جامعه مدني و دموکراسيسازي در جهان عرب(1)
نويسنده: شون ال. يام*
مترجم: مهدي كاظمي
منبع: باشگاه انديشه 14/4/85
اين مقاله، نظريه «جامعه مدني» - يک فرضيه غالب در تحليل سياسي وضعيت کنوني جهان عرب – را مورد انتقاد قرار ميدهد. در نظريه «جامعه مدني» اينطور تصور ميشود که فعاليتهاي قوي، مؤثر، و مداوم اجتماعي ميتواند به تحولات دموکراتيک در رژيمهاي عربي منجر شود. اول اينکه اجماع اندکي در زمينه تعريف و توصيف جامعه مدني در متن جهان عرب، در ميان تحليلگران به وجود آمده است. نکته مهم دوم اين است که توسعه سالهاي اخير بخش مدني در جهان عرب، بيشتر يک کارکرد راهبرد حکام مستبد به منظور آزادسازي کنترل شده است، تا تضعيف اين قبيل حکومتها؛ اين بدان معني است که اراده، ظرفيت، و توانايي دولتهاي عرب براي سرکوبي همچنان حفظ خواهد شد. و نهايتاً اينکه، ناظران بايد در تأييد جامعه مدني بعنوان نقطهاي در مقابل اقتدارگرايي خشن در خاور ميانه، دقت بيشتري به خرج دهند.
از اوايل دهه 1990، و به ويژه از تاريخ 11 سپتامبر 2001، ناظران غربي «جامعه مدني» را به عنوان پيش شرط تحول دموکراتيک در کشورهاي عرب خاورميانه و شمال آفريقا در نظر گرفتهاند. انعکاس تحولات سياسي اخير صورت گرفته توسط مردم در گرجستان، اوکراين، و قرقيزستان، و همچنين نمايش «قدرت مردم» منطقه در نيمه اول سال 2005 – از اعتراضات سراسري بر ضد سوريه در شهر بيروت تا صفآراييهاي طرفداران دموکراسي در قلب شهر قاهره – به نظر ميرسد اعتبار و صحت اين فرضيه را تقويت کرده است. محققان غربي، آژانسهاي دخيل در امر توسعه، و سياستمداران اينطور استدلال ميکنند که اگر سازمانهاي متولي جامعه مدني (CSOS) در جهان عرب به اعمال فشار بر حکومتهاي اقتدارگرايي اين کشورها، به منظور دستيابي به اصلاحات مفيد موردنظر، ادامه دهند، آنگاه موج تحول سياسي سراسر منطقه را فرا خواهد گرفت؛ به همين دليل، سيلي از حمايتهاي مالي، معنوي، و ديپلماتيک بين المللي به طرفداري از اين سازمانها – به عنوان يک نيروي محوري و مؤثر در تحريک و تسريع شکست و سرنگوني استبداد عربي – به راه افتاده است. در حقيقت چنين عملياتهايي براي تغيير رژيمهاي عرب خاورميانه و شمال آفريقا، آن هم از طريق تقويت جامعه مدني – به عنوان پيش نياز اساسي ايجاد دموکراسي – تاکنون سابقه نداشته است.
ليکن ممکن است فعاليتهاي مدني و اجتماعي (هر چند با حرارت و اشتياق هم صورت گيرند) در ايجاد هر گونه بهار دموکراسي در جهان عرب با شکست مواجه شوند، چرا که « نظريه جامعه مدني» بواسطه وجود دو مشکل اساسي از وضعيتي لرزان و شکننده برخوردار است. اول اينکه، در جهان عرب هيچگونه اجماعي بر سر تعريف دقيق محدود سازمانهاي متصدي جامعه مدني عربي وجود ندارد. اين فقط يک مشکل زبانشناختي نيست؛ براي نمونه، اينکه آيا اسلامگرايان هم به عنوان بخشي از حيات اجتماعي در نظر گرفته ميشوند يا نه، نشان دهنده وضعيت دشواري است که پيش روي محققان و دانشگاهيان و فعالان اين عرصه قرار ميدهد، چرا که اين افراد در مورد توانايي و خواست اين قبيل گروهها در حمايت از اهداف دموکراتيک، اطمينان کافي ندارند. علاوه بر اين، ارزيابي و سنجش محسوس و ملموس «قدرت» يا «ضعف» جامعه مدني عربي به گروههايي بستگي دارد که تحليلگرايان سياسي از نظر راهبردي آنها را مدنظر دارند.
دوم اينکه، فرض اصلي در نظريه جامعه مدني اين است که بخش مدني و اجتماعي، بواسطه نيروي جمعي و منافع عمومي، ميتواند حکومتهاي استبدادي را مجبور کند تا در راه دموکراسيسازي گام نهند. ليکن، پس از گذشت دو دهه اکنون تجربه ثابت کرده است که دولتهاي عربي به منظور کنترل فشار از سوي فعالان اجتماعي و مدني، از يک راهبرد دورهاي و سيکلي «آزاد سازي- فشار مجدد» استفاده کردهاند. در نتيجه، رستاخيز و تجديد حيات جامعه مدني در جهان عرب – که باعث خوشحالي عده زيادي شده است – حکايت از عقبنشيني رژيمهاي مستبد ندارد، رژيمهايي که هنوز نه تنها در دستيابي به خواستهها و اهداف سياسي خود محکم ايستاده و ظرفيت فيزيکي خود براي اعمال فشار مجدد را افزايش ميدهند، بلکه عليرغم شکافهاي موجود و کمبود منافع اقتصادي و مشروعيت سياسي، غريزه سرکش بقاي خود را تقويت ميکنند.
البته هدف از طرح اين استدلالها، از اعتبار انداختن مطالعه مستمر در مورد جامعه مدني در جهان عرب نيست. روي هم رفته، در غيبت رقابت سياسي چند حزبي قابل توجه و مؤثر، بيشتر فعاليتهاي سياسي ضد دولت از طريق مسيرها و فضاهاي خارج از رژيم صورت ميگيرد. با اين حال، از تمام اين شرايط نميتوان نتيجه گرفت که جامعه مدني ميتواند بيماري استبداد جوامع عرب را درمان کند يا حتي بهبود ببخشد. سازمانهاي متولي جامعه مدني تاکنون در مسئوليتپذير ساختن پادشاهان و رؤساي جمهور در اين کشورها (به صورتي که حقيقتاً پذيرش و حاکميت دموکراسي انتخابي را جدي گرفته و در از بين بردن نهادهاي اعمال فشار و قواي قهريه بکوشند) شکست خوردهاند. به طور خلاصه، توجه به پتانسيل جامعه مدني همواره بايد با هر گونه پيشبيني در مورد دموکراسي عربي همراه باشد.
بنيانهاي نظري: جامعه مدني و استبداد عربي
مفهوم «جامعه مدني» با پايان جنگ سرد در علوم اجتماعي مغرب زمين پديدار شد، هنگامي که دانشمندان علوم اجتماعي به منظور توضيح و تفسير موج آينده تحولات دموکراتيک در سراسر جهان، اين مفهوم را از تاريخ اروپا به عاريت گرفتند. مجموعهاي از محققان «نئو – توکويلي» همواره اين ادعاي ساده وبياهميت را تکرار کردهاند که «بدون جامعه مدني، خبري از دموکراسي نيست.» (1) اگرچه نظريه جامعه مدني متضمن چندين فرضيه مجزا است، اما مناسبترين فرضيه براي بحث ما اين است که: در شرايط حکومت استبدادي، يک زندگي فعال و پويايي اجتماعي و مدني – شامل سازمانهاي مستقل و داوطلب، جداي از دولت – ميتواند از طريق به چالش طلبيدن رهبران مستبد و مجبورکردن دولت براي پذيرش اصلاحات ليبرال، ماشه تحولات دموکراتيک را بچکاند.
در ترتيب کلاسيک اين نظريه، سالها سركوب رسمي توسط دولتهاي استبدادي، در نهايت به آغاز فعاليتهاي سياسي در ميان گروههاي اجتماعي و مدني منجر ميشود، که اين گروهها نيز به نوبه خود دست به سازماندهي يک توده منتقد براي مقاومت در برابر رژيم ميزنند. نيروي عظيم اين فشار از سوي مردم در نهايت نخبگان حاکم را وادار ميکند تا ضمن پذيرش تدريجي تغييرات، به قراردادهايي هم تن دردهند که سرانجام اين مجموعه را به سمت يک تحول نهادي کاملاً مستعد در زمينه دموکراسي انتخابي هدايت ميکنند. (2) يک بخش قابل توجه از ادبيات علوم سياسي به بررسي و پيگيري نقش سازمانهاي متولي جامعه مدني در هزيمت و شکست حکومتهاي استبدادي در آمريکاي لاتين، اروپاي مرکزي و شرقي، آسياي شرقي، و آفريقاي زير خط صحرا اختصاص دارد. در تمام اين مناطق، جامعه مدني از طريق مهار و کنترل تهديدات و قوه قهريه دولت، بالا بردن هزينههاي عمومي سرکوب و تهديد، و همچنين جلب حمايتهاي بين المللي از اصلاحات، فرايند دموکراسيسازي را تسهيل نمود. (3) تا اواسط دهه 1990، در محافل آکادميک و سياسي در غرب بر سر اين موضوع که ظهور يک جامعه مدني پويا بطور خودکار به استقرار دموکراسي منجر ميشود، اجماع کامل وجود داشت. طبق يک گزارش در همين راستا، مقاومتهاي مدني نقش کليدي و اساسي را در پيشبرد و موفقيت 50 مورد از 67 مورد تحول در حکومتهاي استبدادي در نقاط مختلف جهان بازي کرده است. (4) بدين ترتيب، تصاوير اسطورهاي از مخالفتهاي آرام و عاري از خشونت – بايکوتها و تحريمها، اعتراضات، اعتصابات، و ديگر اشکال نافرماني – به نمادهاي شيک و روزآمد تحول دموکراتيک تبديل شدند.
چنين استدلالهايي به تدريج به تحقيقات منطقه خاورميانه و شمال آفريقا نيز سرايت کرد، منطقهاي که حکومتهاي استبدادي موجود در آن هنوز هم در جهان، استثناء هستند. البته در اين منطقه پهناور تنوع سياسي جالب و چشمگيري هم وجود دارد؛ دولتهاي افراطي مثل سوريه، ليبي، و سودان در زمينه تحت فشار قرار دادن تکثرگرايي اجتماعي و ريشهکني اختلافات از طرق مسالمتآميز، از ديگر همسايگان خود بسيار جلوتر هستند، در حالي که کشورهاي ليبرالتر مثل اردن، کويت، و مراکش، در صدور اجازه براي فعاليتهاي مدني و همچنين در زمينه تنوع در وروديهاي سياسي و حکومتي، بسيار نرمتر عمل ميکنند. علاوه بر اين، بيش از نيمي از کشورهاي عرب از اواخر دهه 1990 تاکنون دست به تشکيل پارلمانهاي ملي منتخب زدهاند، و حتي ميزان شاخصهاي اساسي مثل رسانهها و آزادي بيان نيز در ميان اين کشورها متنوع است. با تمام اين اوصاف، واقعيت غيرقابل چشمپوشي در اين منطقه اين است که انتقال و تغيير قوه مجريه از طريق صندوق رأي به ندرت رخ ميدهد، و درست به همين دليل – يعني غيبت رقابت صحيح سياسي براي به دست گرفتن مناصب اصلي قدرت – تقريباً تمام کشورهاي عرب در تعريف خود به عنوان يک رژيم دموکراتيک شکست ميخورند. (5)
پس از اولين جنگ خليجفارس، متخصصان منطقهاي مجدداً مجموعه واژگان و اطلاعات خود را قاعدهمند کرده و بحث در مورد جامعه مدني به عنوان عامل انتقادي در دموکراسيسازي «سيسيفياني» را آغاز کردند [سيسيفوس در افسانههاي يونان باستان محکوم بود که سنگي را از پائين کوه به قله آن بغلتاند، اما وقتي به قله ميرسيد، سنگ به پائين ميافتاد و او مجبور بود دوباره اين کار را انجام دهد]. آنها نتوانستند بخوبي اين عقيده «ارنست گلنر» را منعکس کنند که اين جوامع «از ايمان و اعتقاد اشباع شده و در حقيقت از افراط در ايمان رنج ميبرند، اما در مقابل اشتياق اندکي را براي جامعه مدني از خود بروز ميدهند.» (6) اين محققان به اين نتيجه رسيدهاند که انجمنهاي مستقل و خودمختار در اين جوامع از زمان حکومت عثمانيها پيدا شده؛ سپس در دوران امپرياليسم اروپايي توسعه يافته، و پس از آن در دوران حاکميت پوپوليسم پس از استعمار از حالت بسيج خارج شدند؛ و نهايتاً در اواخر دهه 1980، هنگامي که ضعفهاي کلان اقتصادي، امواج جمعيت جوان، و التهابها و جنجالهاي فرهنگي و فکري دست به دست هم موجب نااميدي گسترده از دولتها شدند، رنسانس جامعه مدني اتفاق افتاد. (7)
از اين رو، رژيمهاي استبدادي جهان عرب، همانند ديگر جوامع داراي حکومت استبدادي بوده و اکنون در حال دموکراسيسازي هستند، اکنون شاهد انفجار عظيمي در شکل و اندازه فعاليتهاي اجتماعي هستند. شکست سخت حاکمان در زمينه پاسخگويي صحيح به درخواستهاي اقتصادي و سياسي مردم، فضاي عمومي را ايجاد کرد تا گروههاي جديد بتوانند «به جذب پيروان خود پرداخته، يک شکل بوروکراتيک از حکومت را توسعه داده و الترناتيوهاي سياسي را ايجاد نمايند.» (8) در همان زمان که فعالان اجتماعي امواج اختلاف عقيده را تحريک ميکردند، شهروندان نيز به شکلي بيسابقه وارد حيات سياسي ميشدند، (9) و اين در حالي بود که نخبگان از خود راضي حکومتي به دليل کاهش درآمدهاي بادآورده و همچنين شورشهاي اجتماعي تقويت شده توسط رشد اقتصادي آهسته، هنوز در حالت گيجي و حيرت به سر ميبردند. (10) به همين دليل ناظران به اين نتيجه رسيدهاند که هرگونه فرايند پايدار دموکراسيسازي در جهان عرب به دو عامل نياز دارد: اول، يک جامعه مدني قوي و مؤثر؛ و دوم محيطي که رهبران بتوانند در آن منابع خود را متحد کرده و نيروهاي اجتماعي خود را از آن طريق براي به مبارزه طلبيدن دولت، هدايت کنند. (11) برحسب تعداد کلي و مجموع سازمانهاي متولي امر جامعه مدني و همچنين «تراکم» اين سازمانها (کميت و تعداد اين سازمانها به ازاي هر 100 هزار نفر ساکن در منطقه)، مصر، مراکش، الجزاير، لبنان، و دولت خودگردان فلسطين از بزرگترين و فعالترين، و کشورهاي ثروتمند نفتي حاشيه خليجفارس از ضعيفترين جوامع مدني برخوردار هستند و ديگر کشورهاي عربي نيز در ميانه اين دو قرار دارند.
حاميان سياسي، کارگزاريهاي حمايتي و نهادهاي مالي بين المللي فعال در زمينه ارتقاء و پيشرفت دموکراسي هم به نوبه خود جامعه مدني را به عنوان يک ابزار مؤثر جادويي عليه استبداد عربي معرفي ميکنند: نيروهاي اجتماعي در حال رشد و نمو ميتوانند نيروهاي دموکراسيساز آينده را تحريک کرده و حکام مستبد را وادار به پذيرش تعهداتي در زمينه حقوق سياسي، انتخابات بيطرفانه، و آزاديهاي مدني نمايند. (12) از اوايل دهه 1990، کمک به رشد و تقويت جامعه مدني به محور تلاشهاي بين المللي براي پيشرفت دموکراسي در منطقه خاورميانه و شمال آفريقا تبديل شده است. (13) «برنامه توسعه ملل متحد»، جامعه مدني را به عنوان ستون و رکن حياتي در حفظ و تقويت فرايند توسعه انساني و همچنين پرورش حکومت سياسي شفاف تعريف ميکند؛ (14) «بانک جهاني» و «کميسيون اروپايي» (EC)، بخش گستردهاي از کمکهاي خود را براي حمايت از جامعه مدني اختصاص داده و با گذر از حکومتها، اين کمکها را مستقيماً به گروههاي معين واگذار مينمايند؛ (15) و بنيادهاي آمريکايي مثل «بنياد فورد» و «بنياد کمکهاي ملي براي دموکراسي» هم با ايجاد رقابت ميان سازمانهاي متولي جامعه مدني در جهان عرب آنها را به فعاليت بيشتر تشويق کرده و با دادن پاداشهايي مثل کمکهاي مالي، کارگاههاي آموزشي، و مبادلات متنوع، به رشد و نمو آنها کمک ميکنند.
کمکهاي مستقيم دولت آمريکا نيز منعکس کننده همين الگوها است. راهبرد ايالات متحده براي حمايت و تأييد دموکراسيسازي در جهان عرب، بر يک «منطق تدريجي» و گام به گام مبتني است که عبارت است از برنامههاي کوچک متعدد که منابع را به سمت گروههاي اصلاحطلب در درون بخشهاي قانونگذاري، قضايي، اقتصادي، و مدني هدايت ميکند. مدتها است مقوله جامعه مدني بيشترين توجه را به خود جلب کرده است بين سالهاي 1991 تا 2001، «آژانس توسعه بين المللي ايالات متحده » (USAID)، مبلغ 150 ميليون دلار را براي پشتيباني از طرحهايي که در راستاي تقويت جامعه مدني بودند، اختصاص داد؛ جالب است بدانيم کل بودجه اختصاص يافته از سوي انجمنهاي خيريه بين المللي براي پيشرفت دموکراسي در منطقه خاورميانه و شمال آفريقا در همين دوره زماني، حدود 250 ميليون دلار بود. (16) از سال 2002، «طرح مشارکت خاورميانه» وزارت امور خارجه ايالات متحده نيز از طريق اعطاي ميليونها دلار کمک مالي مستقيم، و همچنين برگزاري سمينارهاي سطح بالا ميان سازمانهاي برجسته متولي امر جامعه مدني و همتايان دولتي آنها، رشد و تقويت جامعه مدني در جهان عرب را هدفگيري کرده است. و نهايتاً نحوه بازسازي عراق توسط ايالات متحده آشکارترين نشانه عزم آمريکا در اين زمينه است: تنها در طول سال 2004، «آژانس توسعه بين المللي ايالات متحده» و شرکاي خصوصي آن، بيش از 730 ميليون دلار را براي احياي مجدد حيات مدني در عراق سرمايهگذاري کردند. (17) از برنامه «کار براي آزادي» ايالات متحده تا «طرح بارسلون» کميسيون اروپايي، و از هدف بانک جهاني براي «توسعه پايدار» تا هدف برنامه توسعه ملل متحد براي «حکومت خوب»، همه راهبردهاي متنوع بازيگران غربي طرفدار دموکراسي در حال نزديک شدن به هم هستند و همه يک نقطه را مدنظر دارند: حمايت از جامعه مدني عربي از طريق حمايتهاي ديپلماتيک، مالي، و معنوي، با اين آرزو که افزايش تدريجي مخالفتها از پائين بتواند تغييرات و تحولات مهمي را در رژيم (از بالا) موجب شود.
با اين حال و عليرغم اين جديت و اشتياق، واقعيت تلخ اين است که تقريباً دو دهه پس از اينکه محققان در باب مزايا و تأثيرات مثبت تجديد حيات و تقويت آن سخنها گفتند، نظريه جامعه مدني، تاکنون در زمينه راندن دولتهاي عربي به سمت تحولات دموکراتيک، آن هم از طريق تضعيف بنيانها و نهادهاي استبدادي، هيچ نتيجه چشمگيري را در برنداشته است. در اوايل دهه 1990، در بيشتر کشورهاي عربي به سازمانهاي متولي امر جامعه مدني به عنوان نمادي از اصلاحات ليبرال نگريستند که به تازگي به اين جوامع وارد شده بود، و همين نگرش سالها اين سازمانها را در حالت سکون نگه داشت؛ و اين در حالي بود که چندين کشور مثل مصر و تونس، حتي با عقبگرد بيشتر به سمت استبداد، اين دهه را با محدوديتهاي بيشتر و شديدتر روي آزاديهاي مدني و تکثرگرايي سياسي به پايان رساندند. علاوه بر اين، سه مورد از مهمترين پيشرفتها در فرايند دموکراسيسازي در خاورميانه و شمال آفريقا در سال 2005-انتخابات ملي و رقابتي در دولت خودگردان فلسطين، عراق، و لبنان – نه در نتيجه سالها مبارزه سخت توسط فعالان مدني در داخل کشور، بلکه عمدتاً به دليل فشارها و شوکهاي آني سياسي و نظامي (مثل مرگ ناگهاني«ياسر عرفات»، سرنگوني رژيم «صدام حسين»، و فشار بين المللي براي خروج سوريه از لبنان) رخ دادند. حقيقت اين است که اکنون حکام و حکومتهاي استبدادي عرب به شدت دچار ضعف و اضحملال شدهاند، اما نه به واسطه فشارهاي مدني، بلکه به دليل تهاجمهاي خارجي و يا ضربات و شوکهاي سياسي. مطالب آينده در مورد نظريه جامعه مدني اين موضوع را توضيح مي دهند که چرا انتظارات موجود از فرايند دموکراسي سازي در جهان عرب با شکست مواجه شد.
کدام جامعه مدني؟ سازمان هاي جامعه مدني متعلق به چه کسي است؟
اولين مسئله به پارامترهاي نظري جامعه مدني عربي بازمي گردد. ساده ترين سؤالات- جامعه مدني عربي چيست، و در جهان عرب چه چيزي را مي توان به عنوان يک سازمان جامعه مدني فرض کرد؟ - اين بي نظمي مفهومي را منعکس مي کند. جامعه مدني به يک واژه پيش پا افتاده و عادي در گفتمان جهان عرب تبديل شده است؛ «مقامات دولتي از اين اصطلاح براي پيشبرد طرحهايشان در مورد بسيج مردم و نوسازي استفاده ميکنند؛ اسلامگرايان آن را براي بدست آوردن يک سهم قانوني در فضاي عمومي کشور به کار ميبرند؛ و فعالان مستقل و روشنفکران نيز آن را براي بسط و توسعه مرزهاي آزادي فردي مورد استفاده قرار ميدهند.» (18) بيشتر دانشمندان سياسي در غرب و همچنين مؤسسات تحقيقاتي ليبرال در جهان عرب، مثل «مرکز مطالعات توسعه ابن خلدون» در قاهره، جامعه مدني را چنين تعريف ميکنند: «جامعه مدني محلي است که ترکيبي از گروهها، انجمنها، باشگاهها، اصناف، سنديکاها، فدراسيونها، اتحاديهها، احزاب، و گروهها دور هم جمع ميشوند تا از اين طريق بتوانند سپري ميان دولت و شهروندان فراهم آورده و مانع از برخورد ميان اين دو شوند.» (19) بدين ترتيب، سازمانهاي دخيل در امر جامعه مدني بايستي در ايدئولوژي خود سکولار، در رفتار خود مدني و اجتماعي، از نظر حقوقي و قانوني سازمان يافته، و البته پشتيبان اصلاحات دموکراتيک باشند. گروههاي زير معمولاً با اين پارامترها هماهنگ هستند:
1) گروهاي مبتني بر عضويت حرفهاي، مثل سنديکاهاي وکلا، مهندسان و پزشکان، هدف اصلي چنين گروههايي فراهم کردن خدمات اقتصادي و اجتماعي براي اعضايشان بوده و البته اين گروها داراي يک تاريخ طولاني و پررنگ حضور و درگيري در فعاليتهاي سياسي ناسيوناليستي هم هستند. (20) اين گروهها از فهرستهاي بزرگ و مؤثري هم برخوردارند؛ براي نمونه در مصر، تنها 19 سنديکا، 4 ميليون نفر عضو ثبت شده دارند، که اين رقم در واقع معادل شش درصد از کل جمعيت اين کشور است . (21)
2) سازمانهاي غيردولتي (NGOS) که در پي فراهم کردن خدمات اجتماعي (مثل اعتبارهاي کوچک تجاري، آموزش مشاغل و حرفهها، آموزش و پرورش مدني) هستند و يا اينکه بطور کاملاً آشکار، سياسي بود و خواستار آزاديهاي اجتماعي و رسانهاي بيشتر از جانب دولت هستند. تعداد اين قبيل سازمانها از 20 هزار در دهه 1970 به 70 هزار در اواسط دهه 1990 افزايش يافت. (22) مصر به تنهايي حدود 14 هزار از اين سازمانها را در خود جاي داده، در حالي که مراکش، لبنان، اردن، يمن، و تونس، جمعاً ميزبان 21 هزار سازمان از اين دست هستند. (23) NGOها با داشتن سريعترين آهنگ رشد در ميان سازمانهاي مشابه، خود را به عنوان طلايهدار تحول و تغيير سياسي تعريف کرده و به شکل فزايندهاي تخصصي و حرفهاي شدهاند.
3) گروهها و سازمانهاي مدافع عمومي، مثل فعالان حقوق بشر، جنبشهاي زنان، گروههاي مبارزه با فساد، هستههاي متفکر، و ديگر انجمنها و گروههايي که به حاکمان فشار ميآورند تا خود را به معيارهاي بين المللي نزديکتر کنند. (24) اين فعالان ابتدا در دهه 1980 در کشورهاي شمال آفريقا ظاهر شدند، اما بزودي در سراسر منطقه پراکنده گشتند، آن هم به برکت هجوم حمايتهاي خارجي. اين بخش جوان از سازمانهاي دخيل در امر جامعه مدني، نماينده آرزوهاي مؤسسان و مشوقان غربي دموکراسي است و در واقع ديدگاههاي آنها را در مورد اهميت انتخابات بيطرفانه، آزاديهاي مدني، و سکولاريسم ليبرال در زندگي سياسي منعکس ميکند.
4) اتحاديهها، که در دهه 1960 اقتدارشان به اوج رسيد و اکنون در بيشتر کشورها از نظر ميزان عضويت و منابع مالي، با سنديکاها رقابت ميکنند. ليکن، نفوذ اين اتحاديهها از هنگام مطرحشدن برنامههاي تعديل ساختاري و همچنين ضعف و زوال چپ عربي، دستخوش يک فرسايش جدي شد و بسياري از رهبران اين اتحاديهها نيز اکنون نقشهاي جديدي را در سازمانهاي غيردولتي بر عهده گرفتهاند. (25)
ادامه دارد...