جامعه مدني و دموکراسيسازي در جهان عرب(2)
نويسنده: شون ال. يام*
مترجم: مهدي کاظمي
منبع: باشگاه انديشه 17/4/85
5) گروههاي مدني و اجتماعي غيررسمي، مثل شبکههاي حمايتي، تعاونيها، باشگاههاي تفريحي، و مجامع جوانان. اين سازمانها فصلي و تصادفي (مبتني بر اتفاقات و تحولات) بوده و ضمن اينکه از نظر محلي، باهدفتر از ساير سازمانهاي دخيل در امر جامعه مدني هستند، پيروان بيشتر و البته هم در ميان فقرا و اقشار پائين جامعه دارند. (26) در حقيقت، «برنامه توسعه ملل متحد» (UNDP) به اين دسته از سازمانها به عنوان غنيترين منابع حيات مدني در جهان عرب نگريسته و معتقد است که آنها با يک «دست اجتماعي نامرئي»، شهروندان را به سمت جامعه مدني هدايت ميکنند. (27)
دوران پس از جنگ خليجفارس، آغاز دوران رشد و شکوفايي سريع جامعه مدني در اين منطقه نيز به شمار ميرود. در طول دهه 1990، تعداد کل سازمانهاي دخيل در امر جامعه مدني در تمام کشورهاي عرب بجز سودان از يک افزايش مطلق برخوردار گرديد. بحرين و يمن به ترتيب يک افزايش گيج کننده 400و 100 درصدي در تعداد اين سازمانها را تجربه کردند؛ همچنين اين سازمانها در لبنان 3 برابر و در عربستان سعودي و کويت دو برابر شد؛ و تا سال 2002، حدود 130 هزار گروه فعال در زمينه جامعه مدني در اين منطقه سربرآوردند. (28) بويژه، همزمان با روان شدن سيل کمکهاي فزاينده صندوقها و بنيادهاي بين المللي، NGOها و سازمانهاي مدافع منافع عمومي هم به شدت تکثير و منتشر شدند. با اين حال، عليرغم اين احياء سريع فعاليتهاي مدني، تصور سقوط حکومتهاي اقتدارگرا نسبت به گذشته تغيير خاصي نکرده. حال علت شکست فعاليتهاي مدني و اجتماعي در اين زمينه چيست؟ دو جواب در اين زمينه پررنگتر به نظر ميرسند.
اولا اينکه، هر سازمان دخيل در امر جامعه مدني تلاش نکرده است تا يک توده منتقد از حاميان خود را در سراسر جامعه بسيج نمايد. براي مثال، اگرچه NGOها ميتوانند از طريق اعلام و انتشار سوء استفادههايي مثل شکنجه مخالفان سياسي، آسيبهاي حکومت اقتدارگرا به جامعه را محدود کنند، اما واقعيت اين است که آنها نميتوانند بدون حمايت عمومي، مستقيماً دولت و عملکرد آن را به چالش بطلبند. (29) در ضمن، سازمانهاي بزرگتر نيز از بيعلاقگي و خونسردي رايج در ميان اعضايشان رنج ميبرند. براي مثال در مصر، در انتخابات هيئت مديره اتحاديههاي تجاري، به ندرت بيش از 10 تا 15 درصد از آراء واجدان شرايط و رأي دهندگان قانوني از صندوق بيرون ميآيد. بطور مشابه، گروههايي که روي کمکها و سرمايههاي خارجي تکيه دارند نيز فاقد اعتماد عمومي نسبت به خود هستند، از اين رو بسياري از آنها در اداره امور داخليشان کاملاً غير دموکراتيک عمل ميکنند و مواردي مثل جلوگيري از اختلاف عقايد، برتري منافع نخبگان، و تقويت و پرورش فساد از ويژگيهاي آنها به شمار ميرود. دوم اينکه، هيچگونه ائتلاف و اتحادي ميان اين گروهها وجود ندارد، و گروهها و بخشهاي مختلف، يکديگر را با شک و ترديد ملاحظه ميکنند. فقدان هر گونه طرح و شعار جامع و فراگير ضد رژيم به پيدايش «سياستهاي ناهمگون» منجر شده و جلوي دستيابي به اجماع بر سر راههاي منتهي به اصلاحات را ميگيرد، که همه اينها دست به دست هم به غيبت اراده لازم براي برقراري دموکراسي ميانجامد. (30) به دليل کمبود يا فقدان شبکههاي منطقهاي يا ملي حمايتي و همکاري بين سازماني، همراه با افراط گرايي ايدئولوژيك فزاينده، به نظر مي رسد جامعه مدني در جهان عرب از ضعف حمايت گسترده و همچنين فروپاشي محلي و منطقه اي رنج مي برد.
عنصر مهم و البته نادیده گرفته شده در این زمینه روش اسلام گرایی است، که چالشهای سختی را پیش روی نظریه جامعه مدنی قرار میدهد. اگرچه حامیان غربی جامعه مدنی تنها به گروههای لیبرال سکولار – که موتور محرک جنببشهای دموکراتیک را در هر جایی تشکل میدهند – اظهار عشق و علاقه میکنند، برخی معتقدند که این دیدگاه، بخشهای مهم و بزرگی از زندگی عمومی در جهان عرب را نادیده میگیرد. این منتقدان به اسلامگرایان اشاره میکنند، گروهی که با ماهیتهای مختلف مثل احزاب سیاسی، ارایهدهندگان خدمات بهداشتی، گروههای تروریستی، و باشگاههای اجتماعی، مشغول فعالیت در جوامع عربی هستند. (31) تفسیر و تشریح محبوبیت آنها به یک مشغله آکادمیک تبدیل شده است: برخی نویسندگان، تجدید حیات اسلامگرایی را به عنوان محصول شکستهای پی در پی دولتها – سقوط ایدئولوژی پان عربی در دهه 1950، الگوهای ورشکسته توسعه سوسیالیستی در دهه 1960، شکستهای نظامی از اسرائیل در دهه 1970، و تضعیف شدید شرایط اجتماعی و اقتصادی در دهه 1980 – تفسیر میکنند. (32)
اگرچه هیچ بخش یا سازمان اسلامی رسمی و سازمانیافتهای وجود ندارد، اما عبارات محبوب و رایج در میان مردم – مثل اقتصاد اسلامی، رستاخیز سنتگرا، اسلام اجتماعی – حکایت از پدیدهای مهم دارد: رشد شدید؛ بیسابقه و گسترده انجمنهای مذهبی با عضویت داوطلبانه مبتنی بر ایدههای اسلامگرایانه. (33) در بسیاری از کلان شهرهای عربی، زیرساختهای نهادینه شده سازمانهای اسلامگرا عمدتاً در حوزههای امور خیریه و خدمات اجتماعی، به منظور پرکردن خلأ حضور دولت، فعالیت میکنند؛ لیکن علت وجودی و همچنین بقای آنها نیازمند برقراری حاکمیت قوانین اسلامی (شریعت) است؛ در میان این سازمانها صداهای افراطی خواستار اعمال خشونت هم وجود دارند، اما اکثریت آنها با مفاهیم و لحن صلحآمیز سخن میگویند. (34) اگرچه اغلب این سازمانها مورد تحریم قرار گرفتهاند، اما عملاً آنها از طریق در پشتی و در واقع نفوذ در مؤسسات و نهادهای آموزشی، امور سیاسی، و حتی سازمانهای متولی امر جامعه مدنی، جوامع عربی را اسلامی کرده و در واقع از این راه یک حس واقعی مشارکت سیاسی را به شهروندان معمولی القاء کردهاند. (35) لیکن، محبوبیت فزاینده اسلامگرایان دو وضعیت دشوار را پیش رو قرار میدهد. اولی یک سئوال است: همانطور که «گوردون کرامر» میگوید، «آیا فعالان اسلامگرا، وقتی عقاید دموکراتیک خود را اعلام میکنند، در این عقاید صادق هستند، یا اینکه آنها صرفاً در پی کسب حمایت عمومی و رسیدن به قدرت از طریق انتخابات دموکراتیک هستند؟» (36) اگر نهادهای حامی دموکراسی، گروههای اسلامگرا را به عنوان بخشی از جامعه مدنی عربی درنظرگرفته و با آن رفتار نمایند، ممکن است بیشتر کمکهای مالی و معنوی آنها در اختیار گروههای مذهبی قرار گیرد که اصلاحات دموکراتیک را بیشتر به عنوان وسیله مدنظر دارند تا هدف؛ موضوعی که ناظران بدیبین آن را به عنوان دستورالعملی برای هرج و مرج سیاسی و تکرار «سناریوی الجزایری» (پیروزی انتخاباتی اسلامگرایان در سال 1991 و درگیریهای داخلی که به دنبال آن رخ داد) تفسیر میکنند. پذیرش بیقید و شرط این سازمانها به عنوان اعضای جامعه مدنی ممکن است آشکارا مقدسترین تصورات موجود درباره نظریه جامعه مدنی را مورد بیاحترامی قرار دهد و در نتیجه برخی از اسلامگرایان تندرو در مورد پایمال کردن حقوق دیگران، تحمیل عقاید خود، و همچنین رفتار منفی با اقلیتها هیچگونه تظاهری نکرده و پیروزی در انتخبات آزاد را حق خود بدانند. (37) با این وجود، همانطور که در مورد حزب AKP ترکیه رخ داد، بیتوجهی به تمام اسلامگرایان (به عنوان یک کلیت) نیز در واقع به معنای نادیده گرفتن بسیاری از گروههایی است که از ملزومات نهادی حکومت دموکراتیک دفاع میکنند. این ابهام پیوسته در مورد گروههای اسلامگرای برجسته مثل «اخوان المسلمین» مصر تکرار میشود که هنوز هم مجبورند هر جایی که جنبشهای داخلی تقویت میشوند، برای تضعیف دولت به جلب حمایتهای بین المللی بپردازند. در واقع از نظر علمی باید گفت که این موضوع، حامیان خارجی دموکراسی را در یک موقعیت بسیار دشوار قرار میدهد: حامیان اصلی و برجسته از دادن کمکهای مالی و دیپلماتیک به اسلامگرایان خودداری میکنند، علیرغم این واقعیت که بسیاری از این گروهها از حامیان و پیروان بسیار جدی و پرتعدادی در میان مردم برخوردار بوده، ضمن هدایت سازمانهای بزرگ و مؤثر و کارآمد در جوامع خویش، در بسیاری از جوامع عربی نماینده قویترین مخالفتها علیه نخبگان حاکم هستند؛ و اینها همه ویژگیهای ایدهآلی است که کمتر سازمان متولی جامعه مدنی سکولاری از آنها برخوردار است.
دوم اینکه، این گونه مباحثات بر سر نقش اسلامگرایان در اصلاحات دموکراتیک، در واقع دشواری فرایند سنجش وارزیابی میزان تأثیر جامعه مدنی عربی را منعکس میکند. اگر تنها دموکراتها سکولار جهان عرب را به حساب آوریم، متأسفانه باید بگوییم که با یک بخش مدنی و اجتماعی ضعیف و از هم پاشیده، و ناتوان برای اجرای اصلاحات در قوای استبدادی روبرو هستیم. بنابراین هیچ جای تعجب نیست که متخصصان و محققان این منطقه، اعتقاد اندکی به نخبگان لیبرال عرب مسئول NGOهای دموکراتیک و گروههای طرفدار حقوق بشر دارند؛ افرادی که «تمام تلاششان این است تا هر چیزی را در نزدیکی سفارتخانههای غربی در پایتختهای عربی مستقر کنند... در حالی که حجم عظیمی از مردم جهان عرب روز به روز عصبانیتر، ناامیدتر، و دلسردتر میشوند.» (38) از سوی دیگر باید اسلامگرایان را هم در درون دیدگاه متعارف جامعه مدنی وارد کرد، چرا که بخش عمدهای از نیروی اجتماعی در این جوامع را در اختیار دارند و در جوامع عربی از محبوبیت خاصی برخوردارند و در هر گونه مبارزه علیه دولتهای اقتدارگرا نمیتوان آنها را نادیده گرفت.(39)
مشکلات مذکور، روی این واقعیت ناراحتکننده هم تأکید میکنند که تحلیلگران هنگام بررسی حیات مدنی در جهان عرب از واژههای متضاد استفاده میکنند: یا «قوی»، «سرزنده» و «سالم» است و یا «ضعیف»، «از هم پاشیده»، و «بیمار». (40) اما جامعه مدنی عرب نمیتواند واجد هر دو دسته این صفات باشد، و احتمالاً واجد هیچکدام از آنها هم نیست. جامعه مدنی عربی در واقع شامل منافع و اجتماعات متعددی است که در سراسر کشورها و بخشهای جوامع این منطقه در نوسان است، و توان سیاسی آن هم در قبال چشمانداز اجتماعی منطقه بیشتر پیشداوریهای تلویحی محققان است تا یک بخش واقعیت بصورت تجربی.
با این حال، این درهمریختگی مفهومی هنوز هم با شدت ادامه دارد. مسیرهای جدید در تحقیقات، اجتماعات و انجمنهای دیگری را کشف کرده که نمیتوان آنها را به عنوان جنبشهای سکولار یا اسلامگرا طبقهبندی کرد، اما از اهمیت سیاسی و اجتماعی آنها نیز نمیتوان چشم پوشید. این گروهها شامل موارد زیر هستند:
شوراهای قبیلهای و قومی و نهادهای اجتماعی واسطهای، مثل نمونههای موجود در منطقه توسعهنیافته جنوب یمن؛ (41) شبکههای غیررسمی کمکهای خیریه محلهای که در محلات کلانشهرهای عربی مثل قاهره فعالیت میکنند؛ (42) احزاب قانونگذار حاشیهای که بیشتر مثل گروههای مدافع و وکالت کار میکنند تا مثل ماشینهای انتخاباتی، از این رو اینها شانس اندکی برای تشکیل حکومت دارند؛ (43)
سازمانهایی که خط فاصل میان دولت و جامعه را عریضتر میکنند، مثل بنیادهای اجتماعی اصلاحطلب تحت هدایت سلطنتطلبان در اردن؛ (44) تشکیلات فرهنگی قدیمی و ریشهدار مبتنی بر اعتبار مذهبی سنتی، مثل «علما» که تقریباً در تمام جوامع عربی حضور دارند؛ (45) و انجمنها و اجتماعات فرقهای، نظیر شوارها و باشگاههای فعال در لبنان. (46) این قبیل سازمانها متضمن اشکال بینظیری از بسیج اجتماعی- مجزا از دولت، اقتصاد، و خانواده – هستند، اما از سوی دیگر شباهت اندکی هم با الگوها و چشماندازهای غربی دارند. از این رو، بسیاری از تحلیلگرایان خارجی، پتانسیل این سازمانها را فراموش کرده و در عوض بیشتر روی برنامه کار متداول سازمانهای لیبرال و سکولار متولی امر جامعه مدنی تمرکز میکنند. این موضوع، بیشتر روی این نکته صحه میگذارد که مفهوم آشکار و ساده «جامعه مدنی عربی»، به دور از بیطرفی، برخی تصورات اصولی را – که عدم امکان تحمیل یک الگوی منحصر به فرد تغییر سیاسی را منعکس میکنند- پنهان میکند. در حقیقت، کار به جایی میرسد که یک نویسنده تمام تلاشها برای فراگیرکردن این مفهوم را بیاعتبار میکند: «تلاشهای صورت گرفته برای استقرار جامعه مدنی یا دیگر پیشنیازهای اصلاحات دموکراتیک، بیشتر نشاندهنده تمایل و شیفتگی محققان غربی است تا آنچه آنها درباره اوضاع اجتماعی جدید در خاورمیانه انجام میدهند.» (47) در واقع، اگر ناظران غربی بر این اعتقادند که جامعه مدنی عربی، بهترین امکان برای تحولات دموکراتیک در کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا را در پی دارد، باید پیچیدگیهای ذاتی را در به کارگیری این اصطلاح بحث برانگیز در سراسر جوامع ناهموار عربی تشخیص دهند.
دولت را وارد بازی نکنید: لیبرالیزه کردن، سرکوبی و رانتها
نظر به اینکه اولین مشکل، در زمینه مرزهای تیره و تار جوامع مدنی عربی است، دومین مسئله هم به منطق عملی نظریه جامعه مدنی مربوط میشود. روی هم رفته، پیشگویی اصلی ادبیات جامعه مدنی این است که: تقریباً دو دهه افزایش فعالیت در بخشهای اجتماعی و مدنی، بایستی حاکی از این باشد که نظامهای سیاسی اقتدارگرای عرب در حال حرکت به سمت تغییر رژیم هستند. با این وجود، جریان سریع و امواج فعالیتهای مدنی، نه از یک فرایند سخت و انعطافناپذیر دموکراسیسازی، بلکه بیشتر از یک تندخویی و حرص مستمر دولتها در حفظ و تقویت کنترل استبدادیشان حکایت دارد. از یک منظر مقایسهای، تنها اختلاف قابل تشخیص میان موارد موفقیتآمیز تغییرات در رژیمهای شکست خورده در زمینه توانایی دولت است: رژیمهای اقتدارگرا سرنگون میشوند، اگر و تنها اگر نخبگان حاکم فاقد اراده سیاسی، ظرفیت و استعداد فیزیکی، و یا هر دو، برای غلبه بر چالشهای پیش روی حکومتشان در طول دورههای بیثباتی باشند.(48)
سناریوهای اجرا شده در دیگر مناطق حاکی از آن است که آرایش گسترده فعالیتهای مدنی، بحران اعتماد را در مقابل حاکمان قرار داد، که این نیز به نوبه خود، با اعطای برخی امتیازات سیاسی به مخالفان – پس از یک دوره فشار بیامان – اراده و ظرفیت دولت برای سرکوبی را تضعیف کرد. یک مورد برجسته در این زمینه، تحولات سال 1983 آرژانتین است، هنگامی که ظهور مجدد اتحادیههای تجاری، انجمنهای صنفی و شغلی، و گروههای طرفدار حقوق بشر، شیوه عمل و راهحلهای نظامیان – که پس از شکست در جنگ فالکلند در حالت گیجی و نامتعادل بود – را تضعیف کردند؛ اگرچه ژنرالها منابع کافی برای سرکوبی را در اختیار داشتند، اما فاقد اراده لازم بودند و بدین ترتیب در عوض گزینه بازیابی نهادهای انتخاباتی را انتخاب کردند. لیکن، چنین توالی مورد انتظاری در جهان عرب رخ نداده است. در عوض، حکومتهای استبدادی عرب، از طریق کنترل و تحت انقیاد در آوردن جامه مدنی به عنوان بخشی از یک راهبرد گستردهتر برای بقا، مدیریت قوانین بازی به منظور خارج نگهداشتن دائمی امتیاز تغییر سیاسی از دسترس دیگران، اراده و ظرفیت خود برای حکومتکردن را حفظ کردهاند. این رژیمها همچنان به استعمال قوه قهریه عظیم الجثه خود برای مقابله با تهدیدهایی که از پائین سرچشمه میگیرد ادامه میدهند؛ و این موضوع پدیدهای است که نظریه جامعه مدنی برای پیشبینی آن شکست میخورد.
با وقوع جنگ اول خلیجفارس، اقتصاددانان و دانشمندان علوم سیاسی روی این نکته به توافق رسیدند که بیشتر رژیمهای خاورمیانه و شمال آفریقا به شرایط بحران رسیدهاند. در واقع همان طور که مدتها قبل «ساموئل هانتینگتون» نیز پیشبینی کرده بود، وقتی توسعه اقتصادی و توسعه سیاسی با سرعتهای متفاوتی جلو میروند، دولتهای عرب و بوروکراسی متورم و عظیمالجثه آنها نمیتوانند مدت زیادی سرعت و مسیر حرکت را هماهنگ با افزایش آرزوهای مردمی که آگاهتر و از نظر اجتماعی پرتحرکتر شدهاند، حفظ نمایند. (49) نارضایتی فراگیر به تدریج مشروعیت حکام اقتدارگرا را کمرنگ نمود؛ بدین ترتیب، دولتهای عرب خود را «تحت محاصره شهروندانی یافتند که وعدههای توخالی مسئولان، تحمل مقامات ازخودراضی و بیکفاییت و نالایق، آنها را خسته کرده بود.» (50) در اوایل دهه 1990، همزمان با آغاز رشد سریع درخواستها و شعارهای اصلاحطلبانه و یک جامعه مدنی در حال تولد، یک طیف گیجکننده از اصلاحات لیبرالی نیز به سرعت سراسر منطقه را فرا گرفت. چندین حکومت، مثل خاندان «صباح» در کویت، و رژیم «فهد» در عربستان سعودی، اقدام به تشکیل و تأسیس پارلمانهای ملی یا مجالس مشورتی نمودند؛ اقدامی که با وجود فرایند تاریک و مبهم تصمیمگیری درگذشته، گشایش روزنهای برای مشارکت عمومی به حساب میآمد. پرزیدنت «علی عبدا... صالح» در یمن و همچنین احزاب لبنان در دوران پس از جنگ نیز از طریق انعقاد پیمانهای اتحاد ملی، تعهد به قانونگذاری دموکراتیک و نهادینه کردن عدالت، به سالها فرقهگرایی و نزاع داخلی پایان دادند. حکام مستبد در دولتهای جمهوری، مثل «زین العابدین بن علی» در تونس، «حسنی مبارک» در مصر، و «امین رزوال» در الجزایر، بالاخره «تعدد» را پذیرفتند، که این تحول به معنای افزایش پلورالیسم سیاسی از طریق رفع محدودیتهای اعمال شده بر رسانهها، قانونی کردن احزاب جدید، و احترام به یک دیدگاه گستردهتر در زمینه حقوق بشر بود. حتی در کشورهای پادشاهی اردن و مراکش نیز، «ملک عبدا... دوم» و «ملک محمد چهار»: - پادشاهان جوان و غربگرا – با ایجاد یک روح مشارکت مدنی – که در دوران حکومت پدرانشان وجود نداشت، تحریک انتقادها از عملکردهای قبلی، پذیرش رقابت چند خرجی و آزادکردن مخالفان زندانی، یک گفتگوی ملی را در اواخر دهه 1990 به راه انداختند. فقط کشورهای لیبی، سودان، عراق، و سوریه از این موج لیبرالیزه کردن فرار کردند. به نوبه خود، سازمانهای جامعه مدنی نیز از طریق انجام اقداممات و فعالیتهای بیسابقه منطقهای و به منظور هدایت بیشتر حاکمان به سمت فرایند دموکراسی-سازی، از پیروزیهای جدید خود بهرهبرداری کردند.
با این وجود در طول دوره مذکور، جامعه مدنی رشد کرد، اما نه بواسطه عقبنشینی دولت از مواضع سابق، بلکه بدین دلیل که حکام اقتدارگرا، یک تاکتیک جدید کنترل را به کار گرفتند: آنها توانستند از طریق اعطای برخی امتیازات بسیار جزئی و ملایم اما از جهتی سنگین و بزرگ – بطوری که تحسین ناظران داخلی و خارجی را برانگیزد؛ به ایجاد تغییرات نظاممند و کنترل شده اقدام نمایند. در واقع، در این راهبرد حساب شده برای بقا، حکام مستبد عرب دست به انجام اصلاحاتی میزنند که رقابت سیاسی و مخالفتها و انتقادهای لیبرال و آزاد را تشویق میکند؛ اما از سوی دیگر، زمانی که اختلاف و نزاع مدنی میان گروههای مختلف – و دولت – به یک تهدید جدی تبدیل شود، دولت از حالت لیبرال خارج شده و ضمن تحدید امتیازات اعطا شده، سرکوبی و فشار را تشدید میکنند تا جایی که احساسات ضد رژیم فروکش کرده و متوقف شود. این نوسان مکرر میان تکثرگرایی کمرنگ و توقیف و سرکوبی خشونتآمیز، نیرنگ و فریبی است که «دانیل برومبرگ» آن را «لیبرالیزاسیون کنترل شده» مینامد: روشی که طی آن، حکومتها روزنهای را برای خروج بخار و فشار در مقابل گروههای مخالف قرار میدهند. در سیستم سوپاپ اطمینان، حداقل انتظارات مخالفان برای گشایش سیاسی برآورده میشود... اما در عین حال از اقدامات آنها در جهت تضعیف توان کنترلی رژیم نیز جلوگیری میشود.» (51) در واقع، دولت مدرن عرب، یک استاد سرکوبی باقی میماند: ستاد فرماندهی مجموعهای از بازیگران دارای قوه قهریه که خشونت، همکاری، و دیگر تاکتیکها را برای خنثیسازی چالشهای اجتماعی به کار میبرند. یقیناً جهان عرب یکپارچه و هماهنگ نیست، و متخصصان امور این منطقه سیرها و روشهای منحصر به فرد کنترل سیاسی را در دولتهای مختلف شناسایی کردهاند- مثل «دموکراسیسازی دفاعی» در اردن، (52) «لیبرالیزاسیون تاکتیکی» در یمن، (53) «دموکراسیسازی از بالا به پائین» در عربستان سعودی، (54) و مواردی از این دست اما با وجود این تنوع، در سراسر منطقه یک الگوی یکسان هم در تمام دولتهای عرب به چشم میخورد: اصلاحات مختصر و گزینششده که عمدتاً حاصل آن نوعی استبداد لیبرال شده است تا یک دموکراسی انتخابی؛ در نهایت این فرایند به «سیکل ممتدی میانجامد که در آن حاکمان از طریق ایجاد یک محیط قابل پذیرش از سرکوبی، کنترل، و گشایش جزئی، میتوانند مرزهای مشارکت عمومی را گسترش داده و مجدداً محدود نمایند.»(55)