سخنرانی دکتر حسین سلیمی - نظریههای مختلف درباره جهانیشدن
باسمه تعالی
اشاره:
در شرایط فعلی و در حجم ادبیاتی که در دنیای امروز وجود دارد ما با بحث دربارة جهانیشدن و نظریات مختلف آن با توجه به اینکه در 10 ـ 15 سال گذشته با کمبود منابع مواجه بودیم، امروزه برای حل یک مشکل، حجم عظیمی از نوشتهها را میبینم که در حوزة جهانیشدن و ادبیات وجود دارد که نظریات متنوعی را دربرمیگیرد و موانع نظری مختلفی دارد. مشکل اول همیشه در بررسی تئوریهای جهانیشدن این است که چگونه میشود اینها را دستهبندی و طبقهبندی کرد که در قالب طبقهبندی به شناخت نسبتاً مناسبی رسید؟ در اکثر نظریههای جهانیشدن تفکیک سنتی بین رشتههای علوم انسانی نادیده گرفته میشود یعنی معتقدند که برای فهم جهانیشدن ما از ابزار کلاسیک و دانشهای علوم انسانی نمیتوانیم استفاده کنیم، بنابراین حتی نمیتوان گفت که مطالعات جهانیشدن جزء کدام رشته است، آیا جزء روابط بینالملل است؟ در بسیاری از نظریههای جهانیشدن آمده است که ما دیگر در مورد روابط بینالملل صحبت نکنیم چون دیگر بنیاد آن چیزی که در جهان امروز وجود دارد کنش و واکنش بین دولت و ملتها نیست، در بسیاری مواقع که روابط بینالملل مطرح باشد، پدیدههای اجتماعی، در عرصه جهانی آن چنان به هم گره خوردهاند که نمیشود به طور کامل گفت این جهانیشدن در حوزة اقتصاد، جهانیشدن در حوزةفرهنگ، جهانیشدن در حوزة سیاست است که بعد به هر کدام که عنوان یک رشتة جداگانه است میتوان پرداخت.
"نظریههای مختلف درباره جهانیشدن"
سخنران: آقای دکتر حسین سلیمی
مورخ 83/4/23
کتابی را برای ترجمه دارم به نام "نظریههای مختلف دربارة جهانیشدن" سعی میکنم بنیاد بحثی را که مطرح میکنم براساس این کتاب باشد که هنوز منتشر نشده است.
در این کتاب مشکل اصلی این بود که ما نظریههای مختلف دربارة جهانیشدن را چگونه دستهبندی کنیم یک قدری دستهبندیهای متفاوتی وجود دارد، شاید من به 13 ـ 14 دستهبندی مختلف برخورد کردم که هر کدامشان براساس یک مبنای متفاوتی نظریههای جهانیشدن را دستهبندی کرده بودند. بطور مثال دیوید هلد و آنتونی مکرو دو تن از متفکرانی هستند که معمولاً بطور مشترک کار میکنند و یکی از کتابهایشان هم به فارسی ترجمه شده که در کتاب هم آمدند و از نظریهپردازان لیبرال در حوزه جهانیشدن هستند. این دو خودشان یک تقسیمبندی دارند که من از این تقسیمبندی استفاده میکنم. آنها نظریههای مختلف در مورد جهانیشدن را در سه دسته تقسیم میکنند:
گروه اول: جهانگرایان افراطی هستند. کسانی که معتقدند جهانیشدن یک عصر تازه است که در این عصر تازه، تمام قواعد فهم دنیا عوض شده است . ملت ما جایگاه خود را در روابط بینالمللی از دست دادهاند، پدیدهها و هویتها و رویداد اجتماعی در ادبیات جهانی است که معنا میگیرد، بنابراین عصر گذشته عصر تفکیک جوامع تمام شده و عصر جدیدی آغاز شده که عصر جهانی است و آن را Hyper Globizor مینامند که هم مارکسیستها هستند و هم لیبرالها و هم به اصطلاح نگرشهای جامعه شناختی. همة اینها را در اینجا قرار میدهند.
گروه دوم: تکسیزرها هستند کسانی که مخالف جهانیشدن هستند و معتقدند که اصلاً چیزی به نام جهانیشدن وجود ندارد این تبلیغات یک عده لیبرال است که میخواهند دنیا را یک جور دیگر نشان بدهند. در عالم واقع که بررسی کنیم یک مقدار روابط بینالملل نزدیکتر و وابستگی متقابل در آن افزایش بیشتری پیدا کرده است. در این گروه هم مارکسیستها هستند، هم واقعگرایان و هم رئالیستها.
گروه سوم: گروه تحولگرا هستند که خودشان جزء آن گروه هستند. این گروه کسانی هستند که معتقدند که جهان در حالت یک تغییر و تحول قرار دارد، یک سری از اصول جهان گذشته همچنان حفظ شده، ولی در این شرایط یک سیستم جهانی پیدا شده که همه چیز در آن در حالت تغییر است. به کجا میرسد هنوز نمیداند، چه تغییرات قطعی بوجود میآید هنوز معلوم نیست، ولی چیزی که قابل مشاهده و قابل اثبات است تغییر است، این یک تقسیمبندی است که امروز خیلی استفاده میشود و بسیاری از متفکرین و بسیاری از تئوریسینهای روابط بینالملل یا علوم سیاسی که وارد حیطة جهانیشدن شدند از این تصمیم نیمی استفاده میکنند. اما من سعی کردم یک تقسیمبندی سنتی که در نظریههای سیاسی و یا نظریههای روابط بینالملل وجود دارد انجام دهم. این تقسیمبندی را اِعمال کنم و بعد نظریههای جهانیشدن را با اندکی مسامحه در درون اینها قرار دهم که فهمش برای دانشجویان و محققینی که رشتة آنها این نیست مقداری ساده باشد. چون به گوش عاقل علمی ایران این تقسیمبندی آشناتر هستند، در تقسیمبندی که من در مورد نظریات مختلف جهانیشدن کردم، نظریات حدود 16 نفر از متفکرین مسائل جهانی مورد بررسی قرار گرفته که این 16 نفر نظریاتشان در 4 طبقه اصلی قرار گرفته است.
طبقة اول: نظریههای لیبرال دربارة جهانیشدن
طبقه دوم: رئالیستها و واقعگرایان
طبقه سوم: مارکسیستها و نئومارکسیستها
طبقه چهارم: نگرش جامعهشناختی جامعه شناختی نه به معنای رشته کلاسیک جامعهشناختی، بلکه کسانی که از بُعد نگرشهای اجتماعی به پدیده جهانیشدن پرداختند.
تنوع نظریههای مختلف به معنی این نیست که ما در عالم واقعیت چیزی را که بتوانیم بر آن توافق بکنیم و مبنای بررسیهای خودمان بگذاریم نداریم. درست است که برداشتها، نظریهها، نگرشها و تفسیرهای مختلف، متفاوت هستند ولی یک بستری از واقعیات وجود دارد که این بستر واقعیات غیرقابل انکار است. حالا من در بطن نظریات به بعضی از آمار و ارقام اشاره میکنم. مثلاً جهانیشدن در حوزة تجارت، جهانیشدن در حوزة بازارهای مالی و جهانیشدن در حوزة روابط اقتصادی، غیرقابل انکار است. آمار و ارقام کاملاً گویا است و هیچکس نمیتواند وجود این آمار و ارقام و پیوستگی شدید و تشدید روابط اجتماعی در صدر جهانی را انکار کند. گسترش شدید و به همپیوستگی درحوزة فرهنگ و ارتباطات انکارناپذیر است. تقریباً 18 برابر شدن استفاده از تکنولوژی اطلاعات و ارتباطات در عرصه جهانی غیرقابل انکار است، یعنی نمیشود در حوزة توریسم انکارش کرد و همچنین در حوزة مبادلة اندیشه و مسائلی از این قبیل، این موضوع غیرقابل انکار است. در مورد پدیدة امنیت و پدیدههای دیگر هم همینطور. بنابراین یک بستری در عرصة واقعیت وجود دارد که نظریههای مختلف به شرح و بررسی و تفسیر آن میپردازند. شاید نوعی نتیجهگیری این است که بهرغم وجود نظریههای مختلف و دیدگاههای مختلف یک فصل مشترک وجود دارد که این فصل مشترک در حقیقت همان واقعیات جاری در جهان امروز است.
گروه اول نظریههایی که من در این کتاب مورد بررسی قرار دادم نظریههای لیبرال است. چرا میگویم نظریههای لیبرال؟ به دلیل اینکه نظریههایی هستند که یک نوعی گسترش جهانی و جهانشمولی لیبرال دموکراسی چه در حوزههای اقتصادی و چه در حوزههای سیاست در نظریههایشان میباشد. اگر ما به بعضی از متفکرین بگوییم شما را در زمرة متفکرین لیبرال دستهبندی کردیم شاید خود آنها معترض شوند، مثل دیوید هلد و آنتونی مکرو که من آنها را در زمرة نظریهپردازان لیبرال دستهبندی کردم. ما در بررسیهای سنتی و کلاسیک که در دانش سیاسی داریم معمولاً نظریهپردازانی که نظریاتشان بهرغم بررسیهای علمی به نوعی به گسترش اقتصاد بازار و گسترش جهانی ارزشهای دموکراسی منجر میشود را در زمرة متفکرین لیبرال دستهبندی میکنیم. در بین متفکرین لیبرال دیویدهلد و آنتونی مکرو و عدهای دیگر گروه اول هستند که مورد بررسی قرار میدهیم، اینها یک دسته افرادی هستند مثل دیوید گلدیت و جاناتان پرولون که کارهای مشترک و مطالعات مشترک در زمینه جهانیشدن را انجام میدهند. یک کتاب بسیار مشهور و فوقالعاده جالب و علمی دارند بهنام "نقل و انتقالات جهانی" که این کتاب جزء معدود کتابهایی است که با معیارها و روشهای کاملاً علمی و رفتاری و رفتارگرایانه و استفاده از عدد و رقم و شاخصسازی و آمار، پدیده جهانیشدن را مورد بررسی قرار داده و سعی کرده واقعیات موجود در آن نشان داده شود.
اینها به همین نام یک سایت اینترنتی دارند که در این سایت آثار خودشان و آثار دیگری که دربارة جهانی شدن منتشر میشود را معرفی میکنند و همچنین یکسری میزگردها و به اصطلاح گفتگوهایی را در این سایت با متفکرین معروف دنیا دربارة جهانیشدن ترتیب میدهند. یک کتاب آنها به زبان فارسی منتشر شده که ترجمه بسیار خوبی از آن صورت گرفته است.
دیوید هلد، آنتونی مکرو و گلدیت و دیگران که به همراه هم هستند سعی میکنند که برای فهم معقول جهانیشدن و برای نشان دادن آن دقیقاً از شاخصهای علمی استفاده بکنند. آنها یک تعریف مشخص از جهانیشدن ارائه میدهند و بعد سعی میکند که شاخصهایی که در این تعریف از جهانیشدن ارائه دادند در مجموعه آثار خودشان شرح و بسط بدهند و نشان دهند که چگونه این شاخصها در عالم واقعیت وجود دارد.
تعریفی که آنها از جهانیشدن ارائه میدهند به این قرار است: جهانیشدن نه یک پدیده ثابت واقعه وجود لامتغیر، بلکه فرایندی یا مجموعهای از فرایندهاست که یک دگرگونی در فضای سازمانهای روابط اجتماعی و انجمنهای اجتماعی بوجود میآورد. یعنی فضا و روابط سازمان و انجمنهای اجتماعی را تغییر میدهد. این دگرگونیها با چهار شاخص سنجیده میشود، این چهار شاخص عبارت است از:
1. وسعت روابط اجتماعی
2. عمق
3. سرعت آن
4. میزان و تأثیر آن.
یعنی آنها قصد دارند که با بررسی عمق، وسعت، سرعت و میزان تأثیر روابط اجتماعی در عرصه جهانی نشان بدهند که چطور در دورانهای مختلف تاریخی و در شرایط فعلی این شاخصها در مورد جهانیشدن قابل مطالعه است. در ادامه تعریفشان عنوان میکنند که جریانهای فراقارهای، مابین قارهای و بین منطقهای، و نیز شبکههای اقدام تعامل و شبکههای قدرت را جهانیشدن دربرمیگیرد، یعنی جهانیشدن فرایندهای فراقارهای، بینقارهای و بین منطقهای، همچنین شبکههای اقدام و تعاملات مربوط به قدرت را هم دربرمیگیرد. بعد در یک کار بسیار دشوار که واقعاً انجامش برای یک محقق بسیار دشوار است، این چهار شاخص را با شاخصهای دیگر همراه میکند که یک مقدار بحث را پیچیده میکند. وارد این بحثها نمیشوم فقط اینکه اینها را وسیع میکنند، هم در مورد تاریخ در دورانهای مختلف تاریخی شاخص را اِعمال میکنند و هم در حوزههای مختلف روابط اجتماعی. یعنی میآیند یک تفکیکی میکنند بین اقتصاد، تجارت، فرهنگ و مهاجرت، سیاست و امنیت.چون بحثشان مفصل است من فقط یکی دو نمونه را بعنوان مثال ذکر میکنم مثلاً این دسته از نظریهپردازان بحثی دارند تحت عنوان جهانیشدن سیاست، من از سیاست وارد میشوم چون همیشه وقتی جهانیشدن بحث میشود یا در حوزه اقتصاد یا در حوزه فرهنگ، ما از سیاست شروع میکنیم. البته خود دیوید هلد و آنتونی مکرو هم از سیاست شروع میکنند. اینها معتقدند که هر چهار شاخص جهانیشدن در حوزة سیاست قابل دریافت است چند تا نمونه از آمارها و اطلاعات عینی را ارائه میکنند. آنها معتقدند که جهانیشدن سیاست چند شاخص اصلی دارد، اولاًشاخص آن در الگوی جهانی دولت یا ملت است. از دیدگاه آنها وجود ملتها و دولتها اصلاً تعارضی با پدیده جهانی ندارد نه تنها تعارضی ندارد بلکه نشانة جهانیشدن است.
اگر الگوی دولت ـ ملتها از بعد از جنگ جهانی دوم تا به امروز گسترش پیدا میکرد، الان هیچ نقطهای در روی کره زمین نبود که توسط آنها اداره نشود و بهنوعی زیر پوشش آن نباشد. به جز در دو قطب، قطب شمال و جنوب هیچ نقطهای نیست که زیر پوشش دولت ـ ملتها نباشد. این نشاندهندة جهانشمولی و یک الگو و شیوهای از حکومتگری است، یک شیوهای از سازماندهی روابط اجتماعی که در دورانهای گذشته به این شکل وجود نداشته است. در حقیقت آنطور که آنها اشاره میکنند دولتهای مدرن انحصار استفاده از ابزارهای خشونتآمیز و انحصار کنترل اجتماعی را در جوامع مدرن بدست میگیرند. این الگو، الگویی است جهانشمول و یکی از شاخصهای جهانیشدن در حوزه سیاست است، به همین دلیل میباشد که بتدریج الگوهای اداره کشور، سیستمهای اداره یک جامعه و سیستمهای سیاسی موجود در جوامع، چه آنهایی که در قانون اساسی هستند و چه آن اتفاقی که در عالم واقع میافتد تقریباً به نوعی همسان، نزدیک و شبیه هم شده است. این یک نشانهای است که آنها برای جهانشمولی در حوزه سیاست نشان میدهند. البته از نظر آنها این تنها نشانه نیست، دموکراسی و گسترش جهانی دموکراسی هم یک نشانهای از جهانشمولی جهانیشدن در حوزة سیاست است. آنها با آماری که ارائه میدهند معتقدند که دموکراسی و سیستمهای دموکراتیک روز به روز در حال پیشرفت است. روز به روز دموکراسی بیشتر جهان امروز را دربرمیگیرد.
آماری که ارائه میکنند آمار مقایسهای بین تعداد کشورهای دموکراتیک، اقتدارگرا و دموکراسیهای ناقص یا جانبدارانه بین سال 1975 و 1995 میباشد (حدود 8 سال پیش) البته اینها به تفکیک قارهها و مناطق مختلف این را هم بررسی کردند، براساس آماری که اینها ارائه میکنند در سال 1975، 147 کشور در دنیا وجود داشته که از این 147 کشور 101 کشورش سیستمهای اقتدارگرایانه و حکومتهای اقتدارگرا داشتند، یعنی 7/68% یازده کشور در واقع 5/7% دموکراسیهای ناقص یا جانبدارانه داشتند و 35 کشور با 5/23% دارای سیستمهای دموکراتیک بودند. معیار دموکراسی چیست؟ اگر فرض کنیم در آن بررسی اولیه کشور اروپای غربی وایالت متحده و کانادا کشورهای دموکراتیک محسوب میشوند، در سال 1995 کشورهایی که به نوعی سیستمهای نزدیک و شبیه به اینها داشته باشند، به 167 کشور میرسد، در این دوره کشورهایی که دارای سیستم اقتدارگرایانه میباشند 43 کشورند. یعنی کشور اقتدارگرایانه محض از 101 کشور به 43 کشور کاهش پیدا کرده که 2/26% در این موقع رژیمهای اقتدارگرا هستند. دموکراسیهای ناقص و جانبدارانه 43 کشورند که 2/26% هستند. تعداد آنها بسیار افزایش پیدا کرده است ولی بیشترین افزایش مربوط به تعداد رژیمهای لیبرال دموکرات است که سیستمهای لیبرال دموکراسی به 78 کشور در این زمان افزایش پیدا کرده است که 6/47% را تشکیل میدهند و تقریباً دوبرابر شده است. آخرین مراجعهای که روی سایت آنها داشتم (چون این آمارها دائم تازه میشوند)، تعدادش افزایش پیدا کرده و همینطور در حال افزایش است. این به این معنا است که حکومتهایی که دارای الگوی لیبرال دموکراسی طبیعی میباشند روزبهروز در حال افزایش هستند و الگوی لیبرال دموکراسی تبدیل به یک الگوی جهانی میشود به همین دلیل هم نظریات آنها را در زمرة نظریههای لیبرال دستهبندی کردهام.
این بحث در حوزة سیاست بحث گستردهای است که وارد شدن به جزئیاتش تمام وقت ما را صرف خواهد کرد ولی این نمونه عرض شد که بگویم بررسیهای اینها به چه شیوه است و چگونه در حوزة تجارت و اقتصاد از آمار و ارقام استفاده میکنند؟ البته آنها در کتابشان تجارت و اقتصاد را در بخشهای جداگانهای مورد بررسی قرار میدهند، و معتقدند که جهانی شدن در حوزه تجارت مشخصاً روزبهروز با معیارهای عینی بیشتری قابل شناخت و بررسی است، از نظر آنها تمام تحولاتی که در عرصه اقتصاد جهانی صورت گرفته به نوعی با الگوی جهانیشدن قابل توضیح است.
همچنین توضیح میدهند که در شرایط مختلف تاریخی چگونه ما بتدریج استانداردهای جهانی برای رفتارهای اقتصادی در عرصه جهانی پیدا کردهایم. مثلاً پولهای ملی در قرن نوزدهم با استاندارد طلا و استرلینگ سنجیده شده است، این نشان میدهد که یک استاندارد جهانی بتدریج برای اندازهگیری پول شناخته شد. بعد وقتی که آمد به سیستم به Birth North رسید در آنجا باز طلا و دلار معیارهای جهانی اندازهگیری شدند ضمن اینکه ما به تدریج شاهد این هستیم که سازمانهای جهانی برای تنظیم مناسبات تجاری و اقتصادی در عرصه جهانی شکل گرفتهاند و اینها به تدریج رویههای ثابتی را بر اقتصادهای داخلی کشورها حاکم کردند. مؤسساتی مثل بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول، موافقتنامه تعرفه و تجارت و گات که بتدریج سازمان تجارت جهانی میشود، اینها به تدریج روندهای اقتصادی جهانی را همسان و به هم نزدیک کردند. علاوه بر وجود سازمانهای جهانی و استانداردهای جهانی که در حوزة اقتصاد وجود دارد. آمارهایی ارائه میکنند که این آمارها نشانة گسترش پیوندهای تجاری و اقتصادی در عرصه جهانی است. اشاره میکنند که جدول مربوط به حداکثر پیوندهای تجاری شامل کشورهای مختلف است که 68 کشور نمونه به عنوان پایه در این تحقیق، مورد بررسی قرار گرفتهاند. قبل از جنگ جهانی دوران طلایی تجارت جهانی اوج شکوفایی تجارت جهانی محسوب میشود. این رقم حدود 55% است پیوندهای تجاری در فاصلة جنگ جهانی اول و دوم یک مقدار کاهش پیدا میکند و به 53% میرسد، بعد از جنگ جهانی دوم به 64% میرسد، بعد از مدتی در دهه 1990، 67% به بالا میرسد. این در شرایطی است که درصدها کاملاً گویا نیست، تجارت از این جهت در دوران فعلی(68%) افزایش بسیار چشمگیری نسبت به قبل از جنگ جهانی اول (55%) داشته است و حجم اقتصاد جهانی شاید نزدیک 10 برابر افزایش پیدا کرده است. وقتی حجم اقتصاد جهانی 10 درصد افزایش پیدا میکند طبیعی است که 68% این 10برابر نیز بسیار بیشتر از 55% آن دوره است و این نشان دهندة این است که پیوندهای تجاری بسیار شدیدی در دنیای امروز وجود دارد. حتی شرکتهای حاکم و مؤسسات حاکم بر اقتصاد جهانی امروز توسط آنها مورد بررسی قرار گرفتهاند و آماری دربارة تعداد شرکتهایی که کنترل اقتصاد جهانی را در دست دارند ارائه کردهاند. این آمار مربوط به سال 1999 است. آنها معتقدند که 500 شرکت اصلی هستند، که این 500 شرکت اصلی اقتصاد جهانی را اداره میکنند و شاید بیشتر از 98% اقتصاد جهانی در اختیار این 500 شرکت است. این 500 شرکت قواعد مشابهی را بر اقتصادهای مختلف تولید، تجارت، سرمایهگذاری در جاهای مختلف حاکم میکنند. از این 500 شرکت 179 شرکت امریکایی است، 148 شرکت اروپایی است، 107 شرکت ژاپنی است. کانادا و کره هرکدام 12 شرکت دارند. چین و سوئیس هر کدام 11 شرکت دارند و بقیه دیگر زیر دو سه تا هستند که آن بقیه هم عبارتند از استرالیا، برزیل و بقیه کشورهای جهان که روی هم 10 شرکت هستند. این آمار نشان دهندة این است که مؤسساتی هم که اقتصاد جهانی را اداره میکنند مؤسساتی هستند که کاملاً قابل شناساییاند و اینها یک نوع قواعد مشابهی را بر عرصه اقتصاد جهانی حاکم میکنند. در حوزة فرهنگ و ارتباطات اینها همینکار را که دربارة شرکتهای مختلف کردند البته نه بهعنوان تعداد شرکت بلکه مشخصاً با نام شرکتهای مختلفی که هنر، رادیو، تلویزیون، ماهواره و شبکههای مختلف جهانی را ارائه میکنند دستهبندی شدهاند. حدود 23 یا 24 شرکت و مؤسسه ارتباطی اصلی را مطالعه کردند که کاملاً در ارتباط و تعامل با یکدیگر تولید فیلم، محصولات هنری و شبکههای ماهوارهای میکنند و به نوعی در حال اداره کردن هستند ضمن اینکه جهان شمولی شبکههایی که در اختیار این شرکتها هستند دائماً در حال افزایش است.
یک آمار مقایسهای ارائه میکنم که آمار جالبی است و آنهم خطوط ارتباطات صوتی که ماورای آتلانتیک است میباشد، یعنی در پی دو سوی آتلانتیک وجود دارد. آنهایی که به وسیلة ماهواره است از 88 هزار خط در سال 1986 به 000ر264ر1 خط در سال 1996 رسیده و خطوط ارتباطی به وسیلة کابل از 000ر22 در سال 1986 به800ر710 خط در سال 1996 رسیده است. علاوه بر این آمارهای دیگر نشان میدهد که استفاده از تکنولوژی نوین ارتباطات در پایان قرن بیستم نسبت به سال 1980، 4 برابر افزایش پیدا کرده است. به هر حال گسترش جهانی استفاده از تکنولوژی اطلاعات و ارتباطات آنقدر واضح است که احتیاج به آمار بسیار مفصلی ندارد، ولی در مورد حرکت بین جوامع انسانی مثلاً در عرصه توریسم آماری ارائه میکنند که تعداد توریستی که در کشورهای مختلف در حال حرکت است در عرض 20 سال یک چیزی حدود 10 برابر افزایش پبدا کرده، و هزینه سفرهای توریستی یک هشتم در عرض 20 سال کاهش پیدا کرده است. در مورد حمل و نقل و مسائل دیگر هم از این قبیل است.
از دیدگاه دیوید هلد و آنتونی مکرو در عرصه امنیت هم جهانیشدن و فرایندهای جهانی قابل تشخیص است و هیچ بازیگری در عرصة بینالمللی نیست که بتواند امنیت خودش را جدا و مجزای از مابقی بازیگران بینالمللی تعریف کند. همچنین ابزارهای تولید، امنیت تولید، مصرف و توزیعش جهانیشده است. در آنجا مشخصاً یک دستهبندی از کشورهای تولید کنندة سلاح مخصوصاً سلاحهای استراتژیک ارائه میکند که کاملاً اینها انحصاری است و در رژیمهای تعریف شده جهانی قابل توزیع و تولید است همچنین نوعی استفاده از رژیمهای جهانی وجود دارد که اجازة هر نوع استفاده از سلاحهای استراتژیک را نمیدهد. مثلاً یک نمونه آژانس بینالمللی انرژی اتمی که الان کشور ما با آن درگیر است و به راحتی قابل شناخت است که چه نوع رژیم جهانی در این باره وجود دارد، هم اجازة تولید، هم اجازة مصرف و هم اجازة استفاده را در شرایطی که یک بازیگر، بازیگر ناسازگار است به کشوری نمیدهد. چرا؟ به دلیل اینکه پدیدة امنیت و ابزارهای امنیتساز در عرصه جهان امروز جهانیشده است.
به هر حال دیوید هلد و آنتونی مکرو، دیوید گلدیت آنقدر بررسی آنها علمی و مبنی بر آمار و ارقام است که متفکری نیست در حوزة این متفکرین که زنده و فعال باشد و از نظرات آنها در رابطه با جهانیشدن استفاده نکند. سایت اینترنتی آنها در حیطه نظریهپردازان لیبرال دربارة جهانیشدن نیز بسیار فعال است.
جوزف تامیل و رابرت کهن دو متفکر بسیار شناخته شده در دانش سیاسی هستند، نظریهپردازان وابستگی متمایل هستند. آنها برای اولین بار در مقابل قدرتگرایان رئالیستها در روابط بینالملل ایستادند و گفتند همه چیز در تعارض نیست، همه چیز در تخاصم نیست، همه چیز درگیری نظامی نیست، بلکه دنیای ما در حال حرکت به سوی همکاری است. قاعده بازی در دنیا دیگر قاعده تخاصمی و تعارضی نیست بلکه وابستگی متقابل در جهان بتدریج درحال حاکم شدن است. اینها به این نظریه در دهه 1970 پرداختند و الان هم تلاش میکنند پدیده جهانیشدن را با استفاده از همان بیلان نظری توضیح بدهند. اینها بعد از مدتی مفهوم وابستگی متقابل پیچیده را مطرح کردند و معتقد هستند که جهانیشدن در حقیقت مرحلة عالی وابستگی متقابل است و تلاش میکنند با استفاده از آمار و ارقام مفصلی شبیه به آمار و ارقامی که در نظریه دیوید هلد و آنتونی مکرو به آن اشاره کردم به آن برسند. آنها معتقد به سه ویژگی اصلی جهانیشدن هستند که جهانیشدن را به نوعی از وابستگی متقابل سوق میدهد، متمایز میکند و روند متکاملتری از آن را تشکیل میدهد.
ویژگی اول: فشردگی و تراکم شبکهها در عرصه جهانی
ویژگی دوم: شدت نهادها یعنی تأثیر بسیار شدید و گسترده نهادهای بینالمللی که فوقالعاده سریع و فوقالعاده شدید تأثیر میگذارد.
ویژگی سوم: مشارکتهای فراملی
آنها معتقدند که بسیاری از روندها و تصمیمگیریها در درون چارچوبهای ملی است که معنا پیدا کرده و در مرحله جهانی شکل میگیرد البته تأثیر همة آنها در حوزه سیاست گسترش جهانی دموکراسی است. آنها معتقدند که روزبهروز رژیمهای دموکراسی، رژیمهای لیبرال و مدل اقتصاد بازار آزاد در حال جهانشمولی بیشتر است. تامیل و کهن هم جزء کسانی هستند که نظریات آنها در این کتاب مورد بحث قرار گرفته است.
یکی از نظریهپردازان دیگری که در محیط فکری ایران زیاد شناخته شده نیست یک نظریهپرداز ژاپنیالاصل است به نام کنی چیاوهمای، که در بعضی از کتابها نام او به اومائه هم ترجمه شده است. یکی از کسانی است که دیوید هلد و آنتونی مکرو نام جهانگرایی افراطی بر روی آن گذاشتهاند. او جزء اولین کسانی است که زوال و پایان دولت ـ ملتها را اعلام میکند، او جزء متفکرینی است که اعلام میکند که دیگر دوران دولتهای ملی تمام شد، مرزها اثر خودشان را از دست دادند، عصر جدیدی آغاز شده که در این عصر جدید همة پدیدههای دیگر از هویتهای انسانی تا کارکردهای واحدهای سیاسی و اقتصادی و همه چیز معنای دیگری بخودش میگیرد. تخصص اصلی اوهمای در حوزة اقتصاد مدیریت است وشغل اصلی او مشاور اقتصادی کمپانیهای بزرگ ژاپنی است که بعد به آمریکا هم دعوت شد. کار اصلی او این است که خودش در کتابش میگوید کار اصلی من این بود که به شرکتهای مختلف نشان بدهم که شما چطور میتوانید موفقتر بشوید، چطور میتوانید سود بیشتری بدست آورید، چطور میتوانید در دنیای جدید بمانید او معتقد است که به این نتیجه رسیدم که اولاً مباحث و بررسی اقتصادی محض بیفایده است به دلیل اینکه سه حوزة اقتصاد، سیاست و فرهنگ کاملاً در هم تنیده است و اینها را نمیشود از هم جدا کرد. شما نمیتوانید بگویید من اقتصاددانم و به سیاست کاری ندارم یا من سیاستمدارم به اقتصاد کار ندارم یا فرهنگ شناسم آن دو تا برای من جالب نیست، چون اینها کاملاً در هم تنیدهاند و ابعاد مختلف یک پدیده هستند و قابل تفکیک نیستند. درثانی اوهمای معتقد است آسیای امروزدنیای متفاوتی شده که حتی شرکتهای جهانی ژاپنی و امریکایی هم باید تلقی و ذهنیاتشان را دربارة همه چیز دنیای امروز عوض نکنند. نه فقط کشورهایی که هنوز دارند با قواعد سنتی و ملی زندگی میکنند بلکه حتی کمپانیهای بزرگ و چندملیتی نیز باید نگرش خود را عوض کنند و جهانیشدن را با قواعد جدیدش بفهمند.
او یک مفهوم بسیار ساده اقتصادی را مطرح میکند و آن منطق مصرفگرایی است، انسان جدیدی است که منطق مصرف بر او حکومت میکند چه بر مصرفکنندهاش چه بر تولیدکنندهاش بعنوان مثال، یک تولید کننده اگر بخواهد موفق بشود اصلاً نباید برایش مهم باشد که در چه کشوری، براساس چه اصول و قواعدی، چه چیز تولید میکند. این اصلاً مهم نیست که چه کالایی در کجا تولید میشود و چه کسانی آنها را تولید میکنند، مهم مصرفکننده است، مهم این است که مصرفکننده چه میخواهد. تولیدکننده باید خود را کاملاً تابع مصرفکننده بکند، تابع فرهنگ او و خواستههای او. به همین دلیل زنگارهای ملی، ناسیونالیستی بومی و محلی از تولیدکنندگان باید رخت بربندند. از مصرفکنندگان ذکر میکنند و میگویند مصرفکننده ایرانی همانقدر برای ما ارزش دارد که مصرفکننده غرب و مصرفکننده ژاپنی و ما باید خودمان را با آنها تطبیق دهیم. بنابراین اصلاً فلسفه کار اقتصادی عوض میشود، تولید کننده خودش را بایدکامل منطبق بکند با مصرفکننده و بعد تمام نهادهای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی باید خودشان را تنظیم بکنند با مصرفکننده. وظیفه و مأموریت دولتها در دنیای جدید عوض شده دولتها کارشان دیگر این نیست که کنترل و هدایتکنند و بیاموزند بلکه وظیفهشان در دنیای جدید این است که امکان استفاده از بهترین کالا و مصرف بهترین کالا رابرای مردمان خودشان فراهم کنند، امکان آموزش را برای آنها فراهم کنند و اینکه چگونه مهارت پیدا کنند و چطور زندگی بهتری داشته باشند.
تقویت مرزهای ملی در درون اصلاً وظیفه دولتها نیست بلکه برعکس در شرایط فعلی برداشتن مرزهای ملی برای اینکه مردمانشان بتوانند از امکاناتی که در جهان امروز هست بیشترین استفاده را بکند اساس کار دولتهای جدید است. او با حرف C خیلی کار میکنند و سه تا C را مطرح میکنند و آنها را مفاهیم مورد علاقه خودش میداند که باید انجام دهد. در یک جا مفهوم Cost Cartis and Catry را معتقد است که چیزهای اصلی هستند که باید مورد توجه قرار بگیرد. قیمت ارز وکشور را باید چگونه با هم هماهنگ کرد حالا Cهای دیگری هم هستند که اگر لازم باشد به آن خواهیم رسید. او معتقد است که این منطقی که بر اقتصاد و بر فعالیتهای بشری در دوران جدید آغاز میشود بطور طبیعی و بتدریج مرزهای ملی را برمیدارد و تا قسمتی هم برداشته و باعث شد که دولت ـ ملتها بشدت تضعیف شدند ودر حال زوال کاملند.
او اشاره میکند به کشورهایی که تولید کننده نفت هستند شاید برای ما جالب باشد که این کشورهای تولید کننده نفت فکر میکنند ثروتمند هستند آن چیزی که زیر پای آنها به نام نفت است آن زهر مهلک زندگی اجتماعی آنها است، به دلیل اینکه آنها را از فراگرفتن مهارتهایی که از مزایای زندگی جهانی است، بازمیدارد. آن نفت پدیدهای کاملاً ضد توسعه و ضد جهانی است که در این کشورها وجود دارد و فقط باعث میشود که دولتها بتوانند به حیات اقتدارگرایانه محدودشان و مرزهای غیرقابل خدشه خودشان ادامه بدهند. این باعث میشود که دائماً از دنیای امروز ایزولهتر شوند. مهارتهایی که کمک میکند مردمان یک جامعه بیشتر بتوانند از امکانات جهانی استفاده کنند، در این کشورها به نسبت کشورهای دیگر دائماً در حال کاهش است. او معتقد است که دولت ملتها بتدریج جای خودشان را به منطق دولتهامیدهند. این دولت منطقه ما است که در حوزههای مختلف چه اقتصاد چه فرهنگ که امنیت دارند به تدریج شکل میگیرند. جالب این است که اوهمای به سیستمهای دموکراسی درکشورهای غربی به شدت انتقاد میکند، نه انتقادی از آن دست که ما در کشورهایی مثل ایران دموکراسی میکنیم، او معتقد است که سیستمهای دموکراسی که در حد کشورهای پیشرفته غربی وجود دارد با الزامات جهانیشدن همخلط نیستند. انتخابها بصورت محلی صورت میگیرد برای مقامهایی که تأثیر جهانی دارند.
ژاپن یا امریکا این دو تا سیستمی که توضیح دادیم را براساس ترجیحات و گرایشهای محلی سناتوری انتخاب میکنند، یا به یک رئیسجمهور رأی میدهند درحالیکه آن سناتور یا رئیس جمهور شاید 80 درصد تصمیماتی که میگیرد تأثیرات جهانی دارد و بر روی همه کشورهای دنیا تأثیر میگذارد. 20% از آن منطقهای که انتخاب میکند تأثیری ندارد بلکه بیشتر تأثیر جهانی دارد، ولی این یک سیستم کاملاً عقب مانده است. به همین دلیل هم است که در کتابش آمار را مفصل ذکر میکند و در یک مقالهای که دربارة زوال دموکراسی است میگوید یکی از دلایلی که مردم در کشورهایی مثل امریکا و ژاپن خیلی کم در انتخابات شرکت میکنند این است که میبینند شرکت در این انتخابات تأثیری در زندگی آنها ندارد. مثلاً رئیس جمهوری را انتخاب میکنند که دائم راجع به خاورمیانه و اقتصاد جهانی و این خبرها تأثیر میگذارد ولی مردم خاورمیانه در انتخاب او تأثیری ندارند. معیارهای محلی و شخصیتها، مؤسساتی جهانی را انتخاب میکند و این یک پارادکسی است که به حل کردن آنها توصیه میکند.
یک متفکر معروف دیگر در حوزه لیبرالیسم وجود دارد به نام فرانسیس یوکوهاما که فقط این جمله را بگویم که در جامعة علمی ایران دیر شناخته شده است و بعداً معرفی شده است و مطالب بسیار جالب و عمیقی را هم در کتاب پایان تاریخ و آخرین اشاره ارائه میکند. که تاریخ از یک جا شروع شده تحت عنوان جهان آینده فرا انسانی، که تأثیر تکنولوژی زیستی مهندسی ژنتیکی برآیند سیاست را بررسی میکند.
گرایش دومی که در این بحث مورد بررسی قرار میدهم گرایش واقعگرایان یا رئالیستها است. رئالیستها یا واقعگرایان نظریهپردازی مثل کتلس والتس، رابرت گیلشن و استفن گرزتر را مورد بررسی قرار دادم، اینها عمدتاً کسانی هستند که واقعیت داشتند و به واقعیت داشتن نظریه پدیده جهانیشدن یک مقدار به دیدة تردید نگاه میکنند و معتقدند که دنیا هنوز دنیای دولت ـ ملتها است. قواعد بازی را در دنیای امروز هنوز تعارض دولت ملتها بر سر منافع و امنیت بیشتر تعیین میکند. مثلاً والتس برای دوستانی که در حوزه دانش سیاسی نیستند، بنیانگذار و مهمترین چهره نئورئالیسم یا نوواقعگرایی در دانش سیاسی و روابط بینالملل محسوب میشود. او مقالهای میدهد تحت عنوان "متحول" و معتقد است که این چیزهایی که لیبرالها و دیگران دربارة جهانیشدن میگویند درست نیست و ما پدیدهای به نام جهانیشدن نداریم. میگوید اولاً تمام این حرفهایی که راجع به جهانیشدن میشود فقط در حیطة کشورهای توسعهیافته است، آن هم بعضی از کشورهای توسعه یافته، در نتیجه در همة ابعادش که نگاه کنید بیشتر از دوسوم جمعیت جهان از این فرایند جهانیشدن خارج هستند. بنابراین همه حرفها راجع به یک سوم است، آن یک سوم هم درهمة زمینهها واقعیت ندارد، فقط شاید در جهانیشدن در حوزة تجارت، درست باشد که آنهم تاحدودی نفی میکند، ولی در حوزة بازارهای مالی تا حدودی قابل شناخت است والا در حوزه امنیت و سیاست همچنان دولت ملتها تعیین کننده هستند و جهان امروز رابطه تعارضآمیز با هم دارند.
متفکر دیگری که در حیطة واقعگرایان مورد بررسی است رابرت گیلپین است، او کسی است که در حیطة اقتصاد سیاسی بینالمللی تألیفات بسیار مهمی دارد. او از واضعان و شارعان نظریه معروف ثبات هژمونیک است این نظریه بطور خلاصه نظریهای است که معتقد است در سیستمهای مختلف بینالمللی زمانی ثبات و تعادل برقرار میشود که یک قدرت هژمون، یک قدرتی که دارای توافق باشد و اقتصاد، سیاست، امنیت و فرهنگ جهانی را به نوعی مثل لوکوموتیو به دنبال خود بکشد. در این شرایط است که امکان برقراری ثبات در عرصه جهانی وجود دارد. گیلپین مثل والتس شدیداً فرایند جهانی را رد نمیکند بلکه میگوید در حیطه اقتصاد، تجارت و ارتباطات، یک بهمپیوستگیهای جدیدی وجود دارد، ولی ما با مشاهدة اینها نباید هول بشویم و فکر کنیم وارد یک دنیای جدیدی میشویم. در کشورها همچنان ملتها بازیگران اصلی هستند و همچنان این دولت ملتها هستند که تأثیرگذار اصلی هستند. اما این دولت ملتها یک امکانات تکنولوژی جدیدی در اختیارشان قرار گرفته که یک مقدار بیشتر به هم مربوط شدهاند و بیشتر دارند به هم کنش و واکنش نشان میدهند. تغییر بنیادی در دنیای امروز نیست، اگر هم فرایندهای مشابهی در دنیا وجود دارد به خاطر رهبری هژمونیک امریکا است که معتقد است که در دورة ثبات هژمونیک وجود داشته است. یکی قرن نوزدهم که انگلستان در آن رهبری هژمونیک داشته یکی در قرن بیستم بعد از جنگ جهانی دوم که امریکا داشته. البته از دیدگاه گیلپین رهبری هژمونیک امریکا بشدت در حال افول است، و به همین دلیل است که ما واقعاً در فرایندهای جهانی و در پدیدههای بینالمللی علائم تعادلی و بیثباتی را دائم میبینیم. اینها نشانة سقوط تدریجی ثبات هژمونیک و هژمونی امریکا است که من توصیههای مشخصی دارم، مبنی براینکه چگونه میشود این ثبات هژمونیک را دوباره برقرار کرد.
از نظریه کرانور چون مفاهیم تازهای در این زمینه و حاکمیت در عصر جهانیشدن مطرح میکند میگذرم. اما گروه سوم مارکسیستها هستند طبق معمول مارکسیستها هستند که بخش حجیم و عظیمی از ادبیات همة حوزهها را به خودشان اختصاص میدهند، نه مارکسیستهای کلاسیک که خیلیها فکر میکنند با رفتن اتحاد شوروی و سقوط اروپای شرقی مارکسیسم هم رفت، در حالیکه هنوز مارکسیسم حجم عمدهای از ادبیات در حوزة مطالعات جهانیشدن. در این بررسی سه متفکر اصلی را در مارکسیسم مورد بررسی قرار دادم یکی از آنها گروه هری مکناف میباشد و آن نگرشهایی که یک موقعی تحت عنوان چپ جدید شناخته میشوند. از بین اینها من سمیرامین را انتخاب کردم به دلیل اینکه هم یک متفکری است که تولید فکریاش بسیار زیاد است. کتابهایی از ایشان وجود دارد و 3، 4 تا کتابش به فارسی ترجمه شده و دائماً به تحلیل مسائل جهانی میپردازد، سمیرامین و امانوئل و اردیسنیو یورگن هاورماس این سه تا را در حیطه نظریات مارکسیستی مورد بررسی قرار دادم. تقریباً میشود گفت که هیچکدام از این سه نظریهپرداز وجود جهانیشدن را نفی نمیکنند بلکه کاملاً خوبی و بدیاش دربارة پایداری و ناپایداری جهانیشدن با لیبرالها هم داستان است. تقریباً میشود گفت هر سه این متفکرین جوهر اصلی جهانیشدن را جهانیشدن نظام سرمایهداری میدانند و معتقد هستند که منطق و جوهر نظام سرمایهداری جوهری منطقی است.
توجه : سخنران: دکتر حسین سلیمی منبـــــــــــــــع
در شرایط فعلی و در حجم ادبیاتی که در دنیای امروز وجود دارد ما با بحث دربارة جهانیشدن و نظریات مختلف آن با توجه به اینکه در 10 ـ 15 سال گذشته با کمبود منابع مواجه بودیم، امروزه برای حل یک مشکل، حجم عظیمی از نوشتهها را میبینم که در حوزة جهانیشدن و ادبیات وجود دارد که نظریات متنوعی را دربرمیگیرد و موانع نظری مختلفی دارد. مشکل اول همیشه در بررسی تئوریهای جهانیشدن این است که چگونه میشود اینها را دستهبندی و طبقهبندی کرد که در قالب طبقهبندی به شناخت نسبتاً مناسبی رسید؟ در اکثر نظریههای جهانیشدن تفکیک سنتی بین رشتههای علوم انسانی نادیده گرفته میشود یعنی معتقدند که برای فهم جهانیشدن ما از ابزار کلاسیک و دانشهای علوم انسانی نمیتوانیم استفاده کنیم، بنابراین حتی نمیتوان گفت که مطالعات جهانیشدن جزء کدام رشته است، آیا جزء روابط بینالملل است؟ در بسیاری از نظریههای جهانیشدن آمده است که ما دیگر در مورد روابط بینالملل صحبت نکنیم چون دیگر بنیاد آن چیزی که در جهان امروز وجود دارد کنش و واکنش بین دولت و ملتها نیست، در بسیاری مواقع که روابط بینالملل مطرح باشد، پدیدههای اجتماعی، در عرصه جهانی آن چنان به هم گره خوردهاند که نمیشود به طور کامل گفت این جهانیشدن در حوزة اقتصاد، جهانیشدن در حوزةفرهنگ، جهانیشدن در حوزة سیاست است که بعد به هر کدام که عنوان یک رشتة جداگانه است میتوان پرداخت.
"نظریههای مختلف درباره جهانیشدن"
سخنران: آقای دکتر حسین سلیمی
مورخ 83/4/23
کتابی را برای ترجمه دارم به نام "نظریههای مختلف دربارة جهانیشدن" سعی میکنم بنیاد بحثی را که مطرح میکنم براساس این کتاب باشد که هنوز منتشر نشده است.
در این کتاب مشکل اصلی این بود که ما نظریههای مختلف دربارة جهانیشدن را چگونه دستهبندی کنیم یک قدری دستهبندیهای متفاوتی وجود دارد، شاید من به 13 ـ 14 دستهبندی مختلف برخورد کردم که هر کدامشان براساس یک مبنای متفاوتی نظریههای جهانیشدن را دستهبندی کرده بودند. بطور مثال دیوید هلد و آنتونی مکرو دو تن از متفکرانی هستند که معمولاً بطور مشترک کار میکنند و یکی از کتابهایشان هم به فارسی ترجمه شده که در کتاب هم آمدند و از نظریهپردازان لیبرال در حوزه جهانیشدن هستند. این دو خودشان یک تقسیمبندی دارند که من از این تقسیمبندی استفاده میکنم. آنها نظریههای مختلف در مورد جهانیشدن را در سه دسته تقسیم میکنند:
گروه اول: جهانگرایان افراطی هستند. کسانی که معتقدند جهانیشدن یک عصر تازه است که در این عصر تازه، تمام قواعد فهم دنیا عوض شده است . ملت ما جایگاه خود را در روابط بینالمللی از دست دادهاند، پدیدهها و هویتها و رویداد اجتماعی در ادبیات جهانی است که معنا میگیرد، بنابراین عصر گذشته عصر تفکیک جوامع تمام شده و عصر جدیدی آغاز شده که عصر جهانی است و آن را Hyper Globizor مینامند که هم مارکسیستها هستند و هم لیبرالها و هم به اصطلاح نگرشهای جامعه شناختی. همة اینها را در اینجا قرار میدهند.
گروه دوم: تکسیزرها هستند کسانی که مخالف جهانیشدن هستند و معتقدند که اصلاً چیزی به نام جهانیشدن وجود ندارد این تبلیغات یک عده لیبرال است که میخواهند دنیا را یک جور دیگر نشان بدهند. در عالم واقع که بررسی کنیم یک مقدار روابط بینالملل نزدیکتر و وابستگی متقابل در آن افزایش بیشتری پیدا کرده است. در این گروه هم مارکسیستها هستند، هم واقعگرایان و هم رئالیستها.
گروه سوم: گروه تحولگرا هستند که خودشان جزء آن گروه هستند. این گروه کسانی هستند که معتقدند که جهان در حالت یک تغییر و تحول قرار دارد، یک سری از اصول جهان گذشته همچنان حفظ شده، ولی در این شرایط یک سیستم جهانی پیدا شده که همه چیز در آن در حالت تغییر است. به کجا میرسد هنوز نمیداند، چه تغییرات قطعی بوجود میآید هنوز معلوم نیست، ولی چیزی که قابل مشاهده و قابل اثبات است تغییر است، این یک تقسیمبندی است که امروز خیلی استفاده میشود و بسیاری از متفکرین و بسیاری از تئوریسینهای روابط بینالملل یا علوم سیاسی که وارد حیطة جهانیشدن شدند از این تصمیم نیمی استفاده میکنند. اما من سعی کردم یک تقسیمبندی سنتی که در نظریههای سیاسی و یا نظریههای روابط بینالملل وجود دارد انجام دهم. این تقسیمبندی را اِعمال کنم و بعد نظریههای جهانیشدن را با اندکی مسامحه در درون اینها قرار دهم که فهمش برای دانشجویان و محققینی که رشتة آنها این نیست مقداری ساده باشد. چون به گوش عاقل علمی ایران این تقسیمبندی آشناتر هستند، در تقسیمبندی که من در مورد نظریات مختلف جهانیشدن کردم، نظریات حدود 16 نفر از متفکرین مسائل جهانی مورد بررسی قرار گرفته که این 16 نفر نظریاتشان در 4 طبقه اصلی قرار گرفته است.
طبقة اول: نظریههای لیبرال دربارة جهانیشدن
طبقه دوم: رئالیستها و واقعگرایان
طبقه سوم: مارکسیستها و نئومارکسیستها
طبقه چهارم: نگرش جامعهشناختی جامعه شناختی نه به معنای رشته کلاسیک جامعهشناختی، بلکه کسانی که از بُعد نگرشهای اجتماعی به پدیده جهانیشدن پرداختند.
تنوع نظریههای مختلف به معنی این نیست که ما در عالم واقعیت چیزی را که بتوانیم بر آن توافق بکنیم و مبنای بررسیهای خودمان بگذاریم نداریم. درست است که برداشتها، نظریهها، نگرشها و تفسیرهای مختلف، متفاوت هستند ولی یک بستری از واقعیات وجود دارد که این بستر واقعیات غیرقابل انکار است. حالا من در بطن نظریات به بعضی از آمار و ارقام اشاره میکنم. مثلاً جهانیشدن در حوزة تجارت، جهانیشدن در حوزة بازارهای مالی و جهانیشدن در حوزة روابط اقتصادی، غیرقابل انکار است. آمار و ارقام کاملاً گویا است و هیچکس نمیتواند وجود این آمار و ارقام و پیوستگی شدید و تشدید روابط اجتماعی در صدر جهانی را انکار کند. گسترش شدید و به همپیوستگی درحوزة فرهنگ و ارتباطات انکارناپذیر است. تقریباً 18 برابر شدن استفاده از تکنولوژی اطلاعات و ارتباطات در عرصه جهانی غیرقابل انکار است، یعنی نمیشود در حوزة توریسم انکارش کرد و همچنین در حوزة مبادلة اندیشه و مسائلی از این قبیل، این موضوع غیرقابل انکار است. در مورد پدیدة امنیت و پدیدههای دیگر هم همینطور. بنابراین یک بستری در عرصة واقعیت وجود دارد که نظریههای مختلف به شرح و بررسی و تفسیر آن میپردازند. شاید نوعی نتیجهگیری این است که بهرغم وجود نظریههای مختلف و دیدگاههای مختلف یک فصل مشترک وجود دارد که این فصل مشترک در حقیقت همان واقعیات جاری در جهان امروز است.
گروه اول نظریههایی که من در این کتاب مورد بررسی قرار دادم نظریههای لیبرال است. چرا میگویم نظریههای لیبرال؟ به دلیل اینکه نظریههایی هستند که یک نوعی گسترش جهانی و جهانشمولی لیبرال دموکراسی چه در حوزههای اقتصادی و چه در حوزههای سیاست در نظریههایشان میباشد. اگر ما به بعضی از متفکرین بگوییم شما را در زمرة متفکرین لیبرال دستهبندی کردیم شاید خود آنها معترض شوند، مثل دیوید هلد و آنتونی مکرو که من آنها را در زمرة نظریهپردازان لیبرال دستهبندی کردم. ما در بررسیهای سنتی و کلاسیک که در دانش سیاسی داریم معمولاً نظریهپردازانی که نظریاتشان بهرغم بررسیهای علمی به نوعی به گسترش اقتصاد بازار و گسترش جهانی ارزشهای دموکراسی منجر میشود را در زمرة متفکرین لیبرال دستهبندی میکنیم. در بین متفکرین لیبرال دیویدهلد و آنتونی مکرو و عدهای دیگر گروه اول هستند که مورد بررسی قرار میدهیم، اینها یک دسته افرادی هستند مثل دیوید گلدیت و جاناتان پرولون که کارهای مشترک و مطالعات مشترک در زمینه جهانیشدن را انجام میدهند. یک کتاب بسیار مشهور و فوقالعاده جالب و علمی دارند بهنام "نقل و انتقالات جهانی" که این کتاب جزء معدود کتابهایی است که با معیارها و روشهای کاملاً علمی و رفتاری و رفتارگرایانه و استفاده از عدد و رقم و شاخصسازی و آمار، پدیده جهانیشدن را مورد بررسی قرار داده و سعی کرده واقعیات موجود در آن نشان داده شود.
اینها به همین نام یک سایت اینترنتی دارند که در این سایت آثار خودشان و آثار دیگری که دربارة جهانی شدن منتشر میشود را معرفی میکنند و همچنین یکسری میزگردها و به اصطلاح گفتگوهایی را در این سایت با متفکرین معروف دنیا دربارة جهانیشدن ترتیب میدهند. یک کتاب آنها به زبان فارسی منتشر شده که ترجمه بسیار خوبی از آن صورت گرفته است.
دیوید هلد، آنتونی مکرو و گلدیت و دیگران که به همراه هم هستند سعی میکنند که برای فهم معقول جهانیشدن و برای نشان دادن آن دقیقاً از شاخصهای علمی استفاده بکنند. آنها یک تعریف مشخص از جهانیشدن ارائه میدهند و بعد سعی میکند که شاخصهایی که در این تعریف از جهانیشدن ارائه دادند در مجموعه آثار خودشان شرح و بسط بدهند و نشان دهند که چگونه این شاخصها در عالم واقعیت وجود دارد.
تعریفی که آنها از جهانیشدن ارائه میدهند به این قرار است: جهانیشدن نه یک پدیده ثابت واقعه وجود لامتغیر، بلکه فرایندی یا مجموعهای از فرایندهاست که یک دگرگونی در فضای سازمانهای روابط اجتماعی و انجمنهای اجتماعی بوجود میآورد. یعنی فضا و روابط سازمان و انجمنهای اجتماعی را تغییر میدهد. این دگرگونیها با چهار شاخص سنجیده میشود، این چهار شاخص عبارت است از:
1. وسعت روابط اجتماعی
2. عمق
3. سرعت آن
4. میزان و تأثیر آن.
یعنی آنها قصد دارند که با بررسی عمق، وسعت، سرعت و میزان تأثیر روابط اجتماعی در عرصه جهانی نشان بدهند که چطور در دورانهای مختلف تاریخی و در شرایط فعلی این شاخصها در مورد جهانیشدن قابل مطالعه است. در ادامه تعریفشان عنوان میکنند که جریانهای فراقارهای، مابین قارهای و بین منطقهای، و نیز شبکههای اقدام تعامل و شبکههای قدرت را جهانیشدن دربرمیگیرد، یعنی جهانیشدن فرایندهای فراقارهای، بینقارهای و بین منطقهای، همچنین شبکههای اقدام و تعاملات مربوط به قدرت را هم دربرمیگیرد. بعد در یک کار بسیار دشوار که واقعاً انجامش برای یک محقق بسیار دشوار است، این چهار شاخص را با شاخصهای دیگر همراه میکند که یک مقدار بحث را پیچیده میکند. وارد این بحثها نمیشوم فقط اینکه اینها را وسیع میکنند، هم در مورد تاریخ در دورانهای مختلف تاریخی شاخص را اِعمال میکنند و هم در حوزههای مختلف روابط اجتماعی. یعنی میآیند یک تفکیکی میکنند بین اقتصاد، تجارت، فرهنگ و مهاجرت، سیاست و امنیت.چون بحثشان مفصل است من فقط یکی دو نمونه را بعنوان مثال ذکر میکنم مثلاً این دسته از نظریهپردازان بحثی دارند تحت عنوان جهانیشدن سیاست، من از سیاست وارد میشوم چون همیشه وقتی جهانیشدن بحث میشود یا در حوزه اقتصاد یا در حوزه فرهنگ، ما از سیاست شروع میکنیم. البته خود دیوید هلد و آنتونی مکرو هم از سیاست شروع میکنند. اینها معتقدند که هر چهار شاخص جهانیشدن در حوزة سیاست قابل دریافت است چند تا نمونه از آمارها و اطلاعات عینی را ارائه میکنند. آنها معتقدند که جهانیشدن سیاست چند شاخص اصلی دارد، اولاًشاخص آن در الگوی جهانی دولت یا ملت است. از دیدگاه آنها وجود ملتها و دولتها اصلاً تعارضی با پدیده جهانی ندارد نه تنها تعارضی ندارد بلکه نشانة جهانیشدن است.
اگر الگوی دولت ـ ملتها از بعد از جنگ جهانی دوم تا به امروز گسترش پیدا میکرد، الان هیچ نقطهای در روی کره زمین نبود که توسط آنها اداره نشود و بهنوعی زیر پوشش آن نباشد. به جز در دو قطب، قطب شمال و جنوب هیچ نقطهای نیست که زیر پوشش دولت ـ ملتها نباشد. این نشاندهندة جهانشمولی و یک الگو و شیوهای از حکومتگری است، یک شیوهای از سازماندهی روابط اجتماعی که در دورانهای گذشته به این شکل وجود نداشته است. در حقیقت آنطور که آنها اشاره میکنند دولتهای مدرن انحصار استفاده از ابزارهای خشونتآمیز و انحصار کنترل اجتماعی را در جوامع مدرن بدست میگیرند. این الگو، الگویی است جهانشمول و یکی از شاخصهای جهانیشدن در حوزه سیاست است، به همین دلیل میباشد که بتدریج الگوهای اداره کشور، سیستمهای اداره یک جامعه و سیستمهای سیاسی موجود در جوامع، چه آنهایی که در قانون اساسی هستند و چه آن اتفاقی که در عالم واقع میافتد تقریباً به نوعی همسان، نزدیک و شبیه هم شده است. این یک نشانهای است که آنها برای جهانشمولی در حوزه سیاست نشان میدهند. البته از نظر آنها این تنها نشانه نیست، دموکراسی و گسترش جهانی دموکراسی هم یک نشانهای از جهانشمولی جهانیشدن در حوزة سیاست است. آنها با آماری که ارائه میدهند معتقدند که دموکراسی و سیستمهای دموکراتیک روز به روز در حال پیشرفت است. روز به روز دموکراسی بیشتر جهان امروز را دربرمیگیرد.
آماری که ارائه میکنند آمار مقایسهای بین تعداد کشورهای دموکراتیک، اقتدارگرا و دموکراسیهای ناقص یا جانبدارانه بین سال 1975 و 1995 میباشد (حدود 8 سال پیش) البته اینها به تفکیک قارهها و مناطق مختلف این را هم بررسی کردند، براساس آماری که اینها ارائه میکنند در سال 1975، 147 کشور در دنیا وجود داشته که از این 147 کشور 101 کشورش سیستمهای اقتدارگرایانه و حکومتهای اقتدارگرا داشتند، یعنی 7/68% یازده کشور در واقع 5/7% دموکراسیهای ناقص یا جانبدارانه داشتند و 35 کشور با 5/23% دارای سیستمهای دموکراتیک بودند. معیار دموکراسی چیست؟ اگر فرض کنیم در آن بررسی اولیه کشور اروپای غربی وایالت متحده و کانادا کشورهای دموکراتیک محسوب میشوند، در سال 1995 کشورهایی که به نوعی سیستمهای نزدیک و شبیه به اینها داشته باشند، به 167 کشور میرسد، در این دوره کشورهایی که دارای سیستم اقتدارگرایانه میباشند 43 کشورند. یعنی کشور اقتدارگرایانه محض از 101 کشور به 43 کشور کاهش پیدا کرده که 2/26% در این موقع رژیمهای اقتدارگرا هستند. دموکراسیهای ناقص و جانبدارانه 43 کشورند که 2/26% هستند. تعداد آنها بسیار افزایش پیدا کرده است ولی بیشترین افزایش مربوط به تعداد رژیمهای لیبرال دموکرات است که سیستمهای لیبرال دموکراسی به 78 کشور در این زمان افزایش پیدا کرده است که 6/47% را تشکیل میدهند و تقریباً دوبرابر شده است. آخرین مراجعهای که روی سایت آنها داشتم (چون این آمارها دائم تازه میشوند)، تعدادش افزایش پیدا کرده و همینطور در حال افزایش است. این به این معنا است که حکومتهایی که دارای الگوی لیبرال دموکراسی طبیعی میباشند روزبهروز در حال افزایش هستند و الگوی لیبرال دموکراسی تبدیل به یک الگوی جهانی میشود به همین دلیل هم نظریات آنها را در زمرة نظریههای لیبرال دستهبندی کردهام.
این بحث در حوزة سیاست بحث گستردهای است که وارد شدن به جزئیاتش تمام وقت ما را صرف خواهد کرد ولی این نمونه عرض شد که بگویم بررسیهای اینها به چه شیوه است و چگونه در حوزة تجارت و اقتصاد از آمار و ارقام استفاده میکنند؟ البته آنها در کتابشان تجارت و اقتصاد را در بخشهای جداگانهای مورد بررسی قرار میدهند، و معتقدند که جهانی شدن در حوزه تجارت مشخصاً روزبهروز با معیارهای عینی بیشتری قابل شناخت و بررسی است، از نظر آنها تمام تحولاتی که در عرصه اقتصاد جهانی صورت گرفته به نوعی با الگوی جهانیشدن قابل توضیح است.
همچنین توضیح میدهند که در شرایط مختلف تاریخی چگونه ما بتدریج استانداردهای جهانی برای رفتارهای اقتصادی در عرصه جهانی پیدا کردهایم. مثلاً پولهای ملی در قرن نوزدهم با استاندارد طلا و استرلینگ سنجیده شده است، این نشان میدهد که یک استاندارد جهانی بتدریج برای اندازهگیری پول شناخته شد. بعد وقتی که آمد به سیستم به Birth North رسید در آنجا باز طلا و دلار معیارهای جهانی اندازهگیری شدند ضمن اینکه ما به تدریج شاهد این هستیم که سازمانهای جهانی برای تنظیم مناسبات تجاری و اقتصادی در عرصه جهانی شکل گرفتهاند و اینها به تدریج رویههای ثابتی را بر اقتصادهای داخلی کشورها حاکم کردند. مؤسساتی مثل بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول، موافقتنامه تعرفه و تجارت و گات که بتدریج سازمان تجارت جهانی میشود، اینها به تدریج روندهای اقتصادی جهانی را همسان و به هم نزدیک کردند. علاوه بر وجود سازمانهای جهانی و استانداردهای جهانی که در حوزة اقتصاد وجود دارد. آمارهایی ارائه میکنند که این آمارها نشانة گسترش پیوندهای تجاری و اقتصادی در عرصه جهانی است. اشاره میکنند که جدول مربوط به حداکثر پیوندهای تجاری شامل کشورهای مختلف است که 68 کشور نمونه به عنوان پایه در این تحقیق، مورد بررسی قرار گرفتهاند. قبل از جنگ جهانی دوران طلایی تجارت جهانی اوج شکوفایی تجارت جهانی محسوب میشود. این رقم حدود 55% است پیوندهای تجاری در فاصلة جنگ جهانی اول و دوم یک مقدار کاهش پیدا میکند و به 53% میرسد، بعد از جنگ جهانی دوم به 64% میرسد، بعد از مدتی در دهه 1990، 67% به بالا میرسد. این در شرایطی است که درصدها کاملاً گویا نیست، تجارت از این جهت در دوران فعلی(68%) افزایش بسیار چشمگیری نسبت به قبل از جنگ جهانی اول (55%) داشته است و حجم اقتصاد جهانی شاید نزدیک 10 برابر افزایش پیدا کرده است. وقتی حجم اقتصاد جهانی 10 درصد افزایش پیدا میکند طبیعی است که 68% این 10برابر نیز بسیار بیشتر از 55% آن دوره است و این نشان دهندة این است که پیوندهای تجاری بسیار شدیدی در دنیای امروز وجود دارد. حتی شرکتهای حاکم و مؤسسات حاکم بر اقتصاد جهانی امروز توسط آنها مورد بررسی قرار گرفتهاند و آماری دربارة تعداد شرکتهایی که کنترل اقتصاد جهانی را در دست دارند ارائه کردهاند. این آمار مربوط به سال 1999 است. آنها معتقدند که 500 شرکت اصلی هستند، که این 500 شرکت اصلی اقتصاد جهانی را اداره میکنند و شاید بیشتر از 98% اقتصاد جهانی در اختیار این 500 شرکت است. این 500 شرکت قواعد مشابهی را بر اقتصادهای مختلف تولید، تجارت، سرمایهگذاری در جاهای مختلف حاکم میکنند. از این 500 شرکت 179 شرکت امریکایی است، 148 شرکت اروپایی است، 107 شرکت ژاپنی است. کانادا و کره هرکدام 12 شرکت دارند. چین و سوئیس هر کدام 11 شرکت دارند و بقیه دیگر زیر دو سه تا هستند که آن بقیه هم عبارتند از استرالیا، برزیل و بقیه کشورهای جهان که روی هم 10 شرکت هستند. این آمار نشان دهندة این است که مؤسساتی هم که اقتصاد جهانی را اداره میکنند مؤسساتی هستند که کاملاً قابل شناساییاند و اینها یک نوع قواعد مشابهی را بر عرصه اقتصاد جهانی حاکم میکنند. در حوزة فرهنگ و ارتباطات اینها همینکار را که دربارة شرکتهای مختلف کردند البته نه بهعنوان تعداد شرکت بلکه مشخصاً با نام شرکتهای مختلفی که هنر، رادیو، تلویزیون، ماهواره و شبکههای مختلف جهانی را ارائه میکنند دستهبندی شدهاند. حدود 23 یا 24 شرکت و مؤسسه ارتباطی اصلی را مطالعه کردند که کاملاً در ارتباط و تعامل با یکدیگر تولید فیلم، محصولات هنری و شبکههای ماهوارهای میکنند و به نوعی در حال اداره کردن هستند ضمن اینکه جهان شمولی شبکههایی که در اختیار این شرکتها هستند دائماً در حال افزایش است.
یک آمار مقایسهای ارائه میکنم که آمار جالبی است و آنهم خطوط ارتباطات صوتی که ماورای آتلانتیک است میباشد، یعنی در پی دو سوی آتلانتیک وجود دارد. آنهایی که به وسیلة ماهواره است از 88 هزار خط در سال 1986 به 000ر264ر1 خط در سال 1996 رسیده و خطوط ارتباطی به وسیلة کابل از 000ر22 در سال 1986 به800ر710 خط در سال 1996 رسیده است. علاوه بر این آمارهای دیگر نشان میدهد که استفاده از تکنولوژی نوین ارتباطات در پایان قرن بیستم نسبت به سال 1980، 4 برابر افزایش پیدا کرده است. به هر حال گسترش جهانی استفاده از تکنولوژی اطلاعات و ارتباطات آنقدر واضح است که احتیاج به آمار بسیار مفصلی ندارد، ولی در مورد حرکت بین جوامع انسانی مثلاً در عرصه توریسم آماری ارائه میکنند که تعداد توریستی که در کشورهای مختلف در حال حرکت است در عرض 20 سال یک چیزی حدود 10 برابر افزایش پبدا کرده، و هزینه سفرهای توریستی یک هشتم در عرض 20 سال کاهش پیدا کرده است. در مورد حمل و نقل و مسائل دیگر هم از این قبیل است.
از دیدگاه دیوید هلد و آنتونی مکرو در عرصه امنیت هم جهانیشدن و فرایندهای جهانی قابل تشخیص است و هیچ بازیگری در عرصة بینالمللی نیست که بتواند امنیت خودش را جدا و مجزای از مابقی بازیگران بینالمللی تعریف کند. همچنین ابزارهای تولید، امنیت تولید، مصرف و توزیعش جهانیشده است. در آنجا مشخصاً یک دستهبندی از کشورهای تولید کنندة سلاح مخصوصاً سلاحهای استراتژیک ارائه میکند که کاملاً اینها انحصاری است و در رژیمهای تعریف شده جهانی قابل توزیع و تولید است همچنین نوعی استفاده از رژیمهای جهانی وجود دارد که اجازة هر نوع استفاده از سلاحهای استراتژیک را نمیدهد. مثلاً یک نمونه آژانس بینالمللی انرژی اتمی که الان کشور ما با آن درگیر است و به راحتی قابل شناخت است که چه نوع رژیم جهانی در این باره وجود دارد، هم اجازة تولید، هم اجازة مصرف و هم اجازة استفاده را در شرایطی که یک بازیگر، بازیگر ناسازگار است به کشوری نمیدهد. چرا؟ به دلیل اینکه پدیدة امنیت و ابزارهای امنیتساز در عرصه جهان امروز جهانیشده است.
به هر حال دیوید هلد و آنتونی مکرو، دیوید گلدیت آنقدر بررسی آنها علمی و مبنی بر آمار و ارقام است که متفکری نیست در حوزة این متفکرین که زنده و فعال باشد و از نظرات آنها در رابطه با جهانیشدن استفاده نکند. سایت اینترنتی آنها در حیطه نظریهپردازان لیبرال دربارة جهانیشدن نیز بسیار فعال است.
جوزف تامیل و رابرت کهن دو متفکر بسیار شناخته شده در دانش سیاسی هستند، نظریهپردازان وابستگی متمایل هستند. آنها برای اولین بار در مقابل قدرتگرایان رئالیستها در روابط بینالملل ایستادند و گفتند همه چیز در تعارض نیست، همه چیز در تخاصم نیست، همه چیز درگیری نظامی نیست، بلکه دنیای ما در حال حرکت به سوی همکاری است. قاعده بازی در دنیا دیگر قاعده تخاصمی و تعارضی نیست بلکه وابستگی متقابل در جهان بتدریج درحال حاکم شدن است. اینها به این نظریه در دهه 1970 پرداختند و الان هم تلاش میکنند پدیده جهانیشدن را با استفاده از همان بیلان نظری توضیح بدهند. اینها بعد از مدتی مفهوم وابستگی متقابل پیچیده را مطرح کردند و معتقد هستند که جهانیشدن در حقیقت مرحلة عالی وابستگی متقابل است و تلاش میکنند با استفاده از آمار و ارقام مفصلی شبیه به آمار و ارقامی که در نظریه دیوید هلد و آنتونی مکرو به آن اشاره کردم به آن برسند. آنها معتقد به سه ویژگی اصلی جهانیشدن هستند که جهانیشدن را به نوعی از وابستگی متقابل سوق میدهد، متمایز میکند و روند متکاملتری از آن را تشکیل میدهد.
ویژگی اول: فشردگی و تراکم شبکهها در عرصه جهانی
ویژگی دوم: شدت نهادها یعنی تأثیر بسیار شدید و گسترده نهادهای بینالمللی که فوقالعاده سریع و فوقالعاده شدید تأثیر میگذارد.
ویژگی سوم: مشارکتهای فراملی
آنها معتقدند که بسیاری از روندها و تصمیمگیریها در درون چارچوبهای ملی است که معنا پیدا کرده و در مرحله جهانی شکل میگیرد البته تأثیر همة آنها در حوزه سیاست گسترش جهانی دموکراسی است. آنها معتقدند که روزبهروز رژیمهای دموکراسی، رژیمهای لیبرال و مدل اقتصاد بازار آزاد در حال جهانشمولی بیشتر است. تامیل و کهن هم جزء کسانی هستند که نظریات آنها در این کتاب مورد بحث قرار گرفته است.
یکی از نظریهپردازان دیگری که در محیط فکری ایران زیاد شناخته شده نیست یک نظریهپرداز ژاپنیالاصل است به نام کنی چیاوهمای، که در بعضی از کتابها نام او به اومائه هم ترجمه شده است. یکی از کسانی است که دیوید هلد و آنتونی مکرو نام جهانگرایی افراطی بر روی آن گذاشتهاند. او جزء اولین کسانی است که زوال و پایان دولت ـ ملتها را اعلام میکند، او جزء متفکرینی است که اعلام میکند که دیگر دوران دولتهای ملی تمام شد، مرزها اثر خودشان را از دست دادند، عصر جدیدی آغاز شده که در این عصر جدید همة پدیدههای دیگر از هویتهای انسانی تا کارکردهای واحدهای سیاسی و اقتصادی و همه چیز معنای دیگری بخودش میگیرد. تخصص اصلی اوهمای در حوزة اقتصاد مدیریت است وشغل اصلی او مشاور اقتصادی کمپانیهای بزرگ ژاپنی است که بعد به آمریکا هم دعوت شد. کار اصلی او این است که خودش در کتابش میگوید کار اصلی من این بود که به شرکتهای مختلف نشان بدهم که شما چطور میتوانید موفقتر بشوید، چطور میتوانید سود بیشتری بدست آورید، چطور میتوانید در دنیای جدید بمانید او معتقد است که به این نتیجه رسیدم که اولاً مباحث و بررسی اقتصادی محض بیفایده است به دلیل اینکه سه حوزة اقتصاد، سیاست و فرهنگ کاملاً در هم تنیده است و اینها را نمیشود از هم جدا کرد. شما نمیتوانید بگویید من اقتصاددانم و به سیاست کاری ندارم یا من سیاستمدارم به اقتصاد کار ندارم یا فرهنگ شناسم آن دو تا برای من جالب نیست، چون اینها کاملاً در هم تنیدهاند و ابعاد مختلف یک پدیده هستند و قابل تفکیک نیستند. درثانی اوهمای معتقد است آسیای امروزدنیای متفاوتی شده که حتی شرکتهای جهانی ژاپنی و امریکایی هم باید تلقی و ذهنیاتشان را دربارة همه چیز دنیای امروز عوض نکنند. نه فقط کشورهایی که هنوز دارند با قواعد سنتی و ملی زندگی میکنند بلکه حتی کمپانیهای بزرگ و چندملیتی نیز باید نگرش خود را عوض کنند و جهانیشدن را با قواعد جدیدش بفهمند.
او یک مفهوم بسیار ساده اقتصادی را مطرح میکند و آن منطق مصرفگرایی است، انسان جدیدی است که منطق مصرف بر او حکومت میکند چه بر مصرفکنندهاش چه بر تولیدکنندهاش بعنوان مثال، یک تولید کننده اگر بخواهد موفق بشود اصلاً نباید برایش مهم باشد که در چه کشوری، براساس چه اصول و قواعدی، چه چیز تولید میکند. این اصلاً مهم نیست که چه کالایی در کجا تولید میشود و چه کسانی آنها را تولید میکنند، مهم مصرفکننده است، مهم این است که مصرفکننده چه میخواهد. تولیدکننده باید خود را کاملاً تابع مصرفکننده بکند، تابع فرهنگ او و خواستههای او. به همین دلیل زنگارهای ملی، ناسیونالیستی بومی و محلی از تولیدکنندگان باید رخت بربندند. از مصرفکنندگان ذکر میکنند و میگویند مصرفکننده ایرانی همانقدر برای ما ارزش دارد که مصرفکننده غرب و مصرفکننده ژاپنی و ما باید خودمان را با آنها تطبیق دهیم. بنابراین اصلاً فلسفه کار اقتصادی عوض میشود، تولید کننده خودش را بایدکامل منطبق بکند با مصرفکننده و بعد تمام نهادهای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی باید خودشان را تنظیم بکنند با مصرفکننده. وظیفه و مأموریت دولتها در دنیای جدید عوض شده دولتها کارشان دیگر این نیست که کنترل و هدایتکنند و بیاموزند بلکه وظیفهشان در دنیای جدید این است که امکان استفاده از بهترین کالا و مصرف بهترین کالا رابرای مردمان خودشان فراهم کنند، امکان آموزش را برای آنها فراهم کنند و اینکه چگونه مهارت پیدا کنند و چطور زندگی بهتری داشته باشند.
تقویت مرزهای ملی در درون اصلاً وظیفه دولتها نیست بلکه برعکس در شرایط فعلی برداشتن مرزهای ملی برای اینکه مردمانشان بتوانند از امکاناتی که در جهان امروز هست بیشترین استفاده را بکند اساس کار دولتهای جدید است. او با حرف C خیلی کار میکنند و سه تا C را مطرح میکنند و آنها را مفاهیم مورد علاقه خودش میداند که باید انجام دهد. در یک جا مفهوم Cost Cartis and Catry را معتقد است که چیزهای اصلی هستند که باید مورد توجه قرار بگیرد. قیمت ارز وکشور را باید چگونه با هم هماهنگ کرد حالا Cهای دیگری هم هستند که اگر لازم باشد به آن خواهیم رسید. او معتقد است که این منطقی که بر اقتصاد و بر فعالیتهای بشری در دوران جدید آغاز میشود بطور طبیعی و بتدریج مرزهای ملی را برمیدارد و تا قسمتی هم برداشته و باعث شد که دولت ـ ملتها بشدت تضعیف شدند ودر حال زوال کاملند.
او اشاره میکند به کشورهایی که تولید کننده نفت هستند شاید برای ما جالب باشد که این کشورهای تولید کننده نفت فکر میکنند ثروتمند هستند آن چیزی که زیر پای آنها به نام نفت است آن زهر مهلک زندگی اجتماعی آنها است، به دلیل اینکه آنها را از فراگرفتن مهارتهایی که از مزایای زندگی جهانی است، بازمیدارد. آن نفت پدیدهای کاملاً ضد توسعه و ضد جهانی است که در این کشورها وجود دارد و فقط باعث میشود که دولتها بتوانند به حیات اقتدارگرایانه محدودشان و مرزهای غیرقابل خدشه خودشان ادامه بدهند. این باعث میشود که دائماً از دنیای امروز ایزولهتر شوند. مهارتهایی که کمک میکند مردمان یک جامعه بیشتر بتوانند از امکانات جهانی استفاده کنند، در این کشورها به نسبت کشورهای دیگر دائماً در حال کاهش است. او معتقد است که دولت ملتها بتدریج جای خودشان را به منطق دولتهامیدهند. این دولت منطقه ما است که در حوزههای مختلف چه اقتصاد چه فرهنگ که امنیت دارند به تدریج شکل میگیرند. جالب این است که اوهمای به سیستمهای دموکراسی درکشورهای غربی به شدت انتقاد میکند، نه انتقادی از آن دست که ما در کشورهایی مثل ایران دموکراسی میکنیم، او معتقد است که سیستمهای دموکراسی که در حد کشورهای پیشرفته غربی وجود دارد با الزامات جهانیشدن همخلط نیستند. انتخابها بصورت محلی صورت میگیرد برای مقامهایی که تأثیر جهانی دارند.
ژاپن یا امریکا این دو تا سیستمی که توضیح دادیم را براساس ترجیحات و گرایشهای محلی سناتوری انتخاب میکنند، یا به یک رئیسجمهور رأی میدهند درحالیکه آن سناتور یا رئیس جمهور شاید 80 درصد تصمیماتی که میگیرد تأثیرات جهانی دارد و بر روی همه کشورهای دنیا تأثیر میگذارد. 20% از آن منطقهای که انتخاب میکند تأثیری ندارد بلکه بیشتر تأثیر جهانی دارد، ولی این یک سیستم کاملاً عقب مانده است. به همین دلیل هم است که در کتابش آمار را مفصل ذکر میکند و در یک مقالهای که دربارة زوال دموکراسی است میگوید یکی از دلایلی که مردم در کشورهایی مثل امریکا و ژاپن خیلی کم در انتخابات شرکت میکنند این است که میبینند شرکت در این انتخابات تأثیری در زندگی آنها ندارد. مثلاً رئیس جمهوری را انتخاب میکنند که دائم راجع به خاورمیانه و اقتصاد جهانی و این خبرها تأثیر میگذارد ولی مردم خاورمیانه در انتخاب او تأثیری ندارند. معیارهای محلی و شخصیتها، مؤسساتی جهانی را انتخاب میکند و این یک پارادکسی است که به حل کردن آنها توصیه میکند.
یک متفکر معروف دیگر در حوزه لیبرالیسم وجود دارد به نام فرانسیس یوکوهاما که فقط این جمله را بگویم که در جامعة علمی ایران دیر شناخته شده است و بعداً معرفی شده است و مطالب بسیار جالب و عمیقی را هم در کتاب پایان تاریخ و آخرین اشاره ارائه میکند. که تاریخ از یک جا شروع شده تحت عنوان جهان آینده فرا انسانی، که تأثیر تکنولوژی زیستی مهندسی ژنتیکی برآیند سیاست را بررسی میکند.
گرایش دومی که در این بحث مورد بررسی قرار میدهم گرایش واقعگرایان یا رئالیستها است. رئالیستها یا واقعگرایان نظریهپردازی مثل کتلس والتس، رابرت گیلشن و استفن گرزتر را مورد بررسی قرار دادم، اینها عمدتاً کسانی هستند که واقعیت داشتند و به واقعیت داشتن نظریه پدیده جهانیشدن یک مقدار به دیدة تردید نگاه میکنند و معتقدند که دنیا هنوز دنیای دولت ـ ملتها است. قواعد بازی را در دنیای امروز هنوز تعارض دولت ملتها بر سر منافع و امنیت بیشتر تعیین میکند. مثلاً والتس برای دوستانی که در حوزه دانش سیاسی نیستند، بنیانگذار و مهمترین چهره نئورئالیسم یا نوواقعگرایی در دانش سیاسی و روابط بینالملل محسوب میشود. او مقالهای میدهد تحت عنوان "متحول" و معتقد است که این چیزهایی که لیبرالها و دیگران دربارة جهانیشدن میگویند درست نیست و ما پدیدهای به نام جهانیشدن نداریم. میگوید اولاً تمام این حرفهایی که راجع به جهانیشدن میشود فقط در حیطة کشورهای توسعهیافته است، آن هم بعضی از کشورهای توسعه یافته، در نتیجه در همة ابعادش که نگاه کنید بیشتر از دوسوم جمعیت جهان از این فرایند جهانیشدن خارج هستند. بنابراین همه حرفها راجع به یک سوم است، آن یک سوم هم درهمة زمینهها واقعیت ندارد، فقط شاید در جهانیشدن در حوزة تجارت، درست باشد که آنهم تاحدودی نفی میکند، ولی در حوزة بازارهای مالی تا حدودی قابل شناخت است والا در حوزه امنیت و سیاست همچنان دولت ملتها تعیین کننده هستند و جهان امروز رابطه تعارضآمیز با هم دارند.
متفکر دیگری که در حیطة واقعگرایان مورد بررسی است رابرت گیلپین است، او کسی است که در حیطة اقتصاد سیاسی بینالمللی تألیفات بسیار مهمی دارد. او از واضعان و شارعان نظریه معروف ثبات هژمونیک است این نظریه بطور خلاصه نظریهای است که معتقد است در سیستمهای مختلف بینالمللی زمانی ثبات و تعادل برقرار میشود که یک قدرت هژمون، یک قدرتی که دارای توافق باشد و اقتصاد، سیاست، امنیت و فرهنگ جهانی را به نوعی مثل لوکوموتیو به دنبال خود بکشد. در این شرایط است که امکان برقراری ثبات در عرصه جهانی وجود دارد. گیلپین مثل والتس شدیداً فرایند جهانی را رد نمیکند بلکه میگوید در حیطه اقتصاد، تجارت و ارتباطات، یک بهمپیوستگیهای جدیدی وجود دارد، ولی ما با مشاهدة اینها نباید هول بشویم و فکر کنیم وارد یک دنیای جدیدی میشویم. در کشورها همچنان ملتها بازیگران اصلی هستند و همچنان این دولت ملتها هستند که تأثیرگذار اصلی هستند. اما این دولت ملتها یک امکانات تکنولوژی جدیدی در اختیارشان قرار گرفته که یک مقدار بیشتر به هم مربوط شدهاند و بیشتر دارند به هم کنش و واکنش نشان میدهند. تغییر بنیادی در دنیای امروز نیست، اگر هم فرایندهای مشابهی در دنیا وجود دارد به خاطر رهبری هژمونیک امریکا است که معتقد است که در دورة ثبات هژمونیک وجود داشته است. یکی قرن نوزدهم که انگلستان در آن رهبری هژمونیک داشته یکی در قرن بیستم بعد از جنگ جهانی دوم که امریکا داشته. البته از دیدگاه گیلپین رهبری هژمونیک امریکا بشدت در حال افول است، و به همین دلیل است که ما واقعاً در فرایندهای جهانی و در پدیدههای بینالمللی علائم تعادلی و بیثباتی را دائم میبینیم. اینها نشانة سقوط تدریجی ثبات هژمونیک و هژمونی امریکا است که من توصیههای مشخصی دارم، مبنی براینکه چگونه میشود این ثبات هژمونیک را دوباره برقرار کرد.
از نظریه کرانور چون مفاهیم تازهای در این زمینه و حاکمیت در عصر جهانیشدن مطرح میکند میگذرم. اما گروه سوم مارکسیستها هستند طبق معمول مارکسیستها هستند که بخش حجیم و عظیمی از ادبیات همة حوزهها را به خودشان اختصاص میدهند، نه مارکسیستهای کلاسیک که خیلیها فکر میکنند با رفتن اتحاد شوروی و سقوط اروپای شرقی مارکسیسم هم رفت، در حالیکه هنوز مارکسیسم حجم عمدهای از ادبیات در حوزة مطالعات جهانیشدن. در این بررسی سه متفکر اصلی را در مارکسیسم مورد بررسی قرار دادم یکی از آنها گروه هری مکناف میباشد و آن نگرشهایی که یک موقعی تحت عنوان چپ جدید شناخته میشوند. از بین اینها من سمیرامین را انتخاب کردم به دلیل اینکه هم یک متفکری است که تولید فکریاش بسیار زیاد است. کتابهایی از ایشان وجود دارد و 3، 4 تا کتابش به فارسی ترجمه شده و دائماً به تحلیل مسائل جهانی میپردازد، سمیرامین و امانوئل و اردیسنیو یورگن هاورماس این سه تا را در حیطه نظریات مارکسیستی مورد بررسی قرار دادم. تقریباً میشود گفت که هیچکدام از این سه نظریهپرداز وجود جهانیشدن را نفی نمیکنند بلکه کاملاً خوبی و بدیاش دربارة پایداری و ناپایداری جهانیشدن با لیبرالها هم داستان است. تقریباً میشود گفت هر سه این متفکرین جوهر اصلی جهانیشدن را جهانیشدن نظام سرمایهداری میدانند و معتقد هستند که منطق و جوهر نظام سرمایهداری جوهری منطقی است.
توجه : سخنران: دکتر حسین سلیمی منبـــــــــــــــع
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان ۱۳۸۵ ساعت توسط جهانی شدن - عولمة - Globalization
|
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ×××××××××××××××××