تحلیل گفتمانی جهانی شدن (1)
نویسنده: سید عبدالقیوم سجادی (1)
منبع: علوم سیاسی شماره 28
جهانى شدن از مفاهيم و نشانههاى جديد و تأثير گذار در زندگى سياسى است. در مورد ماهيت اين مسأله مناظرات گسترده و جدى وجود دارد؛ برخى آن را پروسه طبيعى و عدهاى پروژه و طرحوارهاى غربى مىدانند. در اين مقاله، جهانى شدن نه يك وضعيت جديد كه گفتمانى جديد تلقى مىشود؛ تحليل گفتمانى جهانى شدن آن را به عنوان گفتمان مسلط، هرچند اجتنابپذير و غير دايمى، تلقى مىكند. جهانى شدن به عنوان گفتمان به صورتبندى جديدى از سياست هويت و سياست زندگى مىانجامد. اين صورتبندى با ارجاع به نشانه مركزى نئوليبراليسم، دالهاى سياسى را معنا مىبخشد. در تحليل گفتمانى، جهانى شدن با دال مركزى نئوليبراليسم گفتمان مسلط جهانى است كه موقتاً دالهاى سياسى را در معناى ليبراليستى به تثبيت رسانده است. هرچند همواره در معرض بىقرارى و تزلزل قرار دارد.
با توجه به ماهيت تحليل گفتمانى، تلقى گفتمانى جهانى شدن چگونه صورت مىگيرد؟ پاسخ اين پرسش حداقل از منظر نظريه پردازان گفتمان مثبت و ساده است، زيرا هيچ امر خارج از گفتمان وجود ندارد؛ هيچ تمايز ذاتى ميان وانمودههاى ذهنى و امور واقع قابل درك نيست. در اين تلقى تمام موضوعات (ابژهها) و رفتارها امر گفتمانى است. براساس تلقى طرفداران نظريه گفتمان معانى نشانهها و رفتارها جز در درون گفتمانها قابل فهم نيست2 بنابراين جهانى شدن، همچنان كه كاستلز به خوبى توضيح مىدهد، بيانگر جامعه نو و اطلاعات محور است و با ظهور آن شاهد دگرگونى ساختارى در روابط قدرت، روابط توليد و روابط تجربه (عمل) هستيم. اين دگرگونىها با تغيير بنيادين در شكلهاى اجتماعى مكان / زمان به ظهور فرهنگ جديد منجر مىشود.3
فركلاف خود از گفتمان جهانى شدن ياد مىكند. استدلال وى آن است كه كاربست جديد قدرت ما را با جهانى شدن گفتمان روبه رو مىكند، اين امر بدان معنا نيست كه گفتمان به سادگى در مقياس جهانى به همگون سازى مىرسد، بلكه بدين معنا است كه آنچه در يك مكان اتفاق مىافتد در افق جهانى انعكاس مىيابد. فركلاف معتقد است اگر جهانى شدن گفتمان وجود دارد، گفتمان جهانى شدن نيز مطرح خواهد بود.4
فركلاف نزاع بر سر جهانى شدن گفتمانها يا گفتمانى بودن جهانى شدن را به پرسش ديگرى ارجاع مىدهد و مىگويد در اين بررسى مهم اين سؤال طرح مىشود كه آيا جهانى شدن يك فرآيند واقعى / عينى است يا صرفاً بخشى از يك گفتمان جديد؟ وى در پاسخ با اطمينان شق دوم را بر مىگزيند و مىگويد مطمئناً جهانى شدن بخشى از گفتمان است، زيرا زمانى كه انسان درباره ماهيت جهان معاصر و تحولات آن مىانديشد و سخن مىگويد از اين مفهوم استفاده مىكند.5
ژان بودريار با بيان ديگر به توضيح گفتمانى بودن جهانى شدن مىپردازد. وى معتقد است جهانى شدن فرآيندى ناتمام و در حال شكلگيرى است كه عدهاى از آن منتفع مىگردند. اين دسته به منظور بازنمايى جهانى شدن به عنوان واقعيت اجتنابناپذير زندگى، گفتمان جهانى شدن را به كار مىبندند.6 در اين تلقى جهانى شدن از طريق كنار گذاشتن معناى قديمى و پيشين نشانهها به صورتبندى جديدى از حيات اجتماعى پرداخته و معانى خاصى را به نشانهها تزريق مىكند. منازعه هويت و معنادهى همچنان در درون مسأله جهانى شدن در حد مسأله مركزى ارتقا مىيابد و جهانى شدن به هويت و معانى جديدى از انسان، جامعه و تعامل اجتماعى دست مىيازد. گفتمان جهانى شدن از طريق مفصلبندى جديد نشانهها و معنادهى تازهاى به مفاهيم به عادى سازى و طبيعى سازى اين مسأله همت مىگمارد و تلاش مىكند تا آن را به عنوان حقيقت و عينيت زندگى بازنمايى كند.
فركلاف گفتمان جهانى شدن را از وضعيت جهانى شدن تفكيك مىكند. مرزبندى او ميان دوگونه مزبور با هژمونى گفتمان ليبراليسم به سامان مىرسد. او مىگويد: «من به گفتمان جهانى شدن اشاره كردم، اما آنچه واقعاً جريان دارد، گفتمان ويژهاى از جهانى شدن در ميان شقوق مختلف و محتمل مىباشد». فركلاف هر چند تلقى جهانى شدن را به عنوان يك گفتمان ممكن و قابل استدلال مىداند، اما بر اين نكته وقوف دارد كه گفتمان جهانى شدن عمدتاً ناظر به گفتمان برتر و مسلط جهانى است و از اين رو در عين متحمل بودن جهانى شدن ديگر گفتمانها، آنچه به مثابه گفتمان برخوردار از قابليت استناد در دسترس است، تصوير خاصى از جهانى شدن است كه گفتمان نئوليبرال مطرح مىكند.
بازنمايى لاكلا و موف از جهانى شدن نيز در اين بحث حايز اهميت است. آنان در مقدمه چاپ دوم كتاب هژمونى و استراتژى سوسياليستى مىگويند:
توجيه رايج براى ادعاى فقدان بديل براى نئوليبرال، جهانى شدن است و استدلالى كه غالباً عليه سياستهاى سوسيال دمكراتيك باز توزيعى مطرح مىشود آن است كه محدوديتهاى مالى شديد در برابر حكومتها تنها گزينه واقع بينانه در جهانى است كه بازارهاى جهانى هيچ گونه انحراف از اصل نئوليبرال را اجازه نمىدهد. چنين استدلالى سيطره چندين ساله نئوليبرال را زمينه ايدئولوژيك داده و آنچه را به گونهاى اتفاقى رخ داده به عنوان يك ضرورت تاريخى اخذ مىكند. بازنمايى جهانى شدن به مثابه نتيجه انقلاب اطلاعاتى، بارهاى معنايى جهانى شدن را از ابعاد سياسى آن منتزع نموده و آن را [جهانى شدن ]به عنوان وضعيتى كه همگى، بايستى به آن تسليم شويم مطرح مىكند. در نتيجه به ما گفته مىشود كه ديگر هيچ گونه سياست اقتصادى چپ يا راست وجود ندارد، بلكه آنچه هست سياستهاى خوب يا بد هستند.
اما اگر بخواهيم براساس روابط هژمونيك بينديشيم، مىبايست از چنين مغالطههايى فاصله بگيريم. در واقع كالبدشكافى دنياى به اصطلاح جهانى شدن از طريق مقوله هژمونى كه در اين كتاب بسط يافته، مىتواند ما را به فهم اين نكته قادر سازد كه وضعيت فعلى، فراتر از تنها نظم اجتماعى ممكن و طبيعى بودن، تجلى صورتبندى خاص روابط قدرت مىباشد. اين وضعيت محصول تحركات نيروهاى خاص سياسى است و قادر به ايجاد تغييرات عميق در روابط ميان شركتهاى سرمايهدارى و دولت - ملتهاست. چنين سيطرهاى چالشپذير است. جريان چپ مىبايستى به جاى تلاش صرف براى برخورد مهرآميزتر با آن، سعى نمايد بديل معتبر براى نظام نئوليبرال ارايه كند. اين امر مستلزم طراحى مرزهاى جديد و اذعان به اين نكته است كه سياست راديكال نمىتواند بدون تعريف غيريت و تخاصم وجود داشته باشد؛ يعنى اين امر مستلزم پذيرش حذفناپذير روابط تخاصم و غيريت سازى است.7
بيان لاكلا و موف، آن گونه كه به خوبى از عبارت طولانى بالا استفاده مىشود، همدلى بيشترى با تحليل گفتمانى جهانى شدن دارد، زيرا در اين تلقى جهانى شدن ليبرال به مثابه محصول تكنولوژى اطلاعات كه اين پديده را به عنوان ضرورت تاريخى و اجتنابناپذير و غير قابل زوال مطرح مىكند مورد انكار قرار مىگيرد. در چارچوب گفتمانى و با استناد به مفهوم هژمونى، سيطره نئوليبرال داراى بار ايدئولوژيك بوده و بار معنايى آن را نمىتوان از ابعاد سياسى و روابط قدرت منتزع ساخت. لاكلا و موف در چارچوب نظريه گفتمان صورتبندىهاى سياسى و اجتماعى و مفصلبندى گفتمانى را امر غير ضرورى تلقى مىكند و بر اين اساس ضرورى بودن جريان جهانى شدن را انكار مىكنند. از سوى ديگر، در توصيف لاكلا و موف براى فهم و معرفى جهانى شدن، بر نوعى صورتبندى خاص مفاهيم كه در درون روابط قدرت صورت مىگيرد تأكيد مىشود. تأكيد بر زوالپذير بودن سيطره نئوليبرال كه به تدريج در فرآيند جهانى شدن به عنوان گفتمان برتر سازنده جهانى شدن تبديل گرديده، حكايت از محتمل بودن صورتبندى گفتمان جهانى شدن و تثبيت جزئى و موقت آن در مدلول خاص (جهان بودگى نئوليبرال) دارد. توصيه و تجويز نويسنده به نگرش چپ جهت طراحى استراتژى كارآمد نيز حكايت از تلقى گفتمانى آنان از جهانى شدن دارد.8
با الهام از ايده لاكلا و موف مىتوان گفت، تحليل گفتمانى جهانى شدن به ما كمك مىكند تا اين مقوله را در مناسبات و روابط قدرت جست و جو كنيم. از سوى ديگر، تحليل گفتمانى ما را از دعواى نسبتاً رايج پروسه بودن يا پروژه بودن جهانى شدن دور كرده و آن را به عنوان يك گفتمان مطرح مىكند؛ گفتمانى كه دال مركزى آن جهانى بودگى نئوليبرال است و ديگر نشانهها بر محوريت اين مفهوم مفصلبندى مىشوند. در تلقى گفتمانى جهانى شدن، هژمونى نئوليبرال جهان بودگى اين الگو را با عنوان جهانى شدن عادى و طبيعى جلوه داده و ديگر گفتمانها را در معرض خود قرار مىدهد. توجه و تأكيد همزمان بر بار معنايى جهانى شدن و وجه سياسى آن تحليل نسبتاً جامع و بالندهاى را مطرح مىكند كه در چارچوب تحليل گفتمانى قابل توضيح مىباشد. جهانى شدن مرزهاى هويتى خاصى را براى سياست هويت مطرح نموده و الگوى مشخصى از تخاصم و غيريت را مطرح مىكند. توجيه لاكلا و موف به بلوك ضد هژمونى نيز صورتبندى جديد از نشانهها و علايم و مفصلبندى تازهاى از هويت و غيريت سازى است.
مارك راپرت(Mark Rupert) نيز در مقدمه كتاب ايدئولوژىهاى جهانى شدن، جهانى شدن را از حد وضعيت شرايط خاص اجتماعى فراتر برده و در حد گفتمان ارتقا مىبخشد. وى هرچند به صراحت از گفتمان جهانى شدن ياد نمىكند، اما چارچوب تحليلى او و تلقى وى از مفهوم و مدلول جهانى شدن، با تحليل گفتمانى همدلى بيشترى دارد. 9
راپرت در جاى ديگر با وضوح بيشتر تلقى خود از جهانى شدن را بيان مىكند و اظهار مىدارد: من به جهانى شدن به عنوان محصول تاريخى موقعيت كارگزاران اجتماعى نظر دارم كه مقاومت بر سر بديلهاى ممكن جهان در آن جريان دارد.
هرچند رويكرد راپرت به جهانى شدن عمدتاً رويكرد اقتصادى است، اما تمركز اصلى وى بر ايدئولوژى به مثابه ابزار هژمونى اقتصاد ليبرال است. بنابراين اثر وى از اين منظر كه هژمونى گفتمان مسلط را، آن گونه كه لاكلا و موف در ويژگىهاى گفتمان توضيح مىدهند، نه امر قطعى و اجتنابپذير مىداند و نه همراه با تثبيت دايمى و پايدار، مىتواند حايز اهميت باشد. او مىگويد:
هدف من اين است كه گريز ناپذير بودن جهانى شدن ليبرال را به مناظره بكشم و از جانب ديگر عدم قطعيت و ضرورت تاريخى آن را نشان دهم؛ امرى كه در درون جامعه آمريكا از سوى جهان وطنى گرايان (cosmopolitan) و چپ متمايل به دموكراسى (democratically - oriented Left)دنبال مىشود.10
ايدئولوژى جهانى شدن از طريق تصويرسازى دوگانه جهان به خط كشى جزمى، انعطافپذير و برگشت ناپذيرى مىانجامد كه براساس آن هويت سازى خود و ديگرى صورت مىگيرد. به گفته راپرت «ما» و «آنان» بر مبناى صورتبندى ايدئولوژى ليبرال تعريف مىشود و براساس آن «ما» اعضاى جامعه بزرگ نظام سرمايهدارى و «آنان» جوامع خارج از اين مرزبندى است.
تحليل كت نش از ماهيت جهانى شدن و آثار آن بر نظريهپردازى در حوزه جامعهشناسى تمايل به تحليل گفتمانى دارد.11
كتنش در تبيين ماهيت جهانى شدن و توضيح فرهنگ غربى تمايل بيشترى به تحليل گفتمانى از جهانى شدن دارد. وى معتقد است جهانى شدن نسبيّت فرهنگ غرب را موجب گرديد كه ديگر بر اساس آن نمىتوان به سادگى از جهان شمولى همه جايى و در همه زمانى ارزشهاى غربى صحبت كرد، بلكه خود فرهنگ غربى با تكثر و تنوع رو به ور است و ويژگى هر زمان / همه جايى آن به هم اكنون / اين جا تغيير يافته است. در حقيقت به گونه موجه مىتوان استدلال كرد كه هرگز يك غرب همگون وجود نداشته و چنين ايدهاى تنها مىتوانسته از طريق مواجه با غيرها(Other) كه به طور بنيادى متفاوت تلقى شدهاند، ساخته شود. بنابراين درك ماهيت جهانى شدن به عنوان يك گفتمان صورتبندى به ظاهر پارادوكسيكال از امر جهانى و محلى است. پديدهاى كه رابرتسون از آن به عنوان «جهانى - محلى شدن» ياد مىكند. جهانى شدن همواره در چارچوب محلى به وقوع مىپيوندد؛ در حالى كه در همين حال خود چارچوب محلى از طريق گفتمانهاى جهانى شدن به عنوان يك مكان خاص ايجاد مىشود.12
كت نش جهانى - محلى شدن را ناشى از ناهمگونى فرهنگ جهانى مىداند و آن را بر مبناى غيريت سازى وبر محوريت هويت سازى تحليل مىكند. به عقيده وى تا زمانى كه فرهنگ جهانى به عنوان فرهنگ غربى تلقى شودبه گونههاى گوناگون چارچوب محلى در درون آن توليد مىگردد.به گفته نش، اين امر در جايى مصداق دارد كه اقليتهاى قومى در غرب با فرهنگهاى اصلى خودشان هويت يابى مىكنند و در بعضى از موارد مانند بنيادگرايى اسلامى امتناع از غربى شدن را در بر مىگيرد. هويت سازى بر مبناى غيريت سازى، پديده محلى را وجه جهانى مىبخشد، زيرا آنچه غير جهانى شدن تلقى مىشود سازننده خود و امر محلى است؛ از اين رو هم قوميتهاى مقابل و هم بنيادگرايى مذهبى هر چند بدون شك از بعضى جهات محلى هستند، اما اغلب جهانى نيز مىباشند، نه فقط به اين دليل كه در فرايندهاى جهانى ايجاد شدهاند، بلكه همچنين به اين دليل كه كسانى كه در آنها درگيرند اعضاى جماعتهاى خيالى هستند كه به وسيله نظامهاى ارتباطى خارج از كنترل دولت ايجاد گشتهاند.
تبيين ماهيت ناهمگون فرهنگ جهانى در مقاله آر. جان آپادوراى «گسست و تفاوت در اقتصاد فرهنگى جهانى» با تحليل گفتمانى هم زبانى بيشترى دارد. به عقيده وى اقتصاد فرهنگى جهانى نظمى پيچيده، مختلط، هم پوشاننده و گسست آفرين است. وى بدين منظور نظريهاى با عنوان چشم اندازها ارائه مىكند كه در بردارنده پنج بعد جريان فرهنگى جهانى است: چشم اندازهاى تكنولوژيك، چشم اندازهاى رسانهاى، چشم اندازهاى مالى، چشم اندازهاى قومى و چشم اندازهاى ايدئولوژيك.13
بنا بر گزارش كت نش، نظريه چشم اندازهاى آپادوراى به جريانهاى فرهنگى گسستزا باز مىگردد و فرايندهاى تاريخى را ذاتاً غير قابل پيش بينى مىسازد؛ اما به اين امر كمك مىكند كه چگونه توسعه ناهموار و مخاطرهآميز جهانى شدن مىتواند قاعدهمند گردد. موضوع ارزشمند در اين مورد آن است كه نشان مىدهد چگونه واقعيت اجتماعى ماهيتى مبتنى بر زاويه ديد به خود مىگيرد؛ يعنى مىپذيرد كه واقعيت اجتماعى از زاويه ديدهاى گوناگون به شيوههاى گوناگونى ديده مىشود. چشم اندازهاى آپادوراى بازنمايى تصاويرى را براى جهان بينى محتمل مىداند كه صورتبندى دقيق و مشخص آن از مسير سياست فرهنگى بازيگران و منازعه گفتمانى ترسيم مىگردد.
بر اساس آموزه لاكلا و موف، گفتمان از طريق سلطه به طبيعى سازى و عادى سازى يك صورتبندى خاص از هويت مىپردازد. چشم اندازهاى قومى آپادوراى محدودههاى قومى را از نظر تاريخى برساخته و سيال تلقى مىكند و به نفع افقهايى استدلال مىكند كه پنداشت طبيعى بودن از آنها زدوده شده و بدين طريق هويتهاى قومى را سيال و شناور مىبيند. چشم اندازهاى ايدئولوژيك آپادوراى در بحث حاضر جالب و قابل توجه است. آپادوراى چشم اندازهاى ايدئولوژيك برخوردار از افق وسيع جهانى را دموكراسى مىداند، زيرا هيچ رژيمى در پايان قرن بيستم در جهان وجود ندارد كه در صدد مشروع جلوه دادن خود با استناد به نشانه دموكراسى بر نيايد. اما معنادهى به اين دال به شدت مورد مناقشه و نزاع است. گفتمانهاى مختلف برسر معنادهى به اين دال تهى باهم به منازعه مىپردازند. چشم اندازهاى ايدئولوژيكى كه درون آنها دموكراسى يك اصطلاح كليدى است در سراسر جهان بسيار متفاوتند؛ براى مثال در كشورهاى كمونيست سابق دموكراسى به گونهاى تنگاتنگ با آزاد سازى اقتصادى مرتبط است، در حالى كه در دموكراسىهاى ليبرال غربى جنبشهاى اجتماعى نقش مهمى در به چالش كشانيدن دموكراسىهاى كنونى ايفا مىكنند. اين بحث حاوى پرسشهاى جدى و مهمى است؛ كه چه نوع دموكراسى واقعاً دموكراسى تلقى مىشود؟ چه نهادهايى براى ايجاد آن لازم است؟ حقوق شهروندى چه نقشى در آن دارد؟ چگونه مىتوان از آن محافظت كرد؟ و... چشم اندازهاى ايدئولوژيك دموكراتيك قبل از هر چيزى مسأله دموكراسى جهانى را مىسازند. جهانى شدن به عنوان يك گفتمان دال دموكراسى را بر محوريت جهانى بودگى ليبراليسم معنا مىبخشد. اما اين تنها يك تصوير از ميان تصاوير ممكن و محتملى است كه براى دموكراسى وجود دارد. هژمونى گفتمان ليبراليسم به تثبيت موقت دال دموكراسى در مفهوم و معناى دموكراسى ليبرال مىانجامد. جهانى شدن به عنوان گفتمان مسلط اين معناى نشانه دموكراسى را در حد معناى عام و قابل پذيرش براى همه جوامع مطرح مىكند. اما اين كار از طريق تقليل چندگانگى معنايى دال دموكراسى صورت مىگيرد و بنا بر اين امر محتمل و غير قطعى است.همواره امكان بى ثباتى در معناى تثبيت شده از طريق معنادهى مجدد نشانه دموكراسى در گفتمانهاى رقيب وجود دارد. اين منازعه برسر معنابخشى به نشانهها به گونه بى پايان ادامه دارد.
هرچند در بيان لاكلا و موف، آپادوراى، كت نش و راپرت و بنابر تلقى گفتمانى از جهانى شدن، بر جهانى شدن گفتمان خاص و نوع خاصى از جهانى شدن مىرسيم، اما در برخى تفاسير از گفتمان واحد جهانى شدن ياد مىشود. محمدرضا تاجيك مىگويد:
از منظر ديگر مىتوان گفت كه جهانى شدن فراگفتمان و يا فرا - روايت عصر ماست. همچون هر گفتمان ديگرى، فرا گفتمان جهانى شدن نيز تركيبى است از قدرت، مقاومت، معرفت، متن، حاشيه، خودى، ديگر، درون، برون، گزارههاى جدى، بازىهاى زبانى، زبانهاى بازى، واقعيت، وانموده، اسطوره و... .14
گفتمان جهانى شدن به عنوان گفتمان پست مدرن در بيان سيد عبدالعلى قوام نيز مورد توجه قرار مىگيرد.15
در بررسى و مطالعه ادبيات موجود جهانى شدن، هر چند بحث مبسوطى از منظر نوشتار حاضر قابل رديابى نيست و تنها فركلاف - همچنان كه اشاره شد - به اجمال از طريق ايجاد ملازمه ميان جهانى شدن گفتمانها و گفتمان جهانى نشدن، از گفتمان جهانى شدن ياد مىكند، اما تلقى انديشمندان ديگر از مسأله جهانى شدن، برداشت گفتمانى از جهانى شدن را نفى نمىكند. گيدنز، )0991( رابرتسون (1380)، يان كلارك )6991( و يان شولت (1382) جهانى شدن را از منظر يك نظريه جديد سياسى و اجتماعى به بحث مىگذارند. در اين تلقى مىتوان جهانى شدن را به عنوان يك گفتمان مورد مطالعه قرار داد.
دونالد رابرتسون، نظريهپرداز برجسته و مهم جهانى شدن، هدف خود از پژوهش در زمينه جهانى شدن را ضرورت بازنگرى در نظريههاى علوم اجتماعى، به ويژه نظريههاى جامعه شناختى و سياسى عنوان مىكند.
جهانى شدن يك چارچوب مفهومى و يك مدخل مفهومى براى موضوع نظم جهانى در كلىترين معناست؛ چارچوبى كه به هر حال بدون بحث درباره مسائل تاريخى و تطبيقى از وجه معرفتى مطلوبى برخوردار نيست. جهانى شدن پديدهاى است كه در عين حال مستلزم رويكردى است كه عموماً رويكرد بين رشتهاى ناميده مىشود.16
تحليل گفتمانى جهانى شدن در پى فهم معناى جهان بودگى است كه در نظريه رابرتسون به عنوان نقطه عزيمت در نظريهپردازى علوم اجتماعى و سياسى مورد توجه است. تلقى جهانى شدن به عنوان يك گفتمان، نزاع گفتمانها را بر سر معنادهى به دالهاى شناور جهانى بودگى دانسته و در پى توضيح اين دقيقه است كه چگونه گفتمان خاص مفاهيم و دقايق خود را به عنوان مفاهيم جهانى و عام مطرح مىكند؟
همچنان كه رابرتسون به درستى اشاره مىكند، گيدنز عنوان مدرنيته راديكال را در مورد جهانى شدن به كار مىگيرد، اما نمىتواند به خوبى توضيح دهد كه آيا جهانى شدن به تبع مدرنيته يك پروسه غربى است يا خير؟
هر چند وى به صراحت به اين سؤال پاسخ منفى مىدهد، اما نمىتواند بر اين پاسخ باقى ماند. در جاى ديگر مىگويد اگر جهانى شدن از نظر ماهيتْ فراگير شدن مدرنيته است و اگر نقش مدرنيته بر جهانى شدن به دليل دانش باز انديشانهاى آن است و از اين رو تمايل به جهانى كردن دارد، مىتوان با احتياط به پرسش مزبور پاسخ مثبت داد.
به نظر مىرسد، گيدنز آن جا كه رويه سختافزارى جهانى شدن را مطرح مىكند به پرسش مزبور پاسخ منفى مىدهد، با اين استدلال كه جهانى شدن صورتهاى تازهاى از هم وابستگى جهانى را به بار مىآورد كه در اين صورتها ديگران نيز وجود دارند. در اين جا سخن از صورتها و نه ظهور درهم تنيدگى جهانى و آگاهى سيارهاى است. اما آن جا كه سخن از رويه نرمافزارى جهانى شدن پيش كشيده مىشود، نمىتواند نقش سازندگى غرب را در مورد اين پديده كه از طريق معنادهى نشانهها صورت مىگيرد، از نظر دور دارد.
تحليل گفتمانى به گيدنز كمك مىكند تا به پرسش مزبور پاسخ يكدست و روشنى بدهد. در تحليل گفتمان جهانى شدن، شرايط جديد و فرصتهاى پيش آمده (جهانى شدن) حوزهاى است كه در درون آن گفتمانهاى مختلف، اعم از غربى و غير غربى، براى معنادهى به نشانهها و هژمونيك شدن باهم در رقابتاند (از نظر رويه سختافزارى) اما از جانب ديگر آنچه در ادبيات موجود به عنوان جهانى شدن از آن ياد مىشود، حداقل از منظر عام سازى فرهنگى، گفتمانى است كه غرب آن را مفصلبندى نموده است (رويه نرمافزارى).
يان شولت جهانى شدن را در چارچوب قلمروزدايى تعريف نموده و آن را دگرگونى جغرافياى اجتماعى از رهگذر گسترش فضاهاى مجازى و فوق قلمروى مىداند.17
به اعتقاد شولت، جهانى شدن در عرصه جامعه و فرهنگ از طريق تماس گسترده ميان فرهنگى به افزايش هويتهاى دو رگه مىانجامد. وى از منظر اجتماعى گسترش فوق قلمروگرايى را با تجديد جهتگيرى سرمايهدارى، تقويت ظهور چارچوبهاى هويت جمعى غير ملى، افزايش علايق جهانى وطنى و رشد هويتهاى دو رگه و جوامع متداخل(overlapping) در عرصه سياست، ارتباط مىدهد. در اين جا تحليل شولت از جهانى شدن با تحليل گفتمانى همخوانى بيشترى پيدا مىكند، زيرا به اعتقاد وى در اين حالت معمولاً جوامع از طريق حذف ديگران به خود هويت مىبخشند.
شولت در فصل هشتم كتاب خود به بررسى رابطه جهانى شدن و دانش مىپردازد. ايده اصلى وى در اين فصل تأثير جهانى شدن بر هستىشناسى، روششناسى و زيبايىشناسى است. مىگويد جهانى شدن هرچند همچنان گرايش به گسترش عقلگرايى داشته و مفاهيم مدرن را در هسته مركزى خود جاى مىدهد، اما از سوى ديگر زمينه رشد حضور دانشهاى غير عقل گرا نظير مسائل زيست محيطى و انديشه پسا مدرن را فراهم كرده است.18 اما همچنان كه شولت خود نيز توضيح مىدهد، مقصود از عقلگرايى، عقلگرايى بازتابى( rationalityreflexive) است. اين عقلگرايى با آموزههاى پسا مدرن همپوشى بيشترى دارد، زيرا همانند پست مدرنيزم دانش را بىثبات و مشروط تلقى مىكند.
عقلگرايى بازتابى، بازتابى بودن عنصر اعتقاد را كنار مىگذارد و مسلم انگاشتن صحت و حقيقت دانش جديد را نفى مىكند. اما نقطه تمايز اينان از پست مدرنها در اصلاح ناپذيرى و اصلاحپذيرى عقلگرايى نهفته است كه پست مدرنها بر تلقى نخست و اينان بر تلقى دوم تأكيد مىكند. به هر ترتيب اگر ظهور عقلگرايى بازتابى را حكايت دگرگونى درونى ساختار دانش تلقى كنيم، تحليل گفتمانى از مسألهاى كه در ايجاد اين تحول و وانمودگى آن مؤثر افتاده، موجه جلوه مىكند.
شولت درباره رابطه جهانى شدن و تحول در هستىشناسى نيز بحث مىكند كه آيا جهانى شدن موجب دگرگونى در هستىشناسى گرديده؟ تحول فضا / زمان كه در محور تعريف شولت قرار دارد به اين پرسش پاسخ مثبت مىدهد. از نظر روششناسى نيز تأثيرات شگرف جهانى شدن را نمىتوان از نظر دور داشت؛ براى مثال جهانى شدن از رهگذر طرح ضرورت صورتبندى جديد نظريههاى اجتماعى و سياسى و تأكيد بر نظام وارگى اين نظريات و جهان بودگى موضوعات مورد پژوهش، روشهاى پيشين را نيز تحت تأثير قرار داد.19
يان كلارك در مورد جهانى شدن ضمن اذعان بر تشويش آفرين بودن فرايند جهانى شدن، تأثيرات آن بر نظريههاى روابط بينالملل را بررسى مىكند.20 از اين منظر نويسنده تلاش مىكند تا تأثيرات نظرى جهانى شدن بر نظريههاى روابط بينالملل (واقعگرايى، ساختارگرايى و كثرتگرايى) را مورد مطالعه قرار دهد. به نظر كلارك جهانى شدن در مورد نظريه واقع گرايى، متضمن دگرگونى فرايندهاى روابط بينالملل با كاهش پيوسته ابعاد قدرت و امنيت است.
از منظر كثرتگرايى جهانى شدن با تشديد چالش كثرت گرايانه همراه است و بالأخره جهانى شدن مىتواند به عنوان بخشى از يك چارچوب فكرى باز تعريف شده ساختار گرايانه مورد بحث قرار گيرد».21
به نظر مىرسد كلارك بيش از ديگران با تلقى جهانى شدن به عنوان يك نظريه يا چارچوب نظرى براى تحليل مسائل بينالمللى همدلى نشان مىدهد. وى با طرح اين پرسش كه آيا مطالعه جهانى شدن به خودى خود رويكرد متفاوت را براى ما پيشنهاد مىكند كه قابل كاربرد در ساير جوانب نظريه روابط بينالملل باشد؟ بحث را بر چالشهاى تئوريك روابط بينالملل متأثر از جهانى شدن و تلقى جهانى شدن به عنوان يك چارچوب تحليلى تمركز مىكند. به نظر كلارك جهانى شدن صورتبندى جديد و مفهوم سازى دوباره در نظريههاى روابط بينالملل را ضرورى مىسازد. استدلال عمده كلارك از اين نقطه آغاز مىشود كه نظريههاى روابط بينالملل بر دوگانه انديشى حوزه سياسى با مرزبندى ميان داخل و خارج استوار است، و جهانى شدن اين دوگانگى را فرو مىريزد و در نتيجه بازنگرى نظريههاى كلاسيك و دوگانه انگار را موجب مىگردد. كلارك معتقد است «بين جهانى شدن و دولت» رابطه متقابل قوام بخش استوار است كه در قالب آن دگرگونى در عرصه جهانى و دولت به طور همزمان رخ مىدهد و بر همديگر تأثير مىگذارد.
اين تفسير از مرزبندى تاريخى جهانى شدن، چارچوب نظرى و تحليلى رضايت بخشى را در اختيار مىگذارد. كلارك براساس يك تعريف از جهانى شدن، آن را فرايندى مىداند كه به موجب آن، قدرت در تأسيسات جامعه جهانى قرار گرفته و بيشتر از طريق شبكههاى جهانى عرضه مىشود تا از طريق دولتهاى مبتنى بر سرزمين.22
كلارك با استناد به نظريهپردازان علوم اجتماعى، تحول نظرى و رفتارى ناشى از جهانى شدن را مطرح مىكند. از نظر رفتارى، جهانى شدن چرخش مهم در شكل فضايى فعاليت و سازماندهى اجتماعى انسانى است. از اين رو گفته مىشود كه يك نظام اجتماعى جهانى در حال ظهور است كه در آن ديگر هيچ مرزى بين داخلى و خارجى وجود ندارد. از نظر تئوريك نيز جهانى شدن مفروضات علوم اجتماعى و سياسى را به عقب مىراند و به گفته «اسكات» علوم اجتماعى بايد خود را از مفروضات سرزمينى رها سازد.23
تحليل گفتمانى جهانى شدن، حداقل اين سودمندى را دارد كه مىتواند مقاومت و تضاد ناشى از هژمونيك شدن جهانى شدن خاص را تبيين كند، زيرا ايجاد تعارض و تشديد مقاومت يكى از پيامدهاى جهانى شدن است. از همين رو گفته مىشود جهانى شدن موجب بروز جنبشهاى ضد جهانىگرايى و واكنش نيروهايى است كه بيشترين ضرر را از جهانى شدن متحمل گشتهاند.
بررسى رابطه جهانى شدن و ايدئولوژى بيش از ديگر محورها ما را به تحليل گفتمانى جهانى شدن نزديك مىكند. جهانى شدن تأثيرى معنادار بر ايدئولوژىها دارد.(Andrew Gamble, 3002: 523) و اين تأثيرات از مىرسد. ايجاد طريق ايجاد روابط فراملى ميان جوامع و ايدئولوژىها به انجام فضاى مجازى،( cyber-space) ايدئولوژىهاى خاص را در سطح عام مىكشاند و از جانب ديگر تعامل ميان آنان را تشديد مىكند. جهانى شدن، ايدئولوژىهاى جزمگرا و حقيقت محور را به انعطاف وا مىدارد. عدم قطعيت و بىثباتى معنا، ايدئولوژىهاى ارتدكس را به حاشيه مىراند، اما آيا جهانى شدن خود يك ايدئولوژى نيست؟ به سادگى و اطمينان نمىتوان به اين پرسش پاسخ منفى داد. حداقل از يك منظر جهانى شدن با تسرّى برون مرزى ايده نئوليبرال گره مىخورد. در اين تلقى، جهانى شدن پايان تاريخ و پايان ايدئولوژى است هرچند خود حاوى بار ايدئولوژيك مىباشد.24
تحليل دوگانه از جهانى شدن در بيان پيتر ماركوس نيز مشاهده مىشود. دو بُعد متفاوت در توسعه روابط سرمايهدارى كه اغلب در كنار هم قرار دارد به عنوان چهره اصلى جهانى شدن مطرح است: توسعه تكنولوژيك و توسعه تمركز قدرت. تشخيص و تفكيك ميان اين نمودها از نظر تحليلى حايز اهميت است. براساس اين تفكيك مىتوان جهانى شدن را از آمريكا سازى تفكيك كرد.