جهاني شدن و مسئله تقليد(1)/ سخنراني كوروش صفوي

جهاني شدن و مسئله تقليد(1)

سخنراني كوروش صفوي

منبع: باشگاه انديشه 12/4/85



 به نظر می‌رسد فلسفه به عنوان مادر علوم، بین علوم نيست. به اين معني كه فلسفه مانند چراغي است كه در تاریکی نور مي‌اندازد و بعد انديشه‌ای ناب به دنبال دارد. وقتي كه تمام تاريكي روشن شد به دانشمندي كه در مورد علمی‌تحقيق مي‌كند، مسير را نشان مي‌دهد و مي‌گويد به سراغ آن برود و ببيند چه چيزی پيدا مي‌شود. به همين خاطر وقتي حركتي آغاز شد فلسفه خود را كنار می‌كشد و به دنبال مسير ديگري مي‌رود. مثلاً از قرن‌ها پیش يكي از سوالات فلسفي اين است كه اول مرغ به وجود آمده است يا تخم مرغ؟ در نهایت، اواسط قرن 20 مشخص شد تخم‌مرغ يك سلول است، بنابراین، ابتدا تخم مرغ بوده، و این موضوع از حالت فلسفی بودن خارج شده است و امروزه فيلسوفي راجع به اين كه اول مرغ بوده يا تخم مرغ، بحث نمی‌كند.

 در واقع این فلسفه بوده که حرکتی را آغاز کرده، و علومی دیگر مانند فيزيك ، زيست‌شناسي و... آن را دنبال می‌كنند. فلسفه جایی دیگر ناشناخته‌ای را در تاريكي پيدا مي‌كند و با نور خود آن را نشان می‌دهد، به همين دلیل فلسفه مادر تمامی‌علوم به نظر می‌رسد، و آن انديشيدن نابي است كه انسان با محدوديت‌هاي انساني خودش در جستجوی آن است.

در اوايل قرن 21 دیده می‌شود كه تقریباً در تمامی‌رشته‌ها سه نوع انديشمند وجود دارد؛ به عنوان مثال در رشته زبان‌شناسي يك مجموعه زبان‌شناس وجود دارد، که در واقع به دو مجموعه زبان‌شناس‌دان و خبرنگار زبان‌شناسي تقسیم می‌شوند.

زبان‌شناس كسي است كه در مورد زبان تحقیق می‌کند، فارغ از اين كه چه کسی چه چیزی گفته است، خود او می‌انديشد و به نتيجه مي‌رسد يا نمي‌رسد، سوالي را مطرح مي‌كند و به جواب می‌رسد يا نمی‌رسد.

 اما خبرنگار زبان‌شناسی به دنبال این است که در تاریخ چه افرادی چه حرف‌هایی زده‌اند. در واقع گزارش تهیه می‌کند.

گروهی فيلسوف هستند - فارغ از اين كه كانت چه گفته است،- خودشان می‌انديشيدند.و گروهی دیگردر پی این هستند که افلاطون چه گفته، ارسطو چه نظریه‌هایی داشته است و بر اساس آراء فردی به تقد و بررسي آراء ديگري مي‌پردازند . مجموعه‌ای به عنوان مخبر فلسفي هستند، و خبرنگار رشته فلسفه، كه خودشان در مورد موضوعی نمی‌اندیشند، فقط دنبال اين هستند كه چه کسی چه چیزی گفته و همان را گزارش می‌كنند.

فيلسوفي كه قرار است بينديشد چراغ(فلسفه) را در رشته‌هاي مختلف به کار می‌گیرد. اگر چراغ را روي يك مسئله اجتماعي در نظر بگیرد، فلسفه اجتماعي پيش مي‌آيد و اگر در يك نقطه كور تاريكي نکته‌ای پزشكي پيدا كند همان را بررسی می‌کند. بنابراین فيلسوف، هيچ محدوديتي براي انديشيدن ندارد.

به عنوان مثال واکسن‌هایی که ساخته شد و وارد بازار شد، به فیلسوف این امکان را می‌دهد که بنشيند بيماري‌هايي كه آن موقع تا به امروز به‌وجود آمده، براساس وجود پنيسيلين يا آنتوبيوتيك‌ها به كجا رسيده. در گذشته زمانی که کسی دچار سرماخورگی می‌شد، کمی آش به او می‌خوراندند و کمی استراحت می‌کرد و در نهایت آنتی‌بیوتیکی می‌خورد، که همان آنتي‌بيو‌تيك مجموعه‌اي از ميكروب‌ها را می‌كشت و مجموعه‌اي از ميكروب‌ها در بدن من نسبت به آن اندازه آنتي‌بيوتيك مقاومت مي‌كردند و قوي‌تر می‌شدند. ميكروبی كه قوي می‌‌شد، باعث می‌شود فرد مجدداً مجبور شود مقدار بيشتري آنتي‌بيوتيك مصرف كند.

امروزه يك فيلسوف می‌تواند بيايد اين سوال را مطرح كند كه آيا با اين شرايطي كه وجود دارد ممكن است روزي آدميزاد عطسه‌ای بكند، سپس ميكروبی از دهانش خارج شود، و او مجبور شود آن را  بكشد. ممكن است این موضوع مضحک باشد. اما اگر همان زمان که می‌خواستند مسئله آنتي‌بيوتيك را مطرح کنند، می‌گفتند؛ 50 سال ديگر كار به جايي می‌كشد كه باید يك ميليون واحد پنيسيلين روزي سه مرتبه مصرف شود كه فقط عطسه کردن درمان شود، ممكن بود اطباء بسیار تعجب كنند. 

در هرحال فيلسوف اين اجازه را دارد كه بينديشد. در صورتي كه يك پزشك به اين موضوع بينديشد ولي فيلسوف مجاز است. يك انديشمندي است كه انديشه‌اش در فضاي محدوديت‌هاي علمی‌به وراي می‌سد.  که البته به دلیل گستردگی مطالب در این مبحث نمی‌گنجد. همه آنچه گفته شد یک نظریه است که احتمال رد یا قبول آن وجود دارد. و این مقدمه‌ای برای فهم و درک مطالب قبل و بعدی به شمار می‌رود.

 حال باید بررسی کنیم که در فلسفه اجتماعی، استعمار با جهانی شدن چه همسویی، تقابل و چه تشابهی دارد؟

 در اینجا بار عاطفی کلمه استعمار مطرح نیست.  خوب یا ید بودن کلمه استعمار و مستعمره نیز بررسی نمی‌شود. فيلسوف نیز زمانی که می‌انديشد به خوب یا بد بودن موضوع مورد انديشه اهمیت نمی‌دهد. اگراخلاقيات را کنار بگذاريم و لغت مستعمره را از عربي آن معنی کنیم،  به معني آباد شدن است. يعني اعتقادشان اين بوده كه؛ در دوره دمشقي‌ها، هر جایی که زير سلطه حكومت دمشق و بغداد بود يعني به آبادانی رسیده است. معنی لاتین آن نیز به معني آبادي است.

استعمار به دو گروه خرد و کلان تقسيم می‌شود:

استعمار خرد، همان شرايط شناخته شده است. اگر از نظر تاريخي و بدون شناخت مسئله بررسی کنیم، يكي از بزرگترين استعمارگرهاي جهان، كشور خودمان بوده است. قرن‌ها و قرن‌ها كشورهايي وجود داشتند كه زير سلطه‌اش بودند. سپس ايران قرن‌ها مستعمره مغول‌ها، حكومت دمشق و بغداد و... بود. تقریبأ از اواسط قرن 15 ياشايد 50 ميلادي به بعد، شکل تعریف شده آن استفاده می‌شود. مثلاًحكومتي كشوري را كه تحت اختيارش نيست در اختیار می‌گيرد و قانون خود را بر آن‌جا تحكيم می‌كند. اين دوره تا سال 1970 در تاریخ وجود دارد كه مثلاً پرتغال‌ها در همان 20-30 سال گذشته نمی‌توانستند از حوضه بيرون بروند. هنوز هم آنجا را بخشي از كشور خودشان می‌دانستند. و اين استعمار همان استعمار خرد است به اين معني كه اين نوع استعمارگر می‌داند كه اينجا مستعمره شده وآن كسي هم كه در اينحا زندگي می‌كند می‌داند كه تحت سلطه استعمار است. در اين چنين شرايطي مثلاً هندوستان در حدود 150 تا 200 سال در استعمار خرد انگليس بوده، يعني هند می‌دانسته كه  به نوعی انگليس آن را تحت نظر و سلطه دارد و این واقعيت است، و انگليس هم می‌دانسته كه اين كشور زير سلطه‌اش هست بخشي از مستعمراتش به شمار می‌رود.

اما استعمار كلان شرايطي هست كه استعمار را درك نمی‌كنيم وبه همين جهت در شرايط استعمار قرار می‌گيريم. به عنوان نمونه؛ فرض كنيم می‌خواهیم فرودگاهی در تهران تأسيس كنیم. قطعأ باید پارامترهایی رعایت شود در غیر این صورت فرودگاه بين المللي به حساب نمی‌آید. اين پارامترها چيست؟ فرودگاه بايد جایی باشد که هواپيمايي مانند بويينگ 777 روي آن فرود بيايد. اگر باند اين فرودگاه توانست در اين شرايط قرار بگیرد ما می‌توانيم فرودگاه بين المللي بزنيم. هواپيما را ما نمی‌سازیم، اما هواپيما به ما تحميل می‌شود براي اين كه فرودگاه به اين صورت بين‌المللي  نامیده شود .

یا اینکه زمانی که به كتابخانه می‌رويم، می‌بینیم پشت كتابها يك فهرستي وجود دارد كه شماره‌ها را روی آن نوشته‌اند. این نوع رده‌بندي كتاب، از كتابخانه كنگره آمريكا آغاز شده و در سطح دنيا به همه جا تحميل می‌شود، به گونه‌ای كه  به همه گفته می‌شود؛ اگر قرار است كتابخانه‌اي داشته باشيد بايد اين فهرست نويسي را ارائه بدهيد.

 یا به عنوان مثال فرض كنيد يك مالزيايي هستید و در شركت ميتسوبيشي (كه متعلق به ژاپن است) در مالزی كار می‌كنید، در كوالالامپور، به عنوان كارمند ميتسوبيشي تابع تمامی ‌قوانيي هستید كه از ميتسوبيشي توكيو به شما تحميل می‌شود. پس ساعت کاریتان نیز بر اساس آن چيزي كه از توكيو محاسبه می‌شود بايد انجام گیرد.

به عبارتی ساده‌تر، پلاك اتومبيل را در نظر بگيريد، سال‌هاست که می‌گوييم پلاك‌هاي اتومبيل ما در حال تعویض است. در حال حاضر به گونه‌ای بزرگ درآمده كه در اصل به ما تحميل شده، كاري به نمره پلاك و اندازه‌اش نداریم، اتومبیل كه وارد كشور می‌شود جاي پلاكي كه گذاشتند به شكلي است كه بايد اين نوع پلاك در آن قرار بگيرد. بنابراين شما پلاك را بر اساس نوع طراحی شركتي كه خودتان هيچ نقشي خودم در آن نداشتید انتخاب می‌كنید. به این ماجرا در چين توجه كنيد!  ببینید چه پیش می‌آید؟ چيني‌ها خطشان را از بالا به پايين می‌نويسند و پلاكشان را هم از راست به چپ می‌خوانند. از بالا به پايين يا از راست به چپ. از زماني كه شرايط چين به شكلي شده كه با بازارهاي اروپايي و آمريكايي در تقابل قرار گرفته پلاك‌ها به اين گونه می‌شود. پلاك‌ها به شكل مستطيل و نوشته‌هاي چيني از چپ به راست نوشته می‌شود . تفاوتی ندارد، مسئله این است که ممكن است  این طراحی شرايطي را براي كشوري ايجاد كند كه مسيرنگارش خطش عوض شود.

مثلی دیگر، اگر از ما بپرسند در كجاي دنيا زندگي می‌كنيم، می‌گوييم در خاورميانه. اين اصطلاح خاورمیانه از کجا آمده است؟ در زمان جنگ‌ جهاني دوم انگليسي‌ها براي اينكه بر مناطق مختلف جغرافيايي جهان، نبردهايشان را مشخص كنند، كشورهاي شرقي را براساس جايي كه انگليس قرار داشته، به نام خاور دور و خاور نزديك و...... نامگذاری کردند.

ما در خاورميانه زندگي نمی‌كنم. در ايران زندگي می‌كنیم. خاورميانه هم برايما تعريف نشده است. خاورميانه كجاست؟ اگر قرار باشد همين را تقسيم بندي انجام بدهیم كه ايران مركز اين طبقه بندي بود، مسلماٌ به عنوان مثال چين خاور نزديك قرار می‌گرفت، يا اینکه مثلاً پل خاورميانه. اگر از آن سمت عبور می‌کرد لس‌آنجلس خاوردورقرار می‌گرفت. بنابراين با توجه به شرايطي كه وجود داشته و دارد می‌توان استعمار كلان را تعریف کرد.

 پارامترهای جهاني شدن در دسترس ما نيست. مثلاً می‌بینیم که يك يخچال را تبليغ می‌كنند نوشته يخچال با برچسب استاندارد CD آلمان يا ايزو 9002  اين يعني چي؟ يعني اینکه شما ‌بايد پارامترها را در نظر بگيريد، اگر اين پارامترهای مطرح شده كه به گونه‌ای بود كه تاييد شود، به شما يك مهرداده می‌شود، كه اين مهر را روي يخچال بزنید، آن مهر نشان می‌دهد كه اين يخچال با ملاكهاي صاحب کار مطابقت دارد، به اين سيستم جهاني شدن ‌گفته می‌شود.

ابتدا نباید خوب است يا بدبودن در نظر گرفته شود، زمانی می‌بينيم نهادينه می‌شود يعني ما فراموش می‌کنیم در يك سيستم جهاني تحت يك شرايط خاصي قرار گرفتيم و يك چيزهايي را انتخاب كرده‌ایم. زمانی که به تدریج نهادينه شد شرايطي پيش می‌آيد كه آن استعمار كلان كه مطرح خواهد شد نمود می‌کند. مثلاً  می‌گويیم در دانشگاهي كه کارها به این صورت انجام شود، موسسه‌اي خصوصي در آمريكا پارامترهايي را در نظر می‌گیرد که یکبار چاپ بشوند، اين نويسنده بايد بالاي مقاله چه چیزی بنويسد، و در پايين چه چیزی و.... پارامترهايي را انتخاب می‌كنند و بعد اين موسسه خصوصي اعلام می‌‌کند كه ما در سطح دنیا اين اندازه مجله داريم كه با اين پارامترها ترتيب داديم اين موسسه همان نهاد ISI را ارائه می‌دهد، در واقع خود را به مجله‌هاي اطراف تحمیل می‌کند. بعد می‌آيد می‌گويد ببينيم استادهاي كدام دانشگاه در اين نوع مجله‌ها مقالات بیشتری دارند. (همه اینها يك بازيست)  كار هر کس به خودش مربوط است، مثلاً ما می‌خواهیم براي كسي مقاله بنويسم‌ كه  می‌خواند قرار نيست این مقاله  در لس‌آنجلس خوانده شود، در ايران خوانده می‌شود. پارامترهایم را باید خودمان انتخاب كنیم. آنها می‌گويند نه اين شرايط را انتخاب كنيد. بعد هم می‌گويند در چنين شرايطي نسخه دانشگاهها اين طور می‌شود. دانشگاه ابتدا بر اساس پارامترهایش اقدام می‌کند، اين را در جرايد می‌نويسند، به دست وزارتخانه ما می‌رسد، وزارتخانه ما می‌بيند فهرستي از دانشگاه‌ها درست شده و هيچ‌كدام از دانشگاه‌هاي ما در اين فهرست مثلاً صفحه‌هاي اول نيست، خوب چه می‌كند؟ شرايطي را ايجاد می‌كند كه دانشگاه‌ها بتوانند در آن فهرست قرار بگيرند، بنابراين به گونه‌ای اين موضوع به استاد منتقل می‌شود. می‌گويند كه اگر شما در فلان مجله مقاله بنويسيد، اعتبارمان بالا می‌رود. اين هم هيچ مشكلي ندارد. مطلب از اينجا شروع می‌شود بعد از تمامی ‌اين حرفها  كه پايه‌اش يك شركت خصوصي بود و هيچ ربطي به دانش و پايه‌هاي علمی ‌نداشته است، حال مثلاً اگر ما در يكي از مجله‌هاي ISI  مقاله‌ای نوشتیم، به كسي كه ننوشته فخر بفروشیم، اصلاٌ از روز اول این ملاک نبود، ما در يك مسير علمی‌شدن كاذب استعماري قرار گرفتیم ملاك‌ها را هم خودمان تعيين كردیم .

مثالی دیگر اینکه؛ بين حتي خود ما اين مسئله مطرح می‌شود كه می‌گوييم يك مقاله‌ای كه می‌نويسيد حداقل 30-40 مرجع انگليسي خوب در آن باشد. اين يعني چي؟ یعنی اينکه وقتي بخواهیم در مقاله 10-15 صفحه‌ای40 ارجاع انگليسي داشته باشد، اين مقاله ترجمه است، يعني بايد اين مقاله را بنويسید، ترجمه كنید بعد ارجاع بدهید. هر چه قدر ارجاع ما بيشتر باشد يعني انديشه خودمان در آن مقاله كمتر بوده است. ولي اين برايمان نهادينه می‌شود يعني به گونه‌ای كه  وقتي می‌خواهیم ببينم يك مقاله اعتبار علمی‌دارد يا نه، چون اين ماجرا را خودمان هم پذیرفتیم نگاه می‌كنیم به چند نفر ارجاع داده‌اند. اگر يك مقاله‌اي با 30 منبع ارجاع و يكي ديگر با 3 منبع  نوشته شود. حتما آن مقاله‌ای كه 30 منبع ارجاع دارد اعتبارش بيشتر است.

 

ادامه دارد...