اسلامگرايان و جهانى شدن; جهان در آينه هويت (×)
رضوان السيد (××)
ترجمه محمدمهدى خلجى
يكم
ابوالاعلى مودودى (1979م) برداشتى از تمدنهاى جهان دارد كه به انگاره اندامواره ابن خلدون درباره دولتها نزديك است. او بر پايه اين برداشت، در سال 1938 مقالهاى با عنوان «خودكشى تمدن غرب» نوشت (1) و سرنوشت امتها و سرگذشتسدههاى سپرى شده را به تمدنهاى نابود شده كهن پيوند داد. او هنگامى كه در نقشه تراژيك خود از تاريخ بشرى به دوران مدرن مىرسد، مىگويد: «امروزه مىبينيم اين سنتخداوند تكرار مىشود; وبال زشتكاريهايى كه امم پيشينمرتكب شدهاند، اكنون به كام ملتهاى غربى ريخته مىشود... آفات جنگ جهانى و مشكلات اقتصادى و افزايش بيكارى و گسترش بيماريهاى مرگبار و از همگسيختگى نظام خانواده، همه نشانههاى روشنى بر اين واقعيت هستند كه سراسر اين پديدهها ثمره ستم و سركشى و پيروى از شهوات و روىگردانى از حق است....» او با اين كه خود اين ظواهر را عذابى اليم مىشمرد، باور دارد كه حتى اگر اين هشدارها و آزمونهايى كه بر سروروى آنها فرود مىآيد، آنها را از خوابغفلتبرانگيزد، [ديگر هيچ سودى ندارد.چون] سرنوشت تمدن هيولاوش آنها همانا مرگ است; زيرا به راى او دو اهريمن نيرومند بر اين تمدن پنجه افكندهاند و آن را به هاويه هلاك مىكشانند: اهريمن مهار نسل و اهريمن قومگرايى. اهريمن اول بر جان و روان مرد و زنشان چيره شده و موجب شده كه آنها خود را به ستخويشتن نابارور كنند. اهريمن دوم نيز بر خرد و ذهن ملتها و حكومتهايشان سايه افكنده است. راه خروج از اين قطار شتابان به سوى دره مرگ، رهايى از «عبوديت فكرى» الگو يا نمونه غربى، و بازگشتبه اصالت اسلام است.
با اين همه، گرچه مودودى در استدلال براى ديدگاه خود درباره تمدن غربى، از الگوها و نمونهها و رويدادها و مقولههاى موجود در تاريخ تمدن غرب ياد مىكند، در زمينه پيشنهاد بديل و گزينه مناسب، نمونه و رويدادى از تمدن ريشهدار اسلامى نمىآورد، بلكه براى تاسيس الگو و سرمشق به قرآن پناه مىبرد; همانسان كه در عرصه نقد تمدن غربى نيز از آن بهره مىگيرد. (2)
سيدقطب استنباط مودودى و ندوى از مشكلات تمدن معاصر يا بهتر بگوييم، مشكلات مسلمانان با تمدن مدرن را مىپذيرد. او حتى در شيوه استدلال قرآنى و نيز نقد غرب هم از آن دو، پيروى مىكند. سيدقطب با استناد فراوان به كتاب الكسيس كارل با عنوان انسان موجود ناشناخته به اين تشخيص مىرسد كه تمدن غرب، تمدنى بيمار است. (3) به نظر كارل، بيمارى تمدن غرب از «واپس ماندگى علوم انسانى نسبتبه علوم تجربى» مايه مىگيرد.
سيدقطب گرچه با تشخيص او مبنى بر بيمارى تمدن غرب همراى است، نظر او را در شناخت اسباب بيمارى بر صواب نمىداند. اين بيمارى كشنده در ديد او به شالوده غير دينى تمدن معاصر باز مىگردد: «همه آفتها از اين شكاف برمىآيند. جور و جنايت واقعى آن بر آدمى از اين سرچشمه پليد مىجوشد; از اين كه ارزشهاى انسانى را به هدر مىدهد. همچنين همه ويژگيهاى فردى و نوعى آن از اين رستنگاه عفونتبار سر برمىكشد». (4)
سيدقطب چند گامى پيشتر مىنهد و دين را با فطرت انسانى برابر مىنشاند و مىگويد تمدن غربى با فطرت انسانى ناسازگار است. (5) هنگامى كه كار به سطحى جهانى بكشد، [روشن است كه اين تمدن به تباهى فراگير خواهد انجاميد.] (او تمدن غربى را جهانى مىداند و همواره از آن به نام تمدن معاصر ياد مىكند، در حالى كه مودودى و پس از او ندوى بر ويژگى اروپايى و غربى آن اصرار مىورزند.) نگونبختى انسان در جهان معاصر به دليل استيلاى تمدن مدرن و ارزشهاى آن بر اوست. اين ارزشها مادى و در ستيز با فطرت انسانىاند و بذر جدال و جنگ مىكارند و آدميان را به افروختن شعلههاى جنگ جهانى وامىدارند، چنانكه در دو جهان جنگ [پيشين] چنين شد; و نيز در دهها جنگى كه تمدن معاصر در ديگر جاهاى جهان، آتش آن را گسترده است. (6)
ابوالحسن على حسنى ندوى در شناختخود از تمدن اروپايى يا غربى و روابط ستيزهگرانه آن با اسلام، اختلاف نظر چندانى با مودودى و سيدقطب ندارد، ولى برخلاف آنها، در دو كتابى كه در نيمه نخست دهه پنجاه منتشر كرد، بر ابعاد تاريخى و تحليلى تمدن اسلامى و تمدن غرب انگشت مىنهد. از اين رو، تصويرى كه او به دست داد، در ميان اسلامگرايان معاصر رواج يافت; اما مودودى و سيدقطب بر جنبههاى جدلبرانگيز و ستيزهگرانه رابطه دو حوزه تمدنى تاكيد مىكردند.
نخستين كتاب ندوى، جهان از انحطاط مسلمانان چه زيانى مىبرد؟ نام داشت و نسخه عربى آن در سال 1950 منتشر شد. (7) اين كتاب در دو بخش نسبتا مساوى به سامان آمده است. نيمه اول، تاريخ تمدن اسلامى و شرايط و زمينههاى ظهور آن را، در مقام شورشى بر ظلمت جامعه جاهلى و پوچى چالش ساسانىبيزانسى، بررسى مىكند. فصلى كه به پژوهش زمينهها و بستر پيدايش اسلام و تمدن اسلامى مىپردازد، به هيچ روى پيشدرآمدانه نيست; تقريبا چهل صفحه از آن به متهم كردن فرهنگها و تمدنها و سنتهاى دينى موجود در ديگر نقاط جهان در قرن پنجم و ششم ميلادى مانند يهوديت، مسيحيت، زرتشتباورى، بوداباورى و هندوئيسم مىگذرد. سنت امپراتورىهاى كسرى و قيصر كه در جزيرةالعرب آن روزگار حاكم بوده نيز طعن و تقبيح شدهاند. بخش ويژه تمدن اسلامى با بررسى «روش پيامبران در اصلاح و تغيير» آغاز شده و جالب آن كه بر جوانب تربيتى و اخلاقى و فرهنگى بيش از هر چيز تكيه دارد. (8) وقتى كه سخن به انحطاط تمدن اسلامى مىرسد، به سياستباز مىگردد و تاكيد مىورزد كه انحطاط، موجب جدايى دين از سياستشد و نالايقان را به امامت رساند; همانطور كه زمينه بىاعتنايى به دانشهاى سودمند را فراهم چيد. در ادوار متاخر چند برهه كوتاه درخشيدن گرفت، مانند دوران صلاحالدين و برخى از مماليك و عثمانىها; ولى [آن دورانها] تنها برههاى كوتاه بودند و بس و فراتر از اين بر پايه نبوغ نظامى شكل گرفته بودند نه نبوغ فرهنگى و تمدنى.
ندوى بخش مربوط به تمدن اروپايى را با بحث درباره ريشههاى يونانى آن آغاز مىكند و عناصر اساسى آن را حسباورى، دينگريزى، اهتمام بيش از حد به زندگى، وطنپرستى و قومگرايى برمىشمرد. (9) كليد فهم تمدن اروپايى در انديشه ندوى مادى بودن آن است; چنين بوده و هنوز هم چنين است. ميان معنويت و زهدگرايى مسيحى با مادهباورى تمدنى، چالشى رخ داد و مادهباورى در آن به پيروزى رسيد و مسيحيتشرقى كنار زده شد و روحانيتخود را از دست داد و آنچه روى داد اين بود كه به قول ابن تيميه روم نصرانى نشد، بلكه نصرانيت رومى شد. به اين ترتيب، بيمارى بدخيم تمدن اروپايى پديد آمد: مادهباورى و غريزهمحورى كه بر افراد چيره بود، قومپرستى و ملىگرايى دولتها و مردم. از اين رو، اروپا (و همچنين سراسر غرب) به دليل وجود گرايشهاى گسستجويانه و شكافخواهانه فردى و جمعى به سوى خودكشى مىرود. دو جهان جنگ و صدها جنگ استعمارى گواه اين واقعيت است.
جهانى كه امروزه سرنوشتش به دست تمدن غربى است، سرگذشتى جاهلى دارد يا دست كم بدان مىانجامد; (10) از يك سو جنگ و جدال آنها براى تكميل جهانگشايى خود، و از سوى ديگر چالش درونى آنها با يكديگر، كه از انگيزههاى مادى سركشى كه در افراد و گروهها و دولتها وجود دارد، مايه مىگيرد. امروزه مسلمانان وظيفه دارند جهان را از اين تمدن خودكامه چيره نجات دهند و كارها را به سامان اصلى خود برگردانند. آشوب و هرج و مرجى كه در جهان جارى است، چنانكه انسانها ديگر مهار سرنوشت جهان و سرنوشتخود را از دست دادهاند، نشان مىدهد كه با انحطاط مسلمانان چه زيان و ضرر عظيمى به جهانيان رسيد. به نظر ندوى، عربها همانطور كه در آغاز اسلام پيشرو بودند، در اين دوران نيز بايد پيش از ديگر مسلمانان به پا خيزند و جهان را نجات دهند.
ندوى اين وظيفه بيدارگرانه و نجاتبخش را آسان نمىگيرد. (11) انديشه يا ايدئولوژى غربى به جهان اسلامى و عربى تهاجم كرده و پاره مهمى از ساختار فردى و جمعى و دولتى آن، در همه سطوح فنى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى گرديده است. ندوى مظاهر «غربزدگى» را در ديگر مناطق جهان بررسى مىكند و نتيجه مىگيرد كه تاثير غربيها در هيچجا مانند گسترههاى سياسى و ساختار دولتها عميق و ماندگار نبوده است. ندوى آرزوى جوامعى را در دل مىپرورد كه سنت و اصالتخود را حفظ كردهاند. او نقش ويژهاى به كشور مصر در تاسيس تمدن اسلامى نوين مىدهد; تمدنى كه در دگرديسى موجود جهان مشاركت داشته باشد و نماينده سركشى و عصيان تودههاى جهان عليه مستكبران و زورمندان باشد. (12)
مودودى با تحليل سريعى از مواضع فرهنگى و سياسى موجود در جهان اسلام در دوران جنگ جهانى دوم و آغاز آن، طرحى براى جدايى دو تمدن غربى و اسلامى مىريزد. اين گسست جنبههاى اعتقادى، فرهنگى و سياسى را در بر مىگيرد. مودودى اين امر را ممكن مىبيند كه كشورى مانند پاكستان، در مقام متحد و نماينده خاص فرهنگ اسلامى به پا خيزد و خاستگاه تمدن شكوفا و نوين اسلامى و كعبه آمال مسلمانان جهان شود و رقيبى حقيقى براى تمدن غربى و چهبسا بهترين سرمشق براى سراسر جهان گردد. (13)
به نظر مىآيد اين الگو براى سيدقطبگيرايى بسيارى داشته; اما فقط از جنبههاى عقيدتى و مفهومى آن. او بيش از آن كه از نقد مودودى از تمدن غرب بهره بگيرد، به انگاره او درباره يكه و يگانه بودن عقيده اسلامى تكيه كرد; مفاهيمى كه مودودى در رساله سلفى خود، اصطلاحات چهارگانه، از آنها ياد كرده: اله، رب، عبادت و دين. (14) سيدقطب با سبك بلاغى و پيرايهپردازانه خود در كتاب اركان و ويژگيهاى انديشه اسلامى، اين چهار مقوله را شرح و تفسير كرده است. به راى مودودى و سيدقطب، تمدن حاوى ويژگيها و اركان خاصى است و ركن اساسى تمدن اسلامى همانا دين اسلامى است. بنابراين، اگر بخواهيم تمدن اسلامى را بشناسيم بايد به متن بنيادگذار اين تمدن كه در درجه نخست قرآن كريم است، بازگرديم; همانگونه كه براى درك تمدن غربى يا مدرن بايد به يونان بازگشت. زيرا اين تمدن، ساخته يونانيان يا بر پايه انديشه ايشان است. اگر اين امر در شناخت هر تمدنى سودمند باشد به اين لحاظ كه تمدن، جوهرى ثابت است و جز به شكل صورى تغيير نمىكند در بازشناسى امر اصيل و عارضى در آن تمدن نيز ياريگر خواهد بود. به اين ترتيب، تصحيح عقيدتى در نظر مودودى و سيدقطب مبنا و معيار شكلگيرى دوباره تمدن اسلامى است و اين امر مىتواند هسته اصلى آن را تعيين كند و پوستهها و پيرايههاى پيرامونى را از آن بزدايد. مودودى مىخواهد از تمدن غربى بگسلد; هم بدين خاطر كه پاك و پيراسته شود، و هم بدين سبب كه الگويى تازهاى بيافريند. سيدقطب اما، در آغاز به الگوى سياسى جداگانهاى نمىانديشد و يا اولويت را بدان نمىدهد. او بيش از هر چيز دلمشغول پالايش عقيدتى و پالودن مفاهيم و انگارههاست و به همين دليل است كه مىكوشد جماعتى را فراهم آورد كه از نظر عقيدتى به گونهاى ديگر مىانديشند و در ميانه تيرگيها و تاريكيهاى جاهليت، الگويى جذاب پيش مىكشند. (15)
ندوى گرچه با ديدگاه مودودى و قطب درباره تمدن غربى و تمدن اسلامى موافق است (سيدقطب بر نخستين چاپ عربى كتاب ندوى در سال 1950 مقدمهاى نگاشت)، از آغاز در نتيجهگيرى از آنها جدا مىشود. او مسلمانان را از نظر اعتقادى منحرف نمىداند; همچنين در نوشتههاى اوليه خود از ضرورت تشكيل دولتى اعتقادى براى اجراى الگوى تمدنى اسلامى سخن نگفته است. به راى او، ويژگى و خصلتخاص تمدن اسلامى در قرن نوزدهم و آغازه قرن بيستم مورد پژوهش و كاوش اصلاحگران مسلمان قرار گرفته است. (16) بر اين روى، مسلمانان در اين دوران زندگى مىكنند نه در بيرون آن و اگر سنتهاى خود را حفظ و نوسازى كنند، مىتوانند به جاهليت اروپايى (كه بيش از آن كه اعتقادى باشد، اخلاقى و رفتارى است) آلوده نشوند و با همكارى ديگر تمدنهاى غير غربى كه مانند مسلمانان و چه بسا بيش از آنها عرصه تركتازى غربيان واقع شدهاند تمدن و توسعهاى مستقل پديد آورند.
انديشه ندوى كه نماينده نگرش روشنفكر اسلامى غير حزبى است، به دست مالك بن نبى، انديشمند الجزايرى، به نتايج منطقى خود مىرسد. مالك بن نبى در دهه پنجاه، در مصر مىزيست و با شور و هيجان بسيار به انقلاب 23 ژولاى پيوست و با آن همراهى كرد. ندوى نيز نهضت مصرى نامى كه او خود بر آن نهاده بود را كه همان انقلاب افسران آزاد بود، با احتياط تاييد كرد. (17) اما مالك بن نبى گامهايى را كه انقلاب مصر در گستره بينالمللى برداشت، به نظريهاى درباره تمدن اسلامى بدل كرد. دواير سهگانه عبدالناصر خيال و رؤياى كسانى را كه به فرهنگ اسلامى تعلق داشتند، بيدار كرد. پس از آن، در سال 1955 [كنفرانس] باندونگ و كوششهاى مصر در پشتيبانى از جنبشهاى آزادىبخش آفريقا رخ داد تا به چيزى كه بعدها به جبهه عدم تعهد شناخته شد، اعتبار و رسميت و اهميتبيشترى دهد. (18)
مالك بن نبى ميان فرهنگ و تمدن تمايز مىنهد. نگرش او به تمدن به نظريهاى در باب انسان و شيوههاى تحقق انسانيت او در بسترى طبيعى و معين (خاك و زمان) نزديك است. آنچه روح خاص تمدن را شكل مىدهد به نظر او چهار امر فرهنگى است: رويكرد اخلاقى، رويكرد زيباشناختى، منطق عملى و صنعت و فن. انعطافپذيرى اين انگاره موجب شد كه مالك بن نبى فرق بارزى ميان تمدن اسلامى و غربى نبيند. آنچه هست تمايزى است كه غربيان از راه استعمار و جهانگشايى خود پديد آوردهاند. به نظر نبى، دو متحد تمدنى غرب (واشنگتن مسكو) به رغم داشتن اختلاف بر سر منابع و بازارها و ميزان نفوذ خود، با يكديگر همكارى مىكنند و چون پارههاى پراكنده يك پيكرند. اما مسلمانان كه داراى تمدنى واحد هستند به يكديگر پشت مىكنند. مالك بن نبى باور دارد كه شش تكه تمدن اسلامى: جهان اسلامى عرب، جهان اسلامى ايران، جهان اسلامى مالزى، جهان اسلامى آفريقا، جهان اسلامى اروپا، و جهان اسلامى چين مغولستان مىتوانند با يكديگر همكارى كنند. او اين همكارى را تنها بر پايهاى دينى استوار نمىكند، بلكه دو بستر و فضاى فرهنگى و سياسى براى آن مىآفريند. تكههاى ششگانه ياد شده، در فرهنگ يا پارهاى از عناصر فرهنگى خود با هم شريكند. آنها همچنين وجه جامع سياسىاى نيز دارند و آن اين است كه همگى تلاش مىكنند تا از بند و زنجير استعمار غربى و بازار غربى بگريزند و رهايى يابند. (19) بدينرو اين امكان هست كه تمدن آسيايىآفريقاىاى پديد آيد كه قاهره، دهلى، پكن، جاكارتا و... مراكز گوناگون آن باشند و با اصالت و تجدد خود، با ارزشهاى انسانى بزرگى كه از آنها دفاع مىكند و براى تحقق آنها مىكوشد، نه اين كه بديل و رقيبى براى تمدن غرب بسازد، كه به سطح همسانى و مشاركت فعال با آن براى ساختن اكنون جهان و سرنوشت آينده آن برسد.
دوم
در دهه شصت [ميلادى]، در گستره انديشه اسلامى، تحولى به سوى ستيزهگرى و مبارزه سياسى مورد نظر مودودى و سيدقطب پديد آمد. (20) ندوى نيز در پيوستن به مبارزان اسلامى عليه جبهه غريبان ترديدى به خود راه نداد. (21) مالك بن نبى اما، پيش از آن كه به آواز دعوتگرانه اصالتگرايان در قلمرو فرهنگى پاسخ مثبت دهد، خار خار ترديد جانش را مىخراشيد. (22) مساله اصلى جريان احياگرى كه از دهه چهل بر انديشه اسلامى حاكم شده بود تغييرى نكرده بود; تنها جاى اولويتها عوض شده بود.
دلمايه بنيادين انديشه اصلاحگرانه اسلامى در دهه بيست، مساله هويتشد و اندك اندك مساله پيشرفت را كه در نيمه دوم قرن نوزدهم ذهن همه را به خود پرداخته بود، كمرنگ كرد; زيرا خلافت اسلامى زوال يافت و تشكيل دولت ملى، در وجدان و آگاهى نخبگان جهان اسلام بويژه هند و مصر بحران آفريد. در پى بروز مساله هويت درونگرايى كه بر خود مىترسد، جمعيتهاى اسلامىاى به وجود آمدند كه هدف اسلامىشان حفظ شخصيت اسلامى خود و آيينها و نمادها و رفتارهاى آن و انديشه اصالتگرايانه و احياگرانه همراه آن بود. كتابها و برنامههاى بسيارى درباره نقد تمدن غربى و برترى تمدن اسلامى، در چارچوب انديشه اصالت و تاصيل (اصل بنيادى و رجوع مدام به آن) نوشته شد; همچنين در اين باب مقايسههايى در مسائل و امور گوناگون ميان غرب و جهان اسلام صورت مىگرفت و در نهايت نيز به نتايج از پيش تعيين شده درباره برترى و فراترى تمدن اسلامى مىانجاميد. (23) برخى از اين كوششها را، به ايجاز، در بخش خستسخن آورديم.
دهه شصت پس از آمال و وعدههاى دهه پنجاه برآمد و رويدادهاى تازهاى در آستين داشت. وحدت مصر و سوريه به پايان رسيد و جوانه چالشهاى نژادى ميان پاكستان شرقى و غربى زده شد و سوسياليسم رو به پيشرفت نهاد و گسست ميان اسلامگراها و دولت ملى بيشتر شد. درست است كه دولتها هرگز قوميت و مليت را در مقام مبناى دولت نپذيرفتند (آنچنان كه رشيدرضا و ندوى مىگفتند)، (24) ولى تلاش پاكستان كه، بنا به فرض، قائم بر اسلام بود به كاميابى بيشترى دستيافت و در عوض مصر عبدالناصر كه برخى از غير حزبيها آن را طرح جامع تمدنى مىدانستند، به دولت اقليمى عادىاى تحول يافت. از اين رو نرم نرمك، انديشه بنيانگذارى تمدنى بزرگ، و طراحى و برنامهريزى براى آن از ذهن اسلامگرايان حزبى و غير حزبى پاك شد و انديشه نظام اسلامى متكاملى جاى آن را گرفت كه ويژگى اساسى آن اجراى شريعت در جامعه است، نه صرفا چارچوب فرهنگى يا تمدنىاى كه «فلسفه انقلاب» به آنها وعده داده است. در اين احوال، نقد و نقض غرب ادامه، بل شدت يافت; اما ديگر نه براى مقايسه يا اثبات برترى اسلام، بلكه براى حمله به نظامهاى سياسى موجود در جهان اسلام، به اين لحاظ كه آنها وابسته و ساخته و پرداخته يكى از دو قطب سرمايهدارى يا سوسياليستى بودند. (25) انگارههاى مبارزهجويانه و مفاهيم توطئهآميزانهاى كه مسلمانان در دهه شصت و هفتاد از جهان داشتند، معطوف به شناخت جهان نبود، بلكه آنها مىخواستند از اين مفاهيم و انگارهها، استراتژىهايى به منظور جدال عليه جامعه و دولتحاكم در كشور خود بسازند.
بدينسان، در دهه شصت و هفتاد، تصوير جهان در ذهن اسلامگرايان متعصب به بدترين وجهى تيره و مشوش شد. آنچه بود دولتها و تمدنها نبود، كفر و ايمان بود; و چون كفر چيره بود، همه جهان را فرا گرفته بود و ايمان حضور و تاثير بىفروغى داشت و به جماعت كوچكى كه به نام آن مىجنگيد، محدود مىشد; نيرويى كه در كنار آتش و آهن، مسلح به آياتى از قرآن يا پاره گفتارهايى از ابنتيميه و ابنكثير و مودودى و سيدقطب بود. (26)
انديشه اسلامى احياگر، چه انقلابى و چه غير انقلابى، در نگرش خود به جهان و نقش مسلمانان در آن به سه مقوله تكيه مىكرد; سه مقولهاى كه مشكل استبه وسيله آنها نگاهى از سر معرفت و به قصد فهم و درك به متغيرها افكند: مقوله استخلاف، مقوله تكليف و مقوله حاكميت. (27) انسان، براساس قرآن، جانشين خداوند در جهان شده تا آن را آبادان و اصلاح كند. مسلمانان پيروان آخرين دين و واپسين پيامبر، مكلف به اين جانشينى هستند و مكلف به اين كه حاكميتخداوند را در زمين تحقق بخشند. براى اين كه مقتضاى تكليف به حاكميت تحقق پيدا كند، بايد تا آنجا كه مىتوانند در ايجاد و تشكيل حكومت و نظامى كه پايه اساسى آن شريعت اسلامى است، بكوشند. از آنجا كه دولت اسلامى، دولت انديشه و عقيده است، بايد مردم تحتسلطه خود و ديگران را بر محور و محك اين عقيده تقسيمبندى كند: مؤمنان، اهل كتاب و كافران يا مشركان. تا انديشه دولت ملى يا قومى در اين ديدگاه نامقبول است، مساله شهروندى كه قائم به برابرى حقوق و تكاليف است، هيچ جايى در آن ندارد. از همين چشمانداز به نظام جهانى و سازوكارهاى آن نگريسته مىشود; نظام جهانى بر پايه قانونها و نظامهاى قراردادىاى شكل گرفته كه با مبانى مشروعيت اسلامى و تقسيمبنديهاى آن ناسازگار است. (28)
انديشه احياگر اسلامى در دهه هشتاد و نود، گرايشى مهم در درون خود پديد آورد كه مىخواست از الزامات قهرى دهه شصت و هفتاد بگسلد و بگريزد، ولى نتوانست آنچنان كه با مقوله پيشرفت (ساخته اصلاحگران در دهه بيست) وداع كرده بود از اين الزامات سنگين رهايى يابد. (29) چه بسا اسباب اين امر به بحران درونى و شناخت اندك جهان و نياز به فرهنگ خودسنجى و ديگر فشارهاى ناهمسازى كه هماره يا از سوى نظامهاى سياسى يا از سوى توده مردم بر آن فرود مىآيد، بازگردد. با اين حال، به نظر مىرسد مشكل اساسى انديشه احياگرانه اسلامى در تاكيد و تمركز آن بر مقوله هويت است. زيرا انديشه هويت، چه دينى و چه ملى، قائم بر نمادها و آيينهايى است كه دگرديسى را برنمىتابد.
به هر روى، گروههاى گوناگون وابسته به اين گرايش اساسى، در دو دهه اخير كوشيدهاند دستبه كار تعديلاتى شوند تا در عين حفظ شخصيت اصلى خود، پلى به جهان و دوران كنونى هم بزنند. به همين دليل است كه مىبينيم نظام اسلامىاى طراحى مىكنند كه نگرشى فراگير به جهان، انسان و نقش مسلمانان دارد و مانند سابق با نظام جهانى هم يكسره ناسازگار نيست و در پارهاى موارد با آن تلاقى مىكند و در برخى مواضع از آن جدا مىشود. به اين ترتيب شهروندى كاملا رد نمىشود، بلكه بنياد آن پذيرفته مىشود. پارهاى تفاوتها كه مثلا در مورد اهل ذمه روى مىكند، تفاوتهاى قائم بر تقسيم جزئى و صنفى دانسته مىشود، نه تمايزى حقيقى و اساسى. (30) همچنين بيانيه حقوق بشر به طور اجمال مقبول است، اما فلسفه ليبراليستى آن و نيز برخى جزئيات آن به دور افكنده مىشود. (31) دموكراسى نظام قراردادى غربى است; با اين همه، گرچه در شالوده ليبرالى خود با شورا به مفهوم اسلامى آن تفاوت جوهرى دارد، در پارهاى امور اجرايى شبيه آن است. (32) نظام جهانى نماينده سلطه ناپسندى در چارچوب نظام دو قطبى و اينك تكقطبى جهان است، اما ديگر مبارزه با اين نظام به نام جاهليت صورت نمىگيرد، بلكه به نام عدالت و آزادى سامان مىيابد و به همين دليل مسلمانان مىتوانند با ديگر ملتهايى كه همين مشكلات را با نظام جهانى دارند، همبسته و همپيمان شوند. (33)
گسترش فزاينده جريان احياگرى اسلامى و فضاى وسيعى كه از قلمرو فرهنگ و اقتصاد و جامعه و سياست پر مىكند، موجب شده كه ادبيات و فعاليت آن صبغهاى دعوتگرانه و اخلاقى به خود بگيرد و چه بسا در درون جوامع اسلامى يا بيرون آنها محل قبول و اقبال بيابد. اين ادبيات به مقايسه تمدنها و اثبات برترى اسلام به دلايلى انسانى و اخلاقى بازگشته است. برنامهها و طرحهاى جامع درباره دولت اسلامى، قانونهاى اساسى اسلامى، ديدگاه اسلامى كردن علم، سازمانها و بانكهاى اقتصاد اسلامى، بيانيههاى حقوق بشر اسلامى و ديدگاههاى اسلامى در باب نظام جهانى عادل و انسانى افزايش يافته است. (34)
سوم
بنيامين باربر، پژوهشگر امريكايى در كتابى كه در سال 1966 منتشر كرد واژه جهاد را در برابر جهانى شدن، (Globalization) قرار داد. (35) او مفهوم اسلامى نو و كهنه جهاد را بررسى نمىكند; هدف او پيش كشيدن جهاد در مقام نماد واكنش جوامع جهان سومى در برابر پديده جهانى شدن است كه سلطه غربى را در دل خود دارد. جهانى شدن در ديد او در اقتصاد بازار و سلطه نظام مالى و پولى بر سراسر جهان و چيرگى تكنولوژى مدرن و رسانههاى خبرى و ارتباطى پيشرفته تجلى مىيابد. اين موجب مىشود احساس ناخوشايندى به انسان، در جهان سوم و حتى خارج از آن، دست دهد; احساس اين كه به وسيله نيروهاى كورى به كانون ناشناخته ترسناكى كه با خشونت كشندهاى با او رو به رو مىگردد، كشانده مىشود; درست مانند ناتوانى كه ديو غولپيكرى او را احاطه كرده و او به ناگزير و ناخواسته، واكنش نشان مىدهد.
صرف نظر از فهم باربر از جهاد و ارزيابى او از ماهيت واكنشها، آنچه مهم است اين است كه در قرن نوزدهم در انديشه اسلامى بحرانى به شكل واكنش به استعمار اروپايى پديد آمد و فقيهان مسلمان كوشيدند با زنده كردن خاطره از دست رفتن اندلس، وضعيت مسلمانان را در برابر تهاجم استعمارى ميان دو گزينه قرار دهند: يا جهاد يا هجرت! جهاد براى حفظ مشروعيتيا دفاع از دارالاسلام; و هجرت، اگر مجاهدت امكانپذير نبود. (36) مسلمان نمىتواند ولايت غير مسلمان را بپذيرد. اين وضع از هند، اندونزى، الجزاير و سودان گرفته، تا ليبى در دوران تهاجم ايتاليايىها به سال 1911، جارى بود. (37) با فروپاشى خلافت در سال 1924 نگرش به جهان به صورت دارالاسلام/ دارالكفر يا دارالحرب دچار شكستها و لرزههاى شديدى شد; امرى كه براى استراتژيستها و تاريخنگاران به معناى تكوين نظام نوين جهانى بود. ولى براى فقيه مسلمان، زوال دارالاسلام نشانه پايان مشروعيت اسلامى بود.
آنچه در اينجا براى ما مهم است كاوش و تحليل كوششهاى گوناگونى كه به هدف كنار آمدن با وضع جديد صورت گرفت، نيست; (38) آنچه اهميت دارد واكنش در برابر جهان، به صورت بازگشتبه خويشتن و تلاش گسترده براى شكل دادن به آن برحسب فرهنگ و وجدان ملى يا قومى يا اسلامى گروههاى گوناگون است. مساله اساسى آن گونه كه باربر مىكوشد مسائل و مشكلات وجدان اسلامى را در برابر مقتضيات جهان جديد صورتبندى كند دو عقلانيت متفاوت يا متناقض نيست. اگر فرهنگ را عامل مهم و مؤثرى در شيوههاى معرفت و عمل بدانيم، نمىتوان آگاهى و وجدانى را كه به واكنش و نيز تصميمگيرى مىپردازد، نتيجه مكانيكى فرهنگى دانست كه حاوى نگرش به جهان و جايگاه هويت جمعى در آن است. همچنين نمىتوان انكار كرد كه مساله هويت، اساسا مساله آگاهى به ضرورتهاست و هماره در احاطه نمادها و آيينهايى است كه از فرهنگ وام مىگيرد و تحول مىيابد و معناها و كاركردهاى نوى پيدا مىكند.
دريافت عربى و اسلامى از هويت و خود مانند هر دريافت و وجدان ديگرى در طول چهار دهه، ميان دو طرف شناختخود و نگرش به جهان در نوسان بود تا اين كه در دهه شصت، در درون فرهنگ هويت، به دو گرايش گسسته از هم انجاميد: قومگرايان به ماركسيسم گرويدند و احياگران مسلمان به اسلامگرايى. هر دو دريافت، نشاندهنده بحرانى در نگرش به جهان و عصر بود; دريافتى كه مقتضى نمادهاى فرهنگى تازهاى بود كه پيش از اين در قفسه تاريخ و آگاهى آن موجود نبود. دريافتهاى ياد شده نمادهايى تازه آوردند و رنگ و رويى يقينى و حتميتى جبرى بدان دادند. اين امر را مىتوان در برنهاده (اسلامگرايان) موسوم به تهاجم فرهنگى و برنهاده (ماركسيستها) موسوم به نوامپرياليسم ديد. (39)
خلدون گولاب، پژوهشگر ترك در مقالهاى با عنوان «كثرتباورى پسامدرن و نقد اسلامى دموكراسى» نقاط اشتراك اسلامگرايى نوين و گرايشهاى پسامدرن را بررسى كرده است. (40) يكى از نقاط تلاقى اين است كه هر دو به دموكراسى حمله مىكنند و به بىگناهى اوليه فرامىخوانند.
او آنگاه از اين نكته ياد مىكند كه اسلامگرايان «جماعت» را بر دولت مقدم مىدانند، در حالى كه نويسندگان پسامدرن بر جامعه مدنى تاكيد مىنمايند. اسلامگرايان نگرشى درباره جهان پيش مىكشند كه شالوده آن بر جماعتهاى دينى (و نه جامعه) قرار دارد و جماعتهاى دينى از استقلال برخوردارند و ارزشها و آيينها و مصلحتهاى خاص خود را دارند، در حالى كه نومدرنها از كثرتباورى فرهنگى سخن مىگويند و اين كه هر جماعت فرهنگىاى مىتواند منظومه متفاوت خود از ديگران را داشته باشد و به رسميتشناخته شود.
فرهنگ هويت، اگرچه از سويى فرهنگ پاس داشتن و نگهدارى از خويشتنى است كه گمان مىرود در معرض تهديد است، از سوى ديگر فرهنگ تنزهطلبى است; فرهنگ تقسيم جهان به امر قدسى و امر عرفى است و به همين دليل، فرهنگ گسست است. فرهنگ هويت مىكوشد تا براى نگهدارى از خويش از جهان بگسلد; اما چه چاره كه سرچشمه تهديد هويت، چيز معينى نيست كه بتوان آن را از ميان برد يا بر آن غلبه كرد و يا دستكم در برابرش ايستاد; سرچشمه تهديد، سراسر جهان است! و به همين سبب، نمادهاى خير كه به خود نسبت داده مىشود (تقوا، جهاد و شهادت) در برابر نمادهاى شر كه بر جهان و بر ديگرى دلالت مىكند (جاهليت) به كار مىرود. (41)
اگر نيك بنگريم خواهيم ديد كه اين گسست، به دليل عقايد تنزهطلبانه، گسست از تاريخ خود و از جامعه و كشور خود است. اين از هم گسيختگى درونى است و عقايد و تنزهطلبى آن موجب مىشود كه از سوى پيروان آن، ايدئولوژى سياسى به شمار نيايد. دليلى كه آنها براى اين امر مىآورند هجرت رسول است (بعد نمادين و آيينى). آنها مىكوشند با بهرهگيرى از روش احياى آن، نفس تجربه تاريخى هجرت رسول يا عناصرى از آن زمينه و تجربه تاريخى از ميان رفته را دوباره فعال كنند و از نو به كار گيرند. هجرت، خروج از جماعت كافر و كوشش براى تاسيس جماعت (مدينه) براى بازگشتبه مبارزه با دارالشرك است.
در نهايت، هجرت جدا شدن گروه اندك از انبوه گمراه انگاشته مىشود. گروه اندك نشانه برگزيده بودن است; كسانى كه نه از ديگران الهام مىگيرند و نه با آنها سازگارى مىكنند. طرفه آن كه، اين انگاره كه جهان و گروههاى موجود در آن را به گسترههاى كفران نعمت و انكار عبوديتبدل كرده، ناگزير است كه در جزئيات قائل به تفصيل شود: هنوز اهل كتاب را از ديگر گروههاى كافر جدا مىداند. بر اين پايه، جهان از سه گروه يا مجموعه تشكيل شده است: مسلمانان، اهل كتاب و مشركان يا كافران. (42)
همانگونه كه پيشتر آوردم دگرديسى مهمى كه در دهه هشتاد در اين نگرش رخ داد اين بود كه انديشه نظام اسلامى مستقل و كاملى كه بتواند با ديگر نظامهاى سياسى بزرگ همزيستى كند، پديد آمد و ضرورت نگرش دوباره به جهان و همه ساختارها و نظامهاى سياسى و مشكلات گوناگونش، از اين منظر طرح شد. ويژگى اين تفطن تازه اين بود كه به رغم ميل آشكارى كه به تبليغ داشت و معتقد بود كه اگر جهان به صلحتحقيقى خود بينديشد، نظام اسلامى را بهترين گزينه خواهد ديد نسبتبه چالشهاى موجود در جهان عرب و اسلام بر سر جامعه و دولت، مستقل بود. اين تحول در نگرش به جهان هنوز بر شانههاى انديشه هويت تكيه مىداد و فروع خود را بر اصول آن تاسيس مىكرد. در اين انگاره، دين حاوى كليت تمدن بود; به اين ترتيب در قلمرو فرهنگ عربى، اسلامگرايان احياگرا دنيويت نو (جهانى شدن) را دين رقيب خود به شمار مىآوردند كه بايد با آن ستيخت. قومگرايان نيز آن را نماد قوميتستيزى و رويه ديگر امپرياليسم مىشناختند. (43)
به نظر مىرسد چالشها و رخدادهاى پديد آمده در گستره سياسى و فرهنگى از دهه هفتاد به اين سو، به گسترش افق نگاه اسلامگرايان و قومگرايان به جهان معاصر كمكى نكرده است: جنگ دوم خليج [فارس] كه اسلامگرايان و قومگرايان آن را حملهاى به عرب و اسلام تعبير كردند، (44) دخالتهاى ناتو و قطبهاى نظام نوين جهانى، در مناطق گوناگون جهان در دهه هفتاد، كه بيشتر در منطقه ما بوده، و تداوم تحريم شديد يا محدود ايران و عراق و سودان و ليبى. در قلمرو فرهنگى خاورشناسان جديد و هواداران ديدگاههاى كلان در امريكا و اروپا، نقشهها و طرحهايى پى ريختند و انسانشناسيهاى نفى ديگرى (كه نماد آن فوكوياما است) يا چالشهاى رقيبشكنانه (كه نماد آن هانتينگتون است (45) ) تدوين كردند. همه اين رخدادها به فوران دوباره آتشفشان هويت انجاميد; هويتى كه به قول كليفورد گيرتز، (Clifford Geertz) مانند دود است; اگر فرو بنشيند فراموش مىشود و اگر برانگيخته شود غبار مىكند و چشم را تيره. با جوشيدن دوباره هويت در عرصه فرهنگى، ايده تهاجم فرهنگى و نوسازى درونى از تو سر بر كشيد و قومگرايان پيشرو، مسلمانان را با آوردن استدلالهاى اقتصادى و فرهنگى، براى رويارويى با جهانى شدن يارى كردند. (46) گمان مىرود مذاكرات صلح با اسرائيل در آينده، با عدم توازن قوايى كه در ميان هست، بر امكان پيدايش نگرشهاى متفاوت و متنوع به جهان و دوران جديد، تاثير منفى بگذارد.
مشكل آشكارى در ميان نخبه فرهنگ عربى معاصر وجود دارد كه به رويكرد و فرآيند گشوده شدن به روى جهان مجال نمىدهد. اين مشكل از جانب قومگرايان پيشرو و نوليبرالهاست. قومگرايان بيش از مسلمانان، جهان و متغيرهاى آن را مىشناسند و پس از آن كه از حاشيه قدرت كناره گرفتند و با دگرگون شدن اوضاع جهان، به شدت دگرگون شدند، هنوز هم تمايزهاى بسيارى نسبتبه مسلمانان دارند. از اين رو هنوز نگرهها و ايدههاى آنان، بر معرفت ما به جهان و متغيرهاى آن مىافزايد. نوليبرالها از آغاز، خود را در بستر جهانى شدن قرار دادهاند و در برابر توده مردم، وظيفه معرفتى روشنگرانهاى براى خود قائل نيستند; آنها مواضعى آموزشى و تبيينى دارند كه از يك سو توده مردم را تحقير مىكند و از سوى ديگر آنان را به دگرگونيهاى ريشهاى در فرهنگ و آگاهى فرا مىخواند.
يكى از نويسندگان نواسلامگرا باور دارد كه مساله «من كيستم؟» كه پرسش اساسى هويت است در راس اولويتها خواهد ماند. (47) اما على مزروعى، استاد گينهاى آمريكايى، مىانديشد كه آشتى با وضع تازه جهان و با جهانى شدن از سه راه امكانپذير است: معرفتىانسانى، واقعنگرى، استراتژيك. (48) امر نخستبدين معناست كه بايد ارزشهاى انسانى فراگيرى را كه با روح حاكم بر تمدن ما ناسازگار نيستبه رسميتبشناسيم; اگرچه در متون ما نيامده باشد. امر دوم مقتضى در نظر گرفتن متغيرهاى زندگى با جهان و در جهان است. گروههاى اسلامى بزرگ را، كه امروزه به نسل سوم و چهارم رسيدهاند، در اروپا و امريكا و استراليا ببينيد كه چگونه خويشتن خود را حفظ كردهاند و در عين حال در جوامع جديد زندگى مىكنند و مشاركت فعال دارند. امر سوم الزام مىكند كه با فراگذشتن از چالش موجود در جهان اسلام و عرب بر سر جامعه و دولت، نگرش خود را نهتنها به فنآورى، كه به جهان معاصر و متغيرهاى فرهنگى و سياسى گوناگون آن دگرگون كنيم [به سخن ديگر، به نگرشى جهانى و نه منطقهاى دست پيدا كنيم].
مشكل حقيقى ما آن گونه كه قومگرايان و چپ كهن و اسلامگرايان مىخواهند به ما بباورانند در پذيرش اين قرائت و تفسير يا جهانى شدن نيست. مشكل واقعى در جهاننگرى و غربشناسى بحرانزده ما نهفته است; نوع نگاهى كه در قلمرو فرهنگى ما حاكم است. (49) شالوده نگرش جديد يا نو شونده، آگاهى و فرهنگى است كه مانع اصلى ظهور آسان آن دشمنى قدرت آمريكا، اصالتگرايى دينى و فرهنگى و هويتبحرانى است.
فيا دارها بالحزن ان مزارها قريب ولكن دون ذلك اهوال (50)
(آه خانه او در حزن. ديدار او نزديك است ولى در راه بسى خطر خفته است.)
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ×××××××××××××××××