابع اطلاعاتي و ارتباطاتي جهان وجود مادي و محسوس كمتري نسبت به منابع غذاي و معدني كره زمين دارند.
تمامي پرسشهاي مختلف در مورد اطلاعات و اطلاعرساني را ميتوان در اطراف مسأله كيفيت تمركز داد. با توجه به مشكلاتي كه جهان با آنها روبهرو است، محتواي روزانه بسياري از كانالهاي تلويزيوني آمريكا مثلاً روزنامههاي انگليسي نه تنها مقوله شرم، بلكه اصلاً جرم و جنايت است. اين در زماني است كه بسياري از نقاط جهان، كه سنت رسانههاي آزاد در آنها قابل رديابي نيست، در تلاش ايجاد رسانههايي هستند كه بيشتر در خدمت مردمسالاري باشد و بازتاب بهتري براي آن باشد. بعضي از اين كشورها براي سرمشق گرفتن، به الگوهاي غربي روي آوردهاند.
اما همين جاست كه يأس و فريب به سرعت فراميرسد، چرا كه اين جستوجوگران، كه به دنبال نمونهها و الگوهاي جديد ميگردند، علاوه بر آن كه چيز قابل توجهي پيدا نميكنند با مسأله تمركز مالكيت رسانهها در دست شركتهاي چندمليتي روبهرو ميشوند كه با ساختار اقتصادي ـ سياسي كشورهايشان در تضاد است، ضمن اينكه عدم تمايل بعضي از دولتها به جريان آزاد اطلاعات، روي ديگر معضل ارتباطات و اطلاعرساني است. اما هر گونه پژوهش در اين مورد بايد در تشخيص و تميز بين شكل و محتوا دقت نظر لازم را اعمال ميكند. اين تميز با در نظر داشتن جريان اطلاعاتي جهان اجتنابناپذير است، زيرا بعضي از اشكال رسانهها نسبت به بعضي ديگر ميتواند اجتماعيتر باشد.
شبكههاي رسانههاي محلي مثلاً ميتوانند در ساختارهاي تعاوني و شراكتي سازمان يابند كه مشوق رفتارها و نگرشهاي مربوط به مساوات اجتماعي و سياسي است. اما شبكههاي جهاني و انحصارگراي رسانهها كه توسط شركتهاي چندمليتي كنترل ميشوند، بيشتر به سوي مصرفگرايي منفعل با عواقب رواني و سياسي منفي حركت ميكنند. از طرف ديگر، شبكههاي محلي ميتوانند كوتهنظري و مليگرايي خصمانه را اشاعه دهند، حال آنكه شبكههاي جهاني مشوق و آوازهگر جهاني بودن و بينالمللي شدند. چنانكه تلفن و فاكس از مدتها پيش چنين كردهاند. به هر حال، هر شكلي كه ساختارهاي اطلاعاتي اختيار كند هنوز مسأله محتواي آنها و به خصوص كيفيت اين محتوا مطرح است.
با اين همه، نياز به اطلاعات در جهت قادر ساختن مردم به ايفاي نقش خودشان به عنوان شهروندان جهان، امري مسلم است و فرصتهاي ممكن براي رسانهها بسيار. اما در وراي اين امر و با توجه به اين كه سياست و تكنولوژي رسانهها به طريقي غيرقابل پيشبيني و به سرعت در حال تغيير است، استناج به صورت پرسش نه پاسخ، مطرح ميشوند.
پرسشهايي از اين قبيل كه چه كسي اطلاعات را فراهم، توليد، تدوين، كنترل و توزيع ميكند؟ چگونه شبكههاي محلي ميتوانند نگرش جهاني لازم را تأمين كنند؟ انحصارهاي جهاني را چگونه ميتوان به داشتن اهدافي مسوولانهتر از منفعتطلبي صرف تشويق كرد؟ آيا رسانهها ميتوانند در رقابت با مسائل ملي، آرماني و غيره برتري كسب كنند و بر مسأله بشريتي واحد كه رو در روي مسائلي واحد قرار دارد تأكيد گذارند؟
با سقوط رژيمهاي خودكامه قديم، چگونه ميتوان بدون فرو بردن جهان به خطر بيشتر جنگ بر تهديد رژيمهاي خودكامه جديد غلبه كرد؟
اين پرسشها خود، مطرحكننده مسأله ديگري هستند و آن اين كه آيا منفعتطلبي يا قدرت با موضوع كيفيت در رسانهها سازگاري دارد؟ واضح است كه اين مسأله به نوبه خود مسأله آزادي را به ميان ميآورد. آيا منظور، آزادي شركتهاي بزرگ يا سرمايهداران در خريد بخش عمدهاي از رسانههاي جهاني و قالببندي آنها در تصوير خودشان است؟ يا آزادي ويراستاران در تصميمگيري بر سر آنچه كه بايد چاپ يا پخش شود؟ آيا منظور آزادي روزنامهنگاران در ارائه حقايق و عقايد است يا آزادي مردم عادي در دريافت اطلاعات كامل در مورد مسائلي كه بر زندگي و علايق و منافع آنها تأثير ميگذارند؟ از همين پرسشها درمييابيم كه اگرچه در تحقق جهاني شدن رسانهها، يعني در ويژگي كمي مسأله ترديدي نيست، اما عامل تعيينكننده (يا نگرانكننده) ويژگي كيفي رسانههاست. در عين حال، تكنولوژي ارتباطات، گسترده جهاني آن و ابعاد فرهنگي مسأله به ناچار ميبايد به طور همزان و به صورت مسألهاي واحد و با رعايت استناد به نظريات فلسفي، اجتماعي و تئوريهاي ارتباطات و رسانهها مورد بحث قرار گيرد.
مباحثه در اطراف رسانهها و جهاني شدن فرهنگ بر چند مسأله اصلي متمركز است: اول مسأله آثار و پيامدهاي تكنولوژيهاي ارتباطي؛ دوم شيوههايي كه طي آنها اين تكنولوژيها در مورد «جزءجزء كردن» و «همگنسازي» فرهنگ معاصر مسوول قلمداد ميشوند و سوم اين كه طرح ما از آينده فرهنگي و تكنولوژيكي رسانهها تا چه حد بايد با تحليل اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي تأثيرات تكنولوژيكي به طور اعم همراه باشد.
در زمينه تغييرات عظيم و گسترده تكنولوژي تلويزيون، تغييراتي مانند استفاده از تكنولوژي مدرن ويدئو و ظهور شبكههاي مشترك «تلويزيون ـ كامپيوتر و تلفن»، پخش برنامههاي تلويزيوني به شيوه كلاسيك به تدريج منسوخ ميشود و امكانات ارتباط «اينتراكتيو» يا دو سويه كه تحولات تكنولوژيكي اخير آن را كاملاً عملي كرده است، موضع مصرفكننده را از بنيان دگرگون خواهد كرد. با پذيرش روزافزون ظرفيتهاي تكنولوژيكي اضافي جهت سيستم هاي اصلي انتقال و ارسال رسانهها، پيامهاي آنان را ميتوان تدوين و يا حذف كرد يا برنامهريزي آنها را تغيير داد و حتي با بياعتنايي كامل از كنار شكل اصلي و اوليه آن گذشت. آن وقت است كه تئوري مخاطبين وسايل ارتباط جمعي با توجه به تغييراتي كه مخاطبين در كيفيت و كميت و هدف محتواي پيام ميدهند، با واقعيتهاي روز در تعارض خواهد بود. پيشرفتهاي تكنولوژيكي غالباً نتايج و عواقب تغيير شكلدهنده براي تماشاگران تلويزيون به بار ميآورد.
سرويسهاي جديد پخش فيلمهاي درخواستي از طريق شبكه تلفن ـ كامپيوتر، يا خود دستگاههاي ويدئو ديسك و ويدئو كاست و … استفاده شخصيتر از رسانههاي مورد نظر ميسر ميكند. استفادهكننده از اين امكانات ميتواند، هر وقت كه بخواهد و هر چيزي را كه تمايلي به آن داشته باشد تماشا كند. بنابراين فراروي از مرز تماشاگران ثابت كه از ويژگيهاي تاريخ تلويزيون است، كاملاً امكانپذير خواهد بود: هر كسي ميتواند برنامهريزي تلويزيون را شخصاً در اختيار بگيرد.
واقعيت آنكه انواع تكنولوژيهاي رسانهاي به طور روزافزون در زندگي روزانه جذب ميشود: هر كسي صاحب تعدادي از اين دستگاههاست و مستقيماً با محصولات تكنيكي سروكار دارد. در نتيجه، تكنولوژيهاي ارتباطي ـ اطلاعاتي آنقدر «خانگي» ميشوند كه پنهان و حتي نامرئي مينمايند. اما در هر حال، اثرات «فردي كردن» اين تكنولوژيها را بايد در كنار اثرات «همگنسازي» آنها مورد مطالعه قرار داد.
مارشال مك لوهان مدعي بود كه تأثير تلويزيون و تكنولوژي كامپيوتر، زدودن تفاوتهاي زماني ـ مكاني و اعلام عصر تازهاي است كه بايد آن را عصر «جامعه» جهاني ناميد…
«زمان از حركت بازايستاده و مكان ناپديد شده است. ما اكنون در دهكدهاي جهاني زندگي ميكنيم». ماركو وتيز نيز مدعي است كه رسانههاي الكترونيك حس ما را از واقعيت محل و مكان مختل ميكنند. به طوري كه «مكانها بيش از پيش شبيه يكديگر ميشوند» و اهميت و «يكي بودن مكان از ميان ميرود». ميليونها و حتي ميلياردها مردمي كه هر روز به تماشاي تلويزيون مينشينند، در مكاني قرار ميگيرند كه نه با ديوار و كوچه و خيابان و محله، بلكه با «تجربه»اي ناپايدار و «محو شونده» تعريف و تبيين ميشود.
حتي اگر نخواهيم كه نگرشمان تا بدين حد «آيندهگرا» باشد، به هر حال بايد اين واقعيت را بپذيريم كه رسانههاي الكترونيك بدون ترديد، احساس ما از امكان را نسبي ميكنند، به گونهاي كه محل و ويژگي مكاني ديگر لزوماً به عنوان مركز صحنه درام زندگي نگريسته نميشوند. پيامدهاي فرهنگي اين «تجربه» نيز به همين نسبت قابل مطالعه است: اين كه مسأله هويت فرهنگي با اين حس و درك تازه از زمان و مكان به چه صورت جلوه كرده و چه تأثيراتي را به دنبال ميآورد، خود ميتواند بحثهاي پردامنهاي را برانگيزد. دايره مباحثات مربوط به رسانهها و تكنولوژي ارتباطات طرح اين پرسش قراردادي را كه: تأثير اطلاعات و تكنولوژيهاي جديد (تلويزيون ماهوارهاي و غيره) بر هويت فرهنگي يا ملي چيست، نادرست ميداند. براي اصلاح اين پرسش بايد شرايط طرح آن را اساساً معكوس كرد: به جاي آغاز كردن پرسش با مجموعهاي از مفعولهاي به ظاهر «از پيش داده شده» ـ مثل «فرهنگهاي ملي» ـ و بررسي و تحقيق «تأثيرات»ي كه تكنولوژيهاي ارتباطات بر آنها دارند، بايد پرسش را با طرح مسأله خود «هويت» و پرسيدن اين كه: انواع مختلف ارتباطات چه اهميتي از لحاظ تشكيل هويت دارند، آغاز كرد.
در واقع تمركز توجه تحليلهايمان بايد بر اسباب مباحثات و استدلالات، تكنولوژيها و نهادهايي باشد كه توليدكننده فرهنگاند. از اين چشمانداز، «ملت» خود معلول اين تكنولوژيهاي فرهنگي است نه مبدأ و نقطه پيدايي آنها. «ملت از طريق فرهنگش منعكس يا بيان نميشود، اين ابزار و اسباب فرهنگي در ميان عوامل ديگر است كه ملت را به وجود ميآورد.»
اين نكته، هم در سطح خرد و هم در سطح كلان با نقش تكنولوژيهاي ارتباطات در تشكيل هويت ملي و نيز تحليل نقش اين تكنولوژيها در ساخت هويتهاي محلي مربوط ميشود.
يكي از مسائل حساس در اينگونه مباحث، رابطه جامعه محلي و جغرافياست: ما هر روز بيش از روز پيش در محيطي به نام «تلويزيون ـ جغرافيا» زندگي ميكنيم. اينجا محيطي است كه شبكههاي نامرئي الكترونيكي با فضاهاي فرافرستي و توزيع پيام، كه از سراسر مرزهاي جغرافيايي مرسوم عبور ميكند، معين و مشخص ميشوند. در اين مورد، تحليل نقشي كه مثلاً دستگاه ضبط و پخش ويدئو در بده و بستان هويتهاي قومي آسيايي مقيم انگلستان، كه از ويدئو براي نمايش مرتب فيلمهاي هندي و موارد مشابه غيرقابل دسترس در برنامههاي تلويزيوني شبكههاي انگلستان استفاده ميكنند، بسيار روشنگر خواهد بود. اين فرآيند را نزد ساير گروههاي اقليت قومي اعم از تركها، مراكشيها، ايرانيها، كرهايها، ويتناميها و … در ديگر كشورهاي اروپايي و آمريكا و كانادا نيز ميتوان يافت. بدين طريق، تكنولوژيهاي ارتباطي جديد در بازآفريني و حفظ سنتها و هويتهاي قومي و فرهنگي ـ كه به راحتي از وراي جغرافيا، مكان و فرهنگ عبور ميكنند ـ بسيج شده و شبكههاي نماديني در سرتاسر جوامع محلي گوناگون و پراكنده ايجاد كردهاند.
تلويزيون به عنوان يك وسيله توزيع پيام شيء مورد نمايش را مستقل از مبدأ آن، يا اصل شيء عرضه ميدارد، به طوري كه تماشاگران نيازي به تجمع در برابر «اصل» ندارند.
بدين ترتيب تلويزيون جاي ديگر وسايل توزيع را گرفته ـ مبدل به چيزي در رديف اتومبيل و هواپيما ميشود ـ اگر كار اتومبيل و هواپيما حمل و نقل بار و مسافر است، كار تلويزيون هم چيزي جز حمل و نقل ذهن و ذهنيات نيست ـ با توجه به فرآيندهاي همزمان همگنسازي و تكه تكه كردن در ارتباط با فرآيندهاي كلان و خرد، جهاني كردن و محلي كردن در فرهنگ معاصر، ميتوان گفت كه اكنون ما در آغاز دوراني قرار داريم كه ويدئو و تعدد بسيار كانالهاي تلويزيوني (تلويزيونهاي ماهوارههاي، كابلي و شبكههاي تلويزيون ـ كامپيوتر دو سويه) پخش متمركز و جهتدار تماشاگران مجزا و تقسيم شده را، براساس علايق، تخصصها و سليقههايشان، كه به نوبه خود به ويژگيهاي قومي و فرهنگي آنها مربوط ميشود، امكانپذير كرده است. اين مسأله، تصوير رمانتيك از دهكده جهاني را دستخوش تغييرات اساسي ميكند. حداقل ميتوان گفت كه اين به اصطلاح «دهكده جهاني» را شكل كلاسيك پخش تلويزيوني ديگر جوابگو نيست. با جايگزين شدن «باريكه انتشار» به جاي «پهنه انتشار»، الگوي «تجربه اجتماعي مشترك و همزمان» هم جاي خود را به تجربه خصوصيتر مصرف مواد رسانهاي در اوقات دلخواه مناسب برنامه شخصي و با بيشترين ميزان دخالت مخاطب در آن مواد داده است
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ×××××××××××××××××