نگاهي به كتاب «آيا جهاني شدن اجتناب ناپذير است؟» نوشته «شون هيلي»: نفي اعتماد متقابل
نويسنده: ارسلان مرشدي
![]() |
«هدف من اين است كه گريز ناپذير بودن جهاني شدن را به چالش بكشم و عدم قطعيت اجتنابي و ضرورت تاريخي آن را نشان دهم. امري كه اكنون در درون جوامع غربي از سوي بسياري خصوصاً دو دسته جهان وطني گرايان و چپ متمايل به دموكراسي دنبال مي شود. من مي خواهم اين نفي ايجابي را اثبات كنم تا شايد جهان معاصر بداند چنين لجام گسيخته به كدامين سو مي رود و اين چنين به اين سراب اعتماد نكند.»
اين جملات بخشي از مقدمه كتاب «آيا جهاني شدن اجتناب ناپذير است؟» نوشته شون هيلي است. كه مارس سال جاري توسط انتشارات سيمون و شاستر (Simon & Schuster) در ۳۲۷ صفحه براي نوبت دوم به چاپ رسيده است. شون هيلي صاحب كرسي اقتصاد دانشگاه بيرمنگام بريتانيا و يكي از منتقدان سرسخت جهاني شدن است.
در عين حال هيلي يكي از اعضاي ثابت مجمع جهاني دولت هم است كه هدف جهاني شدن پايدار را دنبال مي كند و تاكنون در مكزيكو سيتي، نيويورك و اسلو نشست داشته است. در اكتبر ۲۰۰۵ اين اجلاس در نيويورك با حضور ۱۰۰۰ نفر از ۸۰ كشور جهان تشكيل شد. در اين نشست چهره هاي برجسته منتقدي همچون ميخائيل گورباچف، يوشيره ناكازونه، جهان سادات، ژان برتراند آريستيد و بسياري ديگر حضور داشتند. هيلي در سخنراني سال گذشته خود كه در اسلو و با عنوان «جهاني سازي؛ بن بست اقتصادي» ايراد كرد، گفت: «جهاني شدن با توجه به نقش سازمان هاي بين المللي در جهت تقويت آن واقعيتي است برگشت ناپذير كه ايستادگي در برابر آن نه عملي است و نه منطقي.»
وي در كتاب خود جهاني شدن را فرابردي برنامه ريزي شده و فرايندي تحميلي مي داند و بر اين باور است كه در عرصه فعاليت هاي بشري تنها حوزه هاي بخصوصي جهاني شده است. از جمله اين كه در خلال دهه ۱۹۹۰ و از آن پس تاكنون نه تنها ثروت جهاني نشده بلكه در دست اقليتي متمركز گرديده است و اين به اين معناست كه جهاني كردن واپسين مرحله امپرياليسم اقتصادي براي تسلط بر شريان اقتصاد جهاني است. هيلي براي اين گفته خود از فناوري كمك مي گيرد و اين چنين ادامه مي دهد كه فناوري هم با وجود اين كه بسيار توانمندتر از گذشته است جنبه جهاني پيدا نكرده و رشد اقتصادي نيز كه پايه برتري تاريخي سرمايه داري است، جهاني نشده است. هيلي بر اين باور است كه آنچه جهاني شده بسيار محدود است و اين به حال جامعه بشري خطرناك است.
وي معتقد است كه تنها سرمايه پولي جهاني شده است. وي در فصل اول كتابش مي نويسد كه: «سرمايه پولي جهاني شده است و هم اكنون مي تواند در بازارهاي پولي دنيا به كمك وسايل ارتباطي الكترونيك در كوتاه ترين زمان ممكن به هر نقطه گيتي انتقال يابد و جريان پيدا كند. نقل و انتقال سرمايه پولي به اين شيوه به تجارت الكترونيك شهرت دارد، ولي من نام ديگري كه بر آن مي نهم و آن معاملات قماري است. چرا كه اين نوع معاملات دنيا را به قمارخانه بزرگي تبديل كرده كه همواره طرف برنده آن از پيش مشخص است و طرف بازنده فقط خود را گول مي زند. سيستم ها و سازوكارهاي آن به گونه اي طراحي و تنظيم شده كه جريان عظيم و نيرومند سرمايه و ثروت را به خزانه كشورهاي پيشرفته صنعتي تسهيل كند و سرعت آن را شتابي بيشتر ببخشد. در اين قمارخانه و به قول طرفداران آن در اين تجارتخانه الكترونيك آنچه اصالت دارد و كانون همه تلاشها و توجه هاي دنياي امروزي است، سود است نه فايده رساني به بشريت يا به قول گردانندگان و مجريان سياست جهاني سازي تلاش در راه تحقق استراتژي مساعدت به كشورهاي در حال توسعه و فقير.»
هيلي معتقد است كه جهاني شدن در همه جوامع به يك اندازه تجربه نشده است و از آن به تعبير خودش با عنوان «جهاني شدن گزينشي» ياد مي كند.
هيلي معتقد است كه جهاني شدن يك فرايند صريح همگون سازي نيست كه در عين گرايش به سوي همگرايي فرهنگي تمايزات بين گروهي را نيز حفظ كند و اهميت مكان فاصله و مرزهاي سرزميني را نيز از بين نبرده است چرا كه تركيب پيچيده اي از نيروهاي به هم متصل سياسي، اقتصادي، فرهنگي، بوم شناختي است. شون هيلي در پايان فصل اول كتابش كه بيشتر حول مباحث اقتصاد جهاني چرخ مي زند، اين چنين نتيجه گيري مي كند كه من به اين باور رسيده ام كه جهاني شدن داروي همه دردهاي بشريت نيست.
بشري كه امروز اين چنين تشنه به دنبال جهاني شدن مي رود يك روز خواهد دريافت اين هدف او چيزي جز يك سراب نبوده است.
البته شايد در برداشت اول دريابيم كه زندگي، كار و تدريس در كانون مخالفان آكادميك جهاني شدن ـ بيرمنگام ـ و آمد و شد در لابي هاي اين چنيني باعث شده كه هيلي همانند «والرشتاين» و «دان دويچ ولستي» با نگاهي بدبينانه جهاني سازي را اقتصادي سازي جهان و استثمارگري استعمار شوندگي جهاني بداند ولي اگر نيم نگاهي به گذشته اش داشته باشيم به اين نكته واقف مي شويم كه او بر خلاف كساني چون «رود پرسلي» يا «جيم مرث» كه دچار برگردان انديشه فكري شده اند، از ابتدا بر به مناظره طلبيدن جهاني شدن تأكيد داشته است.
هر چند كه جهاني شدن در مفهوم پست مدرن آن محصول يكي دو دهه اخير است و از زماني كه «مارشال مك لوهان» نظريه دهكده جهاني را در دهه ۱۹۷۰ مطرح كرد، مورد توجه قرار گرفت، بسياري جهاني سازي و جهاني شدن را ادامه «مك دونالدي» شدن مي دانند. گذري كوتاه بر مفاهيم تئوريك مورد داعيه هيلي به اين برآورد ختم مي شود كه نظريه هاي او به نوعي به جوهره هژمونيك، تنازعي و هابسي ـ داروينيستي برخورد دارد. نظريه سياست قدرت «هانس مورگنتا» و دكترين جنگ تمدن هاي «ساموئل هانتينگتون» و سياست جنگ صليبي نومحافظه كاران، اشغال و يكه تازي و يك جانبه گرايي تحت عنوان جنگ جهاني با ترور از پيامدهاي جهاني سازي است كه مدعي جامعه جهاني داراي سلسله مراتب قدرت و سلطه بوده و علاوه بر استفاده از ميليتاريسم، از شيوه ها و ابزارهاي تازه تحميق فرهنگي و تطميع اقتصادي بهره مي گيرد. به همين خاطر بي دليل نيست كه هيلي هم به مانند انديشمنداني چون «پولاني»، «اسكات گري»، «هوتن» و «فركلا» از اين فرابرد جهاني سازي با تعابيري مانند غربي سازي و گاه هم نئوامپرياليسم در قالب نظام تازه تك قطبي و دهكده جهاني با يك لعاب فريبنده ياد مي كند.
شون هيلي در بخش دوم كتابش معتقد است كه جهاني سازي يك پروژه تحميلي و يك طرح مهندسي اجتماعي در سطح كلان سيستمي است كه ايدئولوژي غربي را تحميل مي كند و با تكيه بر بنيادهاي نئوليبراليستي و سرمايه داري درصدد فراگيركردن شيوه زندگي غربي و ترويج فرهنگ مصرف است. به اعتقاد هيلي جهاني سازي در اساس خود مستلزم غربي شدن جهان و پوششي براي سلطه سرمايه داري است. لذا اين گفتمان جايگزيني براي گفتمان هاي كهنه تر همانند امپرياليسم و نيز نوگرايي است. خود هيلي در اين باره چنين مي گويد: «جهاني شدن به عنوان مفهوم جايگزين امپرياليسم، توجه را به سلطه كشورهاي توسعه يافته بر كشورهاي در حال توسعه و يا سلطه شركت هاي فرامليتي بر اقتصادهاي ملي و محلي معطوف مي كند و به عنوان مفهومي پوششي وحشت جهانيان را از استعمارگرايي نوين خنثي مي نمايد. اين فرابرد مي تواند در قالب گفتمان امپرياليسم نو، استثمار دائمي بسياري از كشورهاي دنيا توسط ابرقدرتها و شركت هاي غول پيكر فراملي را پنهان سازد و لذا برخي ابعاد مخرب تر و وحشيانه تر توسعه معاصر را مخفي نگاه دارد.» وي حتي گام را از اين فراتر مي گذارد و مي گويد: « حتي كليت جهاني شدن نابودي سنن محلي، وابستگي كشورهاي فقير به كشورهاي ثروتمند، نابودي محيط زيست، همگون شدن فرهنگ ها و شيوه زندگاني روزمره را به همراه مي آورد.»
بحثي كه در ادامه براي هيلي جالب بوده و به نظر مي رسد توجه خاصي به آن دارد، بحث هويت و فرهنگ است. هر چند وي نمي خواهد صريحاً اين خطر را گوشزد كند، ولي ادبيات خاص هيلي اين نكته را برجسته مي كند كه جهاني سازي با سلطه بر اقتصاد و سياست جهاني به دنبال امحاي فرهنگ هاي بومي رقيب و جلوه دادن فرهنگ غرب به عنوان فرهنگ برتر بوده و بحران هويت را دامن زده است.
هيلي در «آيا جهاني شدن اجتناب ناپذير است؟» چهره اي از يك نظام مبتني بر امپرياليسم فرهنگي متكي بر سيطره مطلق اقتصادي را ترسيم مي كند كه به مفهوم اعمال نفوذ دائم و تسلط فرهنگي بر توده ها توسط طبقه حاكم به منظور نظام بخشي مجدد به ارزش ها، رفتارها و هويت مردم براي همسويي با منافع طبقات خاص است. شايد بتوان اين تعابير هيلي را در انديشه هاي اقتصادي «لايبز» و «كاتز» كه جهاني شدن را به مثابه سلطه بي چون و چراي تمدن غرب مي دانند و بر اين باورند كه اين سيطره همان چيزي است كه در رستوران هاي مك دونالد واشنگتن بسته بندي مي شود و سپس به دهكده جهاني ارسال مي گردد وآن گاه در مغز انسان ها مي نشيند. البته گفته هيلي نيز همين نگراني ها را از سويي ديگر تشديد مي كند.
امروزه اگرچه جامعه غرب از ليبراليسم به ليبراليسم نو گرايش يافته است اما حتي برجسته ترين فيلسوف هاي جهان معاصر نظير «يورگن هابرماس» هم اين گرايش تازه غرب را به «ليبراليسم وحشي» تعبير نموده اند. ليبراليسمي كه براي جهانيان چيزي جز افزايش جنگ، فقر و نابرابري به بار نياورده است و براي غرب نتيجه اي جز افزايش قدرت، ثروت و شكاف بيشتر كشورهاي فقير و غني در برنداشته است و هژموني آنها را بر جهان افزوده است و به جاي صلح جهاني ناامني هاي بين المللي را دامن زده است. اين نكته اي است كه نزديكي بيشتري را ميان انديشه هابرماسي و هيلي آشكار مي كند.
هيلي در بخشي از كتابش به آماري از سازمان ملل استناد مي كند و مي گويد: نقدينگي ۴۹۶ نفر از اعضاي اليگارشي قماربازان جهاني مساوي منابع مالي ۲/۸ ميليارد انسان است. اين حجم شگفت انگيز از قدرت و ثروت در قالب شركت هاي چند مليتي به سادگي مرزهاي دولتي و هويت هاي ملي را در هم مي شكند و ارزش هاي مورد نظر را كه همان ليبراليسم نو است، بر جهان حاكم مي كند اما در ادامه تفكيك مشخصي بين اين رويه كاپيتاليسم و آن تعارضي كه وي در جهت گيري نقش سازمان هاي بين المللي نظير بانك جهاني و صندوق بين المللي پول وارد مي كند، قائل نمي شود.
خواندن بخش سوم كتاب هيلي ناخودآگاه ذهن را به «خوزه دو كاسترو» پيوند مي زند كه با آمار و ارقام ثابت كرده كه همين كره خاكي مي تواند چند برابر جمعيت كنوني خود را نان دهد و جهان هم در آرامش و صلح دائم به سر برد. شايد از نگاهي بتوان اين بخش كتاب را خلاصه اي از كتاب «سياه گرسنگي» دوكاسترو دانست.
از ديد هيلي جهاني شدن اقتصاد از رهرو جهاني شدن فرهنگ و فروريختن ارزشها و باورها و خرده فرهنگ هاي محلي بومي و ملي مي گذرد و اين پرسش را مطرح مي كند كه آيا ابعاد منفي چنين جهاني شدني به رفع فقر، نابرابري، تبعيض، جنگ و خشونت نمي انجامد؟
هيلي سعي دارد كه گفتمان جهاني شدن را از وضعيت جهاني شدن تفكيك كند و مرزبندي ميان اين دوگونه با هژموني گفتمان ليبراليسم را مشخص كند. او براي تفكيك نظريه اش چنين مي گويد: «من به گفتمان جهاني شدن اشاره كردم، اما آنچه واقعاً جريان دارد، گفتمان خاصي از جهاني شدن در ميان سطوح مختلف و محتمل است.»
هرچند رويكرد هيلي به جهاني شدن عمدتاً رويكرد اقتصادي است اما تمركز اصلي وي بر ايدئولوژي به مثابه ابزار هژموني اقتصاد ليبرال است. بنابراين اثر وي از اين منظر كه هژموني گفتمان مسلط را آن گونه كه «لاكلا» و «موف» در ويژگي هاي گفتماني توضيح مي دهند، نه امر قطعي و اجتناب پذير مي داند و نه همراه با تثبيت دائمي و پايدار، مي تواند حائز اهميت باشد.
شون هيلي نظريه پرداز برجسته و مهم جهاني شدن در بخشي ديگر از كتاب، هدف خود از پژوهش در زمينه جهاني شدن را ضرورت بازنگري در نظريه هاي علوم اجتماعي به ويژه نظريه هاي جامعه شناختي و اقتصاد فلسفي عنوان مي كند. همچنان كه هيلي به درستي اشاره مي كند «آنتوني گيدنز» عنوان مدرنيته راديكال را در مورد جهاني شدن به كار مي گيرد اما نمي تواند به خوبي توضيح دهد كه آيا جهاني شدن به تبع مدرنيته يك پروسه غربي است يا خير.
هر چند هيلي به صراحت به اين سؤال پاسخ منفي مي دهد اما نمي تواند بر اين پاسخ باقي ماند. وي در جاي ديگر مي گويد اگر جهاني شدن از نظر ماهيت فراگير شدن مدرنيته است و اگر نقش مدرنيته در جهاني شدن به دليل دانش بازانديشانه آن است و از اين رو تمايل به جهاني شدن دارد، مي توان با احتياط به پرسش مزبور پاسخ مثبت داد.
به نظر مي رسد هيلي آن جا كه رويه سخت افزاري جهاني شدن را مطرح مي كند به پرسش مزبور پاسخ منفي مي دهد، با اين استدلال كه جهاني شدن صورت هاي تازه اي از هم وابستگي جهاني را به بار مي آورد كه در اين صورتها «ديگران» نيز وجود دارند و شايد قسمتي از انتقادهاي وسيع هيلي به همين ماهيت ديگران برگردد. حضور ديگران به تداخل مفاهيمي از جهاني شدن در عرصه جامعه و فرهنگ از طريق تماس گسترده ميان فرهنگي به افزايش هويت هاي دو رگه مي انجامد كه وي آن را از منظر اجتماعي گسترش فوق قلمروگرايي با تجديد جهت گيري سرمايه داري، تقويت ظهور چارچوب هاي هويت جمعي غير ملي، افزايش علايق جهان وطني و رشد هويت هاي دو رگه و جوامع متداخل در عرصه سياست ارتباط مي دهد و از طريق روابط فراملي ميان جوامع و ايدئولوژي ها به شكل گيري فضاي مجازي ايدئولوژي هاي خاص در سطح عام توجه نشان مي دهد.
به عقيده هيلي جهاني سازي ايدئولوژي ها را به انعطاف وامي دارد و به حاشيه مي راند. اما بايد از هيلي پرسيد كه آيا جهاني شدن خود يك ايدئولوژي نيست؟ وي به سادگي و با اطمينان نمي تواند به اين پرسش پاسخ منفي بدهد.
هيلي بر خلاف رهيافت رئاليست ها و مدافعان آن مثل «كنت والتز» كه معتقدند جهاني شدن تحول جدي در ساختار بين الملل ايجاد نمي كند و نيز برخلاف ليبرال هايي مانند «فرانسيس فوكوياما» كه دموكراسي را دلخواه ترين شكل حكومت مي داند و نه مانند ماركسيست هاي راديكال نظير «سيوانادان» كه جهاني شدن را چهره جديد استعمار مي شمرند، معتقد به حالت چهارمي است كه بينابين اين رهيافت ها قرار دارد و در جايي به مانند «والرشتاين» اساس جهاني شدن را مبتني بر گسترش سرمايه داري در جهان مي داند اگر با اقتضائات ديگر همراهان همراه باشد. اما هيلي نمي تواند پنهان كند كه در مرزهاي فكري اش به «برگر» نزديكي مي كند تا آنجا كه جهاني كردن را واپسين مرحله امپرياليسم اقتصادي براي تسلط بر شريان اقتصاد جهاني مي انگارد.
هر چند هيلي در ابتداي چاپ دوم كتاب مي خواهد به برخي از منتقدانش كه عنوان كرده اند كتاب وي پاسخي به كتاب «اعتماد متقابل» فوكوياما است، بگويد كه اين اثر صرفاً جهت گيري انديشه فلسفه اقتصادي وي را ترسيم مي كند، اما گويا خود هيلي نمي تواند از دفاع هاي بي پرده فوكوياما به راحتي بگذرد تا جايي كه ظاهراً صبرش تمام مي شود و صريحاً به اين مسأله اشاره مي كند كه در سايه جهاني سازي وقتي صاحبان قدرتمند كارتل ها و تراست ها كه مالكان نظام اطلاع رساني جهاني نيز هستند در شرايطي نابرابر چشمان ملتهاي فقير را بسته اند و از رهاورد اين تحميل يك سويه دست در جيب رقيب ناتوان و درمانده خود مي كنند، آيا باز هم مي توان همچنان خوشبينانه از «اعتماد متقابل» سخن گفت؟
روزنامه ايران > شماره 3757 17/7/86 > صفحه 10 (فرهنگ و انديشه) > متن

اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ×××××××××××××××××