حکمت و فلسفه - نكتاروسليمناس -  ترجمه جعفر نظر‌بيگي:
با وجود آشكار شدن لزوم اصلاح نظريه اجتماعي انتقادي در طول چند دهه گذشته، انتقادهاي بنيادين (راديكال) در مكاتب فلسفي مهم، ديگر ديده نشده است.

روند كلي انتقادهاي اجتماعي در عين اينكه قوانين بازي را پذيرفته،  جهت‌گيري خود را به سوي جنبه انتقادي سرمايه‌داري تغيير داده است. همچنان كه يك منتقد مدرن موضوع را چنين مطرح مي‌كند كه: استدلال استعمارگرايي جديد در مكاتب جهان اول بوجود آمده بود كه براي رسيدن به يك نتيجه بيشتر قابل تطبيق با سرمايه‌داري پس از فورديست بود، نه در نقطه مقابل او.
سقوط بلوك شوروي و پيروزي ظاهراً‌ قطعي نظام سرمايه‌داري غرب موجب شد تا سخن گفتن و بحث كردن درباره همه ارزش‌هاي بشري، رعايت اصول اخلاقي در جهان، اخلاقيات منطق، منطق عمومي و مفاهيم  ديگر به تعويق افتد.
در واقع،  دلايل قاطع جدي براي چنين ديدگاهي وجود دارد. اگر يك شخص به‌طور كلي التزامات اساسي اين ديدگاه را فهم كرده باشد، به شرح ذيل خواهند بود:  وجود  يك نظام دموكراتيك كه نسبتاً‌ رايج شده و اعمال شده،  وجود يك  اقتصاد وابسته و رشد و ترقي يافته، وجود يك ثبات اجتماعي متناسب،  رشد  پايدار  انقلاب تكنولوژيكي مدرن.  در صورت تركيب تمامي اين وعده‌ها و قول‌هايي كه باعث ارتقاء در برتري مي‌شود در كلمه «relative» توضيح داده شده است.  از اين رو،  چنين به نظر مي‌رسد كه جزئيات مي‌تواند جزء به جزء  از درون اين سيستم مطرح شود. اين موضوع با تأكيد بيشتر در جريان سقوط اخير ماركسيست كه جدي‌ترين چالش در اين نظام است.  ادعاي قديمي درباره وضع كنوني درباره فقدان و نبود راه چاره واقع‌گرايانه (رئاليستي) اكنون به نظر  مي‌رسد كه به جا و به حق است. در اينجا هيچكس را بهتر از پوپر نمي‌توان ذكر كرد و يادآور شويم.  درمورد پوپر نيز «بي‌عدالتي و بي‌رحمي» نظام سرمايه‌داري مطلق كه به وسيله ماركس شرح داده شده جاي  هيچ ترديدي نيست. مشكل عبارتست از «تفسير و تعبير وضعيت آزادي تحت نظام سرمايه‌داري» در واقع همان چيزي است كه ماركس و ماركسيست‌ها آن را «آزادي ظاهري محض» مي‌نامند. با وجود  اين،  چنين آزادي ظاهري محض يك بنياد رئاليستي و تنها  التزام  به‌ دموكراسي در يك جامعه باز است. اين، امكان كنترل نظام سرمايه‌داري  و استثمار را فراهم مي‌سازد و اين از هر راه چاره ديگري بهتر است.  درمورد  چنين موضوعاتي پوپر مي‌گويد: يك نفر بايد تفكر كند.  در بيشتر دوره‌هاي  پراگماتيك نسبت  به ماركس،  يك نفر بايد بفهمد كه كنترل بر قدرت فيزيكي و استثمار فقط كنترل بر اقتصاد نيست، بلكه همچنين آن يك مشكل سياسي مركزي است.
پس براي  برقراري و اجراي كنترل دموكراسي مسأله‌اي كه مي‌بايستي پايه‌گذاري شود، آزادي رسمي محض است كه توسط اصول نظام سرمايه‌داري مطرح شده است. ادعاي پوپر اين نيست كه ما در بهترين دنيا زندگي مي‌كنيم- بلكه مطابق با نظر لايب نيتس- او معتقد است كه ما در ميان همه دنياهاي ممكن در بهترين آنها زندگي مي‌كنيم. اين چنين استدلال به يكسان شدن و برابر شدن منتج خواهد شد.
اگرچه اين جهان از جهان كامل بسيار فاصله دارد اما مي‌توان براي بهبود آن كار و تلاش كرد، اما اين جهان ارزش قبول ريسك تغيير بنيادين را ندارد.
امروزه حملات بي‌رحمانه  و شديدا‌ً  افسانه‌اي عليه پوپر از سوي چپ‌گرايان در دهه 1960 و اوايل دهه 1970 شأن و جايگاه‌شان را به موافقان مبدأ تاريخ پس از كمونيست واگذار و تبديل كرد. علاوه بر اين،  بعضي از تغييرات تدريجي معاني بياني و معاني زباني امروز هم بخشهاي چپ و هم بخشهاي راست ارزيابي پوپر را شامل  مي‌شود. بنابراين منطق مدرن حول باور احياشده «جامعه مدني» از ميان نارضايتي‌هايش، طبيعتش، دورنما و چشم‌اندازش و غيره مي‌گردد.
رورتي  در كتاب اخيرش با عنوان «كشورمان را دريابيم» به كنايه بيان مي‌كند كه: موقعي كه راست‌گرايان اعلام كردند كه سوسياليسم سقوط كرده و اين كه سرمايه‌داري تنها راه حل و پيروز ميدان است، ديگر چپ‌گراي فرهنگي در پاسخ حرف زيادي براي گفتن ندارد. از آنجايي كه چپ‌گراي فرهنگي ترجيح  مي‌دهد كه در مورد پول صحبت نكند، دشمن اصلي آن يك ساختار فكري است و نه مجموعه‌اي از توافقات اقتصادي؛ نوعي تفكر كه بعضي اوقات «ايدئولوژي  جنگ سرد»، گاهي اوقات عقلانيت تكنوكراتيك و گاهي هم Phallogocentrism ناميده مي‌شود(چپ‌گراي فرهنگي هر سال با نام مستعار جديدي مي‌آيد.) اين ساختار فكري و طرز فكر به وسيله سازمانهاي سرمايه‌دار و طرفدار غرب صنعتي و نتايج و آثار بد آن بيشتر به صورت آشكار در ايالات متحده آمريكا قابل مشاهده است. من يك نظريه و تفسير پرمعني و قابل توجه را به اين گفته‌ها و اظهارنظر‌ها اضافه مي‌كنم. موضوع مهم انتخاب جواب نيست. چپ مدرن از روي انتخاب با چيز ديگري روبه‌رو نمي‌شود، برعكس، علت برخورد با چيز ديگر اين است كه در پاسخ چيزي براي گفتن ندارد. ضعف علمي‌اش در رشته اقتصاد سياسي و صرف‌نظر از آخرين تغيير در رشته‌هاي ديگر، نقد و بررسي رشته‌هاي ديگر را غيرقابل اجتناب ساخته است.
در طول چند دهه گذشته،  فلسفه  انتقادي نقش خود را تغيير داده است. براي فهميدن مشكلات اجتماعي فراموش شده‌اي كه نظام سرمايه‌داري در ظاهر به همراه خودش آورده است، من چنين استدلال مي‌كنم كه فلسفه نقد مدرن صريحآً‌ ديدگاه غربي دارد . مانند هابرماس مي‌توان ادعا كرد كه هابر ماس بهترين نقد اجتماعي اخير است كه نئوماركسيست معرفي و ارائه كرده است. او همچنين به دليل احاطه سياسي‌اش مشهور است. آثار وي از اين رو به عنوان يك موضوع نمونه‌اي براي مقاصد انتقادآميز اين مقاله مطرح و ارائه شد.
منبع همشهري آنلاين